نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان ایرانی یکشنبه غم انگیز

دانلود رمان ایرانی یکشنبه غم انگیز

اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم .
زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز ” . “Gloomy Sunday امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود. تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من دوست دارم دور میزنیم و خواننده رو با سکوت همراهی nمی کنیم . ضبط که میره روی آهنگ بعدی یه گوشه ای رو بالاخره پیدا میکنه و ماشین رو به زحمت پارک میکنه . نگاهمو از خیابون می گیرم و میگم
– همچین اون طوری هم که میگن فوق العاده نبود من که فکر نمیکنم اون قدرا هم غمگین باشه
– اما این آهنگ به آهنگ خودکشی مجار معروفه .
– پس لابد مجارا یه چیزیشون میشده .فیلمش رو دیدی؟
– آره . جالبه . میگیرمش تو هم ببینی .
– راستی مگه امروز یک شنبه نیست . چرا اینجائی؟ سر کار نرفتی که.
زل میزنه توی چشمام . یه لبخند ملایم میشینه توی صورتش.
– کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،
دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم
– تغییر رشته دادی ؟ شاعر شدی امروز .
– تو هر کسی رو شاعر می کنی.
– میگم چرا جدیدا هر جا پام رو میزارم شب شعره .
– اگر در دیده ی مجنون نشینی ..
– خب بابا فهمیدم شما کلا بالا خونه رو اجاره دادی درآمدت توپ توپه .
صدای خنده های خودم و اون هنوزم توی گوشمه .اون روزها چقدر ساده فکر می کردم هم چیز داره درست میشه . حالا دوباره دارم به این آهنگ گوش میدم و فکر می کنم هیچ نوایی غم انگیزتر از صدای چک چک قطره های خون روی کف سرامیکی اتاق خوابم نیست.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه در نهایت عشق

برگه ی آزمایشگاه روی داشبورد افتاده بود. خدایا باورم نمی شد! آخه چه طور ممکن بود! هر دفعه که چشمم بهش می افتاد بیشتر احساس ناباوری می کردم. بدون این که بدونم مقصدم کجاست رانندگی می کردم. یه آن به خودم اومدم و دیدم تو جاده ام. نمی خواستم برگردم خونه، این طوری برای دیگران هم دردسر درست می کردم. با خودم گفتم نه ستایش… تو نمی تونی جون دیگران رو هم به خطر بندازی.
حالا دیگه مطمئن شده بودم که نمی خوام برگردم خونه. رفتم باک ماشین رو پر بنزین کردم و زدم به دل جاده… قصد رفتن به شمال رو داشتم. جایی که لااقل می تونستم آخرای عمرم رو آروم تر سر کنم. سرعتم بالا و بالاتر می رفت. یه آن به خودم اومدم دیدم یه ماشین پلیس جلو راهم رو بست. راه خیلی زیادی نمونده بود… اگه راه داشتم سر ماشین رو کج می کردم و از کنارشون در می رفتم ولی نمی شد. یه مرد جوون و هیکلی اومد کنار ماشین وایساد. حتی به خودم زحمت ندادم که برگردم نگاش کنم. یه کم
دولا شد و گفت:
– خانم شما هیچ می دونین چه سرعتی داشتین؟ هر لحظه ممکن بود تصادف کنین! با اون سرعت حتماً اتفاق وحشتناکی می افتاد. بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
– چه فرقی می کنه الان بمیرم یا یه وقت دیگه!
– اصلاً می دونین کاری که شما کردین باعث شد چقدر همکاران من به زحمت بیافتن. هر کدومشون تا قسمتی از راه دنبالتون می اومدن ولی نمی تونستن متوقفتون کنن!
– شما حقوق می گیرین که همین کار رو کنین دیگه! زحمت چیه… وظیفه تونه! حالا می خواین چی کار کنین؟ ماشینم رو بگیرین؟ من تا چند وقت دیگه جونم رو از دست می دم، ماشین که اصلاً برام مهم نیس.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقونه دل من به وسعت دریاست اگر بگذارند

رمان عاشقونه دل من به وسعت دریاست

– خانم منصوری، آقای کریمیان اومده.
– بگین بیاد تو.
گوشی رو گذاشتم و دوباره مشغول کارم شدم. صدای در رو شنیدم.
– بفرمایید تو.
اون قدر عصبانی بودم که حتی نگاه نکردمش. متوجه شدم که روی نزدیک ترین صندلی نشست. چند دقیقه گذشت، می دونستم معذب شده اما اهمیت نمی دادم.
– خانم…
سرم رو بالا کردم.
– آقای کریمیان، بذارین از همین الان مشخص کنم در مورد چه چیزی قراره حرف بزنیم.
نگاهم کرد:
– بفرمایید.
– برای من توضیح بدید که چرا اون دستگاه کار نکرد.
– دارم روش کار می کنم.
پوزخند زدم.
– چه جالب! دارید روش کار می کنید. پس بهتون کمک می کنم تا بیشتر روش کار کنید. من امروز دادگاه بودم.
با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم:
– تعجب نداره. از بنده شکایت شده. حق هم دارن! دستگاه تنفسی که از شرکت من بیرون اومده و مهندس بی لیاقتی مثل من نفهمیده که تمام المان های این دستگاه از جنس های درجه هزارم چینی هست، باعث مرگ یک خانم باردار و جنینش شده. خوب کمکتون کردم؟
هنوز انگار تو شوک بود. بیشتر به هم ریختم:
– مگه من خودم از آلمان قطعات درجه یک وارد نمی کنم؟ جنس چینی چه کار می کنه تو شرکت من؟ آقای کریمیان دو نفر مردن و من هیچ مسئولیتی ندارم. شما بودید که اون دستگاه رو طراحی کردید، قطعاتش رو خریدید و خودتون هم تحویل بیمارستان دادید. من این رو به قاضی گفتم و قراره برای دادگاه بعد شما به عنوان متهم ظاهر بشید.
شیر شد یه دفعه.
– شما حق نداشتید…

دانلود در ادامه مطلب

رمان دلواپسم برای تو – جلد دوم رمان ستاره سرد

رمان دلواپسم براي تو - جلد دوم رمان ستاره سرد

این روزا خیلی سرم شلوغه. انقدر درگیر کارای متفرقه شدم که واقعا از نفس غافل موندم. خدایا خودت کمک کن. سعی کردم بعد نیاز منو مامان صدا کنه، نمی خواستم کمبود بی مادریو به وضوح حس کنه، هر چند بهش این طوری توضیح داده بودم که دو تا مامان داره. حالا که کوچولوئه می شه با این حرفا رامش کرد، اما نمی دونم تو آینده چطوری قراره داشتنه دو تا مامانو براش توجیه کنم.
از بس شیرین زبون و دوست داشتنیه، حسابی خودشو تو دل مامان و بابا جا کرده. حالا دیگه نفس شده سوگلی خونه و کسی با سها خانوم که بنده باشم کاری نداره! بعضی وقتا بهش حسودیم می شه، اما چون بیشتر از جونم دوستش دارم زودی یادم میره. ترم آخرمم خدا رو شکر تموم شده و حالا باید تو یه روستای دور افتاده طرحمو بگذرونم.
خدا به دادم برسه! من ناز نازی تر از این حرفام که بتونم کارامو خودم بکنم. فکر این که یه مدت قراره از مامان اینا دور باشم عصبیم می کنه، البته هر جا برم نفس رو هم با خودم می برم، مگه آدم می تونه بی نفسش زنده بمونه؟! الهی قوربونش برم، عشقه منه. اون حالا چهار سالشم دیگه داره تموم می شه. وقتی نگاش می کنم همه خاطرات این چند سالم با نیاز زنده می شه. خیلی از خصوصیات اخلاقی نیاز رو داره. من به هر حال از کوچیکی با نیاز بودم. چقدر دلم تنگ شده. بعضی وقتا که خیلی دلم می گیره میرم سره مزارش. چقدر زود پرپر شد، اما من به خودم قول دادم نذارم نفس غصه بخوره. اون باید شاد زندگی کنه، واسه همین وقتی خونه هستم مثل خودش بچه می شم و هم پاش ورجه وورجه می کنم

دانلود  در ادامه مطلب

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

روی تختم دراز کشیده بود ودستشو روی چشمش گذاشته بود.
رفتم پشت پنجره و به خیابون خیره شدم.طبق معمول روبروی خونه ی ما شلوغ بود.یه عروس و داماد داشتن از آتلیه بیرون میومدن و فیلم بردارم ازشون فیلم میگرفت.ناخوداگاه چشممو چرخوندم سمت تختم انگار خواب بود… اوایل نامزدیمون باخودم فک میکردم که هیچ وقت نمیرم تو این اتلیه … چه زود رویاهام تموم شده بودن.دوباره سرمو چرخوندم سمت پنجره. چرا نمیرفت خونه ی خودشون؟ باید خبرو به خونوادش میداد… چیزی که خودش خواسته بود.یه لحظه از اینکه دیگه نمیتونم باهاش برم بیرون و دستشو بگیرم دلم لرزید… سرمو تکون دادوم و با خودم گفتم بیخیال.با صدای تکون خوردن تخت برگشتم سمتش بدون اینکه نگاهم کنه کتشو برداشت ورفت سمت در.دستشو گذاشت رو دستگیره و گفت یادت نره بهشون بگی. بی توجه بهش دوباره به پنجره نگاه کردم. دستگیره رو پایین کشید وبعدشم صدای بسته شدن در تو اتاق پیچید.چشمامو بستم قطره اشکی که توی چشمم جاخوش کرده بود پایین ریخت. ذهنم پر کشید به ۴ماه پیش، وقتی حسام واسه اولین بار پا توی اتاقم گذاشت. اولین بار بعد از نامزدیمون…هردومون خیلی خوشحال بودیم.اون واسه من پسر کوچیک آقای اریک بود،دوست وهمکار بابام،که حالا نامزدم شده بود. پسری که از یک سال قبلش فکرمو مشغول کرده بود. وقتی پدرش منو از بابا خواستگاری کرد انگار دنیا روبهم دادن.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.هیچ کس نمیتونست عیبی روی محمدحسام اریک بزاره. یه پسر خوشکل و پولدار،با خانواده ی خیلی خوب و مورد اعتماد. دندونپزشکی میخودند ومطمئنا اینده ی شغلی خیلی خوبی هم در انتظارش بود.همه موافق بودن.و ماهم نامزد کردیم.مراسم عقدمونو توی خونه ی ماگرفتیم.یه مراسم کوچولو برای اعلام نامزدی. قرار عروسی گذاشته شد برای یک سال بعد… یک سالی که هیچ وقت نرسید… یک ماه اول همه چیز عالی بود… حسام خوش اخلاق بود و مهربون.همدیگه رو دوس داشتیم وباهم کنار میومدیم.حسام باچندتا از دوستاش خیلی صمیمی بود و باهاشون رفت وامد داشت. ولی من

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان هیجانی مزاحم

دانلود رمان هیجانی مزاحم

زنگ آخر به صدا درآمد و نگین و دوستانش درحال جمع کردن وسایلشان بودند.
نگین دختری لاغر اندام و بلند قد بود ،چشمان درشت و سیاهی داشت و مژگانش بلند و تابدار بود صورت شفافی که داشت باعث می شد هر روز صبح ناظم مدرسه شان او را مجبور کند صورتش را بشوید تا مطمئن شود نگین آرایش ندارد. بینی او نیز کوچک و سربالا بود و لبانی غنچه ای وکوچک داشت دندانهایش مانند مروارید در دهانش می درخشید. ولی در کل صورتی دخترانه، محجوب و زیبا داشت. او در حال گذراندن دوران پیش دانشگاهی بود.
نگین چادرش را از جا میزی بیرون آورد. ملیکا چون با اخلاق نگین آشنا بود قبل از آنکه نگین چیزی بگوید آینه اش را به سمت او گرفت نگین آینه را از ملیکا گرفت و با وسواس زیاد مشغول درست کردن قسمتی از مقنعه اش که همیشه آنرا از چادر بیرون می گذاشت شد.
ملیکا: ول کن بابا حالا کی به بالای مقنعه ی تو نگاه میکنه؟
نگین: همه.و بعد آینه را به ملیکا پس داد و با بچه ها خدا حافظی کرد و از کلاس خارج شد.
نازنین هم سرویسی نگین درحیاط منتظر او بود و با دیدن او گفت: پس تو کجایی ؟
بعد با دستش به سمت پایین اشاره کرد وگفت:اینها را می بینی همه به خاطر توست.
نگین با تعجب به زمین نگاه کرد و گفت:چی؟
نازنین: علفها را می گویم. نگین که تازه متوجه منظور نازنین شده بود تا بیرون مدرسه به دنبال او دوید.
وقتی به بیرون مدرسه رسیدند نگین گفت: شانس بیار که مقنعه ام خراب نشده باشه وگرنه خدا به دادت برسد.
آن دو درحال خندیدن بودند که نگین چشمش به مزاحم همیشگی افتاد که پسری ۱۸ یا ۱۹ ساله به نظر می رسید و هرروز به دنبال نگین می افتاد و از او خواهش می کرد شماره ای که در دست پسر است از او بگیرد ولی نگین از این کار امتناع میکرد

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عشقت همه ی زندگیم شده

دانلود رمان عشقت همه ی زندگیم شده

باهاله ای ازنورخورشید که افتاده بودروچشمام بیدارشدم،به دوروبرم
نگاه کردم یکم طول کشید تا موقعیتم رودرک کنم مثله فنر ازجام بلندشدم تند تند رفتم سراغ کمدم و فرم مدرسم رو پوشیدم..
وای خدا بایاد خانم ضیاء سرعتمو بیشتر کردمو بدو بدو رفتم توحیاط ؛عقب عقبی برگشتم شیر اب حیاط روباز کردم وصورتمو گرفتم زیرش وای خنک شدم ..آخیش
بدونه خداحافظی از مامان ازخونه زدم بیرون سرم پایین توکیفم بودش داشتم کتابامو چک میکردم که بوم خوردم به یه چیزی و دوقدم رفتم عقب سرمو بالا اوردم که چهارتا فحش خوشگل نثارش کنم که میخکوب شدم ……
داشتم آنالیزش میکردم که باپوزخندش به خودم اومدم رومو برگردوندم وای خدا من امروز سکته میکنم این یکیو نیگا …..
خدا یعنی پسره خوشگلم وجود داشت؟؟؟
خوشگل که نه واقن از خوشگلم اونورتر بودند هم جذاب هم خوشگل….
اوهو تازه یادم افتاد باید برم مدرسه خیر سرم بدونه نگاه کردن به اون دوتا سریع از کنارشون رد شدم که …
پسره_ببخشیدخانوم؟
من_بله؟؟
پسره_خودکارتونو نمیخواید؟
برگشتم طرفش دستمو دراز کردم خودکارمو ازش گرفتم وبه سرعته نور ازشون دور شدم …
وارده حیاط مدرسه شدم ..
وای هیشکی تو حیاط نبود یعنی بدبخت شدم…..
شروع کردم یواشکی راه رفتن توحیاط کیفمم بالاسرم گرفتم بادستام وسرمو خم کردم واروم اروم از گوشه های حیاط داشتم میرفتم که یکی کیفمو گرفت …
سکته کردم .فکرکردم یکی ازبچه هان برگشتم یه چیز بهش بگم که باخانوم ضیاء سینه به سینه شدم …یاعلی …
بسم الله یه قدم رفتم عقب ….
ضیاء-فکرنمیکنی دیراومدی؟
من_سلام خانوم خوب هستید؟منم خوبم
ضیاء_مگه من حالتو ازت پرسیدم که حالتو گفتی؟
من_خب خانوم نمیشه که گفتم عرضه ادب کنم .بالاخره من کوچیکه شما
ضیاء_خیلی خب زبون نریز دفعه اخرت باشه ها برو تو کلاست که ریاضی دارید ..
من_چشم خانوم چاکره شوما .بااجازه اینو گفتمو سریع از جلوچشمش ناپدید شدم .
{{_آفرین پانی خوب تونستی بپیچونیشا .!
_چه فایده گفتش دیگه تکرار نشه..!
_خب دیگه تکرارش نکن

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان هیچ کسان ۲

دانلود رایگان رمان هیچ کسان 2

خلاصه : داستان پسری که حرفه اش جن گیری است.
قسمت اول
پیامبر اکرم (ص) به امیرالمؤمنین (ع) امر فرمود :
به آنان (جنیان) مسائل دینی و فقهی بیاموز، چرا که در میان آنان مؤمن ،کافر، ناصبی ،یهودی، مسیحی و مجوس وجود دارد. (رجوع شود به کتاب بحارالانوار علامه مجلسی ، جلد ۶۰ ، صفحه ۸۱ ) نیم ساعتی میشد که توی مطب مهراب منتظر بودیم.دیگه داشتم کلافه می شدم.بدبختانه اونجا سیگار هم نمی تونستم بکشم.
– چرا مهراب همیشه اصرار داره ما رو توی مطبش ببینه؟
مجید – چون احمق .
– تو تا حالا خونه ش رفتی؟
مجید – آره، ولی می دونی اساسا مهراب معتقد که آموزش های مربوط به جن گیری جزو کارش محسوب میشن برای همین دوست نداره کسی به خاطر این کار بره خونه ش.
– اما اینجوری که ضرر می کنه! می تونه به جای دیدن ما یه مریض ببینه که یه پولی هم گیرش بیاد.
مجید – گفتم که احمق .
– راستی مهراب چرا خودش جن گیری نمی کنه؟
مجید – بهش نمی سازه.یادمه اون زمان که از این کارا می کرد اکثر مواقع تن و بدنش کبود میشد.اینه که دیگه الان فقط مردم رو خر می کنه.
– اگه برای منم همچین اتفاقایی پیش بیاد چی؟
مجید – برای من که پیش نیومده، تو هم امیدوار باش.
نزدیک سه ماهه که برای آموزش میام پیش مهراب.همه چیز رو خیلی خوب توضیح میده، جوری که هر نکته ای کاملا توی ذهنم می مونه اما گاهی اوقات مجبورم بعضی چیزا رو یادداشت کنم. مثل دعاها.حفظ کردن متن های عربی واقعا کار سختی ! بلاخره کسی که داخل اتاق بود بیرون اومد و نوبت ما شد.با مجید وارد اتاق شدیم و با مهراب سلام و احوالپرسی کردیم.
مهراب – من دیروز منتظرت بودم.
– اتفاقا منم دیروز می خواستم بیام اما مجید نذاشت، گفت برنامه رو موکول کنیم به امروز که خودش هم بیاد. مهراب – خب،فکر می کنم این جلسه ی آخر باشه.

دانلود رمان در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه قلب یخ زده

دانلود رمان عاشقانه قلب یخ زده

چشامو باز کردم دلم میخواست بگم چشامو با نور افتاب که تو چشام میزد باز کردم ولی چون پرده های اتاقمو ضخیم سفارش دادم اینه که این اتاق تاریکه تاریکه از تختم بلند شدم رفتم سمت حموم یه دوش اب گرم اول صبحی باعث میشه کمتر فک کنم وارد حموم که شدم وان حمومو دیدم یه لبخند تلخ زدم
– صبح بخیر
این وان برای من حکم تخت ابدی مو داره اخه توش ۲ بار رگمو زدم ولی اینگار قسمت نبود از شر زندگیم خلاص شم بعد از گرفتن یه دوش ۲۰ دقیقه ای اومدم بیرون رفتم سراغ کمدم لباسامو نگاه کردم توشو نگاه کردم ویه لبخند تلخ همراه نگاهم کردم من توی این ۴ سال فقط مشکی پوشیدم دیگه فکر نمیکنم لباسی به رنگ دیگه تو کمدم پیدا بشه بعد از اماده شدن رفتم جلو اینه به خودم نگاه کردم یه خورده به خودم رسیدم دلیل نمیشه چون قلبم شکسته ظاهری نامرتب داشته باشم به خودم تو اینه نگاه کردم یه پیراهن مشکی با دکمه های سفید اینو مامان برام خریده مثلا میخواد شروع کنه به تغییر رنگ لباسام از حیله اش خنده ام گرفت بعد این پیراهن یکی دیگه به رنگ سورمه ای ویکی به رنگ قهوه ای برام خرید همشم اصرار میکرد زیاد بپوشمشون مثلا میخواست لباس سیاهمو در بیارم ولی اون نمیدونه این لباسا برای عزای غرورمه برای عزای عشقمه دیگه نمیتونم درشون بیارم نه دیگه نمیتونم …
رفتم سراغ شلوارو کفشم خدارو شکر اونا رو نمیتونه بخره وگرنه برام قرمزشو میخرید .کفشو شلوارمم به رنگ غمه به رنگ سیاهی مطلق عطرمو برداشتمو خالی کردم رو خودم موهامو مرتب کردم وقبل اینکه برم یه نگاه به صورتم انداختم چشاوابروهای سیاهم با پوست برنزه ام جور بود با این لباس سیاه خیلی شیک به نظر میرسم ولی هیچ کس نمیدونه از درون داغونم به طرف چپ صورتم نگاه کردم یه خط نازک خیلی کم رنگه میشه با چند تا جلسه لیرز درمانی درستش کرد ولی میخوام باشه میخوام برام عبرتی بشه که ببینم چطور جای سیلیش رو صورتم مونده چطور غرورم خورد شده میخوام باشه وهرروز صبح یادم بندازه که هی تو نباید دلتو به کسی ببازی اور کت سیاهمو برداشتمو از روی لباسم تنم کردم هوا خیلی سرد شده کیف چرممو برداشتم وبه سمت راه پله خونه راه افتادم رفتم تو اشپز خونه تا یه چیزی بخورم همین که رسیدم یهو سمیه خانوم برگشت ومنو دید یه جیغ کشیدو لیوانی که تو دستش بود افتاد شکست من همین طوری بهش نگاه میکردم هیچی نمیگفتم فقط نگاه میکردم به این نگاه های سرد من عادت داشت همه عادت داشتن

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ایرانی قمار سرنوشت

خرید رمان قمار سرنوشت آخرین قسمت

داغونم تموم بدنم درد می کنه … لعنتی چه دست سنگینی هم داره … این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم … نمی دونم امروز بارهام سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم … بابا این همون راهیه که هفته ای ۲ بار میری و میای … دلم لک زده واسه یک روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنه آه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده … لعنتی یادم رفت چتر بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه چترم داشتم با کدوم دست من که هر دو دستم پر … کاش مامان زنده بود اگه بود نمیذاشت این بشه حال و روزم که بشم کلفت بی جیره و مواجب خانم و فاسقای بدتر از خودش نمی خوام مثل این دخترای زر زرو به نظر برسم اما این بغض لعنتی رو چی کار کنم که از دیشب قلمبه شده تو گلوم و هیچ جور هم پایین نمی ره اگه دیشب گریه نکردم و هر جور فحش و ناسزایی رو تحمل کردم که اون دو تا خوشحال نشن ولی الان که کسی نیست تازه با این بارون شدید اصلا هیچ کس نمی فهمه پس چرا دارم بازم این بغضو فرو می برم … چشام پر آب شده و اصلا دیگه جلومو نمی بینم …
دیگه چیزی به اینکه به اون خونه ی عذاب برسم نمونده.. جایی که باید حق من میبود و اون لعنتی با نقشه هاش اونو به دست آورد.. از صدای بوقی شدید به خودم میام انقدر هول کردم که پام می ره توی چاله ی آب می خورم زمین…حالا چی کار کنم همشون ریخت زمین خدایا چه جوری جمعشون کنم…تازه حواسم میاد سر جاش انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم به خیابون… زانوم خیلی درد میکنه انقدر که گریم تشدید میشه…همون طور که زانو زدم, به ماشین آخرین مدلی که فقط در چند قدمی ام ترمز کرده سر سری یه نگاهی می کنم … تند تند دارم وسایلمو می ریزم توی ساکم الانه که دادش بره هوا …

دانلود در ادامه مطلب