نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان | رمان عاشقانه | رمان جدید | رمان خارجی | دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
اشعار زیبا ، کوتاه و عاشقانه خاقانی شروانی و بیوگرافی خاقانی
اشعار خاقانی
اشعار زیبا ، کوتاه و عاشقانه بابا افضل کاشانی و بیوگرافی بابا افضل
اشعار بابا افضل
دانلود کتاب جزیره ی افسونگران اثر فریبا کلهر
دانلود کتاب جزیره ی افسونگران اثر فریبا کلهر
دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی بنام بارون با لینک مستقیم
دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی بنام بارون
دانلود آهنگ جدید رضا حیدرنیا بنام اونم رفت
دانلود آهنگ جدید رضا حیدرنیا بنام اونم رفت
دانلود رایگان رمان پاییز مرگ ویژه جدید با لینک مستقیم
دانلود رمان پاییز مرگ ویژه
دانلود رمان تلافی و اما عشق با لینک مستقیم نودهشتیا
دانلود رمان تلافی و اما عشق

دانلود رمان شیطان یتیم برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان شیطان یتیم برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

رمان شیطان یتیم برگرفته شده از یک فیلمه که شاید دیده باشین .

واقعا دلم می خواست یه رمان به همین سبک بنویسم .

امیدوارم که خوشتون بیاد .

 

نام رمان : شیطان یتیم
نام نویسنده : فاطمه موسوی ( آیدا )
ژانر : ترسناک ، معمایی
صاحب امتیاز : انجمن نگاه دانلود
از زبان : سوم شخص (راوی )
مکان : ایران – شمال

خب دوست نداشتم خلاصه ای بزارم اما از اونجا که خودم هم از رمان های

بی خلاصه خوشم نمیاد یه خلاصه کوچیک نوشتم :

خلاصه :
مینا و وحید بعد از اینکه سومین بچشون رو از دست دادن تصمیم گرفتن که

کودکی رو به فرزندی بگیرن و راهی یتیم خونه می شن و اونجاها …

میدونم کامل نبود اما زیاد توضیح بدم کل رمان لو میره .

مقدمه :
گرگ عاشق شده بود …
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد …
بوییدش …
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید …
افسوس…
ذات احساس نمی شناسد …
دردش هر لحظه بیشتر میشد . سعی می کرد با کشیدن نفس عمیق

دردش رو تسکین بده . خیابون ها از شانسش شلوغ بودن . وحید با

سرعت به سمت بیمارستان می روند . سرعت ماشین حالش رو بدتر می

کرد . با درد ناگهانی که توی دلش پیچید جیغی بلند زد و مانتوش رو توی

دست هاش فشرد . بالاخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد . وحید

پیاده شدو چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت . یه پرستار سن و سال دار به مینا

 

دانلود رمان چشمه عشاق برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان چشمه عشاق برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام کاربری نویسنده: لیلا شریف

نام رمان: چشمه عشاق

ژانر رمان: عاشقانه , اجتماعی

داستان برمیگرده به حدود پنجاه سال قبل تا به امروز ،روایت دختری

روستایی به نام گیسو که که در روستایی دور افتاده همراه پدر مادر خود

زندگی میکند ، او دختری جسور و بسیار زیبا ست عاشق اسب سواری

است بر خلاف دختران روستا به مکتب میرود و تا کلاس هشتم درس

میخواند روستایشان توسط ارباب یا همان خان خانزاده اداره می شود پسر

خان که احمد نام دارد از بچگی عاشق گیسو میشود ولی گیسو هیچ گاه

احمد و حرف و حدیثها اهالی روستا رو جدی نمیگیرد . او با وجود پدر مادری

مهربان و روشنفکر خود را خوشبخت میداند و تنها نگرانیش مادرش است

که از ناراحتی قلبی رنج میبر، . و مداوای آن هزینه زیادی میخواهد که از

عهده آنها خارج است .
احمد گیسو را تحت فشار قرار میدهد که با ازدواج با او تمام هزینه درمان و

عمل مادرش رو میپردازد گیسو درمانده ،نمیداند چه تصمیمی بگیرد از

طرفی زندگی مادرش در خطر بود و هر چه زودتر باید تحت عمل جراحی

قرار می گرفت واز طرفی اصلا احمد را دوست نداشت .
با ورود دکتر جوانی به خانه بهداشت روستا زندگی گیسو و خانواده اش در

مسیر جدیدی قرار میگیرد ، کسی که قلب کوچک گیسو را میلرزاند و او را

در ستاره باران چشمان سیاهش در

دانلود رمان لبخند های آبنباتی برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان لبخند های آبنباتی برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

ژانر :عاشقانه،عاطفی،درام،اجتماعی
زبان :اول شخص،سوم شخص
نام کتاب:لبخند های آبنباتی
نام نویسندهsaadat6789
خلاصه:داستان درمورد دختریه که به تازگی خانواده اش رو از دست داده اما سرنوشت از نوشتن آینده ی این دختر هم صرفه نظر نمیکنه و هویت واقعی اش رو بهش میفهمونه…و اما، یک هویت مرموز…یک زندگی تازه رنگ گرفته و…شاید عشق
پایان خوش

《فصل اول》
آرام و بی دغدغه،کار میکشید تا کارش؛ تنهایی عمیق او را پر کند. دست

های ظریف و صفایش روی مانیتَور می چرخید و تازه به کار، مشغول شده

بود!صدای زن میانسالی باعث شد دست هایش دست از چرخیدن بر دارد:
-خانم امینی؟! آقای داوودی در اتاق سمت چپ، منتظر شما هستند
لب هایش آرام باز وبسته شد! آب دهانش رو قورت داد و به سمت آن اتاق روانه شد،به دست های قفل شده اش، طرح مشت داد و بر در آن اتاق کوباند. صدای بم مردی، اجازه ی ورود را صادر کرد. داخل شد. سرش را زیر انداخت و با صدای ظریف و مظلومانه اش گفت: مهندسی کامپیوتر خوندم… چند جایی هم استخدام شدم ولی برای گرفتن مدرکم، اون جا رو ترک کردم. اومدم اینجا جدی کار کنم…
پاسخ شنید: اینجا شرکت بین المللی ” آریا” س! کار در اینجا مشکله! میتونی؟
سرش را با امید بالا آورد و با چشم های خاکستری رنگ براقش ، با امید پاسخ داد: میتونم…
داوودی، خمیازه ایی کشید و برگه ایی به سمت او قرار داد و بی حوصله، اما در

 

دانلود رمان مرا آزاد کن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان مرا آزاد کن

 

نویسنده : آرزو فیضی

ژانر رمان:عاشقانه
مقدمه:
میخواهم مرور کنم زنه در آیینه را
زنی خسته از بازی زمانه را
میخواهم خلاص کنم زنه اسیر را
زنی به زنجیر کشیده در اسارت یار را
میخواهم رها کنم روح سختی کشیده را
خلاص شوم از شر جسم خاکی
خلاصه:
میخواهم از زنی بگم که همیشه دنیا برعکس تصوراتش چرخید …دختر قصه ما تو خانواده مذهبی و بین ۳ تا پسر بزرگ میشه …با موافقت حاج باباش کاملا سنتی ازدواج میکنه….درست زمانی که تو قلبش نسبت به همسرش حسی پیدا میکنه و خدا ثمره زندگیشون رو میده….طوفانی سهمگین میاد و زندگیشون رو از هم می پاشونه…حالا میخواهیم همراه بشیم ببینیم زنه قصه ما در مقابل سختیها چطور دوام میاره

قسمتی از داستان

وقتی مامان میره سریع میپرم سر کمد تا لباس راحتیم رو عوض کنم چون این حاج بابای ما بدش میاد دختر باز بگرده.

یک بلیز آستین بلند همراه یک شلوار دمپا گشاد بر میدارم و میپوشم…شونه رو برمیدارم و موهای بلندم رو شونه میزنم

بابا هیچ وقت بهم اجازه کوتاهی مو نمیده میگه همه زیبای زن به موهای بلندش ،حاج بابا دیگه…به تصویرم تو آیینه نگاه میکنم …زیبای افسانه ای و خاصی ندارم اما مامان میگه چهره معصومی دارم.

راست میگه همین چهره معصومم باعث شده بابا اجازه بده حداقل دیپلم بگیرم
مامان- کجا موندی پس
صدای بلند مامان من رو به خودم میاره…سریع موهام رو میبندم و به طبقه پایین میرم همه اعضا خانواده طبق معمول تو آشپزخونن…
من- سلام به همه
حاج بابا سرش رو بلند میکنه و با چهره ای که همیشه عبوسه نگاهم میکنه..سرم رو پایبن میندازم همیشه از حاج بابا میترسیدم.

قلب مهربونی داشت اما چشمهاش همیشه ترسناک بود اما تا به حال از گل کمتر بهم نگفته
حاج بابا – باز نشستی
با تعجب سرم رو بلند میکنم صدای خنده عباس (برادر سومم و البته کمی تا قسمتی دلقک خانواده) میپیچه.

حاج بابا با اخم نگاهش میکنه …خوب خدا رو شکر نیشش بسته شد

 

دانلود رمان مهتاب در مه

مهتاب دختری شاد و سر حالیه که تویه خانواده آزاد بزرگ شده؛اما یه چارچوب‌هایی رو دارند و به اون پایبندند.
از طریق صفحات مجازی با پسری آشنا میشه که این آشنایی با عث دگرگون شدن زندگی مهتاب و اطرافیان میشه!
زندگی دست رنج اتفاقات است. اتفاقاتی چون عسل شیرین و چون زهر تلخ!
شاید بعضی آدما نیاز به تلنگر داشته با شند و بعضی دیگر پتک محکم! اصل برگشت به واقعیت‌هاست!
زندگی می‌گذرد حال تو را
که چگونه گذری زین زندگی

دانلود رمان مهتاب در مه

مقدمه:
هوا خیلی سرد بود. بخار غلیظی از دهنمون بیرون می‌اومد. نوک بینی‌مون قرمز شده بود. از سرما به خودمون می‌لرزیدیم و مچاله شده بودیم. وارد پارک شدیم. راه چادر رو در پیش گرفتیم، از دور دیدیم اون‌جا شلوغه! به مهشید گفتم:
– اون‌جا چه خبره؟
– نمی‌دونم؛ دلم شور می‌زنه
-منم!
رسیدیم به محوطه. دور چادر رو نوار زرد رنگی کشیده بودند! چند تا پلیس اون‌جا بود. مردم همه جمع شده بودند.

با قدم‌های سست و لرزون نزدیک شدیم. یه برانکارد اونجا بود!

قسمتی از داستان :

الان نزدیک به دو هفته است، دنبال جا می‌گردم. همه‌اش از این می‌ترسم که پول تو دستم تموم بشه.

امروز عصر باز بامهران رفتیم یه چندجای دیگه رو سر زدیم تا اینکه یه جای مناسب درحد پولمون پیدا کردیم.

وقتی رفتیم مغازه رو دیدیم دود از سرم بلند شد. یه جای سه در شش بود.

گچای تاقش و چند جایی از دیواراش ریخته بود. کف و دیواراش خیلی کثیف بود و کِبِره زده بود.

تار عنکبوت از سقف تا رو زمین رسیده بود. نمی‌دونم چرا یادم به جنگل آمازون افتاد.

با این تار عنکبوتا، تارزان می‌تونست ازاین سمت به اون سمت بپره.تیکه به تیکه روی دیوار جای میخ بود.

کفش هم که انگاری زلزله اومده بود و یه طوفان سهمگین هم شده بود. از بس آشغال روش بود.

از این‌که مجبور بودم اونجا بایستم و مغازه رو ببینم حالم داشت به هم می‌خورد.

باید یه دست به درو دیوارش می‌کشیدیم و هم‌چنین کفش.
مهران: چیکار کنیم؟
– چاره‌ای نیست. جای بهتری گیر نمیاد. کاچی به از هیچی!

دانلود رمان فراز نیاز برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فراز نیاز برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام رمان:فراز نیاز

نام نویسنده:meli00

ژانر:غمگین..احساسی..عاشقانه..شاد
خلاصه:
داستان در مورد زندگی دختری به اسم آوا هستش..آوا در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا اومده و دو برادر به اسم آوش و آیین داره..تک دختر خانواده

هست و البته بچه ی آخر..آوا وابستگی شدیدی به خانواده اش دارد..در اثر

یک اتفاق که برای پدر و مادر آوا پیش می آید آوا تا مدتی افسرده

میشود..بعد از مدتی با آوش بر سر مسئله ای اختلاف پیدا می کند و خانه

را ترک می کند و این شروعی تلخ و در حین حال دل نشین برای آواست..

ساعت ۸:۱۵ بود و دوتامون مطمعن بودیم به دلیل تاخیرمون به دست

شریفی معاخذه میشیم..بالاخره رسیدیم به در کلاس و چند ثانیه صبر

کردیم تا نفسمون بالا بیاد..تمنا در زد و اول رفت تو.منم دستی به مغنعم

کشیدم و با اعتماد به نفس کامل وارد شدم.نگاهم افتاد به استاد

شریفی..یا باب الحوایج..این چرا اینقدر ترسناک شده..چنان اخمی کرده

بود که نگو..تمنا بیچاره با مِن و مِن گفت:
_س..سلام استاد
اما من با کمال پررویی گفتم:
_به به سلام بر استاد شریفی بزرگ..خوبین؟خوشین؟بدون ما خوش میگذره؟
با این حرفم کلاس رفت رو هوا.شریفی خندش گرفت اما سریع روشو کرد اونطرف و خودشو جمع و جور کرد و دوباره با اخم برگشت طرف بچه ها و گفت:
_ساکت
همه ساکت شدن و خودشونو جمع و جور کردن..اما من با یه لبخند پررنگ بهش زل زده بودم..صورتشو کرد طرف من و گفت:
_علیک سلام خانم تهرانی نسب..این بار چندمتونه که دیر

 

دانلود رمان عشق فیزیکی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق فیزیکی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

مقدمه:نمیدانم از کجا باید آغاز کنم….
از زمانی که چگالی عشقت بر روی قلبم سنگینی میکرد…؟!
یا از وقتی که وزن عشق تورا با شتاب جاذبه چشمانت اندازه گرفتم؟!
من و تو جذب شدیم…مانند دو قطب آهنربا…من زن بودم و تو مرد….اما شتاب جاذبه عشقمان مانع جداییمان شد…


و حالا نیروی عشقمان باعث میشود که تو کار کنی و من اندازه بگیرم….با خط کشی که اعداد آن از جنس فیزیک است…!!!
آری یافتم….فیزیک ابتدای کار ما بود..

با استرس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر خرم!آخه بی عقل الاغ با قلدر مدرسه میوفتی که چی؟!دودیقه جلوی عشقتو به مادرت بگیر تا نه عینکتو بشکنی و نه دماغ طرفتو بشکنی!وای عینکم!خیلی قشنگ و سبک بود!با صدای خانوم اکبری از فکر دراومدم.
اکبری-شماره ولی؟
-خانوم شما که شغل پدر منو میدونین بیشتر وقتا نیستن اینجا الآنم رفتن ترکیه.
اکبری-خوب الآن من به کی زنگ بزنم بگم بیاد دسته گلشو جمع کنه؟؟
-نمیشه این دفعه رو ببخشید؟!
اکبری-نه خیر نمیشه!
به درک!خوب ترانه که جلسه ترلان(دخترش)نمیتونه بیاد …آرمین هم که عروسیه…فرزادم که زشته بیاد دنبال خواهرزنش…!میمونه آرمان با اون اخلاق گندش!!!ولی انگار چاره ای نیست!
-خانوم این شماره برادرمه…..۰۹
نیاد آبرو ریزی کنه؟نه بابا خیر سرش درس خونده داداشو فقط سر من میزنه!با صدای در به خودم اومدم…
مش باقر بود-خانوم یکی اومدس میگد با شوما کار دارد.( اینجارو با لحجه اصفهانی بخونید)
اکبری-بگین بیاد داخل

 

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام رمان : فاجعه ی رمانتیک
نویسنده : Neda.r-a
ژانر:عـــــــــــاشقانه – اجـــتمـــــــــاعی – مــــعمـــایــی
لوکیشن: اصفهان
شخصیت های اصلی داستان:
معنی اسم آیـــســان: زیبا ، مانند ماه.
معنی اسم هــیـــراد:کسی که چهره ای شاد و خوشحال دارد.


خلاصه:
آیســان خانوم ستوده دختری با نقاب غرور به مدت یک ماه مدیریت شرکت

برادرش رو قبول میکنه.البته به شرطها و شروطها که با خوندن رمان متوجه

این شرط ها خواهید شد. آیسان با تمام توان سعی داره خوانوادشو با

چنگ و دندون به حالت قبل دربیاره. در این بین اتفاقات هیجان انگیزی رخ

میده که باعث یک سری تغیرات توزندگی آیسان میشه .

سرانجامی خـــــــــوش

سخنی با خوانندگان عزیز:
شاید در ابتدا بنظرتون بیاد که رمان کلیشه ای هست اما اشتباه نکنین.من بهتون قول میدم که اتفاقاتی رخ خواهد داد که شما کاملا متوجه ی خاص بودن این رمان خواهید شد.

 مقدمه:
به نام بالاترین و بهترین عشق
به نام پاکترین و جاودانه ترین عشق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته و سوال های بی جواب است..
شاید عاشقیم و میدانیم عشق چیست
شاید عاشقیم و نمیدانیم معنای عشق چیست
شاید عاشق نیستیم و میخواهیم معنای عشق را بدانیم
یا شاید عاشق نیستیم و نمیخواهیم عاشق باشیم
چون شنیده ایم که عاشق شدن پر از درد است
یا شنیده ایم که عشق پر از لحظات شیرین است
برای من عشق

دانلود رمان بهار جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان بهار جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

نام رمان:بهار
نام نویسندهpaarmiidaa
ژانر :اجتماعی -احساسی

یه دختره تنها و زجر کشیده… اما…موفق…
با برادری که با نداشتن نسبت خونی از هرچی برادر بیشتر هوای خواهرشو داره…


سختی های زیادی و متحمل شدن تا به این سن و این موقعیت رسیدن…
خیلیا ترکشون کردن خیلیا استخون لای زخمشون بودن…خیلیا هم همه جوره باهاشون بودن..موندن..مثل یه دوست…مثل یه خانواده…
احساسی که جوونه میزنه…شکل میگیره… اما مگه میشه راحت همه چیز رو به دست آورد؟! سر راهشون پره مشکله…پر سختی…اما سختیاس که یه احساسو عمیق میکنه…پخته میکنه..
عشق قدیمی که بر میگرده…میگه پشیمونه…اما رفتارش اینو نمیگه…
تصمیمی که گرفته میشه و پاش وایسادن صبر میخواد…گاو نر میخواهد و مرد کهن…
رمان اول شخصه و گوینده تغییر میکنه
کارن_شجاع و دلیر،همدم و یار
اهورا_وجود مطلق و هستی بخش
بهار_شادابی
بهارک_همچون بهار
اول رمان یه روند معمولی داره اما کم کم تغییر میکنه..کم کم شخصیتا دچار تغییر و تحول میشن..
موضوع رمان کاملا متفاوت با رمانای دیگس..شاید اولش معمولی بنظر بیاد اما کمی از اولاش که بگذره میبینین که اینطور نیست..

ه نام خدا
جاده ها خودشان هم نمیدانند که عامل وصل اند یا جدایی!
جاده میپیچد اما من نمیپیچم اخر هیچگاه از راه راست منحرف نشده ام.
سبقت ممنوع!هنوز جاده از تصادف قبلی پاک نشده!
بوق زدن ممنوع!شاید در این نزدیکی کلاغی خواب باشد.
لطفاً بوق نزنید!پروانه تازه روی گل نشسته است!
با دنده لج حرکت کنید بحث خصمانه است!

دانلود رمان آرام جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان آرام جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

نام رمان:آرام
نام نویسنده:راضیه درویش زاده
ژانر:اجتماعی

خلاصه:رمان در مورد دختری به اسمِ آرامِ..که تو سن ۲۲سالگی ازدواج کردِ

یه پسر دارِ شاخِ شمشاد و یه شوهر که بی گ*ن*ا*ه باید تاوان

بده..میپرسید تاوان چی!؟ نه خو خیلی ضایع اس الان بگم خودتون بعدا

میفهمید..فقط میگم که من میخوام همراه شما ۴مرحله از زندگیِ آرام رو

بگذرونم..یه مرحله جوونیش که زیاد در موردش حرف نمیزنم ولی وقتی به

مرحله بعدیش میرسه یعنی مرحله ۳۴سالگیش به عقب برمیگردِ و اتفاقات

افتاده رو مرور میکنه یه مرحله میان سالیش که بیشتر در مورد پسرش

صحبت میکنه و موضوع جدید و هیجانی که واردِ رمان میشه و یه مرحله

پیریش که مرحله میان سالیشو تو مرحله پیری توضیح میدم یعنی یدفعه از

۳۴ سالگیش میره به ۷۴سالگی ولی تو این زمان داره تمام اتفاقات این چند سالِ اخیر رو واسه نوهاش میگه ..میخوام از مشکلات خودشو شوهرشو بچه اشو دوست بچشو دخترشو نوه هاش و الی آخر براتون بگم..ولی قول میدم که خیلی کشش ندم که اذیت نشید..پایانشم صد در هزار خوشِ نگران نباشید..صدای داد خانجون اومد:آرااااااااااااام
خودمو از روی دیوار تراس به پایین خم کردم:بله خانجون
خانجون با دیدنم زد تو صورتش:ذلیل مرده درست وایسا نیوفتی بدبختمون کنی
از لحنش خندام گرف با دیدن خندام گُر گرف و جیغ زد:یلداااااااا بیا این چش سفیدو ببر اونور حالا میوفته
یه جوو حرف میز

 



نوشته‌های تازه

مطالب محبوب
تبلیغات متنی
رمان
دانلود رمان