نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان کنارم باش

خلاصه:

دانلود رمان کنارم باش ببخشید نمیدونستم میگم سوویچ ماشینت کو؟ رو میزه برو برش دار. به طرف میز رفتم و بعد از برداشتن سوویچ از خونه خارج شدم… یکی یکی بچه هارو سوار کردم و به طرف دانشگاه حرکت کردیم… از پله ها بالا رفتیم و خودمون و به اتاق۲۳۱ رسوندیم. 

حواسمون به دو رو برمون نبود. 

با سرو صدا وارد کلاس شدیم. 

استاد هنوز نیومده بود. 

روی صندلی نشستم و به ندا که کنارم نشسته بود گفتم:

_چخبر؟ 

_خبرای خوبی دارم برات

_چی؟ 

_امروز چهارتا پسر به جمع کلاسمون اضافه شدند… وای نیلا یکی از یکی جیگر تره 

از وقتی که اومدند دخترا همه ی حواسشون به اوناست. 

وای نادیا رو که نگو، دختره ی جلف هربار خواست یکی از اون پسرارو به حرف بگیره ولی نم پس نداد. 

یه تای ابروم و انداختم بالا و به طرف پسرا نگاه کردم که چشم هام گرد شد.

عه اینا که اون پسرای از خود راضی بودند. 

این حرف و با صدای بلند به زبون آوردم که ندا گفت:

_میشناسیشون؟ 

_اره، دیروز باهاشون تصادف کردیم. 

یه پسرای مغروری هستن که نگووو. 

بعد از این حرفم در باز شد و استاد وارد کلاس شد… 

یه استاد پیر بیریخت، که از اول ترم بامن لج افتاده بود. 

البته کاری نکرده بودما، فقط یبار خواستم حال نادیا رو بگیرم

سوسمار انداختم زیر پاش که از شانس گندم رفت زیر پای این استاده. 

از اونموقع تا حالا باهام لج افتاده… 

استاد بعد از حضور غیاب کردنش رو کرد طرف پسرا و گفت:

_خب، شما خودتون رو معرفی نمیکنین؟ 

اون پسره راننده شروع کرد:

دانلود رمان کنارم باش

_من بنیامین سعیدی هستم ۲۵سالمه و از یه دانشگاه دیگه به اینجا انتقالی گرفتم. 

پسر بعدی که دوتا تیله ی سبز داشت و وسوسه شده بودم حالش و بگیرم ادامه داد:

_من آرشا رادمهر هستم، ۲۶ سالمه. 

و به این ترتیب دوتا پسرای, دیگم خودشونو مهران و متین معرفی کردند.

استاد سری تکون داد، رو کرد به همه و گفت:

_خب عزیزان، میدونم که میدونید دانشگاه بورسیه ای گذاشته

تا کسی که واقعا لایقه بتونه در بهترین کشور و در بهترین موقعیت ادامه تحصیل بده،

حتما کسانی ثبت نام کردند تا خودشون و بسنجند… 

خواستم به اطلاعتون برسونم این بورسیه بر اساس کارنامه

مشخص نمیشه و آزمونی براش برگزار میکنند… 

آزمون یه هفته دیگه است. 

سرم و انداختم پایین؛ کارم سخت شده بود. 

یه هفته باید خط به خط کتاب هارو میخوندم. 

استاد بعد از این حرفش شروع کرد به درس دادن. 

نیم ساعت بعد از کلاس اومدیم بیرون که یاسمین گفت:

_میگم نیلا تو کارت سخت شد که…

با معدل انتخاب میکردند تو صد در صد قبول میشدی. بالاخره شاگرد اول کلاسی. 

دهن کجی بهش کردم و گفتم:

_خب دیگه یه هفته از من سراغی نگیرید. نه زنگ بزنید نه بیاین خونمون. 

فقط کلاس ها همدیگرو میبینیم… 

نفس زد پس کله ام و گفت:

_خیله خب باباتوهم، چه جدی گرفته. 

خواستم جوابشو بدم که اکیپ پسرا رو از, دور دیدم که دارن به سمتمون میان. 

البته اون پسره آرشا بینشون نبود.

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.