نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان مبتلا به عشق تو

دانلود رمان مبتلا به عشق تو

نام کتاب:مبتلا به عشق تو
نام نویسنده: فاطمه رنجبر
ژانر:عاشقانه,اجتماعی

خلاصه : این قصه عاشقانه است . قصه دختری که ناخواسته مورد توجه پسری قرار می گیرد؛ولی دخترک هیچ حسی به پسر ندارد. دختر قصه ما دختری نترس و محکمی است که هیچ چیز او را از پا نمی اندازد حتی تماس های مشکوکی که به او می شود ،تعقیب و گریزی که برایش رخ می دهد، از هیچ کدام هراس ندارد ولی در این بین اتفاقی پیش می آید که ….

مقدمه :

تمام شهر او را دیوانه می خواندند ولی او دیوانه نبود ،عاشق بود، آنقدر عاشق که مجنون و فرهاد در برابرش هیچ بودند .او عاشق واقعی بود با همه سختی ها با همه اتفاق های ناخوشایند ماند و عشق اش را ثابت کرد.

دیگر از این تماس های مشکوک خسته شده بودم؛ دلم می خواست با کسی درمیان بگذارم .

ولی چه کسی ؟ پدری که صبح تا شبش را با دوستانش می گذارند و شب خسته و مست به خانه بر می گردد.
دیگر چه کسی را داشتم ؟ مادر بزرگ پیرم؟ او که گوش هایش نمی شنید و با ایما و اشاره باید با او حرف می زدم ؟
یا به دوستم که عشق این را داشت که مخ دیگران را کار بگیرد. تنها سرگرمی اش همین بود،رابطه با پسرها.چند وقتی بود که می خواستم رابطه ام را با او قطع کنم .
ولی تنها رفیقم پرستو بود.اگر او را هم از دست می دادم دیگر کسی نبود که پای درد و دلم بنشیند .
بی حوصله بلند شدم سمت کمد لباس هایم رفتم ، کمدی در آن پارچه ای زخیم وجود داشت که هر قسمتش را می دیدی پاره و رنگ و رو رفته بود .

مانتو ی مشکی ام را با شلوار جین و شال مشکی پوشیدم ،موبایل ساده ام را از روی میز برداشتم و از اتاق بیرون آمدم . 
مادربزرگ مثل هر روز مشغول پاک کردن برنج بود ،کنارش نشستم و با ایما و اشاره به او گفتم بیرون می روم و زود برمی گردم. سرش را تکان داد، او هم مثل من از این زندگی نکبتی پسرش خسته شده بود .بارها دیده بودم که شب ها گوشه ای می نشیند و اشک می ریزد؛حتی یکبار بخاطر این اشک ریختن،پدر رویش دست بلند کرد؛وقتی مست بود نمی دانست چکار می کند! میزد و می شکست زمانی که او خانه بود از اتاقم بیرون نمی آمدم. ولی مادربزرگ بیچاره ام همه کثافت کاری هایش را جمع می کرد و به او رسیدگی می کرد؛در آخر هم دستمزدش کتک خوردن از دست پسر بی لیاقتش بود. خیلی دلم می خواست او هم کنارم نباشد؛مرگش را نمی خواستم اما دلم می خواست مثل مادر ترکم کند و برای همیشه از زندگی ام بیرون رود.

در خانه را باز کردم؛کفشم را پوشیدم و وارد حیاط شدم؛خدا را شکر آنقدر بی فکر نشده بود که این خانه را بفروشد وگرنه آواره کوچه و خیابان بودیم.درست است زوار این خانه در رفته بود ولی همین که سقفی بالای سرمان بود خدا را شکر می کردم .
در حیاط را باز کردم و بیرون رفتم، ماشین مشکوک دورتر از خانه پارک شده بود. کوچه ها شلوغ بود؛نمی ترسیدم؛مطمئناً یکی از طلبکارهای پدر بود،وگرنه منِ عتیقه به چه دردش می خوردم که مرا بخواهد بدزدد.
شماره پرستو را گرفتم و مثل همیشه زود جواب داد .
پرستو : جونم عشق دلم؟ 
خندیدم و گفتم:این دیگه چیه افتاده دهنت،عشق دلم !؟

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.