نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

رمان اس ام اس نوشته ی روژانو محمدی

رمان-اس-ام-اس

نام کتابنام کتاب : رمان اس ام اس

نام نویسنده نام نویسنده : روژانو محمدی

حجم حجم : ۲٫۵MB

خلاصه داستانخلاصه داستان:

داستان از این قراره که یه دختر ۱۹ ساله لحظه ی تحویل سال جوگیر میشه که یه اس ام اس احساسی واسه دوستاش بفرسته! از قضا یکی از اس ام اسا برای یه شماره ی ناشناش میره! این دختر ما تا ۳ هفته ی دیگه کنکور داره و جدا از این با اون شماره ی ناشناس دوست میشه ولی هر دو تا تصمیم میگرن که اسماشون رو به هم نگن و با یه لقب همدیگر رو صدا کنن… این دختر شیطونه و تعداد دوستاشون هم خیلی زیاده ۱۲ نفرن!!! یه اکیپ شلوغ!!! پا میشن میرن شمال! اونم درست وقتی که ۳ هفته ی دیگه کنکور دارن! یه روزقبل این که دوستای دختر داستان ما بیان این دختر با دخترخاله اش میرن سورتمه سواری که…

t_logoکانال ما در تلگرام  mehrpatogh@t_logo

فرمت کتاب فرمت کتاب : PDF

Admin : دوستان عزیزی که قصد خوندن رمان اس ام اس رو توی موبایلشون دارن میتونن با دانلود اپلیکیشن های پی دی اف خوان ، خیلی راحت از کتاب های فرمت پی دی اف استفاده کنند .

دریافت رمان اس ام اس دانلود رمان اس ام اس با فرمت PDF

بخشی از متن رمان اس ام اس:

عشق کند ذهنه! درک نداره … نمیفهمه … دلیل و منطق رو درک نمیکنه …فقط کسی رو که دوست داره میخواد … هیچ چیز دیگه ای نمیخواد …

آدم نیست … یه احساسه …

یه احساس قشنگ و شاید هم تلخ …به تلخیه یه لیوان قهوه ی اسپرسو؟ نه قهوه نه … به تلخیه یه درد… یه درد قدیمی … که حالا به خاطرش همه چی میریزه به هم …!

من شاید خل باشم , سوتی بدم , اما … از هر آدمی قوی ترم … دختری تیستم از جنس شیشه … از آهنم … احساس دارم اما … قدرتم فولادینه …

مواظب باش … روزی به زنجیر میکشم قلبت را …

دوستت دارم … دوستم داشته باش!

ما آفریده شدیم تا اسطوره های عشق شویم!

ما اسطوره ی عشق ایم! داستان یک اس ام اس …

اس ام اس اشتباهی … اما چه قدر درست! …

رمان شب های آفتابی من از ستاره صولتی

shabhaye-aftabi-man

:نام کتاب:شب های آفتابی من

:نویسنده:ستاره صولتی

حجم کتاب:۴٫۲۶  مگابایت پی دی اف و ۱٫۳۳  مگابایت اندروید و ۱٫۱۹ مگابایت جاواو ۴۱۴ کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

آفتاب دختر مغرور وخودخواهیه که طی مشکلاتی باکمک شخصی می تونه
از پستی ها وبلندی های زندگی بگذره وتازه براش حقایقی درباره ی
خودش وشخصیتش آشکار میشه که فکر می کنه خیلی دیره و..
*عاشقانه و کلکلیه… و تو مایه ی هم خونه*

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

: دانلود رمان شب های آفتابی من از ستاره صولتی با فرمت پی دی اف

 :دانلود رمان شب های آفتابی من از ستاره صولتی با فرمت اندروید

 :دانلود رمان شب های آفتابی من از ستاره صولتی با فرمت جاوا

 :دانلود رمان شب های آفتابی من از ستاره صولتی با فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

ازبچگی فهمیدیم انواع واقسام بازی ها هست که می تونیم باهشون خودمونو سرگرم کنیم حالا چه خطرناک چه سالم چه مضر چه مفید … فقط وفقط سرگرمی ما مهم بود یه چیزی که سرمونو گرم کنه گاه بازی های نشستنی مثل مامان بازی ،گل یا پوچ ،گاهی هم بازی های پراز شور وشیطنت مثل فوتبال ،قایم با شک ویا وسطی …. ولی … خدا نکنه ما توی عالم بچگی بزرگ شده باشیم وهنوزهم به دنبال سرگرمی باشیم وبازی هایی رو شروع کنیم که نه تنها زندگی خودمون بلکه زندگی بسیاری از اطرافیانمونو تحت الشعاع قرار بده ووقتی اتفاق بدی رخ بده می فهمیم چی کار کردیم وتازه تفاوت دوران کودکی وبزرگیمونو می فهمیم بازی های اون دوران به خوبی تموم میشد ولی این بازی ها مجازات سختی داره … خیلی سخت …… من از اون دسته آدمایی بودم که توی عالم بچگی بزرگ شدم یه دختر جدی مغرور وکمی لوس که فقط می خواست حرف حرف خودش باشه … از همه بالاتر باشه وبه همه به عنوان زیر دستش نگاه می کردغافل از اینکه بزرگی به شکلو قیافه وپول نیست ، بزرگی به عقله چیزی که من نداشتم یانمی خواستم که داشته باشم برای من تنها چیزی که مهم بود غرورم بود وبا همین غرور خیلی از کسایی که دوستم داشتن ودوستشون داشتمو نادیده گرفتم وبا تریلی هجده چرخ غرور وخودخواهیم از روشون رد شدم واین شد شروع بازی من بازی که مجازاتش هم خیلی تلخ بود هم خیلی شیرین :
بابا سر تا سر ساختمون راه می رفت وبرای خودش غر می زد وتوتون توی پیپ رو با ته سنجاق قفلی بالا وپایین می کرد … راه می رفت … غر میزد … راه می رفت … غر میزد … فکر کنم دیگه کل خونه رو با قدماش متر کرده بود … مامان با دلهره نگاهش بین من وبابا می گشت بابا عصبانی وناراحت ولی من خونسرد وبی تفاوت به مبل تکیه کرده بودم وپاهایم رو روی هم انداخته بودم وبدون هیچ عکس العملی با نگاهم ، بابا رو دنبال می کردم ، مهتابم در حالی که کتاب شیمیش توی دستش بود با نگرانی توی پله ها ایستاده بود وحتما طبق عادت بدش تمام پوست لبشو کنده بود …. بابا یه دفعه ایستاد وبه سمت من اومد با عصبانیت جلوی من که باهمون استایل قبل روی مبل نشسته بودم قرار گرفت کمی خیره نگاهم کرد ودوباره راه افتاد یه دفعه با صدای بلندی فریاد زد :
-آخه سینا چشه ؟
خیلی خونسرد گفتم :
-پدر من سینا چش نیست منو سینا اصلا بهم نمی خوریم از نظر تیپو قیافه که صفر … درسم که هرکسی می تونه با پول باباش بخونه کار شاقی نکرده ولی من چی از هرلحاظ از اون سر ترم …. بابا من دوست ندارم وقتی بغل شوهرم وایمیستم همه با ترحم بهم نگاه کنن ….امل پدر من امل …
با این حرفم بابا به سمتم حمله کرد ولی من خونسرد نشستم تمام این حرکاتو از بچگی حفظ بودم … ماما ن یه دفعه جلوی بابا پرید وگفت :
-نکن احسان….
همیشه همین بود بابا بهمون حمله می کرد ولی مامان نمی ذاشت کاری کنه دلم می خواست بهش بگم :بابا محض رضای خدا بزار بیاد جلو ببینیم چی میشه، فکر کنم خود بابا هم توی این حمله ها منتظر بود یکی جلوشو بگیره چون برخلاف قیافه ی جدی ولجبازش قلبه مهربونی داشت ….
-دختر اخه من چی بگم به تو ؟ خودت بگو چی بگم بهت ؟ دیگه دیونم کردی … پسر به اون خوبی ونجیبی دوستت داره ولی تو چی …. ؟به جای نجابتو خانواده دنبال چی می گردی اخه …. ؟فکر کردی من خرم ؟ تا کی می خوای منتظر اون پسره باشی ها … ؟نمیاد می فهمی ؟ ن… می …. یاد ….
مهتاب سریع با اون صدای نازش گفت :
-کی گفته نمیاد بابا ؟امید درس داره اگه بیاد نمی تونه بر گرده … می فهمید ؟برای صدومین بار … ویزاش فقط برای رفته …
حالا بابا به سمت مهتاب حمله کرد،مهتاب باجیغ بلندی از پله ها بالا رفت وبابا داد زد :
-صبر کن ببینم چشم سفید … حالا توهم طرف اون بچه سوسولو می گیری ؟
مامان دست بابا رو گرفت وبه سمت اتاق هم کف که اتاق کاربابا بود کشوند ولی بابا همچنان برام خطو نشون می کشید ومنم با حرص گوش میدادم :
-آفتاب خانم ،دفعه ی اخره دارم بهت می گم یا این پسره تا ماه دیگه بر می گرده یا شده به زور زن سینا ت می کنم .
مامان بابا رو به زور به اتاق هل داد وخودشم پشت سرش رفت ،نمی دونم چرا همیشه می تونستم خونسردی خودمو در این مواقع حفظ کنم ولی تا پای امید به موضوع باز میشد منم

دانلود رمان دالان بهشت از نازی صفوی

dalane-behesht

نام کتابنام کتاب : دالان بهشت

نام نویسنده نام نویسنده : نازی صفوی

حجم حجم : ۶٫۸ مگابایت

خلاصه داستانخلاصه داستان:

داستان از جایی شروع میشه که مهناز عاشق محمد میشه و باهم نامزد میکنن ولی بعد از چندوقت مهناز احساس میکنه که محد دیگه دوستش نداره و عاشق یکی دیگس و بعد دختره به همین دلیل به پسره میگه که دیگه اونو نمیخواد و حتی دوست نداره ببینتش درصورتی که محمد عاشق مهناز بود محمد هم که میبینه دیگر مهناز دوسش نداره نامزدیو بهم میزنه و…..

فرمت کتاب فرمت کتاب : PDF

 pdf دانلود رمان با فرمت PDF

 epub دانلود رمان با فرمت ePUB

apk دانلود رمان با فرمت APK

قسمتی از متن رمان:

محمد رضا در حالی که لقمه بزرگی که لپش را به شکلی مسخره پر کرده بود، هنوز توی دهانش بود، گفت: کدوم عروسی؟!

امیر با حیرت گفت: ا ، چی شد، مگه عروسی به هم خورده؟! خود حاج آقا یکی دو هفته پیش گفتن همین روزها کارت برامون می آرن، نکنه عروس عقلش رسیده و فرار کرده؟!

محمد رضا خندان گفت: بی چاره، عروس دنیا رو بگرده، داماد مثل من پیدا نمی کنه. عقلش وقتی رسید که قبول کرد زن من بشه. حرف عروس نیست که. از دست این پدر…

حرفش را خورد و با عصبانیت نانی را که برداشته بود، دوباره گذاشت توی سینی و در جواب سوال دوباره امیر توضیح داد که عروسی مدتی عقب افتاده، چون به تحریک یکی دو نفر از کارگرها بقیه کارگرها ادعای حق بیمه کرده اند که با احتساب سال های کارکردشان مبلغ قابل توجهی می شد.بعد با لحنی پر از تحقیر و کینه گفت:

غضنفر رو یادته؟!

امیر گفت: دربون کارخونه دیگه.

آ ، بارک الله، مرتیکه موهاش توی کارخونه ما سفید شده حالا پسر بی همه چیزش سر بلند کرده و دو تا لنگه خودش رو هم راه انداخته که باید ماها رو بیمه کنین، و گرنه شکایت می کنیم. پسره پررو وایستاده که بابام رو هم بیمه کنین. حق بیمه این چند ساله رو هم بدین، تازه، آقام وام عروسی هم می خواد. بگو مرتیکه، تو یک عمر زیر سایه بابای من بودی، سقف بالای سرتون و توله هایی که بابات پشت سر هم پس انداخته، توی همین کارخونه ما بوده، حالا باید توی روی بابای من وایسی؟! بری چهار تا از خودت بدتر رو هم بکنی واسه ما شاخ؟! دیروز جان امیر، کم مانده بود بزنم لهش کنم. به خودشون هم گفتم از شما بابا دربون، ننه رختشور بهتر از این توله درست نمی شه.

با این حرفش انگار نفس امیر بند آمد و رنگش مثل گچ سفید شد، در حالی که محمد و جواد مثل لبو قرمز شدند. ولی من خوب به یاد دارم در کمال شرمندگی یک لحظه چه لذت حیوانی از این حرف بردم. چون فکر کردم، ثریا خرد شد، که تا همین چند لحظه پیش داشت با محمد در مورد غنای ادبیات کلاسیک بحث می کرد و داد سخن می داد و از آن حرف های قلنبه سلنبه می زد که لج مرا در می آورد. شاید تمام این حالات سی ثانیه هم طول نکشید. که برخلاف انتظار من و شاید همه، ثریا با آرامش سر بلندی کرد و پرسید:

حالا صرفنظر از مادر و پدرشون، این درخواست حقه یا نا حق؟

دانلود رمان شام مهتاب

موضوعات این مطلب :

رمان و داستان

,

رمان های عاشقانه

,

قسمتی از متن رمان:

فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . »
ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ..رمان شام مهتاب

مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ندهید ؛ منهم اگر چیزی به ارث بردم از شما بوده .»
پدر با شوخی گفت :« خوب تعارف برای هم تکه پاره میکنید ؛ خب اصل حالتون چطوره ؟.رمان شام مهتاب

مادرهمانطور که موهایم را نوازش میکرد به آرامی میگریست .
ـ الهی من فدات شم ؛ تو دختر با استعدادی هستی ؛ حیف بود که از دیگران عقب بیفتی . خوشحالم که بالاخره با سماجت به خواسته ات رسیدی ؛ بهت تبریک میگم .
ناگهان یاد شایان افتادم.رمان شام مهتاب

ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.
و با صدای بلند گریه کردم . .رمان شام مهتاب

شایان هراسان جلو آمد و دو دستی به سرش کوبید و گفت:« خاک بر سرمن ؛ مقصر اصلی من هستم شرمنده که باعث ناراحتی همه شدم.»
آنقدر قیافه اش مسخره بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. شایان که همانطور مات و مبهودت مرا نگاه میکرد گفت:« واه ؛ واه ؛ حالا ما باید بخندیم یا گریه کنیم !»

دانلود رمان pdf

دانلود رمان به رنج جاوا، اندروید،pdf، ایفون

 

دانلود رمان به رنج جاوا، اندروید،pdf، ایفون

نوشته علیرضا محبوب نیا کاربر انجمن نگاه دانلود

سلام دوستان گل

سال نو مبارک با تاخیر

بالاخره باتلاش فراوان تونستیم نگاه دانلود را رفع فیلتر کنیم

جای همگیتون سبز مشهد بودم همین دوساعت پیش رسیدم خونه و به  محض  که تونستم رمان براتون گذاشتم

بازم رمان میگذارم
ژانر اثر : اجتماعی , عاطفی

مقدمه
سلامی از کُنه وجود به دوستان و همرهانِی که بی شک از راه می رسند.
زندگی مملو از فراز و نشیب های کوچک و بزرگ است که برای همۀ ما اتفاق می افتد. چگونگی برخورد با این دشواری ها، یا موفقیت هاست که ما را در عرصۀ محک و قضاوت قرار می دهد و معرفِ شخصیتِ ماست.
و چه زیباست که از این آزمون ها و حوزۀ تلاش و رنج؛ سربلند و موفق سر برآریم.

خلاصۀ داستان
محمود مردی میانسال و متاهل است. او در آستانۀ ورشکستگی قرار دارد. همۀ آنچه سالها در پی کسبِ آن بوده را در حوزۀ ساخت و ساز سرمایه گذاری کرده و وامِ زیادی نیز از بانک اخذ کرده است. ساختمان را کامل کرده و آمادۀ فروش است، اما به دلیلِ رکودِ اقتصادی، با بد اقبالی رویرو شده و نمی تواند مشتری مناسبی پیدا کند. چون زیرِ فشار بدهی قرار دارد و قادر به بازپرداخت وام به بانک نیست، دچار افسردگی شده است. همۀ این مشکلات باعث شده تا در آستانۀ تصمیمِ بزرگی باشد. اینکه همۀ ارثیه و زمینهای روستایی را بفروشد و بحرانِ مالی خود را حل کند. اما از سویی دیگر وابستگی یه گذشته مانع اش می شود.
ضمیرِ ناخودآگاهش در ارتباط با گسستنِ پیوند با گذشته، مقاومت می کند و خاطرات ایامِ جوانی اش زنده می شوند.روزهایی از **** دیگر که امروزه کمتر می شود از آن سراغ گرفت و…

 

دانلود رمان در انتهایی ترین نقطه شب جاوا، اندروید، pdf،ایفون

دانلود رمان در انتهایی ترین نقطه شب

دانلود رمان در انتهایی ترین نقطه شب

جلد سوم درنده تاریک شب

نوشته elnaz D کاربر نگاه دانلود

خلاصه:

چه رازی در این شب نهفته است که تمام راه ها و امید ها به تاریکی این شب ختم می شود و چیست راز و رمز ها و قول و قرار های تاریکی که در پس سیاهی شب سر به مهر مانده اند!… و چه حسی دارد این تاریکی مطلق! تاریکی که می رود تا با ولع تمام روشنایی وجودت را ببلعد و زمانی به خود آیی که چیزی جز قلبی به تاریکی شب باقی نخواهد ماند… و باید دید در این انتهایی ترین نقطه شب در این انتهایی ترین سکوی تاریکی در این کران نفرت و آتش چه چیزی می تواند دوباره شعله کوچکی از روشنایی را مانند ستاره ای در قلب اسمان تاریک بی افروزد؟..

دانلودرمان درنده تاریک شب برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،ایپد،تبلت( جلد اول)

دانلود رمان در بطن شب جاوا، اندروید،pdf،ایفون(جلد دوم)

قسمتی از داستان

خیره بودم به سیاهی شب، شبی بدون ماه ابری و تیره و حتی بدون کورسوی نور ستاره! چیزی درونم موج میزد که هم نیمی از وجودم از داشتنش غرق لذت بود و نیمه دیگرم بیزار. سکوت همه جارو فرا گرفته بود، سروصداها خوابیده بود انگار موج نیروی منفجر شده چند ساعت پیش همه رو به سکوت وادار کرده بود.
روحم قوی تر شده بود و جسمم ضعیف تر، بدن لاغرم بعد این همه تحمل درد و سختی توان تحمل یکجای چنین موج و فشاری رو نداشت. سعی کردم به درد سرم و گز گز دستم که به خاطر شکستن شیشه خونریزی داشت بی تفاوت باشم. به عقب برگشتم چشمم روی کالبد بی جان و یخ زده مردی که بیش از اندازه دوستش داشتم خیره موند. با ضعف عقب رفتم و گوشه ای از کلبه نشستم سرمو روی دست هام قرار دادم و چشم هامو بستم دلم نمیخواست تصاویر رو به روم رو ببینم و اتفاقات دوباره در ذهنم تکرار بشه.

 

دانلود رمان تاوان عشق

رمان تاوان عشق اثر فهیمه رحیمی

دانلود رمان تاوان عشق

بخشی این رمان تاوان عشق :

سه سال پیش در کتابخانه ی عمومی کرج با استاد مهرزاد نویسنده ونقاش معروف آشنا شدم ، او مردی بود میانسا ، لاغر اندام با موهائی پر پشت وجو گندمی . سر پرست کتابخانه آقای دکتر اقبالی وسیله این آشنایی را فراهم آورد. زیرا او قبلا دست نوشته هایم را خوانده بود . و از استاد مهرزاد درخواست نموده بود تا ایشان نیز دست نوشته هایم را بخوانند . استاد با خوشرویی پذیرفت و من یکی از و من یکی از داستان هایم را که در مورد عشق و ناکامی بود به او دادم . استاد در تهران زندگی می کند اما هفته ای یک بار به کرج می آید تا در انجمن ادبی کتابخانه شرکت کندو در جریان کار و پسشرفت نقاشان جوان نیز قرار داشته باشد. در این میان دیدار های ما مرتبا ادامه یافت و من با تشویق و توجهات آنها تصمیم گرفتم که نوشته هایم را به دست چاپ بسپارم ولی با این وجود هنوز در آثار خود آن استحکام و انسجامی که شایسته باشد ، نمی دیدم . تا روزی که استاد پیشنهاد نمود داستان زندگی همسرش را به رشته تحریر در آورم . از بابت اطمینان استاد بسیار خوشحال شدم ولی در ضمن می ترسیدم که نتوانم از عهده اش بر آیم ؛ لذا مصمم شدم تمام توانایی خود را برای بدست آوردن نتیجه مطلوب و رضایت بخش به کار گیرم و همین هم شد. زیسرا وقتی استاد دست نوشته ام را خواند چنان راضی و خوشنود بنظر میرسید که تصمیم به چاپ ان گرفتم . البته باید بگویم این داستان بیشتر شرح زندگی همسر استاد است تا خود او و هرچه در این کتاب می خوانید توسط همسر استاد تعریف شده و من بدون هیچ دخل و تصرفی آن را نقل کرده ام . تنها اسامی بعضی آدم ها و مکانها را تغییر داده
لینک دانلود رمان تاوان عشق در سایت زیر:

رمان

دانلود رمان ننه سرما

دانلود رمان ننه سرما اثر ماندانا معینی (م.مودب پور)

دانلود رمان ننه سرما

بخشی از رمان ننه سرما :

کوچه ها ،همون کوچه هان .خیابونا ،همون خیابونان.درختا همون درختان.حتی کلاغایی که روشون می شینن م ،همون کلاغان !
فکر می کردم بعد از مردن پدرم همه چیز تموم می شه ! یا حداقل عوض می شه اما نشد ! یعنی تقریبا هیچکدوم از فکرایی که قبل از مرگ پدرم می کردم درست نبود ! اون موقع حداقل انگیزه ای داشتم ! برای برگشتن به خونه ،برای خونه موندن،برای بیدار شدن،برای غذا درست کردن،برای پذیرایی از مهمونایی که شاید فقط به احترام پدرم به خونه مون می اومدن و الآن هیچکدوم نمی آن.
تمام اینها به کنار، یه بهانه داشتم !
برای چی ؟!
برای تنهایی ؟! برای مجرد موندن ؟!
شایدم اصلا نگهداری از پدرم یه معلول بود نه یه علت !
حالا هر چی ! حالا که دیگه رفته و تموم شده ! با قُرقُر هاش ! چپ چپ نگاه کردن هاش ! سرزنش هاش ! نصیحت هاش ! مهربونی هاش ! دلسوزی هاش ! بردباری هاش !
یه مرد پیر که همیشه دلواپس بود ! دلواپس من ! یا به قول خودش همیشه دستش برای من از گور بیرون می مونه !

لینک دانلود رمان ننه سرما در سایت زیر :

رمان بزودی در همین سایت http://mehrpatogh.ir

دانلود رمان خلوت شب های تنهایی

دانلود رمان خلوت شب های تنهایی اثر فهیمه رحیمی

دانلود رمان خلوت شب های تنهایی

بخشی از رمان خلوت شب های تنهایی :

از پله های زیر زمین چاپخانه بالا آمدم تا در میان ازدحام مردمی که در حال رفت و آمد بودند ، شاید بتوانم سهمی از هوای آزاد خیابان داشته باشم و دوباره به آن دخمه باز گردم . وانت بار برای تخلیه کاغذ درست روبروی چاپخانه پارک کرده بود و راننده به بچه ها در تخلیه کاغذ ها کمک می کرد . مقابل دیوار چاپخانه را دو دستفروش بساط کرده بودند که سمت راستش آقای فری با پهن کردن پارچه برزنتی لباس مردانه وارداتی می فروخت و در سمت چپ آقا خانف کتابهای دست دوم را به کمتر از نصف قیمت حراج کرده بود . کار و بار آقا فری پر رونق تر از آقا خانف بود ضمناً آدمهایی که در کنار بساط کتابفروشی خانف می ایستادند و به عنوان کتابها زل می زدند بیشتر از آن دیگری بود اما پولی که خرج می شد به کاسه مسی آقا فری ریخته می شد . خودم یکی ، دو تایی کتاب از خانف خریده بودم و با او سلام و علیکی هم داشتم . خانف روی چهار پایه نشسته بود و کتابی در دست داشت و اینطور که به نظر می رسید غرق مطالعه بود . صدای ماشین چاپ در هیاهویی که فروشندگان به راه انداخته بودند گم می شد ؛
« اگر امروز نبری فردا پشیمون میشی ! بدو حراجش کردم ، از ما بخرید به نفع شماست . جگر تو حال میاره خاکشیر . بدو که تموم شد

لینک دانلود رمان خلوت شب های تنهایی در سایت زیر :

دانلود رمان پیمان عاشقی

دانلود رمان پیمان عاشقی اثر نجمه صاحب الزمانی

دانلود رمان پیمان عاشقی

بخشی از رمان پیمان عاشقی :

اون روز قرار من با دوستانم ، آسایشگاه کهریزک بود .
جایی بود بزرگ و با صفا و پر از نیمکت های رنگ وارنگ .
این قدر دارو درخت داشت که در بین آنها گم می شدی ، افسوس که فضای غم گرفته ای داشت .
در محوطۀ آسایشگاه ، پیرزنها و پیرمردهایی را می دیدم که هر کدام مشغول صحبت با دوستان و هم اتاقی هایشان بودند .
بعضی ها هم در گوشه ای خلوت ، تنها و آرام نشسته بودند و انگار که از تنها بودن بیشتر از با هم بودن لذت می بردند .
مدت ها بود که به آن جا می رفتم و با تعدادی از آنها گفتگو می کردم ، شاید موضوع تازه ای پیدا کنم ولی هیچ کدام نظرم جلب نمی کرد ، تا این که آن روز چشمم به اتاقی افتاد که همیشه پرده هایی کشیده داشت و فقط سایه ای پشت پنجره دیده می شد .
کنجکاو شدم که این اتاق متعلق به چه کسی است . به سراغ سرپرست آنها رفتم ، با دیدن من و دوستانم از جا بلند شد و گفت : ببینم بالاخره شما موضوع مناسبی پیدا کردید یا نه؟
گفتم : تا امروز که نه و بلافاصله گفتم : خانم ارسلانی اون اتاقی که بیشتر اوقات پرده هایش کشیده شده است مال کیه؟
با تعجب گفت : چه طور مگه!؟

لینک دانلود رمان پیمان عاشقی در سایت زیر:

رمان بزودی در همین سایت مهر پاتوق