ناول فا

ناول فا|رمان|دانلود رمان|رمان های ایرانی و عاشقانه جدید

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

اونروز شنبه بود و روز اول هفته. من هم امتحان داشتم و تو اتاقم مشغول لباس پوشیدن بودم. مامان هم نیم ساعت بود که داشت صدام میکرد.
– سارا اومدی؟ ساعت هشت شد، زود باش.
– اومدم مامان
از پله ها پایین رفتم و پشت میز نشستم. بابا هم اومد و سمت چپ من نشست. سعیدم که از همه سحرخیزتر هست و اولین نفره که سر میز حاضر میشه، سمت راست من نشسته بود. مامان فنجان چای رو مقابل من و سپس بابا گذاشت که بابا گفت:
– راستی سارا یه خبر خوش برات دارم!
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– حالا انگار چه خبری میخواد بده!
سعید گفت:
– بابا اگه اجازه بدید خودم بهش بگم. امروز من سارا رو میرسونم و باخبرش میکنم. ممکنه؟
بابا یه لحظه با هیجان به من نگاه کرد و بعد به سعید گفت:
– باشه خودت بهش بگو…
بعد یه چشمک بهش زد و ادامه داد:
– ولی یه جوری بگو که بچه پس نیافته.
هر دو خندیدن. من هیچی نگفتم که مامان اول به بابا بعد هم به سعید نگاه کرد و گفت:
– بسه دیگه، اگه می خوای سارا رو برسونی، زود صبحانتو بخور چون داره دیرش میشه.
سریع صبحانمون رو خوردیم و خداحافظی کردیم که البته بابا تا جلوی در با ما اومد چون میخواست بره شرکت. به سعید گفتم که سوار بشه، من در رو باز میکنم. در خانه رو که باز کردم، اول سعید بعد هم بابا از در خارج شدن که بابا هنگام خروج بوق زد و خداحافظی کرد. برای بابا دست تکان دادم و رفتم طرف در که ببندمش و سوار ماشین سعید بشم که مامان از ایوان صدام کرد:
– سارا !
– بله مامان؟
مامان: امروز اگر تونستی یک کم زودتر بیا چون مهمون داریم، میخوام کمکم کنی.
– مهمونا کی هستن؟
مامان: رویا و شوهرش و مهرشاد…
– چه کار دارن؟

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

چشم هایم را باز کردم و نظری به اتاق تاریک انداختم. چه تاریکی وهم انگیزی! چرا قبلا وقتی اینجا در چنین تاریکی ای چشم باز می کردم برایم شاعرانه بود؟! سوالی برای جوابم نداشتم. صدای نفس های آرام و منظم احسان که کنارم خوابیده بود باعث شد سرم را برگردانم و نگاهش کنم. چشم های خمار سیاهش را بسته بود. همان چشم ها که وقتی مرا می بوسید خمارتر می شدند و من از نگاه کردن به آن ها کیف می کردم. با دقت به بقیه ی اجزای صورتش نگاه کردم؛ به موهای قهوه ای لختش که روی پیشانی ریخته بودند. ابروهای کمانی مشکی با بینی خوش فرم و لب هایی قلوه ای و پوست گندمی اش. چه چیز این مرد جز زیباییش مرا پایبند خودش کرده بود؟ جوابی برای این سوالم هم نداشتم. از جایم بلند شدم و یک لحظه بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. اما بعد دامن بلند پیراهن سورمه ایم را که می دانستم اصلا به پوستم نمی آید و احسان هم دوستش ندارد را بالا گرفتم. به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. حیاط هم مثل اتاق تاریک بود؛ مثل دنیای درون من! درخت توت در آن تاریکی منظره ی وهم انگیزی ایجاد کرده بود. نمی توانستم او را از خیالم بیرون کنم. مدام جلوی چشم هایم بود. صدای گریه هایش را به وضوح می شنیدم و صدای خنده های شیرینش را! دست و پا زدنش، چهره ی روشن و شادش،
دست های مشت کرده و موهای کم پشتش، پوست لطیفش … آه! با یادآوری این ها سه بار پشت سر هم آه کشیدم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. دستم را جلوی دهانم گرفتم، بی صدا اشک ریختم و نامش را صدا زدم:
– آه، یاسین!
قلبم داشت از جا کنده می شد. از زور بغض و گریه نمی توانستم نفس بکشم. با عجله از اتاق بیرون دویدم. از سالن کوچک پذیرایی عبور کردم؛ قفل در سالن را با دست های لرزان باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. نفس عمیقی کشیدم. یک نفس دیگر … عمیق تر … نشستم و به دیوار تکیه دادم. اینجا راحت می توانستم گریه کنم. آه گریه و اشک! خدایا تو فقط این ها را برای رفع دلتنگی آفریدی؟ چرا اشک های من بند نمی آید؟ آخ که دلم دارد دیوانه می شود از این همه دلتنگی.
چشم دوختم به تاریکی و فکر کردم. به او، به احسان! آخ چقدر به احسان گفته بودم مواظبش باشد، اما حواسش رفت به آن گوشی لعنتی اش و حرف زدن با آن و آن وقت جگر گوشه ام، عزیز دردانه ام، یاسین کوچولویم … نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان نگرانت میشم با فرمت pdf

دانلود رمان نگرانت میشم با فرمت pdf

بدون هیچ حرفی روی صندلی آبی رنگ آزمایشگاه نشسته بودم و منتظر بودم که هر لحظه نوبتم بشه و برم تو….
صدای زنی از پشت میکروفون بلند شد:
_شماره ی ۱۰۱ ….
اه….لعنتی….هنوز دو نفر دیگه موندن تا نوبت من بشه….با نگرانی مضاعف به پشتی صندلیم تکیه دادم و به روبروم نگاه کردم….انتظار داشتم که ببینمش….ولی نبود….کجا غیبش زده بود؟ داشتم با چشم دنبالش میگشتم که یهو دیدمش….درست بغل سطل آشغال کنار میز منشی وایستاده بود…..از حالتش هر چی بگم کم گفتم…..ناراحت…عصبانی….خشن…..مضطرب….کلافه….خلاصه هر چی صفت بد بود توی نگاهش موج میزد…. برگشت نگاهی بهم کرد واسه چند ثانیه توی چشمای هم با دلهره خیره شدیم که یهو حس کردم سرم داره گیج میره و دارم بالا میارم…..

بدون مکث از جام بلند شدم و سمت دستشویی که راهروی بغلی بود دویدم……به محضی که پام به دستشویی رسید هر چی خورده و نخورده بودمو خالی کردم…..با بی حالی سعی کردم خودمو کنترل کنم…..شیر اب سردو باز کردمو با دستام چند بار آب روی سر و صورتم ریختم…..به صورتم تو آینه نگاه کردم…..رنگم مثل گچ سفید بود….
از دست دادمت ، به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک ، سخت ست ؛ ولی انگار باید بگویم خداحافظ .ای تمام آن چه دارای ام بودی در این روزگار سخت .
تقه ای به در دستشویی خورد…..اومدم بیرون…..با دیدن بِهواد سعی کردم خودمو خوب نشون بدمو کلافگیمو مخفی کنم…..با شک پرسید:
_باز دوباره عق زدی؟؟!..نه؟؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم…..
با عصبانیت دستشو حائل روی دیوار قرار داد و چشماشو بست…..بعد از چند ثانیه آروم اما با خشم گفت:
_ دعا کن بچه ای در کار نباشه آوا وگرنه زنده ات نمیزارم……
بغض گلومو چنگ میزد اما نمیخواستم بشکنمش….فقط به اشکام اجازه دادم که ببارن.
سرم هم چنان گیج میرفت…..اومدم بشینم روی زمین که گفت:
_پاشو ببینم….مگه اومدی پیک نیک؟!!…..الان صدامون میکنن…..
ببین مرا چه گونه جادو کردی ؟ هنوز هم نمی توانم آن گونه که بودم ، باشم . هنوز هم نمی توانم با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:

دانلود در ادامه مطلب

رمان میرم جای من اینجا نیست

رمان میرم جای من اینجا نیست + دانلود

سحر- الو سلام نمیتونم از فکرت درآم… من هنوزم مثل قبلاهام … هنو.. نزاشتم بیشتر واسم چهچه بزنه
– سلامو مرض سلامو برگ هویج.. الان وقت زنگ زدنه؟
سحر- پاشو پاشو کار کن کوشش کن زن و بچه گشنه ان دیگه داشت کفرم در میومد ساعت ۶ صبح زنگ زده مسخره بازی در بیاره
– مسخره بازی در نیار سحر بنال چته؟ چیکار داری؟
با لحن با مزه ای گفت: نا آرام جان من گَلت کردم حالا شوما پاچه مارو عفو کن
– اه مثل رادیو بیگانه همش زر میزنی اول صبحی
سحر- نا آرام جونم
– نا آرامو مرض چته؟
سحر- بیا اینجا….
– بیام اونجا چیکار؟
سحر- بیا بت میگم
– الان بگو خب
سحر- جون من بیا کارت دارم بیست مین دیگه اینجا باش صبحوبنه هم نخور سگ خور مهمون من تا اومدم بگم نمیام قطع کرد و از اونجایی که میدونستم بهش زنگ بزنم جواب نمیده، زنگ زدنو بیخیال شدم. ده دقیقه بعد آماده بودم یه شلوار گرمن کن مشکی با مانتو سرمه ی و شال مشکی تنم کردم، تا خونه سحر ۵دقیقه بیشتر راه نبود سریع واسه مامان یادداشت گذاشتم که من دارم می رم خونه سحر نگران نشه.
یه میس انداختم درو باز کرد از اونجایی که میدونستم مامان سحر عادت داره بعد نماز تو حال بخوابه خیلی آروم در واحدشونو باز کردم ولی نه از سحر و نه از مامانش خبری نبود همین که پامو گذاشتم تو اتاق سحر صدای پخ گفتن همانا و صدای جیغ من همانا..
– خاک بر سرت سهند سکته خفیف رد کردم این چه وضعشه؟
سهند هنوز داشت می خندید لال شده بود
– نمیری جوون؟؟
سهند- نه حال کردم قیافت دیدنی بود
دوباره زد زیره خنده
– ه? ه? ه? .. هندویج بی مزه سحر کجاست ؟ اول صبحی منو کشونده اینجا؟
سهند- cw
cw – نه و wc انقدر بر عکس حرف نزن روت میمونه ها
– این سحرم که ۲سال بعد میاد بیرون
سحر- می گن پشت بچه مردم حرف نزنید
با صدای سحر برگشتم نگاش کردم موهای لختشو بالای سرش جمع کرده بود و از صورت خیسش معلوم بود اونم تازه از خواب بیدار شده
– اولا می گن پشت سر مرده حرف نزنید دوما واسه چی گفتی اول صبحی بیام اینجا؟
سحر- مامی و ددی رفتن دوتای یزد صفا اینجا خونه مجردیه، سهندم مرخصی گرفته بترکونیم
– ایول خب زنگ بزنیم برو بچ هم بیان
سحر با خنده گفت- تو صفه کله پاچن الاناس که پیداشون بشه
اینو گفت رفت تو اتاق، سهندم رفت دوش بگیره. سهند قدش حدود ۱۹۰ ، چهار شونه، نه چاق نه لاغر، پسر ساده مهربونیه منم مثل آرش دوسش دارم با اینکه خیلی باهم راحتیم ولی حد خودشو میدونه در کل چشم پاکه من با سحر براش فرقی نمی کنم.

ادامه در ادامه مطلب

دانلود رمان فارسی هیچ کسان 1

دانلود رمان فارسی هیچ کسان ۱

وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم. بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه…
یادش بخیر… الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم. البته نزدیکای عید نمیشه درس خوند…
ما هم که هر وقت به هم می رسیم به تنها چیزی که فکر نمی کنیم درسه. توی همین فکرا بودم که صدای زنگ رو شنیدم و سریع رفتم درو باز کردم.
سلام.
سورن: سلام چطوری؟
خوبم… چرا ا?نقدر دیر اومدی… خیر سرت؟
سورن: ببخشید… حوصله م سر رفته بود، توی شهر یه چرخی زدم.
رفتم توی آشپزخونه تا چایی رو ردیف کنم.
سورن: الان که توی شهر داشتم مغازه ها رو دید می زدم دیدم جدیدا یه مغازه ی اسباب بازی فروشی باز شده که واسه همه ی عروسک هاش اسم گذاشته.
واقعا که بی کاری… وقتتو صرف چه چیزایی می کنی.
سورن: حالا حدس بزن یارو اسم کدوم عروسکو گذاشته “بهراد”؟
چه می دونم… لابد خرِ.
سورن با خنده گفت: نه بابا اصلا عروسک بهراد نداشت. حالا حدس بزن اسم کدومو گذاشته بود نسترن؟
در این مورد علاقه ای به حدس زدن ندارم.
سورن: خب خودم میگم… خرسِ.
عجب حسنِ انتخابی! حالا نتیجه ی این بحث چی بود؟
سورن: هیچی… همین جوری گفتم وقت درس خوندن مون بگذره. راستی مسعود گفت چرا تلفنتو جواب نمیدی؟
پولشو ندادم از مخابرات قطعش کردن.
سورن: خاک بر سرت. به هر حال بهش یه زنگی بزن.
باشه… ببین فقط یه مشکلی هست… موبایلم هم خرابه. گوشی تو بده بهش بزنگم.
سورن در حالی که موبایلشو از جیبش در می آورد گفت: احتمالا چند روز دیگه هم بهم خبر می رسه که بهراد از گشنگی مرد!
نگران نباش به اونجا نمی رسم… الو مسعود، چطوری؟ باهام کار داشتی؟
مسعود: با گوشی سورن زنگ زدی؟
آره… مال خودم افتاد توی چایی.
مسعود: به به… زحمت کشیدی… اینا رو ولش کن. خواستم بگم فردا شب بیا اینجا.
چه خبره فردا شب؟
مسعود: می خوام سوپرایزت کنم.
جدی؟
مسعود: نه بابا… شوخی کردم. مهمونیه گفتم تو هم باشی… خوش بگذره.
نه قربونت… من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد… می دونی که؟!
مسعود: خفه شو، زر نزن… یادت نره بیای.
مسعود چل بازی در نیار. به جون خودت ا?نقدر کار دارم که وقت ندارم خودمو بخارونم.
مسعود خندیدو گفت: خودتو بخارونی؟ یعنی کجا میشه دقیقا؟ مهم نیست. ولی خدایی اگه نیای ناراحت میشم.
ای بابا… حالا کیا هستن؟
مسعود: همه دیگه…
همه یعنی کیا؟
مسعود: یعنی همه ی خانواده بابات و مامانت و عمه و عمو و مخلفات.
اوه… اوه… همون سه گزینه ی اول برای منصرف شدنم کافیه.
مسعود: تو به خاطر من بیا… باور کن کسی باهات کاری نداره.
همین دیگه… وقتی می دونم کم محل میشم برای چی باید بیام؟
مسعود: گفتم که به خاطر من بیا.در ضمن اگه به من بود که دعوتت نمی کردم چون می دونم همه باهات خصومت دارن. اما پیشنهاد من نبود.

دانلود در ادامه مطلب

رمان گره خورده برای موبایل + دانلود

رمان گره خورده برای موبایل + دانلود

نیما ماشین را کنار در پارک کرد و پیاده شد. در ماشین رو برای پدرش بازکرد. دستش را زیر بازوی پدرش انداخت و او را بلند کرد. پدرام کلید قفل در را انداخت و در را باز کرد. بعد همراه خواهرش پریسا رفت طرف ماشین نیما و نفس و نگین را از ماشین پیاده کرد. عمه کتایون و دایی سهراب و خاله سیما همراه بچه ها داخل حیاط ایستاده بودند.
همه روی مبل های داخل سالن نشسته بودند. سامیه و نفس از پله ها بالا رفتند و وارد اتاق نفس شدند. نفس روی تخت نشست و سامیه روی صندلی گهواه ای نشست. نگاهش را به نگاه سبز نفس دوخت. فکر کرد »چرا نفس رنگ چشم هاش سبزه؟ « اون ها هیچ کسی را با این نگاه نداشتند که بتوان گفت دلیلش ارثیه. همیشه نگاهش برق خاصی داشت. همیشه فکر می کردی چشم هاش پر از اشکه. صدای نفس رشته ی افکارش رو پاره کرد.
– سامیه باورت میشه چهل روز گذشت؟ مامان، خاله سحر تو چهل روزه نیست. چهل روزه رفته زیرخاک. باورت میشه…
دیگه نتوانست ادامه دهد. اشک هایش رو گونه اش جاری شدند. سامیه کنارِ او نشست و یکی از دستانش را ازپشت دور کمر نفس حلقه کرد. نفس سرش را روی شانه ی او گذاشت و اشک ریخت.
سامیه – نفسم، عزیزم، آروم باش. می دونم سخته. خاله برای همه عزیز بود. ولی تو دختر بزرگ کیوان خانی. یه کم محکم باش. ببین پدرت چه طور شکسته شده. نگین همه اش گریه می کنه. نیما رفته تو خودش. تو باید اون رو دلداری بدی. محکم باش عزیزم، محکم. ما همه کنارتیم. هر وقت دلت گرفت من هستم. هر وقت دلت هوای مامانت رو کرد مامان من هست. می دونی که چه قدر به هم نزدیک بودن.
نفس – سامیه نمی تونم. حس می کنم بدون مامان نمیشه. بدون مامان زندگی یعنی هیچ. وقتی فکر می کنم دیگه مامان نیست که دلتنگی هام رو براش بگم، وقتی فکر می کنم نیست که خودم رو تو آغوشش جا بدم و باصدای قلبش آروم بگیرم، دیونه میشم سامیه. سامیه – می تونی عزیزم، می تونی. از شنبه تعطیلات عید تموم میشه. ترم جدید هم شروع میشه. پدرام هم می گفت به مهدیه گفته انتخاب واحد بکنه برات. یه فصل جدیده. تو هم سعی کن همون نفس قبلی بشی. یه دخترِ مغرور و شوخ و مهربون مثل قبل. باشه

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه گل مریم من

دانلود رمان عاشقانه گل مریم من

هفته پیش مدیر مدرسه منو احضار کرد گفت بین برترینهای مدرسه ها امتحانی برگزار میشه که جایزش اولین نفر سفر مشهد همراه خانوادست منم از شوقم بکوب دارم درس میخونم کتابها رو خط به خط حفظ شدم هرچند همیشه من برای درسها اماده ام رشته ام طبیعی سال سومم یکسال دیگه تموم میشه از الان خودمو برای کنکور اماده میکنم باید مامان پری رو به ارزوش برسونم بیچاره از دست این بابای مفنگی ما که خیری ندید حداقل من میتونم براش جبران کنم از بچگی صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داشت تا حفظ ابرو کنه خیلی از دوستام خانوادشون نزاشتن درس بخونن ولی مامان جلوی برادرام ایستاد اخه تواین سال ۱۳۵۰ درسخواندن دختر معنی نداره دوستام بچه هاشون میرن مدرسه خیلی از همسایه ها برام حرف درست کردن میگن حتما دختره یه عیبی داره که شوهر نمیکنه هردفعه که میخوام برم مدرسه پسرهاشون به محض دیدن من میرن تو درم محکم میکوبن ولی بیخیال حرف مردم شدم برای ساختن اینده باید جنگید مامان بهم یادداده .
امروز صبح زود بیدار شدم برای رفتن به جلسه امتحان بدون هیچ سروصدایی بلند شدم بعد از خواندن نماز بدرقه مامان راهی میدان بهارستان شدم باید اینجا امتحان بدم از مدرسه ما فقط من اومدم وای چه دخترهای خوش تیپی همه پالتو پوتین پوشیده از ماشینهای مدل بالاشون پیاده میشن موهاشونم خیلی خوشگل بافتن مثل من .از عهده امتحان خیلی خوب برامدم فقط ۱۰ سوال جواب ندادم میدونم رتبه اول برای منه چون خیلیا برگه هاشون خالی بود وقتی نگاه کردم خوب دیگه توکل به خدا بقیش با اونه .
امروز بازم زهرا اومد کنارم نشست وگفت :مریم امتحانو چیکار کردی .
گفتم:خوب بود
زهرا:خب میدونی من از کی منتظر جوابه توام
مریم:توکه میدونی من اهلش نیستم بهتم گفتم تا هدف گروهتون رو ندونم عضو نمیشم خودتم خوب میدونی که اگه تو دردسر بیافتم دیگه باید قیددرسو بزنم بشینم شوهردای کنم .

دانلود در ادامه مطلب

رمان ما به هم محتاجیم با فرمت pdf

رمان ما به هم محتاجیم با فرمت pdf

_خانوم ها آقایون خسته نباشید ، بفرمایید .
دو طرف دفترم و محکم کوبیدم به هم و گذاشتمش توی کیفم . دروغ نگم نصف تلاشم برای دانشگاه اومدن به خاطر همین حرکت بود . شیوا دوباره سرگرم حرف زدن با فرزان بود و بی توجه به دور و برش با فرزان حرف میزد . اینم که کشت مارو با این فرزان. وسایلم و توی کیف چرم مشکیم چپوندم و رفتم کنارش ایستادم .
فرزان با دیدنم اندکی سرش رو خم کرد و گفت :
_ببخشید خانوم راد …. متوجه اومدنتون نبودم .
یعنی منظورش این بود مثل قاشق نشسته پریدم وسط دیگه ؟ خوب به جهنم ! این جا که جای حرف زدن نیست … کافی شاپ دو قدم پایین تر از دانشگاه واسه همین کارا . به زور لبخندی زدم و گفتم :
_نه بابا ، این چه حرفیه آقای شریف ؟ فقط من امروز باید جایی برم برای همین نمیتونم خیلی منتظر شیوا جون
بمونم .
سپس رو به شیوا با کنایه گفتم :
_حرفت تموم شد بریم .
شیوا پشت چشمی نازک کرد و مقنعه ی قهوه ایش رو روی سرش جابه جا کرد و گفت :
_بریم … بریم .
و با فرزان خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد و شروع کرد به غر زدن :
_چند بار بگم موقعی که دارم با فرزان حرف میزنم نپر وسط ؟ این بار داشت جور میشدا ! اگه یکم دیر تر اومد?
بودی همه چی حل شده بودا .
اخمی کردم و گفتم :
_تو خجالت نمیکشی ؟ از ترم اول تو نخ این پسره ای … بابا جان من این فرزان تو رو میخواد واسه خوش گذرونی نه چیزه دیگه . اگه جدی جدی قصدش ازدواج بود بعد از دو سال هنوز تورو نشناخته ؟ حالا توام به حرف من گوش نده ببینیم آخرش چی میشه .
خواست جوابی بهم بده که با صدای جیغ من ساکت شد :
_ای وای … استاد فخر !
فخر با دیدنم لبخندی زد :
_سلام خانوم راد .

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

نگاهم رو می ندازم توی جمعیت.
توی این همه هیاهو و شلوغی یعنی بین این همه آدم کسی نبود که بیاد به استقبال ما؟
عجب سوال مزخرفی بود که از ذهنم گذشت!
معلومه که نبود معلومه که من و بابا باید بازهم تنها باشیم.
از روی استیصال شونه هام رو انداختم بالا و دستم رو دور بازوی بابا حلقه کردم.
چشم های آبیش انگار بیشتر می درخشید حتما اشک بود اشکی که چندسالی هست مهمون شده تو چشمامون.
ولی من هنوزم دختر مامانم هستم، مادری که تا آخرش برای زندگی و خوشبختیِ من جنگید می دونستن که اگه بیان اینجا طرد می شن.
عجب دلیل مسخره ای طرد شدن!
فقط بخاطر اینکه روی حرف آقابزرگ حرف زدن و گفتن که می خوان زندگیشون رو توی یه کشور دیگه ادامه بدن!
طرد شدن بخاطر اینکه می خواستن به بلند پروازی هاشون بیشتر پر و بال بدن!
افکارم رو محو کردم و به تاکسی که جلوی من و بابا ایستاده بود نگاهی انداختم.
راننده سریع کیفمون رو گذاشت صندوق عقب و نشست پشت رل ماشین.
همزمان با استارت ماشین پرسید: آقا کجا برم؟
و از توی آینه به من و بابا که ساکت نشسته بودیم نگاهی انداخت.
عینکم رو از توی کیف دستی کوچیکم در آوردم و زدم به چشم هام، چشم های سبز آبیم، چشم هایی که ترکیب رنگی بود از چشم های پدرم، مادرم.
بابا به آرومی گفت:
– برو هتل…
و راننده هم بی هیچ حرفی به سمت هتلی که بابا اسم برده بود راه افتاد.
از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کردم ، شاید تازه سه هفته از عید توی ایران گذشته بود.
همه چیز سرسبز ، همه چیز خوش رنگ و سبز ، آسمون هم آبی.
با صدای معدم به خودم اومدم – گشنه ام شده بود، هنوز ساعتی تا ظهر مونده بود.
دوتا شکلات از توی کیف دستی ام در آوردم و یکیش رو گذاشتم دهن بابا و یکیشم خودم خوردم.
قربون معصومیت و تنهایی چشم هات بشم باباجونم.
خودم مثل یه شیر دختر کنارتم، مثل همین چندسالی که بدون مامان و تنهایی کنارت بودم.

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

با صدای ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم. یه چشمم رو به زور باز کردم و به صفحه ی ساعت دوختم. اوه! تازه هشته که! بازم خواستم چشمام رو ببندم که برنامه های امروزم تو ذهنم اومد. به ضرب روی تختم نشستم و سعی کردم چشمام رو باز کنم. ولی مگه می شد! لامصب انگار چسب ریختن روی پلکام. بالاخره بعد از یه  جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا
نصف باز شد. با صدای مادر جونم یه متر پریدم هوا!
مادر جون:
– نیلـــــو! مگه امروز نباید بری شرکت؟!
زمزمه کردم:
– چرا، باید نُه اون جا باشم، می شه؟
مادر جون:
– دختر، روز اولی دیر نکن به بدقولی نشناسنت.
بلند گفتم:
– بیدارم مادر جون، بیدارم. الان میام.
سریع تخت رو مرتب کردم، موهای بلندم رو با کش بستم، شلوار کتون استخوونی رنگم رو پوشیدم با مانتوی مشکی ساده تا زانوم. شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مادر جون میز رو چیده بود و خودش در حال صبحونه خوردن بود.
– تنها تنها؟! ای بی معرفت! داشتیم؟
مادر جونم لبخندی زد و گفت:
– زبون نریز دختر، بیا زود بخور و برو.
شال و کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم دستشویی. دست و صورتم رو شُستم و مداد مشکیم که توی جیبِ مانتوم بود و جزء لاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم، همین. بس بود، صورتم سفید بود و نیازی به کرم نداشتم. به برنزه بودن هم هیچ علاقه ای نداشتم. چشمای سبز آبیم زیباییم رو از همه بیشتر نشون می داد. ابروهای باریکم از اول باریک بود، فقط من کمی کوتاهش کردم. موها و ابروهای بور و طلاییم هم خدادادی بود. تعجب نکنید، مادرم ایرانی نبود. صورتم و بور

صفحه 69 از 82« بعدی...102030...6768697071...80...قبلی »