نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

چشم هایم را باز کردم و نظری به اتاق تاریک انداختم. چه تاریکی وهم انگیزی! چرا قبلا وقتی اینجا در چنین تاریکی ای چشم باز می کردم برایم شاعرانه بود؟! سوالی برای جوابم نداشتم. صدای نفس های آرام و منظم احسان که کنارم خوابیده بود باعث شد سرم را برگردانم و نگاهش کنم. چشم های خمار سیاهش را بسته بود. همان چشم ها که وقتی مرا می بوسید خمارتر می شدند و من از نگاه کردن به آن ها کیف می کردم. با دقت به بقیه ی اجزای صورتش نگاه کردم؛ به موهای قهوه ای لختش که روی پیشانی ریخته بودند. ابروهای کمانی مشکی با بینی خوش فرم و لب هایی قلوه ای و پوست گندمی اش. چه چیز این مرد جز زیباییش مرا پایبند خودش کرده بود؟ جوابی برای این سوالم هم نداشتم. از جایم بلند شدم و یک لحظه بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. اما بعد دامن بلند پیراهن سورمه ایم را که می دانستم اصلا به پوستم نمی آید و احسان هم دوستش ندارد را بالا گرفتم. به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. حیاط هم مثل اتاق تاریک بود؛ مثل دنیای درون من! درخت توت در آن تاریکی منظره ی وهم انگیزی ایجاد کرده بود. نمی توانستم او را از خیالم بیرون کنم. مدام جلوی چشم هایم بود. صدای گریه هایش را به وضوح می شنیدم و صدای خنده های شیرینش را! دست و پا زدنش، چهره ی روشن و شادش،
دست های مشت کرده و موهای کم پشتش، پوست لطیفش … آه! با یادآوری این ها سه بار پشت سر هم آه کشیدم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. دستم را جلوی دهانم گرفتم، بی صدا اشک ریختم و نامش را صدا زدم:
– آه، یاسین!
قلبم داشت از جا کنده می شد. از زور بغض و گریه نمی توانستم نفس بکشم. با عجله از اتاق بیرون دویدم. از سالن کوچک پذیرایی عبور کردم؛ قفل در سالن را با دست های لرزان باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. نفس عمیقی کشیدم. یک نفس دیگر … عمیق تر … نشستم و به دیوار تکیه دادم. اینجا راحت می توانستم گریه کنم. آه گریه و اشک! خدایا تو فقط این ها را برای رفع دلتنگی آفریدی؟ چرا اشک های من بند نمی آید؟ آخ که دلم دارد دیوانه می شود از این همه دلتنگی.
چشم دوختم به تاریکی و فکر کردم. به او، به احسان! آخ چقدر به احسان گفته بودم مواظبش باشد، اما حواسش رفت به آن گوشی لعنتی اش و حرف زدن با آن و آن وقت جگر گوشه ام، عزیز دردانه ام، یاسین کوچولویم … نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
904 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 27
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی