نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رایگان رمان بسیار زیبا و جذاب جنون عاشقی

دانلود رمان عاشقانه وزیبای بازی جنون عاشقی به قلم باران

خلاصه:

عشقی که در دل تاریکی ها به زوال می رسد و معشوقه ی ناکام، اسیر می ماند…
از دل تاریکی گلی می روید به نام مجنون، عشق را جنون وار زنده می کند و مانند گلی در مرداب، زیبایی عشق را می چشاند…

دانلود رمان شکاف pdf (کامپیوتر و موبایل)

دانلود رمان شکاف

خلاصه:

دانلود رمان شکاف این روز ها هم خوشحالم هم غمگین..! نمیفهمم.خودم هم حالم را نمیفهمم…گاهی قند در دلم آب میشود و روحم به آسمان پر میکشد.. گاهی دلم تنها یک اتاق میخواهد تاریک و سوت و کور !!!!که بنشینم گوشه و کنارش و ثانیه به ثانیه ام را هم آغوش غم شوم نمیدانم

دانلود رمان زرد pdf مخصوصی موبایل و کامپیوتر

دانلود رمان زرد

 

خلاصه:

دانلود رمان زرد داستان درباره‌ی دختری به نام آذین هستش؛ آذین نقاشه و تا بیست سالگی زندگی نرمالی داره… اما طی تصادفی نمایشی و از قبل برنامه ریزی شده کشته می‌شه و وارد لِوِل تازه‌ای از زندگی می‌شه و متوجه می‌شه اون کسی که تا به حال فکر می‌کرده نیست!

سطح رمان: برگزیده

دانلود رمان عصر یخبندان

خلاصه:
دانلود رمان عصر یخبندان _ نیل دانشجوی رشته ادبیات است و در حال نوشتن رمانی به نام عصر یخبندان و در حمایت از قربانیان اسید پاشی. او که تا کنون زندگی روزمره‌ای همراه با مادرش داشته؛ با ازدواج دوباره ی مادرش وارد ماجراهایی می‌شود که خودش به تنهایی نمی‌تواند از پس آن‌ها بربیاید‌.

برترین رمان اجتماعی انجمن نوولفا BNY

دانلود رمان انجمن شب ( جلد سوم خانه ترس )

دانلود رمان انجمن شب ( جلد سوم خانه ترس )  زندگی گاهی بی‌رحم‎تر از آن است که فکر می‌کنیم؛ وقتی تصمیم می‌گیرد

از آرامش به تشویش و ترس همراهت کند.
فریما، دختری از مادری دورگه و پدری پری است. بعد از مرگ پدر و مادرش، تمام زندگی او پشت حفاظی از جنس

محبت قرار دارد. اکنون که بیست‎ساله شده است، برای او نامه‌ای آمده که به او دستور داده شده به انجمن شب

(در یکی از روستاهای مخوف) برود. فریما انتظارهای زیادی دارد؛ ولی چیز متفاوتی با تئوری‌های ساده‌اش می‌بیند.

دانلود رمان انجمن شب

دانلود رمان انجمن شب ( جلد سوم خانه ترس )

 

دانلود رمان بلعیده شده جلد دوم

دانلود رمان بلعیده شده جلد دوم  پس از حوادث خونین و تلخی که برای کانبرا ولارا بلیک افتاد،او

تصمیم گرفت که به خواب عمیقی فرو برود تا تنفر از خود و جسم جدیدش را از یاد ببرد و به آرامش دست‌نیافتنی‌اش

برسد؛ اما غافل از این که اهریمنان راه خودشان را به دنیا پیدا کرده بودند و قرار نبود این آرامش ادامه پیدا کند.

دنیل، دوست صمیمی‌ لارا، پس از گذشت یازده‌سال به عنوان کارآگاهی در سازمان امنیتی کانبرا مشغول به کار است

که متوجه وجود و حضور موجودات غیرانسانی می‌‌‌‌‌شود و به این فکر می‌افتد که این مشکل عظیم به یک قدرت فراانسانی

نیاز دارد که او هم کسی جز دوستش نیست.
در این فصل به علت خلأ ذهنی لارا، داستان به زبان راوی و دنیل روایت می‌‌‌‌شود.

دانلود رمان بلعیده شده جلد اول

دانلود رمان بلعیده شده جلد دوم

 

دانلود رمان بلعیده شده

دانلود رمان بلعیده شده

رمان حادثه‌ای را نقل می‌کند که در کانبرای استرالیا اتفاق می‌افتد.

این حادثه زندگی دختر بی‌هدف و بی‌خیالی را تحت شعاع قرار می‌دهد و حتی تمام وجود دختر را!
لارا بلیک دختر دبیرستانی سال آخریست که بی‌خبر از حوادث اطرافش با زندگی روزمره‌اش درگیر است

و در این میان چیزی ذهن پدرش را آشفته کرده و کم کم حقایقی برملا می‌شود و حادثه‌ای خونین، شهر کانبرا را به نابودی می‌کشاند.
گاهی افسانه‌ها زنده می‌شوند.
ای‌کاش افسانه‌ها،
همان افسانه می‌ماندند!

دانلود رمان بلعیده شده

 

قسمتی از داستان :

خیره‌ی ملخ سبزرنگی بودم که پشت پنجره با بی‌رحمی من رو نگاه می‌کرد،

یک لحظه هم ازش چشم برنمی‌داشتم، می‌ترسیدم یهو از لبه‌ی باز پنجره تو کلاس بپره.
ازحشرات متنفرم، اونم از این نوع ملخ سبز که قد یه انگشت بابام بود.
_پیس… پیس!
به زور چشم از اون ملخ گرفتم و سرم روبه سمت راست چرخوندم، جایی که دنی نشسته بود و وز وز می‌کرد.
بهش نگاه کردم، باچشم و ابرو به تخته اشاره کرد،
قبل از اینکه به تخته نگاه کنم، صدای آزار دهنده‌اش بلند شد.
_لارا بلیک، میشه بپرسم داری کجا سپری می‌کنی؟
لعنتی! از اینکه مرکز توجه‌ی کل کلاس شدم حس بدی داشتم، از شانس بد چون میزها دور کلاس بود،
همه بهم دید داشتن . اروم بهش جواب دادم:
_همین‌جا خانوم کاستل.
_ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم، دقیقاً سه بار صدات زدم؛ ولی انگار فقط کالبدت این‌جا بود.
نمی‌دونستم چی بگم، متاسفانه خانوم کاستل به یه دندگی مشهور بود و تا کسی رو مقصر نمی‌کرد، دست بردار نبود.
داشتم تو ذهنم دنبال یه بهونه می‌گشتم و اون هم مثل چی به من زل زده بود که همین موقع دنی با بی‌حالی دستش رو تا نصفه بالا برد. خانوم کاستل گفت:
_الان نه دنیل.

_اما.
_گفتم نه.
دنی با سماجت گفت:
_متاسفم نمیشه وگرنه به لباستون می‌چسبه.
با تعجب گفت:
_چی؟ چی به لباسم می‌چسبه.

 

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

در میان درختان انبوه آمازون، جیمز، از طریق دریچه‌ای وارد دنیایی جدید؛ اما آشنا می‌شود و در این سرزمین…

 

قسمتی از داستان :

-مامان! بابا! من رفتم!
کتانی‌های سیاه رنگ کهنه‌اش را پوشید و بندهایش را داخل آن فرو کرد.

در را بست و به جینی، خواهر کوچک‌ترش گفت:
-خواهری من دارم میرم. مراقب مامان و بابا باش. داروی بابا رو به موقع بده، زیادم نذار مامان کار کنه. باشه؟
جینی پانزده ساله چشمکی زد و گفت:
-حتماً، مراقبشونم. می‌تونی با خیال راحت به کارت برسی!
جیمز به چشمان خواهرش خیره شد. دروغ چرا؟ به چهره بور و چشمان آبی خواهر مهربانش حسادت می‌کرد.

هر روز در محل کارش از سوی تام، پسر صاحب کارش به‌ خاطر چهره سیاهش تحقیر میشد.

لبخند آرامش بخشی به جینی زد و از در بیرون رفت. درب چوبی خانه‌شان قدیمی شده بود

و مطمئناً با ضربه کوچکی فرو می‌ریخت.

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

دانلود داستان کوتاه بازگشت به زمین

از کوچه پس کوچه‌های دهکده عبور کرد تا به نزدیکی‌های جنگل رسید.

با دیدن اجتماع کارگران به این نتیجه رسید که طبق معمول دیر کرده است.

اصولاً او آدم وقت شناسی نبود و همیشه، علت این تأخیر را نداشتن ساعت بیان می‌کرد.

در آن لحظه فقط از عیسی مسیح و مریم مقدس یاری می‌جست و در دل به درگاه خدا تضرع می‌کرد

تا تام، او را اخراج نکند. جیمز اصلاً نمی‌دانست که چرا تام همه کاره است؛

با وجود این‌که پدر او طرف حساب کارگران است. جلو رفت تا چند سطل بردارد؛ اما با صدای تام در جایش خشک شد:
-به به! ببینین کی این‌جاست! می‌خواستین دیرتر میومدین جناب جیمز دونگا!
جیمز لبخندی زورکی زد. چه‌قدر از این پسر متکبر تنفر داشت! دستش را مشت کرد تا مبادا به او آسیبی برساند.

در این فقر دادن دیه سنگین تام را کم داشت. با دندان‌هایی چفت شده گفت:
-عذر می‌خوام جناب. دیگه تکرار نمیشه!
تام جلوتر آمد. بوی ادکلن فرانسوی‌اش در بینی جیمز می‌پیچید؛ مانند همیشه کت و شلوار به تن داشت.

دیروز طوسی رنگ و امروز مشکی. او اصلاً نمی دانست که چرا تام همیشه پیراهن سفید زیر کتش به تن می‌کند.

اهمیتی هم نداشت؛ اما جیمز در مقابل این پسر جوان با اتیکت زیادی کوچک و حقیر به نظر می‌رسید.

به خود نگاه کرد. تیشرتی سفید و شلوارکی شش جیب و سبز رنگ تا روی ساق پایش به تن کرده بود.

تیپشان درست مانند ارباب و برده بود و البته در واقعیت دست کمی هم از ارباب و برده نداشتند.

تام دندان‌هایش را روی هم سایید و گفت:

 

  • تاریخ : ۳۰ام شهریور ۱۳۹۶
  • موضوع : رمان تخیلی
  • بازدید : 241 views

دانلود رمان خوابگاه خون آشام

حس‌های عجیب، حقایق غیرقابل باور، دنیاهای متفاوت، قوانین خاص، خون، مرز میان دنیای ما و موجودات خون‌خوار!
رزا از ایران برای تحصیل در یکی از بهترین دانشگاه‌های لندن حرکت می‌کنه؛ بی‌خبر از این که دست تقدیر قراره ناخواسته اون رو دخیل ماجراهایی کنه که از نظر مردم افسانه‌ای بیش نیستند. دخیل دنیایی زیبا اما از نظر مردم نازیبا و دخیل حس‌هایی گوناگون میشه. بین قلب و انجام وظیفه و انتقام، معلق موندن سخته.
آیا رزا از پس وظیفه‌ای که بهش محول میشه بر میاد؟

دانلود رمان خوابگاه خون آشام

 

مقدمه:
همه‌ی ما توی ذهنمون دنیایی داریم از جنس تخیل، از جنس رویا.
توی دنیای خیال ما موجودات و چیزهایی وجود دارند که ممکنه به وجود خارجیشون اعتقادی نداشته باشیم.
اما چی میشه وقتی که خلاف این عقیده ثابت بشه؟
چی میشه وقتی که دخیل یه ماجرا بشی که قهرمانش تویی؟
و وارد دنیاهایی جدید بشی…
دنیاهایی با قوانین خاص، با لحظات خوب و بد، جایی که مجبور بشی با ترس‌هات روبه‌رو بشی!
قسمتی از داستان :از آخرین پله هواپیما پایین اومدم. باد گرمی به صورتم خورد. سوار اتوبوس شدم و لحظه‌ای بعد در سالن انتظار ایستاده بودم. سالن انتظار شلوغ بود و من بی‌هدف به جمعیت نگاه می کردم.
دستی روی شونم نشست. برگشتم و با آرش مواجه شدم.
– سلام.
لبخندی روی لبم جا خوش کرد.
– سلام.
– به لندن خوش اومدی!
– ممنون.
با هم به سمت تحویل بار حرکت کردیم. بعد از تحویل بار، سوار ماشینش شدیم و حرکت کردیم.
– خب چه خبرا رزا؟
دست از تماشای خیابون‌ها برداشتم و گفتم:
– چه خبر مهم‌تر از این‌که شهرتون رو با ورودم منور کردم!
خندید و گفت:
– بله در جریان هستم. خانم تشریف فرما شدن تا توی دانشگاه…، بهترین دانشگاه لندن درس بخونن.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
پشت چراغ قرمز رسیدیم ماشین ایستاد
– خب عمو و زن‌عمو چه‌طورن؟
آرش با دستش رو فرمون ضرب گرفت.
– خوبن، مامان که کچلم کرد. دائم گوش‌زد می‌کرد که زود برم، آروم برونم و از این حرفا.
پایه آهنگ هستی؟
سرم رو تکون دادم.
-چه جورم.

 

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جلد دوم جاوا ، اندروید، pdf،ایفون

 

نام رمان : وانیا ملکه خواب ها (جلد دوم)
نویسنده : saniya
ژانر:تخیلی/فانتزی،عاشقانه
ویراستاران: nika_emady، ماهتاب:)

خلاصه:
در پایان جلد اول رمان وانیا دچار فراموشی شد و در این جلد فراموشیش مشکل بزرگیه…
سیترا برای انتقام آذر و جنگ آماده می شه و با توجه به فراموشی وانیا و قطع شدن رابطش با دنیای خواب ها این یه فاجعه اس!
در این جلد اتفاقات زیادی می افتد و امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید.

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جاوا، اندروید،pdf،ایفون | جلد اول

مقدمه :​
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ می گرﻓﺖ ﻭ می شکست
عشق ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ
ﮐﺎﺵ می شد ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ می شد ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ

قسمتی از داستان :

صدای ضربه زدن به در رشته ی افکارمو پاره می کنه
بی توجه به در زدن و شخص پشت در،طاق باز رویِ تخت دراز کشیدم.
یارو ول کن نبود؛هر ثانیه،دو بار تق تق به در می کوبید.
بدون اینکه از جام جم بخورم،با صدایی که به طرف برسه،گفتم-چیه؟
در باز شد و هینا با اون شکم کوچکش داخل اتاق شد؛چند ماهیه که حامله شده
خواست احترام بزاره اما اجازه ندادم؛
-من چند بار به تو بگم؟با این وضعت لازم به احترام نیست.
-عادت کردم ملکه.بانو نینا گفتن برید پیششون.
-فکر کنم لحن ادبیه میترا داره روی شما هم اثر می کنه…بهش بگو حوصله ندارم.
-گفتن خیلی ضروریه و اگه نیومدین…
حرفشو قطع کرد.