نوول فا - شهری پر از رمان

رمان نه من عاشق نیستم برای دانلود

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
اشعار زیبا ، کوتاه و عاشقانه خاقانی شروانی و بیوگرافی خاقانی
اشعار خاقانی
اشعار زیبا ، کوتاه و عاشقانه بابا افضل کاشانی و بیوگرافی بابا افضل
اشعار بابا افضل
دانلود کتاب جزیره ی افسونگران اثر فریبا کلهر
دانلود کتاب جزیره ی افسونگران اثر فریبا کلهر
دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی بنام بارون با لینک مستقیم
دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی بنام بارون
دانلود آهنگ جدید رضا حیدرنیا بنام اونم رفت
دانلود آهنگ جدید رضا حیدرنیا بنام اونم رفت
دانلود رایگان رمان پاییز مرگ ویژه جدید با لینک مستقیم
دانلود رمان پاییز مرگ ویژه
دانلود رمان تلافی و اما عشق با لینک مستقیم نودهشتیا
دانلود رمان تلافی و اما عشق

خامه ای

مهر پاتوق

رمان نه من عاشق نیستم برای دانلود

دانلود رمان نه من عاشق نیستم

نیم ساعتی بود که دبیرستان تعطیل شده بود، اما مهرانا همراه سه دوست دیگرش سحر، الناز و فاطمه کمی بالاتر از مدرسه و درست رو به روی باشگاه بدنسازی برزین ایستاده بودند. مهرانا بی اعتنا به هر و کر دوستانش که به خاطر پسران آن سوی خیابان راه انداخته بودند، با حسرتی ناگفتنی به صالح زل زده بود؛ اما مثل همیشه دریغ از یک نگاه خشک و خالی! یعنی صالح هیچ وقت به دختران دبیرستان توجهی نمی کرد و طی این دو سالی که از عشقش دیوانه شده و سوخته و ساخته بود، این را فهمیده بود که صالح با زن های سن بالا می پرید و دوستی می کرد، و هرگز به اندازه ی یک سر سوزن به دخترهای دبیرستانی توجه نشان نمی دهد.
سحر سقلمه ای به الناز زد و آهسته رو به آن دو گفت:
– اه این دوباره رفته توی کف این پسره ی عوضی!
فاطمه آهسته تر از او گفت:
– طفلی مهرانا داره می میره، اما دریغ از یه ارزن توجه.
الناز اما با صدای بلند گفت:
– آدم رو خر گاز بگیره، اما عاشق نشه!
مهرانا تکانی خورد و به دوستانش خیره شد.
– هان چی گفتین؟
الناز:
– کجایی؟
– من! هیچی بریم!
هر سه راه افتادند. سحر با لحن سرزنش آمیزی گفت:
– خسته نشدی این قدر نگاهش می کنی و محلت نمی ده؟!
مهرانا گفت:
– اون که نمی دونه من نگاهش می کنم.
سحر:
– خری والا!
مهرانا لحظه ای ایستاد و به آن سوی خیابان نگاه کرد. از نگاه پسران فهمید که آنها را زیر نظر گرفته اند و تا نگاه مهرانا را دیدند نیششان باز شد، اما صالح همان طور پشت به آنها روی موتورش لم داده بود. بچه ها متوجه ی مهرانا شدند که ایستاده و همان طور حسرت آمیز به آن سوی خیابان نگاه می کند و پسرها هم با حیرت و شگفتی به این طرف نگاه می کردند.
الناز آهسته تشر زد:
– ا? بیا دیگه!

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 4.00
[ 2 رای ]
265 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.




نوشته‌های تازه

مطالب محبوب
تبلیغات متنی
رمان
دانلود رمان