نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان موبایل کلاله

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان موبایل کلاله

دانلود رمان موبایل کلاله

روی تختش نشسته و پایی که روی پای دیگرش انداخته را تاب می داد…تختش را کنار دیوار گذاشته که هر وقت می نشست ، تکیه اش را به دیوار می زد . باز هم با استرس و ناراحتی پاهایش را تاب داد . صدای کاملیا به گوشش خورد :
کلاله ….کلاله کجایی ؟ …
جوابی نشنید اما باز با سرخوشی صدایش کرد : آهای کلاله ….آهای لاله ی عاشق کجایی ؟
در اتاقش باز شد و بین در کاملیا را دید با یک لبخند گشاد . نیمچه لبخندی زد برای خالی نبودن عریضه و دوباره سرش را پایین گرفت و یک پایش را تاب داد. انگشت قلمی و باریکش را دور طرح بلوزش می کشید و خودش را سرگرم کرده بود که کاملیا خودش را داخل اتاق انداخت و روی تخت نشست و گفت :
کجایی دختر ؟
وقتی جوابی نشنید دستش را جلوی چشمان او چندبار تکان داد و گفت : هوووووی …هاااااای عمو با تو ام. کلاله آهی کشید و گفت : کاملیا حوصله ندارم تنهام بگذار…
کاملیا دستش را روی قلبش گرفت و دست دیگرش را طرف او گرفت و شروع کرد مسخره بازی در آوردن :  آه نه ….ای عشق من …هرگز …هرگز تنهایت نمی گذارم ….محال است .
کلاله خنده اش گرفته بود . وقتی می خندید روی گونه هایش چال می رفت . دست کاملیا را پس زد و گفت :  نکن کامی …
کاملیا یک پایش را که از تخت آویزان مانده بود را بالا آورد و کف هر دو پایش را به هم چسباند….عادت داشت به این حالت می   نشست و گفت : عزیزم چال گونه تو بخورم ، نگران نباش …
گونه های کلاله از نفس هایش پر و خالی شد بعد دوباره شروع کرد انگشتش را روی طرح بلوزش کشیدن.

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,334 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 238
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی