نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان سازغم به قلم یسنا

رمان زیبای سازغم

به حمایت از
دختران سرزمینم،زندانیانی که دربند ناموس اسیرند
فرشتگانی که همواره درگیر اجبار هستندوعاشقانی که شعله عشقشان بدون ابراز خاموش گشت.
اگرنگاه ابزار مانند تو،ای مرد سرزمینم به جسم بی دفاع من نبود
اکنون جایگاه من در این وادی اینقدر نا امن نمی شد.

⇦عزیزانی که روحیه ای آسیب پذیر دارن از خواندن این کتاب خودداری کنند⇨

هدف من از نوشتن این کتاب به تصویر کشیدن ابعادی ازجامعه انسانی است که تا امروزاز چشم ما پنهان مانده است.
با تشکر از زحمات شایان روانشناس عزیز خانم فاطمه جعفری#

قسمتی از این رمان بسیار زیبا و اجتماعی :

امروز یک دفتر خریدم تا آنچه، که درونم انباشته می شود رابنویسم .یه دفتر که بعضی

از آدم ها به آن دفترخاطرات می گویند اما من می گویم دلنوشته های من شما هم با این اسم بخوانید.
من کسی هستم که با شک وتردید به دنیا آمدوبا درد و رنج خواهد مرد
کسی که خود را به خاطر وجود بی موقعه اش هیچ وقت نبخشید.
من نباید به دنیا می آمدم با آمدن من زندگی مادرم نابود شد روز تولدم به جای جشن وشادی اشک

ریختن و عزا گرفتن.تنها او بود که مرا عاشقانه در آغوشش فشرد .در اوج تنهایی های من عشق او نبض زیستنم بود.
به راستی که بهشت زیر پای مادران است.

مطلب پیشنهادی
دانلود رمان بسیار زیبا و جذاب جنون عاشقی

صبح شده بود اما هنوز کاملا بیدار و هوشیار نبودم مثل همیشه وارد اتاقم شدو چند لحظه ای مرا تماشا کرد.

تابش عشق را با چشمان بسته ام نیز حس می کردم.ابتدا پیشانی ام را بوسید سپس به آرامی تکانم داد
_ سهند جان…

رمان عاشقانه و زیبا

چشمانم را گشودم.بعد از بیست وچند سال که از عمرم می گذشت تازه امروز فهمیده بودم چقدر مادرم را دوست دارم!
بعد از سال ها تلاش وکوشش بالاخره بعد از اتمام کارشناسی در بیمارستانی مشغول به کار شدم.

زندگی خوبی داشتم و این را مدیون دعاهای مادرم و اعتبار پدرم بودم.پدرم سال ها پیش قبل از تولد من،

زمانی که مادرم باردار بود غزل خداحافظی را خوانده بود وبه مقام بلند وعظیم شهادت رسیده بود
اویک پرستار جوان بود که در اوج جوانی شهید شد.نام بزرگ او واعتبار فراوانش همیشه همراه من بود.

گرچه تمام این ها کافی نبود وجای خالی اش را این حمایت ها و ترحم های ناچیز پر نمی کرد اما با گذشت

مطلب پیشنهادی
دانلود رمان مردها عاشق نمی شوند

زمان به این حقیقت دست یافتم که با وجود نبود پدرم مادرم به خوبی نقش او را ایفا کرده بود جوانی اش را

به پای من سوزانده بود تا من به این جا رسیده بودم.بعد از مادرم کسی که خیلی در موفقیت های من تاثییر

گذار بود برادرمادرم یعنی دایی من بود.او را از زمانی که به دنیا آمدم در کنار مادرم دیدم تا به امروز وهمین

لحظه او وهمسرش خیلی مارا حمایت کرده بودند خودم را مدیون آن ها می دیدم من و مادرم در یک آپارتمان

مشترک دو واحدی با خانواده دایی ام زندگی می کردیم .

رمان ساز غم

دوتا دختر داشتن به اسم های السا و درسا،از بچگی به چشم خواهر به آن ها نگاه می کردم السا سال اخر

دبیرستان بود و چهاریا پنج سال از من کوچیک تر بود درسا هم تازه تحصیل را شروع کرده بود و اول ابتدایی بود.
السا دختری شاد وپر هیاهو بود نمی خواهم بگویم بی قید وبند است اما خیلی از قانون های که باید اجرا

می کرد را سر باز می زد.از حجاب و متانت هم بویی نبرده بود واین موضوع مرا عصبانی می کرد.او مثل خواهر

من بود دوست داشتم خواهرم جوری رفتار کند که به او افتخار کنم نه این که باعث سر افکندگی ام باشد.

مطلب پیشنهادی

از اقوام پدرم هیچ کس را نمی شناختم پدربزرگ ومادربزرگ مادری ام نیز فوت کرده بودن وزندگی در این شرایط

کمی سوت و کور بود
کم وبیش می دانید کی هستم وچه کسانی در زندگی من مهم هستند.این دیروز من بود که تعریف کردم حالا

به امروز و فردای من گوش کنید.
صبحانه خوردم و بعد از خداحافظی از مادرم از خانه بیرون زدم تا به محل کارم بروم السا را دیدم که از پله ها پایین می آمد :
سلام می خوای بری کلاس؟

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Admin

مشاهده تمامی 1008 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.