نوول فا - شهری پر از رمان

رمان ایرانی غربت غریبانه ی من

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

رمان ایرانی غربت غریبانه ی من

سرم درد می کرد و به شدت سنگین بود اما به سنگینیِ چشمام نبود. یه حالت گنگی داشتم. احساس می کردم رو هوام. سرگیجه ی شدید امانم رو بریده بود.
چند بار خواستم نفس عمیق بکشم اما نتونستم. انگار یه وزنه ی چند کیلویی رو بستن بهم.
یه جوری بودم. سرگیجه ام بدتر شد. سعی کردم چشمام رو باز کنم ولی هر کاری می کردم حتی تکون نمی خورد.
تمام انرژیم رو جمع کردم. چه فایده؟ پلکام یه تکون خفیف خورد.
امیدم رو از دست ندادم.
باز سعی کردم. دوباره پلکام یه تکون خیلی کم خورد. اما بیشتر از قبل. کلافه شدم. اشک تو چشمام جمع شده بود.
چرا نمی تونستم هیچ کاری بکنم؟
اشکی که گوشه ی چشمام جمع شده بود از روی گونه ام سر خورد.
گوشم شروع کرد سوت کشیدن. چشمام رو جمع کردم. صداهای مبهمی رو می شنیدم.
– آقای… دک… تر… به… هوش اومد…
“داشت از چی حرف می زد؟”
صداها کم کم داشت واضح می شد.
صدای یه مرد توجهم رو به خودش جلب کرد:
– خانم براش مرفین بزنید.
بعد بلند داد زد:
– این خانم به بخش منتقل می شه.
دوباره گنگی قبل اومد سراغم. سوت کشیدن گوشام شروع شد. پلکام هر لحظه سنگین تر از قبل می شد.
اون قدر سنگین که باز منو به دنیای تاریکی قبل فرو برد.
****
دید، دید، دید.
با صدای مکرری که سکوت اتاق رو شکسته بود چشمام رو باز کردم.
نور زیادی تو اتاق بود که باعث شد چشمام رو جمع کنم.
یه کم که به نور عادت کردم تونستم کامل چشمام رو باز کنم.
یه پسری با قد نسبتا بلند و چشم و ابروی مشکی و قیافه ی ایرانی اصیل بالا سرم ایستاده بود.
لباس آبی رنگی پوشیده بود. از روپوش سفیدی که روش پوشیده بود و داشت توی دفتری که دستش بود یه چیزایی می نوشت تشخیص دادم که دکتره.

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,445 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی