نوول فا

دانلود رمان ایرانی و عاشقانه | رمان جدید | رمان بدون سانسور

دانلود رمان و عشق تنها عشق جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

 
نام نویسنده: sedna.z
ژانر:عاشقانه،معمایی
وعشقتنهاعشقــ….

وعشق تنهاعشق………..
تورابه گرمی یک سیب میکندمأنوس
وعشق تنهاعشق…………
مرابه وسعت اندوه زندگی بردمرارساندبه امکان پرنده شدن

بیاذوب کن درکف دست من جرم نورانی عشق را……..
بیاآب شومثل یک واژه درسطرخاموشی أم …….
وعشق………..
سفربه روشنی اهترازخلوت اشیاء

وعشق…………
صدای فاصله هاست
همیشه عاشق تنهاستـ……
ودست عاشقـــــــ…
دردست تردثانیهاستـــــــــــ…

داستان دوتاانسان که ضدهمنــ!
دختری آروم ولی خب یه کم شیطون!
وپسری پرعصبانیت وتنده!
دختری که روی پای خودش واساده وبااین زمونه میجنگهـ…
وپسری که بدضربه هایی خورده ولی بازمـ…
اتفاقات پیچیده ای میوفتهـ………….

این رمان وتقدیم میکنمـ به محمدرضاے عزیزمـ که بیشترازهرکسی دوستش دارمـ

قسمتی از رمان و عشق تنها عشق »

درعرض دوثانیه رو زمین افتاد چمدونوحرکت دادموازخونه بیرون زدمـ…

دستی به لبهام کشیدم پدرفادیاسرهنگه وخیلی تجهیزات مختلف دارهـ…

یکیشم همین پوسته که روی لب میشینه وبانخی به دندون داخل متصل میشهـ..

تاخودت نخوای نمیتونی دربیاریش منوفادیاهمیشه ازش استفاده میکردیمـ…

من نمیدونم اینوپدرش ازکجااورده ولی اون روزسرهنگ میگفت که ازآمریکابراش اوردن یه جورایی روپوسته

ماده ای زهرآلودنشسته که فقط به

لبی که نزدیکش بشه زخم میزنه ولی لب خودمونواذیت نمیکنه یه یک ساعت

بعدبه هوش میادالبته اگه زودبفهمن وگرنه می میرهـ

گوشیم زنگ خوردبانگاه به شماره لبخندی زدم وجواب دادم:الوفادیا

فادیا خندیدوگفت:مارمولک کجایی؟دلم برات تنگیده گمشوبیااین ورایه حالی کنیم

ـ ازاون خونه بیرون زدم

تقریبادادزد:چی؟چرا؟آخرسراون آشغال دست درازی کرد؟بذاربیام بکشمشـ…

خندیدم:نه فادیانذاشتم ولی فادیامن جایی روندارمـ….

خندید:دیوونه تامنوداری غم نداری بپرباتاکسی بیااینجاتنهام بابارفته ماموریت مامانم داره کتلت

درست میکنه البته با گوشت چرخ کرده فراوان تاسه شمردم خونمون باشیابابای

وبدون اینکه من خدافظی کنم قطع کردومن گفتم:خدایاشکرت

حوصله هیچی روندارم احساس میکنمـ….

خسته ترازاونیم که بتونم یه خواب راحت داشته باشمـ…

کارموهم که ازدست دادمـ…

همش تقصیرسپهره کثافت ،بایادآوریش اشکام ریخت واینبارتواین هوای سردزمستونی دلم گرفت ازاین همه بی کسی!!!!

من یه دخترتنهابی هیچ مالوثروتی تکوتنهافقط یه دوست دارم که توداردنیاتک ندارهـ….

ماشینی جلوی پام ترمزکردباتعجب به ماشین نگاه کردم یه مرسدس بنزه مشکی

 

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

 من به شخصه دیگه اصلا نمیتونم بگم ولی پیشرفت نگاه دانلود برام مهم هست و میگم

دوستان عزیز نگاه دانلود اخر این پست رمان های که از نظر محتوا در سطح خوبی هستن را معرفی کردیم

نویسنده: مریم صناعی

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

خلاصه :
پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پر از یاد خدا
وندر آن باغ کسی میخواند :
” که خدا هست ، دگر غصه چرا؟ “
آروز دارم : خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلش با دل توست
حضرت دوست جدایت نکند.

قطعا زندگی فراز و فرودهای زیادی داره…
این ما هستیم که باید در فراز ها فروتن و در فرودها مقاوم و استوار باشیم…
” بی تو من در همه ی شهر غریبم ” رمانیست پر از فراز و فرود، دختری که مادرش رو در کودکی از دست داده و با پدرش زندگی میکنه

این رمان به درخواست نویسنده پاک شد

دانلود رمان بیراهه ی اسارت جاوا،اندروید،پی دی اف

 

 

نام رمان : بیراهه ی اسارت ( جلد اول )
نویسنده :  Mahsa20
ژانر : عاشقانه، هیجان انگیز، معمایی

خلاصه: اسارت سایه افکنده است بر دل ناآرام آدمیان…گاه از عشق سخن است و گاه از انتقام…گاه ترحم پرده های وحشی گری را میدرد و گاه ذاتی گرگ صفت، بر مهربانی ها زوزه ی نفرت سر میدهد !! گاه صداقت، گاه ریا، گاه سادگی و گاه ضعف…اما گاه حمایت کافیست که ارمغانش بر نقش لبان و حصار دل چیرگی یابد…حصار از میان بر دارد و نقش لبان بیاراید…گاه آدمی را به برگه ای ناچیز مثال است….جان مخلوق برگه برنده ای در نظر است بر دیده ی بی صفتان…آسوده حکم میکنند در پای اوراق و با کراهتی که لبانشان را شکل بخشیده است، قاطعانه جلاد سیه دل را به باد تحسین میگیرند…نقش منفور لبانشان به حرف آمده است

 

انگار…لبخند تلخی بر لبانش مینشیند…آرام زمزمه سر میدهد و در پی بطن حقیقت است : اینبار برگه برنده کدام است؟!…مقصد این بیراهه کجاست؟ خاتم این اسارت کیست ؟ عشق؟! تلخی از لبان میدود…او هم نمیداند انگار…باید لمس کرد قلب قصه را…باید همراز بود با غلیان احساسات…باید خاتمه سر داد به این اسارت و همچو شاپرکی از دام پیله سفر کرد…نمیدانم…انتخاب با من نیست…همین و بس !!!

مقدمه

اگر امروز پایدارم در اسارت خویش
که به این پایداری گرفتارم.
نه اسارت تن!
که اسارت من در تن…!
در تلألو غروبی شاید
در بطن بی نهایت زمان
به ختم این اسارت خواهم نشست
و بی گمان مهتاب را
خواهم دید در قاب شمع آجین مرداب
اما هم چنان!
در اسارت تنی که به نامم است
گرفتارم
تا بی نهایتی که نمی دانم! …

لبخندی مهربان لبانش را محصور میسازد…در دلش غوغایی به پاست…لبریز احساس است مردمک چشمانش… قطره ای بلورین لجوجانه از گوشه ی چشمان ستاره بارانش، بیرون میخزد…

 

 

دانلود رمان یهویی عاشقت شدم جاوا، اندروید، pdf ،ایفون

خلاصه؛ دانلود رمان یهویی عاشقت شدم این رمان پر از اتفاقات یهوییه یهویی دیدن .یهویی عاشق شدن.تصمیم یهویی.رفتن یهویی.تصادف یهویی و خیلی اتفاقات یهویی دیگه باران دختریه که با یه پسر به نام محمد اشنا میشه و کم کم بهش دلبسته میشه فارغ از اینکه محمد هیچ حسی نسبت بهش نداره بعداز کلی اتفاق که میفته محمد میره سربازی و باران تا یک سال و نیم از محمد خبری پیدا نمیکنه حتی نزدیک ترین دوست محمد که ایمان* باشه هم چیز خاصی بهش نمیگه

تا اینکه یکی یه روز باهاش تماس میگیره و میگه محمده و قراره دوباره برگرده سربازی و از باران میخواد
که بیاد ترمینال مسافر بری برایه دیدنش
باران قبول میکنه و میره ولی باکماله تعجب محمدو با یه دختر میبینه
باران برمیگرده ولی از اونجایی که قلبش زیادی اذیتش میکنه نمیتونه زیاد راه بره و به صورت کاملا تصادفی به یه ماشین دانلود رمان یهویی عاشقت شدم
برخورد میکنه و ……دانلود رمان یهویی عاشقت شدم
خب اگه دوس دارین بدونید کلا چه اتفاقاتی تویه این رمان میفته و در آخر چی میشه پیشنهاد میکنم این رمانو بخونید دانلود رمان یهویی عاشقت شدم

مقدمه*

وقتی کسی رو دوست داشته باشی
تمام زندگیت میشه اون…
وقتایی که گریه میکنه باهاش گریه میکنی
وقتایی که میخنده انگار تمام دنیا رو بهت دادن…
وقتایی که باهات قهر کرده حاضری هر کاری کنی
تا زودتر باهات آشتی کنه…
لحظه هایی که ازت دوره,سخت ترین لحظات زندگیته…
دیگه به کسی غیر از اون لبخند نمیزنی…
تو بغل کسی نمیری..
دستاتو تو دستای هیچکس غیر از اون گره نمیکنی…
تو چشمای هیچکس خیره نمیشی…
تنهایی هاتو با کسی غیر از اون شریک نمیشی

***************************
– به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو یکی میزنم پس کله ات…

 

دانلود رمان نفوذی جاوا، اندروید، pdf ،ایفون

خلاصه: دانلود رمان نفوذی گاهی باید متنفر بود;به فکرِ انتقام بود;نگذشت … نبخشید !!همیشه ارام بودن کار ساز نیست…گاهی باید فریاد زد;ناسزا گفت….گاهی باید همان باشیکه هیچ کس تابِ تحملت را ندارد…که بتوانی فقط در خلوتِ خود بمانی !!شاید اینگونه درد کمتری بکشی ….!!!!مانش فرا رسید… زمان خونخواهی….زمان انتقام…. از پست فطرتایی که رحمشون به کسی نمیشه … یزید صفتایی


گاهی باید همان باشی

که هیچ کس تابِ تحملت را ندارد…

که بتوانی فقط در خلوتِ خود بمانی !!

شاید اینگونه درد کمتری بکشی ….!!!!

زمانش فرا رسید… زمان خونخواهی….زمان انتقام…. از پست فطرتایی که رحمشون به کسی نمیشه … یزید صفتایی

که شکم میدرند برای بدست اوردن پول کثیف…. من سرباز کشورم بدترین شرایط رو تحمل کردم تا دفاع کنم از مردمم…

از کودکان بی دفاعی که حق زندگی کردن رو ازشون میگیرند…… به شرافتم قسم خون کثیف تک کشون رو میریزم
—————————————————————
خلاصه رمان
داستان درباره دختری هجده ساله به اسم وانیاست
که قلبش سر تا سر کینه از افرادی هست که خوشبختی و ارامشش رو ازش گرفتن…قلبی که خودشو به روی

احساسات قفل زنجیر کرده که مبادا از تنها هدف زندگیش دور بشه …
واما در این بین پسری مغرور به اسم هوراد چیزی رو تجربه میکنه که پاکترین و زیباترین حس عالمه..و اون حس چیزی

نیست جز عشق …
رمانی متفاوت ♥که هر چی جلوتر میره جالبتر میشه♥
موضوع رمان :پلیسی
-از امروز به بعد همه تلاشتون باید این باشه که اخلاق و روحیه و احساستون رو قوی کنید. واضح تر میگم یعنی از هر

لحاظ تبدیل به سنگ شوید …!
چرا سنگ ؟
سنگ سفته ، سخته و درک و احساسی ندارد .
شما باید چنان خودتون رو محکم بسازید، که دشمن کوچکترین راه نفوذی به احساس و منطق شما نداشته باشه..!
که اگر عزیزانت را جلوی چشمانت سر بریدند ،از خودت هیچ واکنشی نشون ندهی.
شما میخواهید پا به جایی بگذارید” که فقط و فقط

دانلود رمان حقیقت تلخ (جلد دومِ پایانِ تلخ)‌

 

دانلود رمان حقیقت تلخ (جلد دومِ پایانِ تلخ)‌ حقیقت همیشه تلخ است … به تلخی قهوه !! قهوه ای که شیرینی زندگی همانند شکر بر آن افزوده می شود اما از تلخی آن نمی کاهد …دختری از جنس احساس … همانند غریبه ی آشنایی که هیچ ردی در زندگی اش از خود بر جای نگماشته است. پستی ها و بلندی های زندگی را پشت سر گذاشته و همچنان مانند کوهی استوار است … دردی که روی قلبش

 

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است

یا آشنا؟؟

آیا این غریب آشنا از وجود او با خبر است ؟
پسری از جنس شیطنت ، با صفتی برازنده … بی پروا برای توصیف او کلمه ای ناچیز است … چه چیز می تواند

این دو

جنس متفاوت را با یکدیگر همسو کند ؟
زنی درد کشیده ، با کور سویی امید چشم در راه است …

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است

یا آشنا؟؟

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است یا آشنا؟؟

 

دانلود رمان حس عاشقی جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

خلاصه: دانلود رمان حس عاشقی رمان در مورد دختریه که در خانواده ی نسبتا فقیری زندگی میکنه..یکی از خواهرهاش در طی دوران مریضی دچار عشقی واهی میشه که رسیدن به اون عشق واسش محاله اما بالاخره روزی این دختر عشق واهیش رو در واقعیت پیدا میکنه اما..حسی جدید..اما این حس گمنام چه میداند از عشق؟حسی که نه زمان را میشناسد و نه مکان را..این چه حسی ست که نه خواب را میفهمد و نه بیداری را..؟


نه شاد زیستن را میفهمد و نه اندوهگین بودن را..
این حس که نامش را نمی دانم آواز گوش دادن را دوست دارد..
گوشه ای کز و تنها به تو فکر کردن را دوست دارد..
گل سرخ را..تماشای غروب جمعه را دوست دارد..
بوی تو را..نوازش تو را و حتی خیره شدن به چشمان تو را دوست دارد..
آری..این حس عاشقی ست!
این حس عاشقی،تو را هم دوست دارد..

مقدمه:
ای دل چرا باز هم عاشقی
به چه می نازی که اینچنین عاشقی
مگر تو چه دیدی از این عشق
که هم دل و همسفر و همراه عاشقی
طعم تلخ شکست را چشیده ای
بازهم اینگونه عاشقی
نه وفا دیدی و نه مهربانی
بگو چرا اینچنین عاشقی
در طرب و مستی پیش قدم
در جاده هفت شهر عاشقی
ای دل تو که اینگونه در آتشی
به من بگو چرا این چنین عاشقی
در عجبم از کار تو ای دل دیوانه
گر هزاران بار بشکنی در ره عاشقی
گر هزاران بار خون دل خوری
تسلیم نشوی در راه عاشقی

قسمتی از  رمان حس عاشقی :

-سمیرا؟پونه دم در منتظره
با این حرف سلمی(یا سلما..به هر دو روش نوشته میشه..اگر من اشتباهی کردم به بزرگی خودتون ببخشید)

،کاموا و قلابمو روی زمین رها کردم و از جا برخاستم
همونطور که گره ی روسریمو می بستم

دانلود رمان انتقام خون جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون

خلاصه: دانلود رمان انتقام خون رمان درمورد دختریکه پدرمادرشو از دست داده و خونه ای تویکی ازروستاهای شمال بهش داده میشه…..مستقرمیشه اونجا درحالیکه نمیدونسته در اون مکان کارای غیرانسانی انجام میدادن چند روح سرکش سعی در اذیت کردنش دارن تواین راه با کسایی اشنا میشه و هیچوقت فکرشو نمیکرد که عشق دوباره تو قلبش ریشه بدونه….و ایاچه کسی میتواند بفهمد اخراین قصه چه میشود با ما همره باشید تا به پاسخ برسید

قسمتی از رمان انتقام خون »

با پاهای خسته قدم های کوچیکی برمیداشتم بدون هیچ کور سوی امیدی کلید و تو قفل در انداختم،

در با صدای تقی بازشد
وارد حیاط خونه شدم کنار حوض نشستم
حوض ترک برداشته بود ورنگ آبیش از رو رفته بودماهی های قرمز و کوچولوهم خبری ازشون نبود به دور تا دور حیاط نگاه کردم
چشام میخکوب تخت چوبی شد تختی که همیشه منو بابا دوتایی رو اون بازی غیر مجاز میکردیم
من چایی میریختم و کیک مورد علاقشو درست میکردیم یا حتی میشد شام و همونجا تو حیاط رو تخت میخوردیم
با یاد آوری اون صحنه ها اشک تو چشام جمع شد نفس عمیقی کشیدم و از کناز حوض بلند شدم
از پله های خونه رفتم بالا
دستم رو دستگیره در موند همیشه بابا هروقت از سرکار میومدم درو بازمیکرد و منم مثل ب

چه های ۴ساله لوس میپریدم بغلش …
آه عمیقی کشیدم و درو بدون معطلی باز کردم بی توجه به مبلی که بابا همیشه رو اون میشست و روزنامه میخوند

رامو سمت اتاق گرفتم
سعی کردم به اطراف خونه که جای جای چهار دیواریاش رنگ و بوی زندگی بابارو گرفته بود نگاه نکنم

بالاخره تونستم وارد اتاقم بشم…
تختم شلخته شده بود بالشم یطرف پتوم یطرف
لباسام و مانتوهامم همینطور
با عجز به اتاقم نگاه کردم دلتنگی فراموشم شده بود و حالا به تمیزکردن اتاقم فکرمیکردم.

 

دانلود رمان شکارچی من جاوا ، اندروید ، PDF،ایفون،تبلت

خلاصهـ: دانلود رمان شکارچی من یه دخترشیطونـ….مهربونـ….دیووونهـ….به همه کمک میکنه سرخودش بی کلاه میمونهـ….یه فضولی نابه جامی کنهـ…یه فضولی خطرناکـــ….زندگیشوتغییرمیدهـ….ولی اون تغییرباعث زجروعذابش میشهـ….سمت دیگه یه پسرخُل که هیچی براش اهمیت ندارهـ…زندگی خودشوبه گَندکشیدهـ….تنهاست وتنها….

مقدمهـ:

تیرشلیک شــد…..
شکارلبخندی برلبــــ….
قطره ای اشک سرخ رنگ گوشه ی چشمش معلق بـــود….
بزن تیروبشکاف این سینه را…
که آغوش من بسته هرگزمباد…
شکاردرون خون خویش میرقصد….
شکارچی می گرییدوهم آغوش شکارمیرقصید…
همه جالاله رویید…
عشق من متولدشد…..

قسمتی از رمان شکارچی من »

پوزخندی زدمـ:تموم شد؟
دستاشوروچشماش گذاشتـــــــ وهای های گریه کرد
ازروی صندلی بلندشدم که ترسیدوتوکنج دیوارمخفی شد…..

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ توباعثشی خودت دیه بقیشوحدس بزنـ…حالاازجلوی چشمام گمشو

به سختی ایستادودرآخرنگاهی بهم کردکه اخم وحشت ناکی کردمـــ….
وقتی رفتــ ارجمندداخل شد…:سلامـ آقـــــابامن امری داشتید؟
نگاموازپنجره به چشمای تیزوبرنده ارجمنددوختمـــ:این دختره واخراج کنـ…
متعجب خواست سوالی بپرسه که گفتمـ:نمیخوام هیچ حرفی بشنومـ فقط اخراجش کن تاحساب کاردستش بیاد…
سری تکون دادورفتـــــــــــ…

***

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ توباعثشی خودت دیه بقیشوحدس بزنـ…حالاازجلوی چشمام گمشو

به سختی ایستادودرآخرنگاهی بهم کردکه اخم وحشت ناکی کردمـــ….

خسته ازمنتظرموندن تواین فرودگاه مسخره محکم باپام به یکی ازصندلی هازدم که تافیهاخالدونم آتیش گرفتـــــــــ….
آخ پامــ وای پــــــامـــــ
صدای پسری وشنیدمـ:خانوم حالتون خوبهـ؟
چشاموبه خاطردردبسته بودمـ…اووف اصن نمیتونستم حرف بزنمـ
ـ خانوم مگه کوریدکه صندلی وندید؟

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ

 

دانلود رمان دل میرود جاوا ،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه: دانلود رمان دل میرود ادما واسه نداشته هاشون میجنگند بعضی ها پول ندارند. بعضیام یه اغوش گرم که بهش پناه ببرند و اونجا بشه امن ترین جای دنیا.رمان درباره خرید و فروش این آغوشهای امنه. خرید و فروش قلبهایی که بیتاب عشقند. هیچکس نمیتونه بگه سیبی که تو هوا پرتاب میشه چند بار میچرخه . سرنوشت آدما هم به همین نامعلومیه

به نام خدا

قطره عرق از تیره کمرم به سمت پایین سقوط کرد زیر افتاب داغ تابستون منتظر نشسته بودم تا

وحید رفیقم سر برسه تو دلم هر چی فوش اب نکشیده بلد بودم بارش کردم خیلی گرم بود و

من یک ساعت تو این ایستگاه اتوبوس معطل بودم.نگام به اتوبوس دهمی افتاد دوباره ملت مثه

زامبی ها حمله کردن به در ورودیش. به سه تا دختر بچه دبیرستانی جلوم نگاه کردم. مغنعه

هاشونو تا وسط سرشون داده بودن عقب و گوشاشونم انداخته بودن بیرون. یکیشون که هفت

هشت تایی گوشواره تو گوشش بود! گوشاش پاره نمیشد! اینا دست کم پنجاه کیلو زلم زیبو

داشتن. دانلود رمان دل میرود
موقع سوار شدن یکیشدن نگاش به من افتاد و با ارنج زد به کناریش اونم یه نگاه به من انداخت و

با عشوه برام پشت چشم نازک کرددانلود رمان دل میرود
نه حوصله این لوس بازیا رو داشتم نه جیب پر پول که دخترا بتونن تیغم بزنن واسه همین قبل از

اینکه خر درونم بیدار بشه یه پوزخند زدم بهشو رومو برگردوندم. یه ۲۰۶ سفید داشت میامد اگه

این یکی هم وحید نباشه قید این کارو میزدم و میرفتم خونه.دانلود رمان دل میرود
ماشین کشید کنار و پشت سر اتوبوس وایساد خود وحید بود چه عجب! از صندلی ایستگاه بلند

شدم و رفتم طرف ماشینش . به محض باز کردن در هوای خنک کولر دانلود رمان دل میرود

 

صفحه 10 از 68« بعدی...89101112...203040...قبلی »