نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

رمان عاشقانه نذار دنیا رو دیوونه کنم

گوشیش را در دستش فشرد . خوشحالی در تمام وجوش به رقص آمده بود . نگاهی به کارنامه اش انداخت . معدل بیست جرعه ی لبخند را مرتب بر لبش تازه می کرد . بدون معطلی شماره را گرفت . فقط دو بوق خورد که صدای خسته ی رضا در گوشی طنین انداز شد :-سلام جان من . . . سلام پانیذم . . خوبی؟
شوق در رگ هایش دوید . عاشق رضا بود . او را می پرستید . کوه هم مانند او پشت نبود که او بود !
-سلام عموجون ، خوبین؟ کی می رسین خونه؟
صدای بی حال رضا خستگی را در تن پانیذ هم زنده می کرد .
-خوبم دختر قشنگم ، تو راهم . نمی دونم دقیق کی می رسم .
پانیذ دلخور گفت : نمی شد با هواپیما برین نه با ماشین؟
-من عاشق رانندگیم . بعدم شیطون تو که می دونی چرا با هواپیما نمیرم .
لبخند تازه کرد روحش را ! رضا تا مجبور نمی شد سوار هواپیما نمی شد . ترس در سلولهایش می دوید وقتی هواپیما بی رحمانه اوج می گرفت . مرد گنده می ترسید و پانیذ را به خنده ای شیطانی وا می داشت .
-دخترکم صدات خوشحاله ، بگو ببینم چه خبری برام داری؟
شوق پرواز کرد و روی شانه های پانیذ نشست .
-عمو معدلم بیست شد . اینم دیپلمم . حالا قول شما چی میشه؟
صدایی غیر از صدای رضا با تمسخر گفت : باز تو از فرصت استفاده کردی برا بابام خودشیرینی کنی؟
بی رحمی کلماتش شلاق می شد بر پیکر دختر جوان !
پانیذ برگشت . رامبد بود . تنها پسر و بهتر می شد گفت تنها فرزند رضا . پسری که انگار قسم خورده بود فقط بیازارد دل این دختر یتیم و رنج دیده را !
پانیذ به سویش برگشت . همیشه از او می ترسید . در عین اینکه احساس متفاوتی به او داشت . حسی درگیر عشق و ترس !
رامبد با لحن بدی گفت : بابام پشت گوشی مرد جوابشو بده . زل نزن به من ، دیوانه ! گوش داد به صدایی خسته ایی که خوش آهنگترین صدای عالم بود .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من

دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من

صدای آوازش از بین دیوارهای شیشه ایِ حمام عبور می کنه و گوشهام رو نوازش میده. مثل همیشه پر شور و حال. انگار هیچ چیز، حتی برای لحظه ای، نمی تونه این مرد رو نگران یا غمگین کنه.
در حالیکه کت و شلوار سفید? اسپرتش رو از کمد خارج می کنم، نگاهم به سمت کابین دوش گوشه ی اتاق کشیده میشه. سایه ی مرد پشت? شیشه های بخارگرفته تلنگریه بر احساساتم تا چشمانم رو ببندم و چهره ی جذابش رو زیر دوش آب تصور کنم. همین یه تصویر برای از بین رفتن تمام خودداریهام و هوایی شدنم کافیه. با لرزش بدنم چشمانم رو باز می کنم و روبه روی آینه ی قدی اتاق می ایستم… نگاهی به خودم میندازم… یه شلوارک جین کوتاه و یه بلوز سفید… چند تا از دکمه های بالای بلوزم رو باز می کنم، گیره ی موهام رو درمیارم و با یه نفس عمیق می رم سمت حمام…
در می زنم؛ اگه جوابمو نده یعنی بیا تو ولی… با صدای کشیده شدن در کابین سرمو میندازم پایین و همزمان می پرسم:
_ لباساتو گذاشتم رو تخت، چیزه دیگه ای نمی خوای؟
جوابمو نمیده، مثل همیشه می خواد به چشماش نگاه کنم و منم می دونم چی تو نگاهش در انتظارمه. بالاجبار سرمو بلند می کنم، چشمام یه جمله می بینن »برو پی کارت « و گوشهام می شنون: »پیرهن مشکی طرح دار? رو برام بذار .«
برمی گردم و موهام رو جمع می کنم. بعد از آماده کردن وسایلش با حس آشنای حقارت که مدتهاست همراهمه از اتاق خارج می شم. نگاهم میوفته پایین پله ها… خدای من… با شوق می رم سمتش و شروع می کنم با دختر سه سالم بازی کردن… فقط حضور مه گل می تونه کمی روح درد کشیدم رو التیام بده… البته فقط برای لحظاتی اندک… بعد از دقایقی همبازی شدن با این فرشته کوچولو بلند میشم تا برای شام دونفره مون فکری بکنم؛ دو نفره یعنی من و مه گل، مثل خیلی وقتا یا مثل همیشه.
صفحه ی روشن موبایلش روی کانتر توجه ام رو جلب می کنه… شماره ناشناسه… یه حسی بهم میگه پشت خط یه زنه… سریع با گوشیم همون شماره رو می گیرم… دعا می کنم لااقل یک بار اون طور نباشه که حدس می زنم، ولی… یه صدای پر عشوه می گه جانم و منم با تمام دلشکستگی میگم اشتباه گرفتم و قطع می کنم.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان شرط میبندم

دانلود رایگان رمان شرط میبندم

شرط می بندم…
و حرف آخر اینکه من قول میدم و پای زندگیم شرط می بندم!
سینا و علی با تعجب به من نگاه کردند، انگار حرفهامو باور نداشتن. سینا با اعتراض گفت: ببین متین شرطی میذاری که خیلی سنگینته… حالا بیا روی یه چیز دیگه شرط ببند. من پیشنهاد میکنم رو جیبت شرط ببندی. اینجوری ما هم بیشتر راضی هستیم و زدند زیر خنده…پس منو مسخره میکردند
-ا? ا? ا? بی انصافی نکن سینا…چه کار به جیبش داریم بچه رو، گناه داره همین که عاشق بشه و با اشک و زاری دنبال دختره بدوه ما بهش بخندیم کلیه…
محمد بعد از گفتن این حرف به بقیه چشمکی زد و همه با هم خندیدیم اما خنده اونا منو مصمم تر می کرد که حتما بهشون ثابت کنم….
بحث ما سر عشق و عاشقی بود. گاهی با بچه ها می نشستیم جلوی مغازه بابای سینا که یه سوپرمارکت بزرگ بود و چند تا هم فروشنده داشت پاتوق ما از پنج سال پیش اونجا بود.سینا و علی و محمد از بهترین دوستام بودن . حاضر بودم زندگیمو براشون بدم…همیشه هم با هاشون کل کل میکردم تا سعی کنن حرفهامو از دریچه دید و ذهن من ببینن…که دنیا رو جوری ببینن که من می بینم که کاش این کارو نمی کردم…
– هی متین به چی فکر میکنی؟اگه پشیمون شدی بگو چیز خوردم غلط کردم بره پی کارش ما هم خودمونو میزنیم به خریت که مثلا نشنیدیم.با این حرف سینا جری تر شدم، چشمامو تنگ کردم و گفتم:
– من که سر حرف خودم هستم، عشق احمقانه ترین چیزیه که امروزه آدم بخواد وقتشو پاش بذاره. من خودم از صبح تا شب بیکارم همش با مامان و بابام و خواهر و برادرای قد و نیم قد در گیرم و دعوا دارم به خاطر بیکاریم که همه رو ذله کرده اما با  همو وقتی رو که به بطالت میگذره حاضر نیستم پای عشق و عاشقی مسخره بذارم…آدم دست رو هر کسی بذاره چندتا تجربه شکست داشته با این حساب باید بشینه و دل شکسته ترمیم کنه که به دل خودش قالبش کنه اونوقته که حتی خودشم نمیفهمه چه گندی به دلش زده و اصلا حساب کار دل از دستش در میره… من بهتون قول دادم و پای قولم هستم که حتی اگه پای عشق و عاشقی هم برم بازم عاشق نمیشم. شماها بیچاره این که فکر میکنین امروزه چیزی به اسم عشق واقعی وجود خارجی داره، اینقدر در حق این کلمه مقدس ظلم شده که معنی امروزه اش شده “هوس” . اونم یه هوس زودگذر که شده دلیل افسردگی خیلی از کسایی که به جای اینکه وقت عشق و عاشقی شون باشه وقت خاله بازیشونه.به جای شادی و خنده همه نشستن پای رمانهای عاشقانه ای که واسه بچه محصل ها داره کم کم جای کتابهای درسی رو هم میگیره… رمان رو هم بگردی پر از عاشق و معشوقهایی شده که زندگیشون رو واسه هم میدن و زندگی رو فقط تو گفتن دوست دارم خلاصه کردن که مثلا همه چی با گفتن این جمله حل میشه…یه زندگی رویایی که آرزوی هر خواننده ایه…این یعنی چی؟ یعنی فاجعه زندگی ما… ما جونها زندگیمونو باختیم.. رویا هامونو تو رمانها می بینیم، چیزهایی که واسه ما اصل شده هموناییه که تو رمانها نوشتن..واسه همین تحت تاثیر

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من

دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من

سه سال گذشت …. سه سال از زندگی پ?ر فراز و نشیب من …. سه سال از خُرد شدن شکوه نیلوفرانه من ! … چه تعبیر زیبایی بود وقتی به یه نیلوفر سپید شبیه شدم …… نه از روی دروغ ! … نه از روی هوس ! ….. از روی عشق ! …. عشق ، چه کلمه مبهم و غریبی ! ….. دیگه به بودنش شک دارم ! ……. دیگه باورش ندارم !
ولی نمی تونم به خودم دروغ بگم ….. نمی دونم اون شخص چی کرد با من که هنوزم بغض نبودنش ، راه نفس کشیدن رو برام سد کرده ! چی گذشت به من ! …. چی به روزم آوردی ، که سکوت و تاریکی اتاقم رو به همه روشنایی و شادیای دنیا ترجیح می دم !
نگام رو به آینه شکسته هزار تکه ، ولی هنوزم سر پای اتاقم دوختم ، چه زیبا خرده های شکوه نیلوفرانم رو به تصویر می کشه ! …. آروم به طرف میز آرایشم رفتم و مقابلش واستادم ، به شخص توی آینه خیره شدم . تصویرم بین خُرده های آینه و دهن کجی خاطرات گذشته خودنمایی می کرد ! …. دیگه نمی شناختم این
تصویر هزار تکه توی آینه رو ….. واقعا این منم !؟ این صورت افسرده و نزار صورت منه !؟ صورت شینای شر و شیطون !؟ …. شینای قدرتمند ! دیگه معنی اسمم بهم نمیاد ! دیگه قدرتمند نیستم ، چی هستم نمی دونم ، ولی یه چیز رو خوب می دونم ، باید بشکنم کسی رو که من رو شکست ! ….. ولی چطوری !؟ …. باید فکر کنم ، باید بس کنم این عزای سه ساله رو …. الان دیگه نوبت بازی منه ! … اشک تو چشمام راحت حلقه زد ….. چیزی که سه سال پیش محال بود بذارم اتفاق بیفته !
به چشمام نگاه کردم اونا من رو بردن به سه سال پیش ….. شاید با تجدید خاطراتم بفهمم کجای کارم اشتباه کردم …………. کاش هیچ وقت این سه سال نمی گذشت تا به امروز برسم !

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان تاریخی سینوهه

دانلود رمان تاریخی سینوهه

نام من ،نویسنده این کتا ب (سینوهه) است و من این کتاب ر ا برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام . من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ا م .من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم.
آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید،سیرم. من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور مادی و معنوی کتابی می نویسم .هرچه تا امروز نوشته شده ، یا برای این بوده که به خدایان خوش آًمد بگویند یا برای این که انسان را راضی کنند.
من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم. من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک ،روز و شب ،با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و ز بونی و احساسات قلبی مثل ما هستند .حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند بازانسان است ومثل ما می باشد .آنچه تا امروز نوشته شده،به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اند
وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تا امروزیک کتاب ندیده ام که درآن،حقیقت نوشته شده باشد. درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعو ن .دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته ،حقیقت وجود نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت.

دانلود در ادامه مطلب

رمان جذاب شیطنت هاي قائمکی

رمان جذاب شیطنت های قائمکی

در به در دنبال کار می گشتم و عرق می ریختم. ساعت سه ظهر شده بود. خستگی از سر و روم می بارید. از آخرین شرکت مهندسی ای که نشون کرده بودم خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم که به سرفه افتادم. پسر جوانی از کنارم رد شد خندید و گفت:
پسر – خفه نشی خوشگله.
اخمی کردم و از کنارش رد شدم و خودمو به اولین تاکسی خطی رسوندم و سوار شدم و برگشتم خونه. با این که سر ظهر بود اما ترافیک شدید بود. بالاخره خونه ی آدم که وسط شهر باشه این دردسرا رو هم داره. از ماشین پیاده شدم و از کتاب فروشیای میدون انقلاب که نزدیک خونمون بود کتابی برای دختر برادرم خریدم. منو رنگ کن! کاش منم بچه بودم و یکی برام یه کتاب به این اسم می خرید. سر یه ربع رسیدم جلوی در آپارتمونمون. زنگ رو زدم. مثل همیشه بعد از پنج دقیقه بدون پرسیدن در باز شد. رفتم داخل و خدا رو شکر آسانسور توی پارکینگ ایستاده بود و این جا علاف نمی شدم. سریع سوار شدم و دکمه ی طبقه ی هفتم رو فشار دادم. به دیواره ی آسانسور تکیه دادم و چشمامو بستم.
– طبقه ی هفتم.
با شنیدن صدا چشمامو باز کردم و رفتم بیرون و در زدم. این جام باید مثل همیشه چند دقیقه ای بایستم تا در باز بشه. در باز شد و قامت مادرم پیدا شد.
– سلام مامان.
مامان – سلام.
و رفت. کفشامو در آوردم و توی جا کفشی گذاشتم و رفتم داخل و در رو با پا بستم. پذیرایی بزرگ خونمون رو با قدمایی ملایم طی کردم و خواستم برم تو اتاقم که نگاهم به اتاق مادر و پدرم افتاد. بابا روی تخت دراز کشیده بود و به رادیو گوش می داد. بلند گفتم:
– سلام بابا.
بابا – سلام چی شد؟
– مثل همیشه. هیچ جا به کسی که تازه مدرک گرفته بدون سابقه ی کار، کار نمی ده.
بابا – پیدا میشه بالاخره.
زیر لب زمزمه کردم:
– چه جوری آخه؟

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

در حیاط را که بست، دست برد زیر چانه و مقنعه را از سرش برداشت.
صدای ساز از زیر زمین که یک سالی بود تبدیل به پاتوق هنری بچه ها شده بود می آمد.
کلافه از پله ها بالا رفت. انقدر گرمش بود که به بوی خوش شیرینی که در راهرو پیچیده بود هم توجه نکرد. پشت در ایستاد و چند بار زنگ زد. همانطور که منتظر بود، دکمه های مانتو را باز کرد و فکر کرد مستقیم برود سراغ بطری آب خنک داخل یخچال. انتظارش که طولانی شد، کیفش را از شانه برداشت و به دنبال کلید گشت. در باز شد و شکوفه با لبخند گفت ” شربت لیمو توی یخچال آماده س!”
نفس وارد شد.
– چرا درو باز نمیکنی؟!
– داشتم با تلفن صحبت می کردم.
نفس کیف و مقنعه را روی مبل رها کرد وبه آشپزخانه رفت.
از همان جا گفت: نوید نیست؟
– پایینه… انتخاب واحد کردی؟
صبر کرد تا نفس بیرون آمد و روی مبل جلوی باد خنک کولر لم داد.
– آره… با هر بدبختی بود بیست واحد گرفتم.
– اگه گرسنه ای بلند شو لباستو عوض کن، بیا با من ناهار بخور؛ اگه نه صبر کن نوید بیاد.
نفس بلند شد.
– میل ندارم.میرم دوش بگیرم…امروزم زود میری؟
شکوفه از آشپزخانه گفت: آره.
نفس کنار در آشپزخانه ایستاد.
– مامان؟!
شکوفه بدون اینکه برگردد، جواب داد: بله؟
نفس مردد گفت: نویدو راضی کردی؟!
– باهاش حرف زدم..
با بشقاب غذا، پشت میز چهار نفره نشست. نفس منتظر نگاهش می کرد. نمکدان را برداشت و روی غذا پاشید؛ حرکتی که وقتی کلافه یا عصبی بود میکرد. اخمهای نفس در هم رفت.
– اصلن مگه من بچه ام که نیازی به اجازه ی نوید داشته باشم؟!

دانلود در ادامه مطلب

رمان من تو او دیگری برای دانلود

رمان من تو او دیگری برای دانلود

اتومبیل را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد.
نگهبان: سلام مهندس آرمند.
مسئول خدمات: سلام مهندس آرمند.
سوار آسانسور شد.
آبدارچی: سلام مهندس آرمند.
منشی : سلام آرمیتا جون.
آرمیتا با حرص گفت:
پرستو؟
پرستو لبخندی زد و گفت:
باشه بابا خانم مهندس.
دست هایش را روی عرض میز گذاشت و به آن ها تکیه داد و گفت:

۸
امروز چرا این جا این قدر شلوغه؟
پرستو: برای استخدام حسابدار. باید با همشون مصاحبه کنی.
تقریبا با داد گفت:
همشون؟
پرستو: پ? نَ پ? می خوای با من مصاحبه کن؟
آرمیتا با غیظ گفت:
این لفظ احمقانه چیه افتاده تو دهنت؟ آقای شفیع اومد؟
پرستو: بله. کارشون و تحویل دادم و خیلی هم راضی بودن.
آرمیتا: خوبه. تا آخر هفته سفارش قبول نکن. جلسه ی ساعت دو رو هم کنسل کن؛ اعصاب اون مردک شکم گنده رو ندارم. به پرویزی بگو یه لیست از فروش این ماه اخیر و بهم بده. به شرکت روشنا هم زنگ بزن بگو سفارششون آماده است و بگو این آخرین سفارشی بود که براشون آماده کردیم. بهش میگی آرمند گفت شما که با یه شرکت دیگه همزمان قرداد می بندین از همون شرکت هم بخواین براتون تجهیزات آنتیک وارد کنه. اوکی؟
پرستو لبخندی زد و گفت:
اوکی بابا. من با این همه آدم چه خاکی تو سرم کنم؟
آ رمیتا: ده دقیقه ی دیگه با پرونده ی مراجعین خودت بیا تو اتاق من.
پرستو: چشم… دیگه؟
آرمیتا: به داوود بگو برام یه چای سبز بیاره. گلوم خشک شده. تا ظهر هم اگه از ترکیه تلفن داشتم وصل نکن. چای سبز داغ باشه ها. نشینی با
داوود به چرت و پرت گفتن.

دانلود در ادامه مطلب

رمان رازم را نگهدار از سوفي کينزلا

رمان رازم را نگهدار از سوفی کینزلا

البته من هم رازهایی داریم.
همه آدمها رازهایی دارند . کاملا طبیعی است.
منظورم رازهای مهم و خانمان برانداز نیست ، مثلا اینکه رییس جمهور خیال دارد ژاپن را بمباران کند یا فقط ویل اسمیت می تواند دنیا را نجات دهد ، بلکه رازهای عادی و پیش پا افتاده ی رومزه است. به عنوان مثال ، چند نمونه از رازهای جوراجوری که به ذهنم رسیده از این قرار است:
مارک ” کیت اسپید ” کیف من قلابی است
من عاشق شراب اسپانیایی هستم ، گندترین مشروب عالم روحم ابدا خبر ندارد که ناتو به چه درد می خورد و اصولا چه معنایی دارد من ۵۸ کیلو هستم و البته نامزدم کانر تصور میکند من ۵۳ کیلوام . بعد از این دروغی که به او گفتم خیال داشتم رژیم بگیرم و وزن کم کنم همیشه نظرم این بود که کانر شبیه ” کن ” است .( توضیح : عروسکی به شکل مرد که جفت عروسک باربی است( گاهی من و کانر در بحبوبه ی عشقی آتشین هستیم که بک دفعه من از خنده ریسه میروم پنهان از پدرم شرابی را که گفته بود باید مدت بیست سال نگهداری شود سر کشیدم سامی ، ماهی قرمز ، همانی نیست که پدر و مادرم موقع سفر مصر به من دادند تا ازش مراقبت کنم هر وقت همکارم آرتمس حسابی اعصابم را خرد می کند من آب پرتقال پای گلدانش می ریزم که تقریبا کار هر روزم است لباس زیرم از شدت تنگی کلافه ام می کند

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان خاطرات آدم و حوا

دانلود رمان خاطرات آدم و حوا مارک تواین

دیگه یه روزم شده . انگار دیروز بود که اومدم . چون اگر پریروزی ام وجود داشته من اینجا نبودم یا اگه بودم یادم نمی آد . شایدم من متوجه ش نشدم . خوب سعی می کنم از این به بعد بیشتر مراقب باشم و همه چی رو یادداشت کنم . بهتره از همین الان شروع کنم تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه ، غریزه بهم میگه این نوشته ها یه روزی به درد تاریخ نویسا می خوره .
حس می کنم یه تجربه ام ! دقیقا حس یه تجربه رو دارم ! غیرممکنه کسی به اندازه ی من احساس کنه یه تجربه س ، یواش یواش داره باورم می شه این چیزیه که من هستم ! یه تجربه، فقط یه تجربه و نه چیز دیگه !
خب اگه من یه تجربه ام ، همه ی اونم ؟ نه ! فکرنمی کنم ! فکر می کنم یه بخش از این تجربه ام ، بخش اصلی اون ! اما به گمونم بقیه ی این تجربه هم سهم خودش تو این ماجرا داره .
آیا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم ؟ شاید دومی ! غریزه م بهم می گه : مراقبه ای ابدی ، هزینه ی برتری است (به گمونم واسه کسی به کم سالی من عبارت خوبیه) امروز همه چیز بهتر از دیروزه . تو شژلوغ پولوغی تموم کردن کار ساختن دنیا ، کوها آشفته و دشتا شلوغ و به هم
ریخته باقی مونده بودن این منظره ی زشتی رو درست کرده بود .
نباید کارای قشنگ و با شکوه هنری رو هول هولکی سرهم کرد ! این دنیای نوساز و بزرگ قشنگترین اثر هنریه ! که با وجود عجله ای که وقت ساختنش کردن به شکل حیرت آوری کامله ! بعضی جاها زیادی ستاره وجود داره در صورتی که جاهای دیگه به اندازه ی کافی ستاره نیست ، اما حتما این مشکل هم برطرف میشه !
دیروز طرفای بعدازظهر اون یکی تجربه رو دنبال کردم تا ببینم به چه دردی می خوره ! اما نفهمیدم . فکرمی کنم یه مرد باشه ، من تا حالا هیچ مردی رو ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره .
در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی می کنم . اولش ازش می ترسیدم و هروقت پیداش می شد شروع به دویدن می کردم چون فکر می کردم می خواد دنبالم کنه . اما یواش یواش فهمیدم اونه که می خواد از دستم فرار کنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم ، راه افتادم هرجا می رفت نزدیکش حرکت می کردم . این کار اون و عصبی و ناراحت کرده بود ، آخرش اون قدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت . کلی منتظر موندم ، بی خیال شدم رفتم خونه . امروز دوباره همین اتفاق افتاد . مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت

دانلود در ادامه مطلب