نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان مرد باش

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان مرد باش

خلاصه:

دانلود رمان مرد باش در مورد دختری هست که هیچ کسی را تو دنیا نداره و با پسری به اسم مهران اشنا میشه که ادعای عشق و دوست داشتن آریمس را داره شاید داشته باشه ولی مرد بودن و مرد ماندن خیلی سخته زندگی من و تو زندگی نبود پشت چهرت،رازی بود که من ندیدم…

تو مرا،کور کردی….

مرد نبودی…

زمان مرا تغییر داد…

عشق تو مرا سوزاند….

مرا در آغوشت بفشار…

تا شاید کمی،آرام شوم…

نگاهی اجمالی به اتاقم،کردم.

اتاقی در حین،بی رنگی و ساده؛

آغوشی که، موقع خواب به روم باز می شود زمین بود…

دو سال پیش،وقتی من تازه پدر و مادرمو توی یه تصادف دلخراش از دست دادم.

از اون به بعد،پیش پدربزرگم زندگی می کردم.

پدربزرگی که همه ی، مهر و محبتش رو برا من، پهن کرد.

و وقتی من ۲۰سالم شود؛اون از دنیای لعنتی دل کند و رفت…

کسی نبود،که در افاق بی پناهی کمکم کنه

به زور دیپلم کامپیوترم رو،گرفتم و توی یه شرکت کوچی?،بعنوان مترجم کار می کنم.

حقوقم زیاد،خوب نیست ولی باهاش می تونم،زندگیمو بگذرونم.

اهی کشیدم

و آماده ،رفتن به شرکت شدم

 رمان مرد باش

کل راه رو ، تا ایستگاه اتوبوس رو پیاده رفتم.

بالاخره ، رسیدم به ایستگاه اتوبوس،اوتوبوس اول رو جا، مونده بودم،منتظر اوتوبوس بعدی شدم.

اوووووف این چرا نمیاد،مردم از بس منتظر موندم…

داشتم با افکارم ور میرفتم که صدای بوق ماشینی،بلند شود.

سرمو بالا گرفتم،که یه پسر بود حدود؛?? ?? سن میخورد،موهاشو به حالت فشن داده بود؛

به چشاش هم عینک،زده بود نتونستم بببینمشون..

پسر:«خانم خوشگله سوار نمی شی؟

اخمی کردم و رومو اونور کردم؛

انگار دست بردار نبود

پسر:«شماره بدم!؟»

-مزاحم نشو

پسر:«چه مزاحمتی؟ می خواستم باهم دوست بشیم»

-ولی من قصد،دوستی ندارم

می خواست چیزی بگه،که اوتوبوس اومد؛

سریع سوار اوتوبوس شدم

نیم ساعت دیر کرده بودم،حتما دوباره صالحی با اون،اخلاق گندش پدرمو در میاره…

خودمو روی،یکی از صندلی ها پرت کردم

سرم و به شیشه ی تکیه کردم، و چشامو بستم و از ته دل آهی کشیدم

پیرزنی که کنارم نشسته بود گفت:دخترم نگاه،یه ماشینی از وقتی که اومده دنبالمونه»

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
439 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی