نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان شانزده سال فکر سیاه

دانلود رمان شانزده سال فکر سیاه   درباره دخترک هشت ساله‌ای است که بعد شانزده سال اتفاقات بچگی‌اش را فراموش نکرده و ریشه انتقامی که از یک فکر سیاه سرچشمه می‌گیرد را در وجودش تغذیه می‌کند و آن را تبدیل می‌کند، به شخصیتی که خود را پشت نقابی پنهان کرده تا انتقام بگیرد.
ریشه‌ای که دخترک آن را پرورش می‌دهد، به زندگی و سرنوشت خیلی ها گره می‌خورد؛ اما با اتفاقاتی که برایش می‌افتد، آن ریشه کم کم خشک می‌شود؛ ولی…

سخن نویسنده:
از دوست خوبم آوا جان که در انجمن نیستند و از رها جون (raha jjoon) بابت تبدیل جملات مادر به لهجه جنوبی خیلی تشکر می‌کنم.
بارها گفتم، دوباره هم میگم، یه دوست خوب در کنارت خیلی می‌تونه کمکت کنه.
این رمان رو تقدیم میکنم به خواهر گلم، (ارام …… تنهایی)

دانلود رمان شانزده سال فکر سیاه

 رمان معاون (جلد دوم شانزده سال فکر سیاه) | NAVA-K

مقدمه:
یک نقاب…
یک مانع برای پنهان‌شدن، برای انتقام گرفتن…
گاهی تو را به هدف شانزده‌ساله‌ات می‌رساند؛ اما…
اما اگر کسی پیدا شود که نقاب تو را بردارد، مانعت را در هم بشکند…
تو دیگر نمی‌توانی آنی که خودت می‌خواهی برای هدفت باشی…
می‌شوی آنی که او می‌خواهد، می‌شوی آنی که در مقابلش راحت است…
می‌شوی کسی که راحت در مقابلش می‌خندد، راحت از هر دری حرف می‌زند، راحت نگاهش می‌کند…
و این شروع یک ماجراست!
ماجرایی که شاید خلاف میل تو باشد؛ ولی در اختیار تو نیست تا آن را تغییر دهی…
و آن موقع است که مسیرت عوض می‌شود…
مسیری که فکر سیاهی را شانزده سال درگیر خودش می‌کند…
مسیری در گرو شانزده سال فکر سیاه…
«رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت، راهی جز گریز برایم نمانده بود.»
(فروغ فرخزاد)

قسمتی از داستان :

با درد در رو کوبیدم. صدایی نیومد.
دوباره، این‌بار با همه‌ی توانم این کار رو کردم. صدای قدم‌هایی رو شنیدم، که بعدش صدای زن مسنی با لهجه جنوبی گفت:
– هاسی میام، انگا سر اورده (دارم میام، انگار سر آورده)
تکیه دادم به چارچوب در و با دست سالمم بازوم رو فشردم؛ دیگه نمی‌تونستم روی پاهام بایستم؛ اگه یه دقیقه دیگه طولش بده همین جا بیهوش میشم و این اتفاق باعث میشه خیلی برام بد شه.

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

بالاخره پایان نامه “دوست‌داشتنت” تمام شد.
اما هنوز اول راهم؛ چون قرار است برای دفاع جلوی” زندگی” بایستم.

مقدمه:
طول کشید تا راز زندگی را دریابم،
درد‌ها کشیدم تا خط به خط کتاب خلقت را حفظ شوم.
فهمیدم همیشه همانی که می‌خواهی نمی‌شود، فهمیدم بی‌تفاوتی از همه‌ی دردها بالاتر است،

از همه‌ی انتقام‌ها سوزان‌تر است.
فهمیدم تنفر هم نوعی عشق است، حتی دلخوری و فریاد و داد و بیداد و ناراحتی هم از میزان

اهمیتش منشاء گرفته‌است.اما؛ وقتی بی تفاوت می‌شوی، یعنی بریده‌ای، یعنی آخرین ذره‌های

احساسی که به او داشتی هم از قلبت بیرون ریخت و حالا از مسمومیت عشق پاک و بری شدی.
فهمیدم دروغ می‌گویند که غرور بزرگترین دشمنه، به‌خدا که دروغ می‌گویند.
گاهی نباید غرورت را زیر پا بذاری و ببخشی، گاهی باید غرورت را پرچم کنی و بالا بگیری و بروی

رد شوی، به جهنم که آدما پشت سرت چه می‌کشند، به درک که دوستشان داری باید رفت،

باید بی‌حرف و مقدمه رفت تا بفهمند رفتن هم بلد بودی و تمام این سال‌ها نرفتی.
زمان زیادی گذشت تا بفهمم خدا بهترین دوسته،‌ تا با تمام سلول‌های تنم درک کنم فقط خدا را دارم و خلاص…
سخت گذشت تا بفهمم سلامتی بزرگ‌ترین ثروته و آسایش، بزرگ‌ترین نعمت…
هرکی زبونش نرمه دلش گرم نیست، اونی‌که اخلاقش تنده جنسش سخت نیست.
اونی‌که می‌خنده بی درد و غم نیست، ظاهر دلیلی بر باطن نیست.
فهمیدم هیشکی موظف به آروم‌کردنت نیست.
فهمیدم جنگ با بعضیا اوج حماقته، بزرگ‌ترین اشتباهه.
فهمیدم گاهی اوقات خواسته‌هات حتی با زاری و التماس هم انجام‌شدنی نیست.
فهمیدم گاهی تو اوج شلوغی تنهاترینی، فهمیدم اونی که از همه بهت نزدیک‌تره موظف نیست

بهت خــ ـیانـت نکنه، فهمیدم زندگی یعنی من، یعنی من من من و خلاص.
زمان زیادی نیست که راز زندگی را دریافتم اما؛ این‌قدر ازش آموخته‌ام که انگار از بدو تولد می‌دانستم.
هرچه‌قدر اطرافیانم بگویند غلط است، بازهم من همین راز را به همه می‌گویم.
آی آدمای سرگردان، زندگی یعنی تو، وقتی به دنیا آمدی تو به دنیا آمدی تو با او به دنیا نیامدی

که ازش انتظار‌های عجیب غریب داری، بگرد ببین دلت چه می‌خواهد، تو به دنیا آمدی و تو می‌میری،‌

نه زمان تولد با دیگران به دنیا آمدی نه زمان مرگ با دیگری در یک گور می‌گذارنت،

پس همه را بیخیال،خودت دلت چه می‌خواهد، فقط خودت باش و خدا…

 

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

پیشاپیش شهادت سید وسالار شهیدان امام حسین(ع) و یاران ایشان را تسلیت عرض میکنم

قسمتی از داستان :

ماشین رو نگه داشتم، خداکنه قفل‌ها عوض نشده باشند، خداکنه…
پیاده شدم، کلیدهام رو آوردم بالا و قفل خاک‌گرفته و کثیف رو بین دست‌هایی که می‌لرزید

گرفتم و باز کردم، سرمای وحشتناک قفل فلزی تا مغز استخونم رفت، در آهنی آبی رنگ رو گرفتم

و هل دادم. صدای لولای زنگ‌زده‌اش سکوت وهم انگیز باغ رو شکست. هردو طرف را باز کردم.

تو ماشین برگشتم و از سرمای مرگبار هوا سیخ نشستم و کف دست‌هام رو تند تند مالیدم که کمی گرم بشم.

مه غلیظی بود، فرمون رو گرفتم و دنده رو خلاص کردم و آروم حرکت کردم، صدای سنگ‌ریزه‌های

راه شنی زیر لاستیک‌های ماشین تنها صدا بود.

 

دانلود رمان قطب احساس

دانلود رمان قطب احساس  قطب احساس روایتگر سه زندگی پر از فراز و نشیب است، زندگی‌هایی که هرکدام جایی به هم پیوند می‌خورند؛

افرادی که در صدد دشمنی با آن‌ها برمی‌خیزند.انتقام‌های پنهان، عشق‌های عمیق و شادی‌های از دست‌رفته،

ذهنی فراموش‌کار، عشقی به سردی قطب و به گرمای احساس.

مقدمه:

زندگی جنبه‌های متفاوتی داره که به دست شخصیت‌های متفاوتی ساخته میشه، سه شخصیت جدا و سه زندگی

سرتاسر فراز و نشیب، طوفانی از حادثه‌هاT کوهی از مشکلات که تنها به دست عاشقی دلبسته برداشته میشه.
غم‌های تلبنار شده و عشقی برافراشته.
قلبی عاشق که در پس غرور و قدرت خودی نشان می‌‌دهد.
داستان، داستان من و توست، درد‌های زندگی مشترک، عشقی پس زده، غریبه‌ای پر خطر، سرنوشتی که ریسمانش

به دست قلب‌های به هم پیوند خورده نوشته می‌‌شود.

دانلود رمان قطب احساس

قسمتی از داستان :

چشم به لبان محضردار دوخت، دیگر صدایی نمی‌‌شنید، از همین حالا سنگینی می‌کرد نام مطلقه بر شانه‌هایش،

از جا برخاست، قدم‌های سنگینش را به آن سو کشید.
برای آخرین بار نگاهی به چهره مرد کنارش انداخت.
زیرلب زمزمه کرد:
– تقاصش رو می‌دی.
پوزخندی گوشه لب دختر حک شد، تقاص چه چیزی را می‌‌داد؟ رهایی از دست مردی که جز خلاف دغدغه دیگری نداشت؟!

تقاص آزادی‌اش را آن هم به قیمت مطلقه شدن؟
بغضش را قورت داد، مصممتر از قبل به سمت میز قد برداشت، با دست‌های لرزان خودکار را گرفت، چه میشد پایان این بازی؟
قسمتی را که محضردار نشان داد امضا کرد، تمام شد.
از همین حالا نگاه سنگین مردم را حس می‌کرد.
نگاهش کشیده شد سمت مادری که چادر سیاهش را روی صورتش کشیده بود تا دخترش نبیند اشک‌هایش را،

اشک‌هایی که از بدبختی دخترش روی صورتش فرو می‌ریخت.
از کنار سعید گذشت، حتی نمی‌خواست بار دیگر چهره‌اش را ببیند، نابود کرده بود زندگی‌اش را با دروغ‌هایش!
قدم به قدم مادر راه می‌رفت، هردو در سکوت به جلو می‌رفتند، شانه‌هایش تحمل یدک کشیدن این بدبختی را نداشت.

اینم کلیپ رمان برای کسانی که دوست دارند

دانلود رمان خواب مرا باور کن

 دانلود رمان خواب مرا باور کن

کتاب‌ها و حرف‌ها و روایت‌های زیادی واسه تعبیر خواب‌هامون وجود داره. هر کدوم به نوعی سعی

می‌کنند ارتباط خواب و عالم معنا رو با زندگی واقعی درک کنند؛ اما یه وقت‌هایی هست که احتیاج
به تجزیه و تحلیل وجود نداره، دیده‌هامون عیناً رخ میده. بهش میگن رویای صادقه‌‌‌‌…

مقدمه:
هه، هه، هه…
نفسش دیگه درنمی اومد.
هه، هه، هه…
تو قفسه‌ی سینه‌اش احساس سرما و سوزش داشت. تمام جوارحش درد گرفته بود.
هه، هه، هه…
می‌دوید
هه، هه، هه…
می‌دوید و هر از گاهی پشت سرش رو نگاه می‌کرد.
هه، هه، هه…
بار آخر وقتی پشتش رو نگاه می‌کرد پاش به ریشه‌ی یه درخت بزرگ گیر کرد و افتاد زمین.
دیگه نمی تونست نفس بکشه.
تو هر ده تا دم و بازدمش شاید اندازه‌ی یه دم نمی‌تونست نفس بگیره.
آخش همزمان شد با صدای خرخری که از پشت سرش شنید.
یک ثانیه مکث…
سرش رو برگردوند و صدای جیغی که کل جنگل رو پرکرد…رمان خواب مرا باور کن

دانلود رمان خواب مرا باور کن

قسمتی از داستان :

نرجس با یک دسته گل بزرگ و لبخند جذابی که نشون از خوشحالیش بود، میون انبوه جمعیت طبق

معمول ایستاده بود و مثل پاندول ساعت سرش رو این ور، اون ور می‌کرد. مانتوی آبی فیروزه‌ای که

دیروز خریده بود با روسری سبزآبی که دور سرش گره زده بود رو ست کرده بود و عمداً قصدش از

پوشیدن این رنگ نمایش رنگ آبی چشم‌هاش بود که با سایه‌ی ماهرانه‌ی آبی رنگی که آرایشگر

واسه‌اش زده بود، این نمایش خیره کننده‌تر شده بود‌. حدود یک ربع بعد قامت رشید مردی از پشت

شیشه دیده شد که برای لحظه‌ای همه نگاه‌ها رو به خودش جذب کرد و وقتی عینک دودی

مارک‌دارش رو از روی چشم‌هاش با پرستیژ خاصی برداشت، صدای «اوه» همگانی مردم که

نشون از تحسینشون بود، توی گوش نرجس پیچید و باز این نرجس بود که هربار وارد فرودگاه

میشد از نگاه‌های خیره و این صداهای تحسین، حرص می‌خورد و عصبی میشد‌. لحظه‌ای

بعد مهماندارهای مجرد که حسابی برای خودنمایی به این کاپیتان جذاب آرایش کرده بودند،

از او با سرافکندگی جدا شدند و نرجس تونست، برای اعلام حضورش دستی تکون بده.

فرهاد وقتی دوباره نرجس رو توی صف انتظار دید، لحظه‌ای کپ کرده و ایستاد، بعد به

ناچار با کلافگی دستی تکون داد و به سمت نرجس پا تند کرد.

دانلود رمان یک روز برای یک زن

دانلود رمان یک روز برای یک زن

پنج ماه پیش..
روزی شوم و ننگین. روزی که مرد خانه با فرار، غیرت را برای همسرش تبدیل به تنها واژه‌ی بی‌معنی کرد.
خیانتی سوزناک که مهری زد بر سینه تنهای زن خانه.
زندگی فروپاشیده، گویا خُلق روزگار نویسنده زندگی به تنگ آمده است.
آرزوهای سوخته. خوشبختی نافرجام. گم شده در پس آینه‌ها.
زنی بی‌گـ ـناه در ستیز با هــ ـوس زهرآگین رئیسش.
دنیایی بی‌رحم و سرد. دنیایی که در کودکی نجوا می‌کردنند “زیباست”. حال آن زیبایی‌ها کجاست؟
آیا زن تن به آن خواسته ذلت بار می‌دهد؟!

سخنی با خواننده:
این داستان  کوتاه در کنار این که یک روز از زندگی سخت؛ اما معمولی یک زن را روایت می‌کند، تا آن جا که فضای داستان می‌پذیرفت، مشکلات جامعه و مردم را نیز هم در خودش گنجانده است.
ممکن است با خواندن این داستان حوصله خیلی‌ها سر برود؛ اما اگر دل‌تان یک داستان در مکتب رئالیسم،

باورپذیر و پندآموز می‌خواهد، پیشنهاد می‌کنم این داستان را از دست ندهید.

دانلود رمان یک روز برای یک زن

دانلود رمان کوتاه یک روز برای یک زن

قسمتی از داستان :

– چند بار بهت گفتم ترتیبی حفظ نکن؟ می‌خوای خانم معلمت باز هم ازم شکایت کنه؟
دختر بچه سرش را بالا گرفت و با لحن شیرینش گفت:
– مامانی آخه اگه من نمره کم نگیرم که تو نمیای مردسه، میای؟
فرزانه مقنعه سفیدِ دختر را روی روپوش مدرسه با عجله مرتب کرد و گفت:
– تو که می‌دونی من سرِکارم مامان.
– اما مامانی‌های دوست‌هام هر روز میان مردسه.
فرزانه کیفِ صورتی رنگ دخترش را به او داد و در حالی که جلوی آینه می‌رفت تا خودش را حاضر کند گفت:
– جدول ضرب رو خوب یادبگیر تا یه روز بیام و برات کادو بیارم، الان هم برو پیش خاله فهیمه صبحانه‌ات رو بخور.
کودک از شادی جیغی کشید و به طرف پذیراییِ خانه دوید. هنوز از اتاق خارج نشده بود که ناگهان

ایستاد و با ناراحتی پرسید:
– مامانی، بابایی هم میاد مردسه؟
فرزانه دکمه‌های مانتوی بلندش را بست و دستش را به نشانه‌ی بی‌حوصلگی روی پیشانی‌اش گذاشت.

چند ماهی می‌شد که شوهرش مسعود به خاطر مشکلات زندگی از خانه فرار کرده بود و هیچ تماسی

با کسی نداشت؛ اما کودکانش هنوز این موضوع را درک نکرده بودند. فکر کرد که نباید به خاطر این مسئله‌،

فرزند کوچکش، از نظر احساسی لطمه ببیند. می‌دانست که چه مسعود برگردد و چه برنگردد اوضاع

به همین منوال خواهد ماند. می‌توانست به همین دلیل، غیابی از او جدا شود؛ اما نمی‌خواست وقتی

که تنهایی مشغولِ بزرگ کردن کودکانش است مطلقه خطابش کنند.

 

دانلود رمان سایه ی بی پروای ترس

دانلود رمان سایه ی بی پروای ترس

داستان روایتگر زندگی دختری یتیم به نام رزالین است. او محکوم به زندگی ابدی در یتیم‌خانه‌ای

عجیب و ترسناک، به همراه سرپرستی نامهربان است.
داستان از یک شب سرد و تاریک کریسمس شروع می‌شود؛ شبی که پیرمردی فارغ از سوز و سرمای

خیابان، راه یتیم‌خانه را در پیش می‌گیرد تا هدیه‌ی کریسمس رزالین را به او برساند.
جعبه‌ی چوبی که دنیای کوچک و زیبای رزالین را دگرگون می‌کند، آن جعبه بوی مرگ می‌دهد

و شاید آن هدیه‌ی شوم برگی نانوشته از دفترچه‌ی خاطرات مرگ بوده باشد!

دانلود رمان سایه ی بی پروای ترس

مقدمه:
عروسکی با پیراهن قرمز، گیسوانی طلایی و چهره‌ای دلنشین!
چه غمگین با سکوتش ترانه تاریکی را می‌خواند.
چه سوزناک با نگاه ثابتش می‌خواهد پرده از دل حقیقت شب کنار بزند.
و چه دردناک است که همه از کنارش به سادگی می‌گذرند!
***

دانلود رمان سایه ی بی پروای ترس

قسمتی از داستان :

با قدم‌هایی شمرده به سمت جان رفتم و کنار او ایستادم،جان نگاه گذرایی به من انداخت وزیر لب غرید:
– ببینم رز، تو که نمی خوای شب دیگه‌ای رو توی زیرزمین سر کنی؟
تکه مویی را که بر روی پیشانی‌ام رها شده بود، پشت گوش دادم و گفتم:
– نترس دیگه نمی‌ذارم اون اتفاق تکرار شه!
جان تنها به پوزخند تمسـخرآمیزی اکتفا کرد. نگاهم را از او به خانم اسمیت سوق دادم.
با همان ابهت ترسناک خودش روبرویمان قدم از قدم بر می‌داشت، قدم هایش محکم و پر صلابت بودند.
نگاه جستجوگرش لباس‌ها را می‌کاوید تا ایراد کوچکی از آن‌ها پیدا کند و از وسیله سرگرمی

خود استفاده کند، همان شلاق لعنتی!
با هر قدمی که بر می‌داشت لرزش اندام بچه‌ها نیز بیش‌تر می شد. هر قدمش مانند صدای

ناقوس مرگ بر قلبم می‌نشست.تق تق کفش‌هایش خبر از قربانی بعدی میداد، گویا کفش‌هایش

به جای او فریاد می زدند:

– به هیچ وجه نمی‌توانید از دستم در بروید!
به نزدیکی‌ام که رسید نفسم را از ترس در سینه حبس کردم.

دانلود رمان راجموند ، خون آشام (جلد سوم رافائل)

دانلود رمان راجموند ، خون آشام

بوفالو،نیویورک:آبشارهای رعد آسا،تیم های ورزشی بزرگ و… لرد خون آشام خائنی که به آرامی عقلش را ازدست می دهد.

راجموند گرگور یک خون آشام و ارباب بی چون و چرا ی نیویورک سیتی است.او مطیع هیچ کس به جز ارباب خود نیست.

کریستوف،لرد خون آشام تمام شمال شرقی آمریکا است و پایگاهش در بوفالو و نیویورک سیتی است.

او خون آشامی پیر است…خیلی پیر.فهمیدنش آسان است چون به آرامی درحال از دست دادن عقلش است.

راجموند به وسیله ی اربابش به بوفالو فراخوانده می شود؛اربابش را غیرقابل دسترس و ضعیف می یابد و می داند که

اگر اقدامی انجام نشود قلمرو از هم می پاشد. او تنها فرزند کریستوف است که آنقدر قدرت دارد تا قلمرو را به دست

بیاورد.اما همچنین مشکل زنان گمشده و خون آشامان پیری که ظاهرا برای کشته شدن ربوده شدند،هم وجود دارد.

سارا استراتون،رازی دارد که با هیچ کس در میان نگذاشته است حداقل نه کسی که اکنون او را بشناسد،

نه حتی دوست خوبش سین.این رازی است که می تواند زندگی محتاطانه ای که برای خودش ساخته را نابود کند

ولی اگر بخواهد زندگی زنان گمشده را نجات دهد ممکن است مجبور باشد رازش را با یک خون آشام در میان بگذارد.

دانلود رمان راجموند ، خون آشام جلد سوم رافائل

دانلود رافائل، خون آشام  جلد اول

دانلود رمان جابریل ، خون آشام جلد دوم

در حال ترجمه – ترجمه رمان سوفیا (جلد چهارم رافائل خون آشام )

 قسمتی از داستان

کاملاٌ تاریک بود. او با انگشتانش چشمانش را لمس کرد تا مطمئن بشود چشمانش باز است،

چشمانش باز بود ولی اتاق خیلی تاریک بود،طوری که حتی نمی توانست دستش را که جلوی صورتش بود ببیند.

لابد مادرش دوباره آن آسترهای مسخره پشت پرده را پایین کشیده بودتا در مصرف انرژی صرفه جویی شود.

ریجاینا همیشه به صرفه جویی انرژی اهمیت می داد، ولی او که یه خفاش لعنتی نبود.

در حالی که با عصبانیت غرغر می کرد راست نشست و دستش را به سمت چراغ کوچک نزدیک

تخـ ـتش کشید، نزدیک بود با صورت به زمین بخورد چون که چراغ آن جا نبود.

اخم کرد و با هر دو دستش کورکورانه اطراف را گشت. تا بالاخره یک جسم سخت را لمس کرد.

چراغ خواب کوچک، ولی مال خودش نبود. در حالی که دستش راهش را از یک پایه ناآشنا

تا یک دکمه فشاری از مد افتاده لمس می کرد،

 

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

سایه‌ی غم بر زندگی‌اش نشسته است. پشیمانی، حسرت و تنهایی او را بدین گونه گماشته.

او مدت‌هاست که تغییری نکرده؛ اما شاید بورانی سهمگین بتواند او را از این حزن طولانی رهایی بخشد…

پ.ن: دوستان هرگونه تشابه اسمی در این داستان تصادفی بوده و شخصیت‌ها زاده‌ی تخیل من هستند

و به زندگی شخص خاصی اشاره ندارد.

نام داستان کوتاه : بوران
نام نویسنده:   Aida Farahani
ویراستار: .:~LiYaN~:.
ژانر: اجتماعی

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

مقدمه:
به هوا در نگر که لشکر برف
چون کند اندر او همی پرواز
راست همچون کبوتران سپید
راه گم کردگان ز هیبت باز…
بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون پاها چون شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرود آیید چون برف
لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
آهای، لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ…
خروشد باد و بارد همچنان برف
زسقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب طوفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ‌مرکب…
***

قسمتی از داستان :

گریمور، روبروی آینه چراغانی شده نشسته بود و به سبیل‌های بلند و مشکی‌اش نگاه می‌کرد.
مهران بی‌حوصله گفت:
– زود گریمم رو پاک کن محسن. سرم بدجوری درد می‌کنه.
محسن از روی صندلی بلند شد و مهران روی آن نشست.
محسن:
– تو که هیچ وقت حالت خوب نیست.
و در حالی که صورت مهران را پاک می‌کرد، گفت:
– خیلی وقته تنهایی پسر، دیگه وقتش شده آستین‌ها رو بالا بزنی؛ ناسلامتی سی و پنج سالته!
– تو اگه راست میگی یک زن برای خودت جور کن،به ما هم کاری نداشته باش!
محسن خندید.
– بیا، گریمتم پاک کردم.
مهران از روی صندلی بلند شد و از اتاق گریم بیرون رفت.
محسن زیر لب گفت:
– هیچ وقت خداحافظی نمی‌کنه.
مهران وارد پارکینگ شد و در ماشینش را باز کرد. او یک شاسی بلند مشکی داشت که چند ماه پیش آن را خریده بود.

نگهبان در پارکینگ را باز کرد و او هم از آنجا خارج شد. فاصله‌ی محل کارش تا خانه زیاد نبود؛

اما میان یکی از شلوغ‌ترین ترافیک‌های تهران گیر کرده بود.
چراغ قرمز شده بود و بچه‌های بی‌پناه، با لباس‌هایی پاره و چشمانی مملو از اشک میان ماشین‌ها عبور می‌کردند و

با التماس از راننده‌های ماشین ذره‌ای پول گدایی می‌کردند.

دانلود رمان کابوس گرگینه ها

دانلود رمان کابوس گرگینه‌ها

داستان مرگ است، خون است، خشم است. بدی‌ها را در خود گنجانده و شرارت دنیا را از آن خود کرده.

دختری که نمی‌داند چیست. گمان می‌کند انسان است و پسری که دخترک با تمام وجود او را می‌خواهد؛

اما چه می‌داند که سرنوشت چه جورچینی را برایش چیده. هرآن‌گاه که بداند، زندگی‌اش ویران خواهد شد.
***
سخن نویسنده:
سلام دوستان عزیز خودم.
اینم از یه رمان دیگه. خوب قولش رو بهتون داده بودم و الانم می‌خوام بهش عمل کنم و یه خبر با حال دارم براتون.
این رمان قراره جزء یه خانواده پنچ نفره باشه. یه مجموعه پنجگانه رمان که یکی از رمان‌ها گروهیه و خودم و دوست عزیز و نویسنده‌ی جون جونیم دنیرا می‌نویسیم بقیش انفرادیه. اسم این مجموعه پنجگانه اشک الهه‌هاست. اولین رمان از این مجموعه همون رمان اولم پرنسس مرگه و چهار تای دیگه به ترتیب
۲-کابوس گرگینه‌ها
۳-قدرت سپید
۴-دراگنمن
و…آخریش یه سوپرایزه.باید صبر کنید.
برای خوندن جلد ۱ و ۲ و ۳ و ۴ نیازی نیست جلد‌های قبلشون رو بخونید؛ ولی برای جلد نهایی۵ باید قبلی‌ها رو خونده باشید.
باید بگم تمام این رمان‌ها قراره یه ابر قهرمان داشته باشه! امیدوارم تا آخر دنبال کننده این مجموعه پنج‌گانه باشید.

دانلود رمان کابوس گرگینه ها

 مقدمه:
سیاهی شب لبخند دندان نمایش را با ماه نشان می‌دهد
آن‌گاه که کامل است و پوزخندزنان به ستارگان می‌نگرد
از عمیق‌ترین نقطه زمین درنده‌ای برمی‌خیزد
و می‌دَرَد شمع وجود آدمیان را
و خاموش می‌کند رنگ سبز زندگی را با خون سرخ
سپیدی به سیاهی بدل خواهد شد آن زمان که او بخواهد
و می‌خواهد این‌چنین باشد پس…
همه در انتظار ظلمت خواهند نشست!

دانلود رمان پرنسس مرگ

قسمتی از داستان :
با صدای گربه‌ای دستم را بر قلبم نهادم و نفسم را حبس کردم. با دیدن گربه سیاه کنار پنجره
دم حبس‌شده را آزاد کردم و به کنار پنجره رفتم و آن را باز کردم.
گربه بدون آن‌که ترسی داشته باشد به من خیره شد. چشمانی درخشان و بلورین به رنگ آبی
و موهای سیاه چون شبش به زیبایی چشم را خیره می‌کردند. نگاه تیز آبی‌رنگش باعث بستن چشمانم شد.
گویا نیرویی عظیم مانع دید شد. با حرکتی از روی پنجره پرید و خود را درون اتاق انداخت.
با پنجه روی زمین فرود آمد و همان جا نشست. کارهای این گربه عجیب بودبه خصوص که ازمن ترسی نداشت.
جلو رفتم و کنار این حیوان عجیب و نادره زانو زدم. نگاه تیز چشمانم را به سمتش هدف گرفتم.
چیزی عجیب‌تر توجهم را نسبت به این حیوان جلب کرد. گربه یک علامت بر پشت داشت.
علامتی آبی‌رنگ که به شکل دو بال فرشته طرح زده شده بود و عجیب‌تر آن‌که دو شاخ شیطان
نیز بالای این دوبال رسم شده بودند. این گربه نمی‌توانست یک گربه معمولی باشد.
با صدای قارقار ترسناک کلاغی دوباره به سمت پنجره دویدم.
کلاغ در اطراف پنجره می‌گردید و گاهی هم با قدرت خود را به پنجره می‌کوبید تا شاید بتواند داخل شود.
صحنه‌ی بسیاردلهره‌آوری بود و خون بر جای مانده‌ی کلاغ بر روی شیشه‌ی پنجره این دلهره و ترس را تشدیدمی‌کرد.
دوباره نگاهم را به سمت گربه چرخاندم. هنوز همان جا نشسته بود و به من می‌نگریست.
با صدای شکستن پنجره و به دنبال آن ورود کلاغ زبانم قفل شدوفقط توانستم خودرا از پنجره شکسته دور کنم.

دانلود رمان ماه بی پناه ( جلد دوم راز رازک )

دانلود رمان ماه بی پناه

این رمان به ادامه جلد اول رمان “راز رازک” مربوط میشه.
در جلد قبل خوندیم که رازک توی شرایط سختی بود و سامیار می‌خواست با یه نقشه اون رو از این منجلاب بیرون بیاره.
افسانه خسرو رو در حال انجام عملیات سری دید و همون‌جا توسط خسرو تهدید به مرگ شد.
در این جلد اتفاقات غیرمنتظره‌ای رخ میده، اتفاقاتی مثل شروعِ پایان زندگی و یا حتی تولدی دوباره.
آیا سامیار می‌تونه بدونِ این که نظر یا احساسی در موردش تغییر کنه، هم خودش و هم رازک رو از این مخمصه بیرون بکشه؟
یا امکانش هست که سمیر شکست دوباره‌ای رو تجربه نکنه و خسروی لبریز از حس انتقام و خشم رو شکست بده؟
همه‌ی این اتفاقات و پایان ماجرای تمامی شخصیت‌های داستان رو در همین جلد بخونید.

دانلود رمان ماه بی پناه

مقدمه:
اولین صدای قیچی مصادف با ریختن قسمتی از موهای بلندش روی زمین است.
دارد توی آینه خودش را نگاه می‌کند و به جای جیغ زدن خیره می‌شود توی چشم‌های خودش.
نگاهش به دنبال موهاییست که آرام آرام حرکت می‌کنند و به زمین می‌رسند.
دختری که دلش نمی‌لرزد و فقط به همین شکل ادامه می‌دهد،

ممکن است پای هرکسی را نیز از زندگیش کوتاه کند.
دختری که موهایش را کوتاه کرده، ترسناک است.
ممکن است روزی عشقت را از دلش ریشه کن کند.
ممکن است روزی به سفری برود و هرگز بازنگردد.
دختری که موهایش را کوتاه کرده است، می‌تواند از هرچیزی دل بکند.
” بهنام شوشتری”

دانلود رمان راز رازک جلد اول

قسمتی از داستان :

رازک:
روی تخت قدیمیم نشسته بودم. مسلماً دیوار رو به روم اون‌قدری که من بهش زل زده بودم جالب نبود.

حرف‌های سامیار سردرگمم کرده بود، منظورش از انجام هرکاری برای رهایی از منجلاب چی بود؟

اون لحظه هل شده و مثل احمق‌ها بهش “آره” گفته بودم.

تا حدودی خیالم راحت شده و دست‌هام از لرزش ایستاده بودن.

باید با بابا در مورد سامیار حرف می‌زدم، این رو یجورایی به عمو حمید قول داده بودم.
از جام بلند شدم و بعد از چرخوندن کلید توی در بازش کردم. هنوز مانتو و شلوار بیرونیم تنم بودن.

از کنار آشپزخونه‌ای که مامان توش مشغول قاچ کردن هندوانه بود،

گذشتم و به بابا که روی تراس نشسته بود رسیدم. از توی حیاط آسمون بالای سرمون مشخص بود،

شب شده بود و ابرهای سیاه ماه رو پوشونده بودن. ماه مرده بود. بابا مشغول حساب و کتاب بود؛

راننده آژانس بود و سال پیش به زحمت از بانک بهش وام داده بودن.

توی این اوضاع و بهره زیاد، بابا چه‌طور می‌تونست به همه قسط‌ها برسه؟
پوفی کشیدم و کنارش نشستم. روی تراسمون همیشه یه فرش داشتیم؛

اما بازم زمینش سفت بود. پاهام رو آویزون کردم و به دفتر حسابش خیره شدم،

دفتر و ماشین حساب و کارت بانکیش کنارش بودن. دست از نوشتن برداشت و گفت :
– تو که به حساب علاقه نداشتی.
چیزی نگفتم، هیچ انرژی برای حرف زدن توی تنم نبود. بابا گفت :
– چی شده بابا ؟
با بی‌حوصلگی گفتم :
– باید مقدمه بچینم؟