نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

ام رمان: مجبوری با من بمانی
نام نویسنده:آیدا رستمی
ژانر:عاشقانه
موضوع: ازدواج اجباری، ارباب رعیتیخلاصه:
و چه قدر سخت است مردی که جای برادرت بود؛ حال همسرت بشود.
چه قدر سخت است که آرزوهایت یک به یک بسوزد و تو برای بچه‌ای بسوزی که از جنس تو نیست…
#پایان خوش

نام کتاب:‌ مجبوری با من بمانی

“آبنوس”
بعد از خوردن صبحانه، از مامانم خداحافظی می‌کنم. وسایلم رو برمی‌دارم و به طرف مدرسه حرکت می‌کنم.
توی مدرسه گلبهار رو می‌بینم و طرفش میرم.
_سلام گلی جون.
با برگردوندن صورتش به طرفم، چشم‌های قرمز و اشکی به همراه صورت کبودش رو می‌بینم. با نگران می‌گم:
_وای گلبهار، چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟
با ناراحتی بغلم می‌کنه و فقط گریه می‌کنه. نمی‌دونم چی‌کار کنم. الان کلاس‌ها شروع می‌شه. آروم لب می‌زنم:
_گلبهاری بسه، الان کلاس شروع می‌شه.
با ناراحتی می‌گه:
_نه آبنوس، من نمی‌تونم بیام.
_چرا؟ مگه چی شده؟
_من اومدم باهات خداحافظی…

_گلبهار
به مرد رو بروم که اسم گلبهار رو صدا زده بود نگاه می‌کنم. یه مرد حدوداً چهل ساله‌اس، که چاقه و چهره زشت و اخمویی داره‌. پدر گلبهار رو می‌شناسم، این شکلی نیست.
_شما کی هستید آقا؟ با گلبهار چی کار دارید؟
_به تو ربطی نداره بچه برو پی درس و مشقت.
به طرف گلبهار میاد و دستش رو می‌کشه که گلبهار شروع به التماس می‌کنه:
_تو رو خدا، من نمی‌خوام باهات بیام.
_خفه شو بچه، معلومه که باید بیای ما قرار گذاشته بودیم بیای خداحافظی بکنی و بریم.
گلبهار با گریه داد می‌زنه:

_من تو رو دوست ندارم. می‌خوام پیش آبنوس…
ولی صداش با تو دهنی محکم مرد خفه می‌شه و خون مثل فواره از دماغش بیرون می‌زنه.
به طرف مرد میرم و محکم به دست و کمرش میزنم تا، گلبهار رو ول بکنه ولی من رو هول میده و همراه با گلبهار به طرف ماشینی میره و اون جا رو ترک می‌کنه.
به خاطر ضربه مرد، کمرم درد می‌کنه ولی بلند می‌شم و به طرف کلاسم میرم.
تا زنگ آخر چیزی از صحبت‌های معلم‌ نمی‌فهمم و دو سه باری، تذکر می‌خوردم ولی فکرم درگیر گلبهاره.
گلبهار، دختر ساده و مهربونیه ولی خانوادش فقیرند. البته پدر و مادر مهربونی داره، گلبهار از لحاظ چهره به مادرش و از لحاظ اخلاق به پدرش رفته. چشم‌های آبی و صورت سفیدی داره. گونه‌های سرخ مثل سیبیش رو آدم دوست داره بخوره. به خصوص، موقع خجالت که قرمز می‌شه.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 2.00
[ 2 رای ]
1,513 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی