ناول فا

دانلود رمان نابینا - رمان عاشقانه جدید | ناول فا

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان نابینا

دانلود رمان نابینا  رایمون پسرِ ارشد خانواده‌ای به نسبت متموله که یه اتفاق تلخ تو بچگیش باعث میشه

جوونی و نوجوونیش رنگی بگیره از جنس تنهایی و تاریکی، باعث میشه دنیاش با تموم اطرافیانش فرق کنه؛

محکوم میشه به ترحم دیدن از سمت خانواده و جامعه.
شبانه‌روزش خلاصه میشه تو سیاهی. از خانواده به اجبار فاصله می‌گیره و کنارِ مردی زندگی می‌کنه که محبتش

از جنس ترحم نیست، یاد می‌گیره با وجود مشکل بزرگی که داره چطور از پس خودش بربیاد و رو پای خودش بایسته؛

اما درست زمانی که به اصرار بقیه جهت جراحی و بهبودی توجهی نمی‌کنه، ظهور عشقی ناب باعث میشه قلبش

به تلاطم و دیدن بیفته.

دانلود رمان نابینا 

دانلود رمان نابینا

پیشنهاد :دانلود رمان مرگ مرا باور کن

قسمتی از داستان :

پشت پنجره ایستاده‌م؛ اما نمی‌دونم منظره‌ای که روبه‌رومه چطوریه. فقط تنها چیزی که می‌دونم اینه که

رنگی داره به جز سیاهیِ غلیظِ نگاه من. دستم رو می‌ذارم روی شقیقه‌م و کمی ماساژش میدم، سرم از

بی‌خوابی شب گذشته در حال انفجاره، جام که عوض میشه خواب ندارم. خسته‌م از این همه فکرِ لعنتی،

از این‌که باید برای همیشه با این درد زندگی کنم؛ بازم باید خودم رو الکی دلداری بدم. صدای قدم‌هایی رو از

بیرون اتاق می‌شنوم و انتظار ورود کسی رو به داخل می‌کشم، انتظارم زیاد طول نمی‌کشه و با باز شدن در

اتاقم صدای راحیل رو می‌شنوم:
-داداش بیا صبحانه.

پیشنهاد : دانلود رمان شاهین سرخ 

طبق معمول در جوابش سکوت می‌کنم و از پنجره فاصله می‌گیرم. احتیاج نیست تغییر لباس بدم؛ چون همیشه

یه رنگه که منو کامل می‌کنه، اونم رنگ مشکیه. ذهنم رو متمرکز می‌کنم و آروم از اتاق خارج می‌شم، ده قدم

جلوتر پله‌هاست. قدم‌هام رو می‌شمارم: «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نُه، ده.»
دستم رو به نرده می‌گیرم و به آرومی از چهارتا پله پایین میام، درست نوزده قدم به چپ اتاق خواب مادر و پدرم

قرار داره و پونزده قدم جلوتر آشپزخونه. باز هم شروع می‌کنم به شمردن:

لینک های دانلود

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده fakhrisadat

مشاهده تمامی 267 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.