نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

سایه‌ی غم بر زندگی‌اش نشسته است. پشیمانی، حسرت و تنهایی او را بدین گونه گماشته.

او مدت‌هاست که تغییری نکرده؛ اما شاید بورانی سهمگین بتواند او را از این حزن طولانی رهایی بخشد…

پ.ن: دوستان هرگونه تشابه اسمی در این داستان تصادفی بوده و شخصیت‌ها زاده‌ی تخیل من هستند

و به زندگی شخص خاصی اشاره ندارد.

نام داستان کوتاه : بوران
نام نویسنده:   Aida Farahani
ویراستار: .:~LiYaN~:.
ژانر: اجتماعی

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

مقدمه:
به هوا در نگر که لشکر برف
چون کند اندر او همی پرواز
راست همچون کبوتران سپید
راه گم کردگان ز هیبت باز…
بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون پاها چون شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرود آیید چون برف
لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
آهای، لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ…
خروشد باد و بارد همچنان برف
زسقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب طوفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ‌مرکب…
***

قسمتی از داستان :

گریمور، روبروی آینه چراغانی شده نشسته بود و به سبیل‌های بلند و مشکی‌اش نگاه می‌کرد.
مهران بی‌حوصله گفت:
– زود گریمم رو پاک کن محسن. سرم بدجوری درد می‌کنه.
محسن از روی صندلی بلند شد و مهران روی آن نشست.
محسن:
– تو که هیچ وقت حالت خوب نیست.
و در حالی که صورت مهران را پاک می‌کرد، گفت:
– خیلی وقته تنهایی پسر، دیگه وقتش شده آستین‌ها رو بالا بزنی؛ ناسلامتی سی و پنج سالته!
– تو اگه راست میگی یک زن برای خودت جور کن،به ما هم کاری نداشته باش!
محسن خندید.
– بیا، گریمتم پاک کردم.
مهران از روی صندلی بلند شد و از اتاق گریم بیرون رفت.
محسن زیر لب گفت:
– هیچ وقت خداحافظی نمی‌کنه.
مهران وارد پارکینگ شد و در ماشینش را باز کرد. او یک شاسی بلند مشکی داشت که چند ماه پیش آن را خریده بود.

نگهبان در پارکینگ را باز کرد و او هم از آنجا خارج شد. فاصله‌ی محل کارش تا خانه زیاد نبود؛

اما میان یکی از شلوغ‌ترین ترافیک‌های تهران گیر کرده بود.
چراغ قرمز شده بود و بچه‌های بی‌پناه، با لباس‌هایی پاره و چشمانی مملو از اشک میان ماشین‌ها عبور می‌کردند و

با التماس از راننده‌های ماشین ذره‌ای پول گدایی می‌کردند.

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده fakhrisadat

مشاهده تمامی 267 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.