نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان فانوس برای کامپیوتر

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان فانوس برای کامپیوتر

با اینکه ۸ ماهی میشد که از اون فانوس نفرین شده اومده بودم بیرون ولی عادت سرساعت ۶ بیدار شدن همچنان تو وجودم مونده بود. مثل خیلی عادت های دیگه ای که هنوز باهام بود.
یه بلیز آستین بلند سرمه ای ویه شلوار مشکی از توی لباس هام که چندان زیاد هم نبود بیرون کشیدمو رفتم داخل حمام. بعد از یه دوش سرپایی موهام روخشک کردم وبا اینکه هنوز یکم نم داشت بالای سرم جمع کردم و از پله های طبقه ی سوم ساختمونی که هنوز نمیدنستم دقیقا من چی کارشم پایین اومدم.
عماد ساعت ۹ قرار داشت ومیدونستم که آماده شدنش یک ساعتی طول میکشه وبیدار کردنش نیم ساعت. بعد از بلند شدن صدای چایی ساز خاموشش کردمو دوباره از پله ها بالا رفتم. اتاق عماد مثل همیشه شلوغ وریخت وپاش بود. بااینکه هرصبح اتاقش رو تمیز میکردم ولی نمیدونستم که چی کار میکنه که اینجا اینجوری بهم میریزه. دمر روی تخت افتاده بود وگوشه ی تیشرت مشکیش رفته بود بالا وعضله های کمرش رو به نمایش گذاشته بود. موهای سفیدی که تک وتوک روی شقیقه اش
دراومده بود بین اون همه موی مشکی حسابی خودنمایی میکرد. نگاهی به صورت برنزه اش که توی خواب درست مثل پسربچه ها میشد انداختم و لبخندی ناخودآگاه روی لب هام نشست.
همونجوری که پرده ی اتاقش رو میکشیدم وسعی میکردم کار بیهوده ی تمیز کردن اتاقش رو واسه باز هزارم بدون نقص انجام بدم صداش میزدم: عماد….عماد. پاشو دیگه….. ساعت ۹ با رضایی قرار داری ها. حواست هست!؟ عماد!!! پاشو دیگه. جمله ی آخرم رو باحرص ودر حالی که جاسیگارش رو توی سطل آشغال خالی میکردم گفتم. سرجاش نیم خیز شد و با زور روی تخت نشست وباچشمایی که هم پف کرده بود وهم قرمز شده بود نگاهم کرد. به غرغر کردن ادامه دادمو گفتم: چرا همیشه ی خدا صبح ها اتاقت اینجوریه؟؟؟

دانلود در ادامه مطالب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,585 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 192
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی