نوول فا - شهری پر از رمان

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

جلوی آینه ی بخار گرفته ی حموم وایساده بودم و از زیر لایه بخار به خودم نگاه میکرد. هیچ چیز نمیدم به جز یه آدم خردشده و تحقیر شده. یه دختر غمگین و تنها، تنها تر از همیشه.چرا نیما؟ آخه چرا؟ من واست چی کم گذاشته بودم؟
با موهای خیس از حموم خارج شدم و خودمو روی مبل ولو کردم. اعصابم به شدت متشنج و داغون بود، هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه و عاقبت من و نیما به اینجا برسه. از سر موهام آب میچکید ، ولی حس بلند شدن و خشک کردنشون رونداشتم. فردا میرم و کوتاه ترشون میکنم، به من یکی نمیاد که بخوام موهامو بذارم بلند بشه. دلم داشت ضعف میرفت، یادم اومد که از صبحونه تا حالا چیزی نخوردم و الان هم ساعت ۶ بعد از ظهر بود.
به خاطر گرما خونه دم کرده بود. به سختی بلند شدم و بعد از باز کردن پنجره ها و روشن کردن کولر، داخل آشپزخونه شدم تا یه چیزی درست کنم. دستم به غذا درست کردن نمیرفت. پشت میز نشستم و سرمو تو دستام گرفتم. یه بغض سنگین از صبح تا حالا راه گلومو بسته بود، قطره های اشک آروم آروم روی میز میریخت. نمیفهمیدم چرا اینطور شد؟ چرا نیما باهام اینکار رو کرد؟
مگه من چی کم داشتم؟ اون چی میخواست که توی من نمیدید؟ چطور اینهمه مدت بازیچه اش شدم و حالا… صدای زنگ در به صدا دراومد. کیه این موقع؟ بی خیال، حتماً اشتباه گرفته. بلند شدم تا صورتمو آب بزنم که باز صدای زنگ اومد. مثل اینکه هرکسی هست نمیخواد بی خیال بشه. جلوی آینه که وایسادم متوجه ی سرخی و پف چشمام شدم. چطوری با این قیافه در رو باز کنم؟ به من چه که فکر مردم رو بکنم؟ خب هرکسی مشکلات خودشو داره دیگه.
در رو که بازکردم یه منار رو روبروی خودم دیدم که یه ظرف آش رشته دستش بود. نگام از کاسه ی آش روی صورتش کشیده شد. چه قیافه ی بامزه ای داشت. ناخودآگاه لبخند زدم و پسره هم با قیافه سرخ شده و خیلی هول گفت : سلام. خدمت شما طوری سینی آش رو به طرفم گرفت، که مطمئن بودم اگه خودمو یه کم عقب تر نمیکشیدم، سینی بهم میخورد.

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,402 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 81
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی