نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان تاکسی

خلاصه:در زندگی هرکسی، حداقل یک الی دوتا اتفاق وجود دارد که هیچگاه فراموش نمی شود. اغلب زمانی

رخ می دهند که اصلا حواسمان بهشان نیست و فقط به یک هدف خاص، توجه می کنیم. این اتفاق ها بروز

پیدا می کنند و مسیر زندگی مان را برای همیشه تغییر می دهند و در تاریخ روح ما ثبت می شوند!این داستان

درباره دختر نوجوانیست که فکر می کند تمام آدمها مثل همدیگر هستند، او از همان نوجوانی، خودش را درگیر

مسائلی می کند که قرار نیست، فعلا اتفاق بیافتد. مثل نفرت و انزجار از جنس مذکر!غافل از اینکه همه این

ها، باعث می شود اون هرچه سریع تر به سمت بلوغ زودرس و عشق و عاشقی و درگیر شدن با همان افراد

نفرت انگیز خیالش، کشیده شود.در همین زمان او فرد استثنائیه زندگیش را پیدا می کند و فکر می کند او، مردِ

همه زندگی اش است. درحالی که تنها، دختر نوجوانی بیش نیست!تاکسی…
حدیثه اسماعیلی

نام رمان : تاکسی
نویسنده : h.esmaeili
ویراستار : FATEME078
ژانر: اجتماعی

طرح جلد:F.sh.76

روز گرمی بود، اوایل مهرماه بود و هنوز پاییز، رو نشان نداده بود. نه برگ ها زرد شده و ریخته بودند و نه دمای هوا تغییری کرده بود.
دانلود رمان تاکسی
آن روز از تمام روز های قبل گرم تر بود و من، طبق عادتی که داشتم، مانتوی سیاه رنگی به تن کرده و زیر آن

خورشیدِ تابان، درحال ذوب شدن بودم. کلاسم تازه به اتمام رسیده بود و با جمعی از دختران به سمت پارکی

که در مسیرمان بود، پیش می رفتیم! چند نفری از ما جدا شدند و به سمت پسرانی که منتظرشان بودندو

لقب “دوست پسر” را داشتند، حرکت کردند.

موجودات نفرت انگیز!

همین طور که دخترها، خودشان را روی چمن ها ولو می کردند، بالا سرشان ایستادم زمزمه کردم که باید هرچه زودتر بروم. صدایشان

 

دانلود رمان خاطرات مهلا

خلاصه:توپیاده رو ، نزدیک کوچه مون بودم . همه جا خلوت بود. صدای یه موتور رواز پشت سرم شنیدم ! داشت نزدیک میشد !هرچه نزدیکتر می شد، سرعتشم کمتر می شد! خیلی ترسیده بودم! جراتم نمیکردم برگردم به پشت سر نگاه کنم ببینم کیه؟ شاید من الکی ترسیدم؟! محلمون دانلود رمان خاطرات مهلا بدی ای داره ؛ تا ساعت از یازده و نیم بگذره کلاغم تو محله پر نمیزنه ! …ایستاد . خیلی خیلی ترسیده بودم! احساس کردم راننده اش از موتور پیاده شد ! یا خدا…امروز از لوازم التحریری سر کوچه‌مون یه دفتر خاطرات خریدم

نام : خاطرات مهلا
نویسنده : DEHGANI(محبوبه دهقانی)
ویراستار:shaparak20
ژانر : اجتماعی ، عاشقانه

طراح جلد:fadya.mz

نمی‌دونم چرا یک دفعه تصمیم گرفتم از امروز خاطراتم رو ثبت کنم! شاید

مسخره بیاد، کسی به سن و سال من خاطره بنویسه، شایدم نه! اما به

هر حال تصمیمیه که از امروز گرفتم! البته می‌گم سن و سال منظورم این

نیست که هیچ کس نمی‌تونه خاطراتش رو بنویسه اما خب، بیشتر دیدم

بچه های دبیرستانی خاطره می‌نویسند نه یه دختر بیست و چهار ساله!

از این فکرهای الکی ای که جدیدا تو ذهنمه خسته شدم. به قدری فکرام

بی خوده که بعضی وقت ها خیلی احساس حقارت می‌کنم؛ احساس

پوچی می‌کنم. این فکرا چه زمانی به سراغم میاد؟ زمانی که با دوستام

کنار هم می‌شینیم اونا ازخواستگارهاشون می‌گن؛ اما من حتی یک

خواستگارم ندارم که بخوام براشون تعریف کنم. نمی‌دونم چرا و دلیلش

چیه؟ آخه من که هیچ مشکل و کم و کسری ندارم؟ نه زشتم، نه

بیریختم، نه خانواده بدی دارم و نه هیچ چیز دیگه. نمی‌دونم دلیل اینکه

حتی یک نفر هم در خونمون رو نمی‌زنه چیه؟ نکنه واقعا زشتم و

دانلود رمان عاشقی ممنوع

خلاصه: دانلود رمان عاشقی ممنوع درمورد چهارنفره که توی خانواده شون، عاشقی ممنوعه و به خاطر عاشق شدن طرد میشن.بر اثر یه اتفاق که برای هرکدوم از بچه ها می‌افته، حس ها و توانایی هایی توی بچه ها نسبت به بقیه بیشتر میشه. به غیر از این چهارتا، چهارتای دیگه ام هستن که اون ها هم همین طورن. ازطرفی، چندنفر به خاطر این توانایی هاشون دنبالشون.
ولی چرا توی این خاندان، عاشقی ممنوعه؟!

کیارش:
مخم داشت ازدست این وروجکا می‌ترکید دیگه، وایی! خدا سرم، کی می‌گیرین بکپین؟
دیگه نتونستم تحمل کنم؛ پا شدم و پایین رفتم که دیدم دارن بازی می‌‌کنن؛ اون هم جرئت و حقیقت .
واقعا دیگه تحمل نداشتم، صدای بازی اینا از یه طرف، صدای تلویزیون از یه

طرف، صدای آهنگی هم که ازگوشی یکی شون پخش می‌شد، هم به یه طرف!
دقیقا فقط چشم هام رو بستم و صدام رو همچین پس کله ام انداختم که

تا ده کوچه اون طرف تر هم رفت، درعرض دو دقیقه همه جا ساکت شد!
درعرض یک دقیقه همه شون رفتن بالا . کلا روی هم شد سه دقیقه.
وقتی رفتم بالا چراغ های اتاق همه خاموش بود ! صدا حتی از دیوار هم درنمی‌‌اومد، آخیش!
نمی‌دونم چه حسابیه، شب های پنج شنبه، خونه ی من بدبخت میان و دورهمی می‌گیرن؟!
من نخوام باید کی روببینم؟هان؟خیرسرم برگشتم ایران آرامش داشته باشم، هوف واقعا ازدست همه کلافه بودم !
وقتی توی اتاقم رفتم، خواب از سرم پریده بود، وقتی از آمریکا برگشتم،

دیگه کیارش چند سال پیش نشدم. نه من، نه دادمهر، همون دادمهر شد.
نه کیانوش همون کیانوش، نه نازمهر همون نازمهر، نه کیانا همون کیانا و نه رویا

دانلود رمان آزاد

خلاصه:دانلود رمان آزاد ازاد یه پسر خشن وعصبی هست که بعداز تولد ازخانوادش جدا شده وبه جای برده شده که از اون یه ادم بد اخلاق ساخته یه برادر دو قلو به اسم فرزان داره که عاشق دختر شیرازی بنام مهر ماه هست که به تهران اومده برای تحصیل ..ازاد بعد از سالها برمیگرده به برادرش نزدیک میشه واز فرزان میخواد براش کاری انجام بده ولی فرزان قبول نمیکنه از اونجای که ازاد همیشه به روش خودش عمل

میکنه مهرماه رو میدزده تا فرزان رو مجبور به انجام کارش بکنه!!در این بین اتفاقاتی بین آزاد ومهرماه میفته!!!

اما دیگه اون ها رفته بودن واقعا وضعیت بدی بود. فکرش رو بکنید که تو یه هوای سرد زمستونی با لباس های

خیس بر عکس با یه پا از درخت اویزون باشی! پام داشت کنده می‌شد. احساس می‌کردم همه ی محتویات

معدام داره میاد تو دهنم. هر چی فحش بلد بودم ونبودم به اون یارو داده بودم. به نظر می‌رسید اسمش آزاد

باشه. آخه آزادم شد اسم؟! بری بمیری با اون اسمت که من رو بدبخت کردی. وای خدا پام کنده شد چند

ساعتی بود که همون طور آویزون بودم؛ هوا کم کم داشت تاریک می‌شد. از سرما می‌لرزیدم، پای راستم کاملا

بی حس شده بود؛ حالم واقعا بد بود، چشمام رو روی هم فشار دادم. ای خدا چرا من این طوری بودم. تو بد

ترین شرایطم از هوش نمی‌رفتم؛ اگه بی هوش می‌شدم حداقل درد کمتری رو حس می‌کردم! فکر کنم موقع

مرگمم از هوش نرم! وای الان وقت این فکرها بود اخه مهرماه؟ اووف خدا لعنتت کنه فرزان با این آشی که برای

من پختی!
دوباره داشتم جد فرزان رو مستفیض می‌کردم که صدایی شنیدم. آزاد با یه نگهبان داشت به این سمت می‌

اومد امیدوار بودم بخواد من رو پایین بیاره که همین طور هم شد.

 

دانلود رمان حماقت
خلاصه داستان :دانلود رمان حماقت کلمه ای پر معناست که این روز ها زیاد می‌شنویم .این رمان در خصوص زنی است که به خانواده خود  می‌کند . در این داستان ، برخورد همسرش و آینده فرزندش را شرح می‌دهیم .آیا دخترش می‌تواند زندگی خوبی داشت باشد ؟دید دخترش نسبت به ازدواج چگونه است ؟ آیا می‌تواند عاشق شود؟ ایا سر نوشتی مانند مادر خود دارد؟ ایا خود را از منجلاب زندگی خارج می‌کند و به آرامش زندگی می‌رسد؟​

حمایت خود را از کانال نگاه دانلود هم انجام بدید فرمت رمان ها موجوده بعضا کلیک کنید

باور کردنی نبود . مجتمعی با این وسعت این همه کاسب را یک جا در خود

جمع کرده باشد . به هر حال جای خوشبختی بود که بعد از این، پروانه

مستقیما می‌توانست خرید روزانه را انجام دهد و باری از دوشم بردارد.
بنابراین،خیلی زود آن چه را که حس کردم ،به ذائقه هایمان سازگار است

، فراهم کردم و به خانه برگشتم و در کنار اعضای خانواده ام ، زندگی

جدیدی را در فصل تازه ای از سال شروع کردیم . در دومین شب اقامتمان

پروا هم پا به مرز پنج سالگی گذاشت و کیک جشن تولدش ،شام شب

شد.
صبح روز سوم ، تازه ها کهنه شدند و زندگی به روال همیشگی اش ، پا

به پای ثانیه های تکراری قدم برداشت. یک روز…یک هفته …یک ماه… اما

انگار این جا اهنگ خانه ی قدیمی مان را نداشت ؛ زیرا پروانه نسبت به من

سرد و بی اعتنا شده بود،به طوری که بعضی اوقات حس می‌کردم،حتی مرا نمی بیند.
اوایل به این باور که شاید دلتنگ مادرش می‌شود ؛بی خیال شدم تا بلکه به مرور زمان ،به دوری عادت کند ؛ اما، انگار این طور نبود .چرا که این فاصله روز به روز بیشتر می شد.
تا این که یک شب متوجه انگشتر جدید او