ناول فا

دانلود رمان ایرانی و عاشقانه | رمان جدید | رمان بدون سانسور

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان پرستاران بخش عشق

خلاصه رمان: خب سه دختر بسیار دردسر ساز و شیطون هستند که پرستارن و برایه کار به یه بیمارستان میرن و اون جا با افرادی آشنا می شن.
و و همین طور اتفاق هایی براشون می افته که حتی باورشون نمی شه
این سه دختر داستان انقدر زلزله هستن که بیمارستان رو می زارن رو سرشون و همه کارکنان از دسته این سه وروجک خسته می شن
و از دستشون فرار می کنن تا بلایی سرشون نیارن…پایان خوش
مقدمه :تو ستاره ای…
هر جا که قدم می گذاری همه را به شور می آوری.
صدایت، لبخندت، نگاهت هر لحظه که آواز می خوانی، هر لحظه که می خندی، هر لحظه که چشمانت را بر دنیا می لغزانی، دل هزارن چون مرا می لرزاند.
تو ستاره ای…
روی صحنه می درخشی… همه را به آتش می کشی…

 

تنها را حمایتی

ژانر:عاشقانه ،طنز
نویسنده: fatemeh.E.z
ویراستاران: الهه۱۸،HAD!S

آری من ستاره ام. ستاره ای که می سوزد تا صحنه را روشن کند. ستاره ای که تو نورش را می بینی، اما سوختنش را نه…
من ستاره ام. بدون درخشیدن می میرم..و و این درخشیدن هم برایم چیزی جز درد ندارد…
تو لبخندم را می بینی؛ اما اشک هایم را نه…
هیچ کس اشک هایم را نمی بیند…. هیچ کس درد هایم را نمی بیند… هیچ کس تنهایی هایم را نمی بیند…
من ستاره ام. می سوزم تا صحنه را روشن کنم. درد می کشم تا این تنها راه زیستنم مرا به نیستی بکشاند….
تو لبخندم را می بینی… آیا حاضری غم هایم را هم ببینی؟ تنها یک روز…
***

من تنها یک روز می خواهم برای دیدنت… برای کنارت بودن…
من تنها یک روز می خواهم برای درخشیدن… برای زیستن…
تنها یک روز می خواهم برای زدودن غم هایت…

 

دانلود رمان هاش

خلاصه: ​درباره ی دختری به نام هانا است که یک خواهر به اسم سوزان دارد او پدر و مادرش را از دست می دهد و به یک محله ی فقیر نشین می رودو با مایکل(پسر شریک پدرش) ازدواج می کند و وارد خانه ای می شود و جن زده می شود.​مایکل پسری است که از ۱۰ سالگی عاشق هانا است ولی در ۱۸ سالگی متوجه می شود که او یک فرزند قانونی نبوده است و این باعث می شود .مسیر زندگی اش تغییر کند اما بعد از ازدواج با هانا در تلاش است که همسر خود را از حسار ان جن ازاد کند که با اتفاقاتی روبه رو می شود.نمی تنستم از این خونه بگذرم… دیگه حرف های سوزان رو نمی شنیدم دروازه رو با صدای بدی باز کردم و وارد حیاط خونه شدم… واقعا خونه ی

تنها را حمایتی شما از ما عضویت

نام کتاب:هاش​

ژانر:ترسناک و یکمی عاشقانه​

نویسنده:یه دخی آروم
ویراستار: nika_emady
که متوجه شدم پام رو نمی تونم بلند کنم… به پاهام نگاهی انداختم . از صحنه ای که می دیدم نفسهام به شماره افتاده بود… گیاهی از داخل سنگ فرش بیرون اومده بود و داشت مثل مار دور پام می پیچید و پام رو فشار می داد… از ترس جیغی کشیدم که باعث شد سوزان و یه مرده وارد خونه بشن…. گیاه خشک شد و افتاد پایین و محو شد… وقتی سوزان و اون مرده بهم رسیدن از شدت ترس نمی تونستم حرفی بزنم.سوزان لب می زد و چیزی می گفت ولی من هیچی نمی شنیدم سر اخر یک کشیده خوابوند زیر گوشم که داد زدم:
-چته دیوونه؟
-دیوونه خودتی خوبی؟
-خوبم بابا خجالت نکشیدی خوابوندی زیر گوشم؟
-مجبور بودم
اون مرده گفت:
-خانوم شما به چه حقی وارد این عمارت شدید؟
-محض ارا
-بله

دانلود رمان ازدواج به سبک یهویی

خلاصه داستان: داستان در مورد دختری هستش که به خاطر  ناخواسته ی پدر و مادرش تاوان سختی رو پس میده! از این رو مسئول این تاوان و زجر دادن دختر، کسیه که علاقه ی زیادی به انتقام گرفتن و کینه توزی نداره اما…پایان خوش نمی فهمم! مگه من از خدا به خاطر اینکه منو از مشکلات زندگیم سالم بیرون آورد تشکر نکردم؟
چی شد پس؟ هنوز آب خوش از گلوم پایین نرفته بود که سرنوشت لعنتی دهنمو باز کرد و به زور هر چی زهر بود، تو حلقم ریخت! مشکلات همین طور یکی یکی به سمتم هجوم آوردن!
امیدی به من هست؟! منِ زهر خورده؟!
از مرگ بابام ۲ ماه می گذره…تو این دو ماه از نظر روحی حال خوبی نداشتم…سنم کم بود برای یتیم شدن…تقریبا یک هفته پیش که فهمیدم دانشگاه و رشته ی مورد علاقم قبول شدم، با خودم

تنها را حمایتی شما از ما عضویت در انجمن

نام رمان: ازدواج به سبک یهویی
نویسنده: kiya dokht
ویراستار: HAD!S
ژانر: عاشقانه، طنز، درام

همون خانومه به سمتم برگشت…ناخودآگاه از خشم و نفرتی که تو

چشاش بود، به خودم لرزیدم…تقریبا هم سن مامانم می بود…کمی

آنالیزم کرد و رو به مامان گفت:
-خوبه! دخترتم مثله خودت قیافش دوزار می ارزه…بردیا راحت تر راضی

می شه زیبایی تو باعث شد دارییمو ازم بگیری و حالا کاری می کنم که

زیبایی دخترت همه چیزتو ازت بگیره.
با زدن پوزخندی حرفشو به اتمام رسوند و بلند شد…نزدیکم اومد و دقیق

تر بهم خیره شد. کمی خودمو جمع و جور کردم و با نگاه ترسیده و

سردرگمی بهش زل زدم. رنگِ نفرتِ نگاهش کم شد. با صدایی که انگار از

ته چاله چوله ها بیرون می اومد گفت:
– خیلی شبیه باباتی!
قبل از اینکه گرد شدن چشامو ببینه زود اونجا رو ترک کرد…من

 

دانلود رمان پرنسس مرگ

خلاصه: لیا دختر شیطانه که با یه معمای عجیب روبه رو شده که چرا گاهی اوقات دوست داره بد باشه و گاهی هم از اون دوری می کنه . در راه فهمیدن این معما با کسی بد تر و شرور تر از پدرش آشنا می شه اما نمی دونه که این فرد مسبب چه اتفاق هایی توی زندگیش می شه.چشمامو باز می کنم . باز هم یه روز مسخره دیگه.باز هم همون احساسات نا خوشایند .احساساتی که همیشه در تضاد هم هستن و گلوی منو مثل طناب دار فشار می دن . من یه شیطانم .من فرزند ابلیسم .نباید خوب باشم . نباید پاکی رو بخوام .نباید …نباید. شدم مثل یه دیوونه که گاهی حالت عادی داره و گاهی هم نه. خستم ..خستم از این همه دوگانگی .از این همه تفاوت . چرا من ؟ چرا فرزند ابلیس باید یه همچین چیزی باشه که مایه ی سرافکندگی پدرش بشه.

تنها را حمایتی شما از ما عضویت در انجمن

نام رمان: پرنسس مرگ
نام نویسنده:fateme.p.r
ژانر:تخیلی-عاشقانه-معمایی
ویراستار:narcissus

با این که هنوز دوست داشتم توی تختم بمونم اما پتو رو کنار زدم و بایه دم

عمیق از جام بلند شدم. به اتاقم نگاهی انداختم. “یه تخت دونفره که

کامل به رنگ سیاه ساخته شده و رو تختی سیاه رنگ و بازهم بالشت

سیاه رنگ. دیوار های اتاق که با ترکیب رنگ قرمز و سیاه رنگ شده و به

اتاق حالت خاصی داده. کف اتاق از موزاییک های قرمز رنگ تشکیل شده

و در اتاق که کاملا به رنگ سیاهه. نفرین شده داره
از دید زدن اتاقم دست برداشتم و با گام های خسته به طرف کمدم رفتم

.کمدی که از بچگی محل قایم شدن من از دست مامور های پدرم بود

.کمدی که محل گریه های شبانه ی من بود و حالا هم که شباهت به یه

خلا توی این اتاق نفرین شده داره .

 

دانلود رمان یاسمینا

خلاصه رمان:رمان یاسمینا روایت زندگی دختری تنها است که برای کار پا

در خانه ای می گذارد که سرنوشتش عوض می شود…….مقدمه:دختری

تنها….پسری مغرور….دختری که طعم محبت را نچشیده….پسری

خشک…ایا دختر قصه مون می تونه دل پسرمون رو به دست بیاره؟ در با

صدای تیکی باز شد اروم درو باز کردم از چیزی که رو به روم دیدم دهنم

بازموند یه خونه بزرگ که یک راه شنی به سمت خونه حیاط رو به دو دسته

تقسیم کرده بود سمت راستم پر از گل های رز رنگارنگ بود سمت چپم

هم یه استخر بزرگ بود که دورتادورش گل بود یه آلونک چوبی هم با فاصله

زیاد از استخر بود خیلی خونه زیبایی بود با بهت به خونه نگاه می کردم که

با صدای پسر جوانی از بهت در امدم به سمتش برگشتم وای چه جیگری

بود این عجب هیکلی داشت به پسره که نمی دونم اسمش چیه سلام

کردم اونم با سر جوابمو داد راه افتاد سمت خونه و گفت:

نام رمان : یاسمینا
نویسنده: زهرا فرهنگ دهقان
ژانر: عاشقانه
ویراستار: narcissus
…این رمان اولین رمانی است که من شروع کردم امیدوارم از خواندنش لذت ببرید…..

از اتاق رفتم بیرون و با سیمین جون به سمت اشپزخونه رفتیم وقتی جاهای وسایلارو گفت از اشپزخونه رفت بیرون من هم شروع کردم به درست کردن ماکارونی به خاطر این که گرمم بود شالمو در اوردم با خودم گفتم حالا معلوم نیست در این پسره کی بیاد و مشغول درست کردن سالاد شدم با صدای سرفه ای به سمت در اشپزخونه برگشتم سهیل بود که با عصبانیت نگام می کرد فکر کنم همیشه این جوریه سلام کردم اونم با سر جوابمو داد بدبخت زبون نداره همش کله تکون میده .دستمو به سرم کشیدم تا شالمو بکشم جلو که دیدم اصلا شالم نیست زود شالمو از روی

 

دانلود رمان مهرمهرویان

رمانی که در دست تحریر دارم .درباره ی دو نسل متفاوت می باشد.یا بهتر بگویم در باره چند دهه از زندگی افراد حاضر در رمان.این رمان زنجیره ای از وقایع گاه ملموس می باشد ،و البته گاهی وقایعی کمی نادرکه، شاید برای گروه و افراد خاصی اتفاق بیافتد. اما مسلما وقوع آن امکان پذیر خواهد بود .و خواننده را به ناباوری نخواهد رساند.داستان با شخصیت محمد و دفترچه خاطراتش شروع می شود.جوانی از دهه ی پنجاه.بسیار مثبت و سالم که در شهر شیراز زندگی می کند.او حسابدار یک فرد متمول که از تجار بازار شیراز است می باشد،و از قضا عاشق دختر ته تغاری حاجی می شود.دختری زیبا روی و پرشور.این جوان برای رسیدن به پری روی سختی های زیادی می کشد ،اما زندگی تاهمیشه سر ناسازگاری خواهد داشت.روند داستان در طی چند دهه وتا به امروز ادامه می یابد.

رمان به درخواست نویسنده حذف شد

نام رمان :مهر مهرویان
نویسنده :کهربا
ژانر: عاشقانه
ویراستاران:F@EZEH، الهه۱۸، narcissus،مریم صناعی،Hamraz.raz

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد *** ز هر در می دهم پندش

ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو *** که نقشی در خیال ما

ازین خوش تر نمی گیرد.
عشق،کلمه ای اسرار آمیز که تا به حال کسی نتوانسته تعریف کامل و

دقیقی از آن ارائه دهد.یک احساس قلبی که هنوز هم برای همگان

مجهول است .اینکه یک انسان چطور به فرد خاصی جذب می شودو او را

چون جان دوست می دارد،کاملاً پیچیده و اسرار آمیز است.
همیشه به انسانهای مختلف ،ودر سطوح مختلف جامعه و نوع نگرش آنها

توجه نشان می دادم.درواقع کنجکاوی خاصی داشتم برای دانستن اینکه

هر کدام چطور و کجا عاشق شده اند.تجربه ای تلخ و شیرین!
از نظر من زندگی بدون‌عشق ،غیر قابل تحمل است.از طرفی بارها به

مقایسه ی روابط زنان و مردان درنسل های گذشته

دانلود رمان دار مکافات

دانلود رمان دار مکافات . در مورد پسری‌ست به اسم امیرسام با مشکل بزرگی

در زندگی‌اش که ریشه در گذشته‌ی شوم و تلخش دارد و در این میان همه

را به جز خودش مقصر می‌داند.
اطرافیانش عشق را تنها راه برای حل مشکلش می‌دانند. هرکس تعریقی از عشق

دارد؛ او نیز با شناختی که از عشق پیدا کرده، در صدد رسیدن به آن است و برای

رسیدن به آن، دست به هر کاری می‌زند؛ حتی خشکاندن ریشه‌ی عشقی که در

قلب دو نفر دیگر، دو عاشق واقعی، جوانه زده بود؛ غافل از اینکه عشق، فراتر از چیزی‌ست که او شناخته است.

 

نام رمان: دار مکافات
نام نویسندگان: amir sam.A و fara) FATEMEH_R )
ویراستار:.:~LiYaN~:.
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
سطح رمان: نیمه حرفه‌ای

مقدمه:
باید تاوانش را می‌داد، تاوان دعاهای شبانه‌اش را، تاوان قطره به قطره اشک‌هایش را، مگر چه می‌خواست؟!
پسرک چشم به جهان گشود، بی‌گـ ـناه، پاک.
ولی سرشتش انگار او را با بدی‌های دنیا عجین کرده بود،
شد عذاب مادر، درد پدر،
بیماری‌اش از او مجسمه‌ای از شیطان ساخت.
تنی سخت‌تر از سنگ و دلی که زیر آن کوه سنگ با عشق می‌تپید.
روزگار طلبکارانه جانش را می‌خواست، جان کسی که خورشیدِ آسمان مادرش بود.
خورشید هم تاوان داد، تاوان بیماری مادرش را
تاوان مرگ پدرش، تاوان عشق اربابش.

 

قسمتی از داستان :

با حرص دستمال گردگیری رو روی ساعت کشیدم. عادت داشتم زیر لب غر بزنم

ولی این مورد رو نمیشد چون کلاغ‌ها به گوش بودن.
قراره برگرده؟!
پس چرا کسی خوشحال نیست.
شاید تنها خاطره مشترکمون دعوا سر بچه گربه‌ها باشه ولی حتی خبر اومدنش هم تنم رو می‌لرزونه.
خیلی بده،خیلی بده، اصلا بد یعنی چی؟! تعبیر شما از بد چیه؟!
برای من نه سرطان مامان بده، نه مرگ بابا بده، نه آسم خودم بده و نه حتی بی پولی بده، شاید هم بد باشن ولی بدِ کمرنگن.

 

 دانلود رمان مرز عجیب عشق

خلاصه :دختری که یه زندگی عادی داره . مثل بقیه دخترها می خنده و زندگیشو می گذرونه
اما یه اتفاق غیر منتظره میفته. اتفاقی که فقط یک ماه از زندگی اون دختر رو در بر می گیره اما
اثرش برای سالها می مونه. این اتفاق چی می تونه باشه؟ قضیه مرگ و زندگی ؟
نابود شدن دنیا ؟ نه .. خیلی ساده است. اتفاقی که برای هممون یه روزی میفته.
یه دوست داشتن ساده که خیلی چیز هارو عوض کرد. دوست داشتن کسی که اگه
دوستش نداشته باشی می میره…مقدمه :این رمان داستان خودمه. داستان من و یه نفر دیگه.
داستان کمتر از یه ماه از زندگی خودم و اتفاق جالبی که برام افتاد رو توش جا دادم..
یه شخص وارد زندگیم شد. قرار نبود من هیچ وقت داستان زندگی خودمو

نام رمان : مرز عجیب عشق
نویسنده : nastaran A.N 
ژانر : عاشقانه – اجتماعی
ویراستار: sogol_tisratil

بنویسم اما انگار قرار شد. اون شخص گفت که بنویسم تا یادمون نره. منم نوشتم.
نمی دونم جالب هست یانه ..
ولی برای خودم جالبه. هیجان خاصی نداره ..نه قضیه مرگ و زندگیه و نه مافیا دنبال کسی می گردن..
روی یه روال پیش می ره. نمی دونم کسی خوشش میاد یا نه ولی من قول دادم که بنویسمش و می نویسم.
حداقل برای دل خودم ..

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

” هوشنگ ابتهاج “

دختری که یه زندگی عادی داره . مثل بقیه دخترها می خنده و زندگیشو می گذرونه

دانلود نمایش نامه،ریشه های سوخته

شب طوفانی است.زن از پشت پنجره نگاهش به فضای بیرونی خانه است.
خانه کوچکی در دل جنگل، منتظر همسرش است که برای کاری به شهر رفته است.ضربه ای به در نواخته می شود، زن به طرف در می رود و با شوق در را باز می کند.
مرد با پالتوی سیاه و کوله پشتی سیاه بر دوش وارد خانه می شود.کلاه سیاهی بر سر دارد. از لباسهای مرد آب می چکد. زن دامن چین دار قرمز وروسری سفید گلی رنگ بر سر دارد.فانوس در دست دارد هر چند دقیقه یک بار برقی بیرون را روشن می کند.صدای مهیب رعد می پیچد.
صحنه اول:کاوه:چه طوفانیه، لامصب سقف آسمون سوراخ شده! چقدر سرده! (دستهایش را برهم می مالد) بعضی ها آسمون بخیل می شه یه قطره هم نمی چکه! ولی الان سطل سطل

نام نمایش نامه :ریشه های سوخته
نویسنده: نارینه
ژانر:اجتماعی، عاشقانه

شخصیتها :
کاوه :مرد غریبه
رژان :زن روستایی
ماکان:شوهر زن روستایی
دادمهر:غریبه دوم

شب طوفانی است.زن از پشت پنجره نگاهش به فضای بیرونی خانه است.
خانه کوچکی در دل جنگل، منتظر همسرش است که برای کاری به شهر رفته است.ضربه ای به در نواخته می شود، زن به طرف در می رود و با شوق در را باز می کند.
مرد با پالتوی سیاه و کوله پشتی سیاه بر دوش وارد خانه می شود.کلاه سیاهی بر سر دارد. از لباسهای مرد آب می چکد. زن دامن چین دار قرمز وروسری سفید گلی رنگ بر سر دارد.فانوس در دست دارد هر چند دقیقه یک بار برقی بیرون را روشن می کند.صدای مهیب رعد می پیچد.
صحنه اول:
کاوه:چه طوفانیه، لامصب سقف آسمون سوراخ شده! چقدر سرده! (دستهایش را برهم می مالد) بعضی ها آسمون بخیل می شه یه قطره هم نمی چکه! ولی الان سطل سطل….

دانلود رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)

سخن نویسنده:سلام دوستان از این که دیرشروع کردم منو ببخشین و دوستانی که جلد اولو خوندن می دونن که من نوشته بودم پدر نفس یک ماه دیگه حکم قصاصش اجرا می شه اما وقتی تحقیق کردم کمتر از یک سال همچین حکمی رو اجرا نمی کنن و شما اون یک ماه رو نادیده بگیرین و یک سال رو فرض کنین ممنون….
مقدمه:نگاه تومانند نسیمی آرامکشتی طوفان زده ام رابه فراسوی دریا های عاشقی کشاندحیف که گردباد خیانتت مرا در هم درنوردید..ًخلاصه: جلدیک رمان در اونجایی تموم شد که ایلیا نفسو از خونه بیرون کرد و وقتی نفس به خونه رفت و جریان رو برای مادرش تعریف کرد سعیده حالش بد شد و…. پایان خوش

دانلود جلد اول ایلیا

نام رمان:یک روزتوزندگیم بودی(جلددوم رمان ایلیا)
ژانر:عاشقانه٬اجتماعی
نام نویسنده:قلب پاییز
ویراستار: narcissus،Hamraz.raz

قسمت اول نفس: خدای من چرا این جوری شد؟؟ من که چیزی نگفتم چرا این طوری شد این

مصیبت جدید رو دیگه نمی تونستم تحمل کنم… خدایا چه بدبختی بودم ،من و نیاز بالا

سرِمامان نشسته بودیم و هق هق می کردیم… با شنیدن زنگ ناهنجار در خونه ازجا پریدم و

دماغم رو پر سرو صدا بالا کشیدم و با دو خودمو به حیاط رسوندم… نفهمیدم چطوری درو باز

کردم … دکتر اورژانس:بیمار کجاست؟؟؟ درحالی با درد هق هق می کردم با صدای پر دردی

گفتم: تو خونه است توروخدا یه کاری کنید… دکتر که مرد مسن و عبوسی بود منو کنار زد و

همراه دستیارش به سرعت داخل خونه شدن … من هم دنبالشون دویدم و وارد خونه شدم…

نیاز ِبیچاره همون طور با حال نزارش

صفحه 20 از 74« بعدی...10...1819202122...304050...قبلی »