نوول فا

جولای 1396 - دانلود رمان های ایرانی و عاشقانه | نوول فا | رمان

دانلود رمان شکست دوست داشتنی جاوا، اندروید ، pdf

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

نام نویسنده:نادیا.ز
ژانر:عاشقانه-احسان حالا پاس بده به بابک….بابک بلند کن واسه علیرضا….راستین دفاع کن…..دفاع کن دیگه اه…..یه لحظه بازی نکنید ببینم
بچه ها نفس نفس میزدن و نگاهشون به سرمدی بود.سرمدی دهنشو کج کرد و با تاسف گفت:
-اینطوری می خواهید جلوی حریف دربیایید!؟
بعد نگاهشو به راستین دوخت و با حرص گفت:
-کاری نکن رو نیمکت ذخیره بنشونمت خدا جو….
راستین زیر لب بهتری گفت و نگاهشو به زمین دوخت…تعجب کردم.محال بود این موقع جوابی نده به طرف مقابلش.سرمدی ادامه داد:
-برای امروز کافیه…می تونید برید استراحت…
بچه ها تک تک خسته نباشید می گفتن و می رفتن.من هم بعد از گفتن خسته نباشید خواستم برم توی رختکن که سرمدی دستم و گرفت و اروم گفت:

-بین اینا امیدم به تو….نا امیدم نکنیا…
لبخندی زدم و اونم لبخند زد.بطری اب معدنیمو از روی نیمکت برداشتم و رفتم سمت رختکن.الان دو هفته ای میشه که توی اردو هستیم.توی این دو هفته سرمدی هر بلایی خواسته سرمون اورده.کم مونده بگه کوه و پاس بدید به هم.
وارد رختکن که شدم اول از همه بوی عرقی که پیچیده بود توجهم و جلب کرد.ناخوداگاه صورتمو جمع کردم و با حالت چندشی گفتم:
-گندتون نزنه……..با اسپری اشنایی دارین؟
راستین که داشت تاپ ورزشیش و در می اورد ،از اون دور داد زد:
-بیا گمشو تو بابا….ورزشکار جماعت با این بو زندگی می کنه…اصلا نه نیا تو ….برو اون سرمدی رو بیار اینجا که زجر کشش کنیم…مرتیکه عقده ای دعوای پشت تلفنی با زنش و سر من خالی می کنه….اصلا چه دلیلی داشت به من گیر بده؟…دفاع از اون خوشگل تر؟….عین سیب زمینی پشندیه….با اون کله تاسش….والا…دروغ می گم بگو دروغ می گی…
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-بیا برو بیرون بابا……انقدر غر نزن…پیر میشی هیشکی زنت نمیشه میمونی رو

 

دانلود رمان شاهزاده پارت جاوا، اندروید ،pdf

نوشته fatima32

(جلد سوم آینه زمان)

جلد اول دانلود رمان آینه زمان جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

حلد دوم دانلود رمان فرزند خورشید جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

اردوان به یک مأموریت به شهرستان بم فرستاده می شود . آنجا در یک عتیقه فروشی پیرمردی را ملاقات می کند که به او آینه ای هدیه می دهد . اردوان به شیراز برمی گردد . آنجا متوجه راز آینه می شوند اما برای فهمیدن راز ، باید رمز آینه را کشف می کردند که بعد از چند روز توسط نارسیس خواهر اردوان کشف می شود . با کشف رمز اتفاقات عجیب و غریبی رخ می دهد و همه مجبور می شوند از طریق آینه به چندین هزار سال قبل از میلاد یعنی به ایران باستان سفر کنند . حالا چه اتفاقاتی رخ میده و بچه ها در ایران باستان چه ماجراهایی رو پشت سر میذارن ، خودتون بخونید .

دانلود رمان اینه زمان

رمان آینه زمان ظهور و سقوط (قسمت چهارم) | fatima Eqb

استاد – مصالح ساختمانی مورد استفاده در زمان اشکانیان بیشتر سنگهای پاک تراش بود و در

زمان ساسانیان اکثراً از خشت خام، خشت پخته و سنگ لاشه استفاده می کردند . برای

آراستن ساختمانها ، کاشی های لعابدار و لاجورد و اندود گچ بکار می بردند

دانشجو – ببخشید استاد ، گچ بری هم در دوره اشکانیان رواج داشت ؟

استاد – بله صد در صد . کلاً اوج هنر گچبری در این دوره بود و نقوشی که بکار می بردند تلفیقی از هنر یونانی و هخامنشی بود
دانشجو – استاد ! چرا هنر دوره اشکانی شبیه هنر یونانی بود؟
استاد – بخاطر استیلای دولت سلوکیان بر ایران . از آن زمان هنر یونانی-ایرانی رواج پیدا کرد و بعد از آن هم ادامه داشت تا زمان ساسانیان که در آن دوره هنر یونانی منسوخ شد . خب دیگه برا این جلسه کافیه . جلسه آینده بیشتر در مورد هنر معماری اشکانیان صحبت می کنیم ، همگی خسته نباشید …
ساعت کلاس تموم شد و دانشجویان خداحافظی کردند و رفتند . استاد هم رفت تو اتاق اساتید
استاد علیپور

دانلود رمان عشق و جدایی جاوا، اندروید ،pdf

دانلود رمان عشق و جدایی

نام نویسنده: آرزو فیضی
ژانر رمان:عاشقانه،غمگین

خلاصه ؛
۱۵ سال گذشته…..۱۵ سال پر از تلخی….پر از غم…پر از عشق…پر از خیانت…پر از جدایی…و حالا بعد از این همه سال میخواد دوره کنه روزهای رفته و سوخته زندگیش رو ….میخواد بنویسه و بگه از غم بی مادری…از غم دوری پدر…از غم دوری پسر عموی عزیزش که همه کسش شده بود….از غم تنهای دخترانش…از غم عشق و خیانتش…رویای غصه من خسته از همه جا…بریده از همه کس..حالا به دفتر خاطراتش پناه میبره تا بنویسه روزهای سیاه زندگیش رو…
پایان خوش
موضوع داستان در سال ۱۳۴۰ رخ میده

به نام خدا
سلام به تمام دوستان…. این اولین رمانه من هستش که دارم به امید خدا شروع میکنم …

تجربه زیادی هم ندارم اما مطمئن هستم که به یاری خدا و همراهی شما دوستان میتونم به سرانجام برسونم ….
رویا
مقابل پنجره اتاقم ایستادم و به مشهدی ماشالله که با عشق به گلها آب میده نگاه میکنم …

بوی نم خاک آدم رو مست میکنه … چشم میبندم تا با تمام وجود این بوی بهشتی رو به ریه هام بفرستم … اما نفس تو سینم حبس میشه … باز چهره زیبا و دلفریبش میاد جلوی چشمهام….با جون گرفتن چهرش تو ذهنم درد بدی رو تو قلبم احساس میکنم ….چشمهام رو سریع باز میکنم ….. نفسهام با یادش به شماره افتاده… چرا نمیتونم فراموشش کنم!؟… من باید این آدم پست و خیانتکار رو فراموش کنم ….. هنوز به گلها و درختهای باغ خیره ام … صدای باز شدن در من رو از افکارم بیرون میکشه حتما دوباره زینت برام غذا اورده .. حال خوردن ندارم با بیحالی میگم-ببر زینت جون …. گرسنه نیستم
با تمام شدن حرفم منتظرم بره اما صدای نمیاد …. حتما میخواد دوباره التماس کنه …. من از دست این زن کلافه شدم باید بهش بفهمونم که سر به سرم نزاره…. در حین حرف

 

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره جاوا، اندروید ،pdf

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

نویسنده نارینه
خلاصه:
داستان زندگی عاشقانه ستاره وفراز ونشیب هایش است.
این داستان بیشتر در مورد انسانیت وآن مدینه فاضله ای است که آرمان شهر خیالی من این است…
مادرم می گفت.تو آسمان هرکس یه ستاره ای وجود داره.مال یکی پر نور ،مال یکی کم نورتر ولرازنتر…عزیز بی وفایم این همه برای توست!!!
این ناچیز تقدیم دوستی که از من دور هست.سارای عزیزم
“توجه”
این رمان با ذکر منبع و ذکر کامل خلاصه کپی آن در جاهای دیگر بلامانع است.

سلام.امروز دقیقادو روز است .از من دوری ومن از تو خبری ندارم،آبان …تو رهایم کردی در این برزخ ومیان حسهای متفاوتم!!!درماندگی ویاس وحرمان وافسوس…هنوز دنبال چرایی سوالم هستم.همه خانه چهل وپنج متری برایم مثل قفسی است که از هر طرف به رویم فشار میاورد.شب خودش را از لای پنجرها به درون خانه ام کشانده…من مچاله شده ام لای مبلها..خیره به در وگوشم حساس به صداهای قدمهایت شاید تو بیایی!!!
ولی لحظه هایی که بدون تو میگذرد.هردم نفسهایم را می گیرد.دیگر اشکی هم برایم نمانده.از لای پنجره باز باد سرد پاییزی به درون خانه سرک می کشد.وپرده حریر سفید را در چنگال خودش می فشارد..اشکهایم جاری است.زیر لب دعا می خوانم .دعای سفر برای تو بی وفا ،من تو بودم ،تو من کاش بودی ….کدامین جاده وکدامین مکان پی ات بیایم..آبان من از تنهایی بیم دارم.از سایه های دراز که روی دیوار به سان دیوان شاهنامه کش میاین،می هراسم…بیمناکم آبان از صداها ونجواهااا وهجوم خاطرات دور وگذشته می ترسم…
آبان سال تحویل نگاهم را به نگاه درخشانت دوخته بودم.چشمان تو راز چشمانم مرا می خواند.اگر غم داشتم ،تو با غمهای دل من آشنا بودی!من وتو ازدو جهان متفاوت بودیم.
.یادت است ماته بن بست کوچه شهید

 

دانلود رمان  لرد سوداگران جاوا، اندروید ،pdf

دانلود رمان لرد سوداگران

نام رمان:لرد سوداگران
معنی نام رمان: ارباب تجار
ژانر:مافیایی.جنایی
نویسنده:tromprat

مقدمه: آفرینش ما هدفی داشته
هدفی که بخاطرش آموزش میبینیم
اون آموزش ممکنه
قتل باشه
کپی این رمان در هر سایت و کانالی پیگرد قانونی دارد لطفا کسی کپی نکنه

خلاصه:
_بهتر از هرکسی میدونی برا نفوذ بهشون انسانیتم و کشتم، مرد ،من تموم شدم نبش قبر نکن
به سمت بیرون حرکت کردم ولی دستش رو شونم قرار گرفت
_فرمانده چشم عقاب هنوزم سرخود میکشی؟
_بله
_هنوزم به قوانین پایبندی؟
_بله
_خدا به همراهت
بدون برگشتن از اتاق خارج شدم این قول من بود که تا وقتی زندم روی خوش نبینن ادمایی که خون مردم بی گ*ن*ا*ه رو تو شیشه میکنن و اینو هیچکس بهتر از هم رزمم نمیدونست

دانلود رمان دوئل حقیقت جلد دوم لرد سوداگران

رمان حرفه ای – رمان دوئل حقیقت (جلد دوم لرد سوداگران) | tromprat کاربر انجمن نگاه دانلود

از پله ها به آرومی رفتم بالا، وارد پشت بوم خونه ۶ طبقه شدم.
کیف اچ.اس پنجاه و روی زمین گذاشتم با دوربین پنجره مورد نظرم و پیدا کردم ،سوژه درحال عوض کردن لباسش بود.
کالیبر ۱۲٫۷ تمام قطعاتش و نصب کردم ،به آرومی سر چکشیشو چرخوندم فقط یه گلوله نیاز داشت
از دوربینش به سوژه نگاه کردم. روبه رو تلویزیون نشسته بود نه لبخندش برام معنایی داشت نه اینکه میخام حس زندگی یه انسان و بگیرم. با اصابت تک گلوله به پیشونیش لبخندش پاک شد.
به همون آرومی که اومدم به همون صورت هم از طبقات رفتم پایین سوار پرادو مشکی رنگم شدم و به سمت خونه حرکت کردم به گوشی درحال زنگم نیم نگاهی انداختم اسم بنیتا روش میوفتاد این دختر دست از سر من برنمیداشت
_بله
_پسر چیشد چرا زنگ نمیزنی تو اخه، کارش تموم شد؟
_بله
_خب الان میری پولو بگیری
_ریخته به حساب
_خیله خب بیا به هتلی که میگم یکی دیگم امروز

دانلود رمان تولد یک احساس جاوا، اندروید ،pdf

دانلود رمان تولد یک احساس

 

نام کاربری نویسنده: ریحانه لشکری

نام رمان: تولد یک احساس

ژانر: اجتماعی ، عاشقانه

خلاصه:
این رمان درباره زندگی عجیب دختری به اسم تانیاست … دختری دورگه با

مادری فرانسوی و پدری ایرانی .. مادرش بر خلاف مادر های دیگه خوش

گذران است و تصمیم میگیره که از همسر و دخترش جدا شود و به کشور

خودش برگردد . بعد از جدا شدن از اشکان و تانیا ، تانیا سعی در عوض

کردن وضع زندگی پدر و خود میکند و تصمیم میگیرد ………

برج داشتیم.همیشه میگفتم خوش به حال سارا یه مامان ایرانی داره

مهربون.. با محبت.. حتی به من هم که دخترش نیستم کلی محبت

میکنه..اهی سوزناک کشیدم. کاش مامان منم ایرانی بود … ولی مامان

من فرانسوی بود و درواقع دو رگه محسوب میشم . چهره ام ترکیبی از

مامان باباست ولی بیشتر شبیه بابام شدم رنگ چشمام قهوه ای بود و

موهام قهوه ای تیره مایل به خرمایی.. بابام هم جذاب بود.. چشماش قهوه

ای بودن و موهای خرمایی حالت دار و لب و بینی متناسب . مامان من

وقتی ۱۵سالش بود منو به دنیا اورد باباهم اون موقعه ۱۷سالش بود آخه

جریان داره وقتی بابا ۱۶سالش بود با خانوادش برای یه سفر تفریحی به

فرانسه رفت بابام اونجا با مامانم دوست میشه و بعد هم طبق گفته های

مامان .. … یه هو متوجه میشه که .. بعله مامانم روی من باردار میشه

بابام هم مجبور میشه که با مامانم ازدواج کنه اخه وقتی مامان به بابا این

خبر رو میده پدر بزرگم هم بوده که اون مجبورشون میکنه.. البته خیلی

ناراحت بود از این اتفاق و کلی با بابام بد میشن… ولی از اونجابی که

مامانم مسیحی بوده و بابام مسلمون مجبور میشن که عقد موقت()کنن چون نه

 

دانلود رمان بلعیده شده

دانلود رمان بلعیده شده

رمان حادثه‌ای را نقل می‌کند که در کانبرای استرالیا اتفاق می‌افتد.

این حادثه زندگی دختر بی‌هدف و بی‌خیالی را تحت شعاع قرار می‌دهد و حتی تمام وجود دختر را!
لارا بلیک دختر دبیرستانی سال آخریست که بی‌خبر از حوادث اطرافش با زندگی روزمره‌اش درگیر است

و در این میان چیزی ذهن پدرش را آشفته کرده و کم کم حقایقی برملا می‌شود و حادثه‌ای خونین، شهر کانبرا را به نابودی می‌کشاند.
گاهی افسانه‌ها زنده می‌شوند.
ای‌کاش افسانه‌ها،
همان افسانه می‌ماندند!

دانلود رمان بلعیده شده

 

قسمتی از داستان :

خیره‌ی ملخ سبزرنگی بودم که پشت پنجره با بی‌رحمی من رو نگاه می‌کرد،

یک لحظه هم ازش چشم برنمی‌داشتم، می‌ترسیدم یهو از لبه‌ی باز پنجره تو کلاس بپره.
ازحشرات متنفرم، اونم از این نوع ملخ سبز که قد یه انگشت بابام بود.
_پیس… پیس!
به زور چشم از اون ملخ گرفتم و سرم روبه سمت راست چرخوندم، جایی که دنی نشسته بود و وز وز می‌کرد.
بهش نگاه کردم، باچشم و ابرو به تخته اشاره کرد،
قبل از اینکه به تخته نگاه کنم، صدای آزار دهنده‌اش بلند شد.
_لارا بلیک، میشه بپرسم داری کجا سپری می‌کنی؟
لعنتی! از اینکه مرکز توجه‌ی کل کلاس شدم حس بدی داشتم، از شانس بد چون میزها دور کلاس بود،
همه بهم دید داشتن . اروم بهش جواب دادم:
_همین‌جا خانوم کاستل.
_ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم، دقیقاً سه بار صدات زدم؛ ولی انگار فقط کالبدت این‌جا بود.
نمی‌دونستم چی بگم، متاسفانه خانوم کاستل به یه دندگی مشهور بود و تا کسی رو مقصر نمی‌کرد، دست بردار نبود.
داشتم تو ذهنم دنبال یه بهونه می‌گشتم و اون هم مثل چی به من زل زده بود که همین موقع دنی با بی‌حالی دستش رو تا نصفه بالا برد. خانوم کاستل گفت:
_الان نه دنیل.

_اما.
_گفتم نه.
دنی با سماجت گفت:
_متاسفم نمیشه وگرنه به لباستون می‌چسبه.
با تعجب گفت:
_چی؟ چی به لباسم می‌چسبه.

 

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

در میان درختان انبوه آمازون، جیمز، از طریق دریچه‌ای وارد دنیایی جدید؛ اما آشنا می‌شود و در این سرزمین…

 

قسمتی از داستان :

-مامان! بابا! من رفتم!
کتانی‌های سیاه رنگ کهنه‌اش را پوشید و بندهایش را داخل آن فرو کرد.

در را بست و به جینی، خواهر کوچک‌ترش گفت:
-خواهری من دارم میرم. مراقب مامان و بابا باش. داروی بابا رو به موقع بده، زیادم نذار مامان کار کنه. باشه؟
جینی پانزده ساله چشمکی زد و گفت:
-حتماً، مراقبشونم. می‌تونی با خیال راحت به کارت برسی!
جیمز به چشمان خواهرش خیره شد. دروغ چرا؟ به چهره بور و چشمان آبی خواهر مهربانش حسادت می‌کرد.

هر روز در محل کارش از سوی تام، پسر صاحب کارش به‌ خاطر چهره سیاهش تحقیر میشد.

لبخند آرامش بخشی به جینی زد و از در بیرون رفت. درب چوبی خانه‌شان قدیمی شده بود

و مطمئناً با ضربه کوچکی فرو می‌ریخت.

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

از کوچه پس کوچه‌های دهکده عبور کرد تا به نزدیکی‌های جنگل رسید.

با دیدن اجتماع کارگران به این نتیجه رسید که طبق معمول دیر کرده است.

اصولاً او آدم وقت شناسی نبود و همیشه، علت این تأخیر را نداشتن ساعت بیان می‌کرد.

در آن لحظه فقط از عیسی مسیح و مریم مقدس یاری می‌جست و در دل به درگاه خدا تضرع می‌کرد

تا تام، او را اخراج نکند. جیمز اصلاً نمی‌دانست که چرا تام همه کاره است؛

با وجود این‌که پدر او طرف حساب کارگران است. جلو رفت تا چند سطل بردارد؛ اما با صدای تام در جایش خشک شد:
-به به! ببینین کی این‌جاست! می‌خواستین دیرتر میومدین جناب جیمز دونگا!
جیمز لبخندی زورکی زد. چه‌قدر از این پسر متکبر تنفر داشت! دستش را مشت کرد تا مبادا به او آسیبی برساند.

در این فقر دادن دیه سنگین تام را کم داشت. با دندان‌هایی چفت شده گفت:
-عذر می‌خوام جناب. دیگه تکرار نمیشه!
تام جلوتر آمد. بوی ادکلن فرانسوی‌اش در بینی جیمز می‌پیچید؛ مانند همیشه کت و شلوار به تن داشت.

دیروز طوسی رنگ و امروز مشکی. او اصلاً نمی دانست که چرا تام همیشه پیراهن سفید زیر کتش به تن می‌کند.

اهمیتی هم نداشت؛ اما جیمز در مقابل این پسر جوان با اتیکت زیادی کوچک و حقیر به نظر می‌رسید.

به خود نگاه کرد. تیشرتی سفید و شلوارکی شش جیب و سبز رنگ تا روی ساق پایش به تن کرده بود.

تیپشان درست مانند ارباب و برده بود و البته در واقعیت دست کمی هم از ارباب و برده نداشتند.

تام دندان‌هایش را روی هم سایید و گفت:

 

دانلود رمان گذشته نگذشته

دانلود رمان گذشته نگذشته

رمان راجع به زندگی خانواده‌ای است که در گذشته دچار مشکلاتی شده‌اند و دختری بی‌گـ ـناه‌تر از همه‌ی دنیا درگیر اتفاقات بزرگ زندگی می‌شود. این داستان بیشتر اجتماعی و رمانتیک است .
زندگی دختری را بازگو می‌کند که با وجود سن کم، کل مسئولیت زندگی را به دوش می‌کشد و در این راه با کشمش‌هایی مواجه می‌شود . در آخر متوجه کل داستان می‌شود و..‌‌‌.
در کل گذشته نگذشته!
دختری که خستگی‌هایش از چشم هیچ کس دور نیست؛ چون بار سنگینی به دوش کشیده است، آرامش را جستجو می‌کند.
این رمان سعی دارد چیز‌های خوب و بد را با هم نشان دهد. این‌ جا خبری از چیز‌های آنچنانی و پایانی عجیب و غریب نیست، این‌ جا فقط زندگی جریان دارد.

دانلود رمان گذشته نگذشته

 

قسمتی از داستان :

باید تمام دغدغه‌هایت را کنار بگذاری تا بتوانی خوب لذت ببری.

باید فراموش کنی که چه کسی هستی یا چقدر در زندگیت مشکل داری.

باید فقط به لحظه توجه کنی و به آدم‌هایی که مثل خودت آمده‌اند تا فراموش کنند.

کسانی که شاید خیلی بدتر از تو باشند‌؛ اما این بدی‌ها را بین خنده‌های بلندشان سر کوب می‌کنند.
***
یه اقیانوس آبی توی عمق چشم‌هاته، یه ریتم شادی توی پیانوی صداته.‌‌
تو رویاهام می‌بینم که موهام رو می‌بوسی، همه دنیام تو میشی توی عکس خصوصی‌‌‌.
بذار طوفان بگیره ما کم خطر نکردیم، بیا دنیا رو با یه قایق بگردیم.
یکم مرزهای بین من رو دست‌هات رو کم کن من رو بغل بگیر رو از این طوفان ردم کن.
من رو تو با یه دوریبین یکم بارون یه دریا، بیا بریم از این‌جا تا انتهای دنیا.‌
بیا جوری بریم که جهان تنها بمونه.‌‌‌‌
قدم‌هامون به یاد خیابون‌ها بمونه، یه آهنگ قدیمی یه حس خوب و مبهم تو خواب بچگی‌ها
من این لحظه رو دیدم.
آهنگ قطع شده بود، منم از هپروتم پریدم بیرون. چشم‌هام رو آروم باز کردم با دیدن چهره‌ی خسته‌ی مامان جا خوردم.

کی اومد تو اتاقم، متوجه نشدم!
– همین‌جوری زل زدی به من دختر، از کِیه دارم صدات می‌کنم، فکر کردم واسه صدای زیادشه که نمی‌شنوی (اشاره‌ای به لپ تاپم کرد) ولی دیدم نه خانوم کلا تو این دنیا سیر نمی‌کنه!
آب دهنم رو با زور پایین دادم، فکر کنم گلوم خشک شده و در همین حال به چهره‌ی خسته‌ی مامان لبخند بی‌جونی زدم.
– مهرنوش خل شدی مادر؟

 

  • تاریخ : ۱۵م مهر ۱۳۹۶
  • موضوع : پاتوق
  • بازدید : 71 views

دانلود مجموعه شعر پلی پشت سر نمانده است

دانلود مجموعه شعر پلی پشت سر نمانده است

مجموعه ای از شعر زیبای ابوالفضل سنبلی بیدگلی

بهار ، بی تو
مردی را ماند
که بعد از سالهای دور
به خانه بر میگردد
چمدان سوغاتی اش را اما
در ایستگاه بین راه جا گذاشته است

ماهی ها
استادان لب خوانی هستند
فقط آنها میدانند
کنار سفره هفت سین
میان دعاهایت
مرا میخوانی….

سفر
هیچ چیز را از یادم نبرده است
هر کجا میروم
نبودنت چون زنی قهر کرده
روبه رویم نشسته است

نه از سمفونی پنجم ام بتهون
خبری هست
نه از عطر رویایی زنان پاریسی
موسیقی متن زندگی اینجا
صدای مردانه خروس های ده است
غوغای درانتظار شاید آخرین صبحانه غازها
و
ماغ کشیدن های گاوهای همیشه گرسنه
بوی هیزم و زنانی که
کارهای سخت خانه و کشاورزی
هیچ اززیبایی خنده نشاط آور آنها نمیکاهد
زندگی اینجا
عجیب مرا یاد بودن و آدمی می اندازد


من معتقدم
انسانهایی شادتر بودیم

اگر سیمهای خاردار

جای خود را به گل ها میدادند

۲
در خطوط مرزی ایران

جنگل را دوپاره کرده اند

کوها
و
رودهایش را

سیم های خاردار

دست ساخته ی انسانها
۳

چقدر غمگین است

درختی تنومند باشی

شاخ و برگت در ایران

ریشه ات پشت سیم های خاردار

آنسوی درهای بسته ایران

۴

کوه ها

دره ها

رودها

همه “حیران” بودند

از این بازی انسانها
۵

دهان دره باز مانده است

از این خط کشی ها….

تقسیم ها….

نابود کردن دنیا

۶
از رودخانه ها بیاموزیم

ادامه دادن راه مان را

هدف
فقط رسیدن به آبی دریاست
۷

“هنوز حیرانم
از عبور از گردنه زیبای حیران

ولی زخمی شده توسط سیم خاردارهای مرزی ایران”

 

 

صفحه 1 از 712345...قبلی »