نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان همتا نوشته مریم السادات نیکنام

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان همتا

دانلود رمان همتا نوشته مریم السادات نیکنام

همتا دختری که در یک خانواده ی سنتی تربیت شده ، از نوجوانی علاقه ی زیادی به پسر عموش داشته و حالا این علاقه شکلی دو طرفه و جدی گرفته ..ولی بنا به دلایل و مشکلات خانوادگی همتا مجبوره دست رد به سینه ی پسر عموش بزنه…و این وسط اتفاق عجیبی میافته که پسر عموش براش شرط میزاره و ازش میخواد ….‌‌

قسمتی از رمان

الهه دستش را دور کمرم حلقه کرد و کمک کرد تا روی نیمکت بنشینم…درد امانم را بریده بود و قطرات ریز ودرشت عرق از تیره پشتم درحال سرسره بازی بودند…لبم رابه دندان کشیدم تا بیشتر از این جلوی چند جفت چشم کنجکاو آبروریزی نکنم….نالیدم
ــ معطل نکن ..برو ماشین بیار
نگرانی در چهره اش بیداد میکرد..صاف ایستادو زل زد تو صورتم
ـــــ میشینی تا بیام؟
صورتم از درد بهم جمع شد وناله زدم
ــ راه دیگه ایم دارم مگه ؟بااین درد لعنتی کجا راه بیفتم تو میگی؟!…
کلافه نفس پس داد و کیفم راکه روی شانه اش سنگینی میکرد کنار دستم گذاشت
ــ خیلی خوب…این باشه پیشت تا من جلدی برگردم
دستم روی کمرم نشست و با سر حرفش راتایید کردم…با عجله سمت خروجی دانشگاه پاتند کرد و من پشتم را به تکیه گاه نیمکت چسباندم و دردآلود نام خدا را ناله زدم

دانلود نسخهPDF

چه امتیازی می دهید؟
5 / 2.67
[ 3 رای ]
1,602 views مشاهده
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 191
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی