نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان فصل وصال (موبایل و PDF)

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

14529707084

نوشته: فرناز حسینی
ژانر رمان:اجتماعی عاشقانه
خلاصه:

رمان فصل وصل داستان دختری بنام مایساست که در ابتدای داستان با بعد افسرده اش آشنا میشیم و با ورود پسری به زندگیش که درواقع حکم ناجیش رو داشته ،به کل روحیاتش تغییر میکنه..در ابتدا داستان میشه گفت روی یک خط راست سیر میکنه از وسطای داستان فراز و فرود زیادی داره ونمیشه اتفاقات قسمت بعدی داستان رو حدس زد.
در اواسط داستان به کل ممکنه ناامید بشید اما پایان خوش و زیبایی داره.

پ.ن:معذرت که خلاصه ام کلی بود،لطفا اجازه بدید دوستان با داستان همراه شن و با اتفاقات و ریز جزییاتش ازقبل آشنایی نداشته باشند.

 

مقدمه:

ﺧﺪﺍی”ﻣﻦ …
ﺑﺮﺍی ﺩﻟﻢ “ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ…
“ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻦ (ﻣﻀﻄﺮ)…..
تا آرام گیرد این قلب نا آرام من…..
“خدای من”….
به حضورت،
به نگاهت،
به یاریت نیازمندم…..
سال هاست به این نتیجه رسیده ام که ” تو “

آن مشترک مورد نظری هستی
که همیشه در دسترسی…

** اِلٰهی وَ رَبّی مَنْ لی غَیْرُکَ **

قسمتی از داستان:

پیراهن بلند مشکی..
صورتی بدون آرایش
انگار که دارم برای یه مجلس ختم شیک اماده میشم…
-مایسا..آماده ای مادر؟دیرشد بابات پایین منتظرها
پالتوی مشکی رنگمو تنم کردمو برای اخرین بار ازتوی ایینه به خودم نگاه کردم..
جوری که انگار که دارم به زشت ترین آدم روی زمین نگاه میکنم…
ازاتاق که بیرون اومدم مامان برای چند لحظه به چشمام خیره شد..با دیدن نگاه بی تفاوتم لبخندی زد ودستامو توی دستاش گرفت..
میدونستم که رنگ لباسمو به اتفاق امشب ربط نمیده
عادتم بود من همیشه مشکی میپوشیدم..
همراه مامان ازپله ها پایین رفتم،خونه ی ما توی طبقه ی سوم یه آپارتمان چهارطبقه بود
باباتوی کوچه منتظر بود،
نگاه شرمگینی به من انداخت وسوارشد..من چه بد رسوا شده بودم…

 

 

چه امتیازی می دهید؟
5 / 2.00
[ 1 رای ]
1,703 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 26
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی