نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

هوا دلگیر و بارانی است
و آن که دوستش دارم کنارم نیست
هوا دلگیر ، آسمان پر ابر
درختان در تکاپوی گریز از باد
و باران خیس
و حتی بی تو باران هم برایم مثل باران نیست
هوا یاد آور آن اولین دیدار پاییزی است
سعی کرد نگاهش نکند ، اما سخت تر از آن بود که تصورش را می کرد . تمام نیرویش را جمع کرد و رویش را برگرداند ؛ باید مهمانی راترک میکرد. این تنها راه بود .نفس های عمیق و کشدارش برای تسلط به اوضاع درون بود .
از خدمتکاری که دم در بود خواست پالتویش را بیاورد. بدون اینکه برگردد این پا و آن پا می کرد.فکر می کرد آماده دیدار شده است .اصلا برای همین برگشته بود ، برای تمام کردن همه ی کارهای نیمه تمامش .ولی زود بود .
از پشت صدایی شنید که نامش را می خواند : حسام ؛تو کجا این جا کجا .
دستی روی شانه اش نشست و همزمان با برگشتنش در آغوش دوستش جای گرفت . دوست سالهای دور یا شاید دوست سالهای نزدیک ،دوست مورد اعتمادش….
بهار را به او سپرده بود.نگاهش از روی شهیاد چرخید و روی بهار که در فاصله ای چند قدمی ایستاده بود قفل شد .توجه بهار به مهمانی بود.حسام برای دور کردن افکار مزاحم تک سرفه ای کرد و رویش را به سمت شهیاد برگرداند :
خانومت چطوره ؟ ….این تنها حرفی بود که در آن لحظه به ذهنش می رسید.
– خانومم؟ ابرویش را کمی بالا داد … از احوالپرسیای شما ، خوبه.اون از رفتنت بیشتر غصه دار شد.خیلی دوستت داشت مثل برادر بودی براش …. و دوباره لبخندش عمیق شد .
جوابی نداشت.به لبخندی تلخ بسنده کرد.دنبال حرف می گشت.باید خداحافظی هم میکرد.گیج بود و سردرگم . خدمتکار صدایش زد و پالتو را به سمتش دراز کرد.دستهایش هنوز روی پالتو بود که صدای جیغ مانند مهلا را شنید . قبل از هر عکس العملی دستهای مهلا دور شانه اش پیچید .

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,164 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی