نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

_سارا اون اهنگو ولش کن.بیا هل بده. تندتر هل بده.من این جوری دوست ندارم.اهان خوبه.تندتر.تندترش کن.عالیه دختر.
این صدای سیمین بود.سیمین دختر خیلی پر شور وشوقی بود.تاب بازی رو خیلی دوست داشت.اگه یک روز تاب بازی نمی کرد،روزش شب نمیشد.با این که اون ۲۵ سالش بود!!!سارا هم خواهر سیمین بود.برعکس سیمین سارا که خواهر کوچکترش بود،خیلی اروم و سر به زیر بود و شاید گاهی اوقات ان هم به ندرت صدای خنده های بلندش را می تونستی بشنوی.سارا ۴ سال از خواهرش کوچیکتر بود.یعنی ۲۱ سالش بود.
_اهوم….اهوم….پادشاه وارد می شود.سلام خواهرای گلم.صبح به خیر.سیمین جان چیزی میل دارید؟سارا جان
شما چه طور؟
سارا:بس کن سامان.حوصله ندارم.امروز سرم خیلی درد میکنه.لطفا بی مزه بازیاتو شروع نکن.
سامان:خواهر من….شما کی حوصله داری من اون موقع مزاحم شم؟
سیمین:پس برو دیگه برنگرد!
بعد سیمین و سامان باهم زدند زیر خنده.خوب راست هم می گفتند.سارا هیچ موقع حوصله شوخی و بی مزه بازی های اون دو نفرو نداشت.همش توی خودش بود.تنها رفیق او که سارا همیشه پهلوش درد و دل میکرد،و می تونست با راحتی و اطمینان کامل رازهاشو بهش بگه،السا دختر خالش بود.السا اخلاقش مثل سارا نبود.البته اخلاقش مثل سیمین هم نبود.به حد و اندازه شاد و غمگین میشد.درک خیلی بالایی داشت و این رو تنها کسی
که خوب می فهمید سارا بود.
سامان:خوب خواهرای گلم.یه سوپرایز خوب براتون دارم.
سیمین:بگو….بگو….من عاشق سوپرایزم.زود باش دیگه!!
سامان:خیل خوب.بهتون میگم.امروز یه مهمون ویژه داریم.می دونید داره از خارج از کشور میاد و هیچ جایی رو نداره جز این جا!!
سارا:ما که فامیل خارجی نداشتیم.تازه اگه فامیل باشه،جز ما کسای دیگه رو هم داره.پس نتیجه میگیریم که فامیل نیست!!!!حتما یکی از دوستای جناب عالی تشریف دارن!!.
سیمین:ااااه.نکنه یکی از این دوستاته که با هم چت می کنید!!!می خواد از خارج بیاد و حتما کسی رو خرتر از تو توی تهران پیدا نکرده،می خواد بیاد این جا!!

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
897 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی