نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان یک قدم تا بدبختی 

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان یک قدم تا بدبختی 


دانلود رمان یک قدم تا بدبختی 

نام داستان کوتاه: یک قدم تا بدبختی
نویسنده: شاینا توکلی
ژانر: اجتماعی، غمگین
خلاصه:
یه دختر که زندگی عالی داره، ثروت زیاد داره، تو ناز و نعمت بزرگ شده ولی یه اتفاق…
یه اتفاق ساده باعث می‌شه زندگی دختر از این رو به اون رو بشه…
یه اتفاق باعث می‌شه زندگی دختر نابود بشه..

همه چی از اون روز نفرین شده شروع شد.
من به خاطر پول و فامیل و دوستانی که بدِ من رو می‌خواستن بدبخت شدم.
بارها با خودم فکر می‌کنم مگه من چی کار کردم؟
چرا باید زندگیم این طوری بشه؟
چرا اونا بدِ من رو می‌خواستن؟
اونا فامیل من بودن اما از هزار تا غریبه بدتر بودن!
***
گذشته

مادر بزرگ: تو دیگه پسر من نیستی، من دیگه تو رو نمی‌بخشم؛ آبرو برام نذاشتی، تمام در و همسایه می‌دونن داری چه غلط‌هایی می‌کنی.
بابا: مامان من هیچ کاری نکردم چرا باور نمی‌کنی؟
یعنی شما این قدر که حرف اون‌ها رو باور داری حرف من رو قبول نداری؟
مادر بزرگ: برای آخرین بار میگم، از خونه من گمشو بیرون و اون تن لشتم با خودت ببر.
تو دیگه مادری نداری، فکر کن من مُردم.
بابا با سری افتاده اومد طرف من.
من رو بغل کرد و داشت راه می‌افتاد که یه دفعه از شوک در اومدم، گریه‌م گرفته بود.
باورم نمی‌شد مامان بزرگم به من بگه تن لش!
این همون مامان بزرگ بود؟
این همون مامان بزرگی بود که هر وقت می‌رفتم خونه‌شون، می‌اومد و باهام بازی می‌کرد؟
این همونی بود که همیشه حقم رو می‌گرفت؟
این همون مامان بزرگی بود که منو از همه‌ی بچه‌های فامیل بیشتر دوست داشت؟
می‌گفت من عزیز دردونه شم؟
می‌گفت من سوگلیشم؟
به زور از بغل بابا در اومدم.
باور نمی‌کردم اون مامان بزرگ من باشه، نه اون نبود، ولی وقتی رسیدم بهش فهمیدم همه‌ی افکارم یه فکر بچه‌گانه برای قانع کردن خودم بوده.

 

 

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
395 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی