ناول فا

ناول فا|رمان|دانلود رمان|رمان های ایرانی و عاشقانه جدید

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان استاد بازی

دانلود رمان خارجی استاد بازی اثر سیدنی شلدون

تالار بزرگ پذیرایی پز از اشباح آشنایی بود که به آنجا ماده بودند تا سالگرد تولد کیت بلک ول را با او جشن بگیرند کیت آنها را تماشا میکرد که با آدمهایی که از گوشت و خون بودند می آمیختند و همچنان که این مدوعوین متعلق به زمان و مکانی دیگر در زمین رقص و در میان میهمانان مرد و زنی ملبس به کت و شلوار رسمی شب و پیراهن براق شب می لولیدند و گردش می کردند صحنه در ذهنش به تخیلی رویا گونه تبدیل شد.در جشن خانه ی مجلل کیت موسوم به خانه ی تپه ی سدر واقع در شهر دارک هاربر ایالت مین صد نفر مهمان حضور داشتند کیت بلک ول با شیطنت اندیشید البته بدون احتساب اشباح.
او زنی لاغر و ظریف اندام بود باظاهری با شکوه و پر ابهت که باعث می شد قد بلندتر از آنچه بود به نظر برسد چهره ای به یاد ماندنی داشت صورت استخوانی مغرور چشمانی به رنگ آسمان خاکستری سپیده دم و چانه ای پیش آمده آمیزه ای از اجداد اسکاتلندی و هلندی اش موهای سپید نرمی داشت که زمانی آبشاری از گیسوان مشکی براق و انبوه را تشکیل می داد و پوستش در برابر چینهای زیبا و خوش ترکیب پیراهن عاجی رنگ مخملی اش شفافیت نرمی داشت شفافیتی که گاه سنین کهولت به همراه می آورد.
کیت بلک ول اندیشید احساس نمی کنم نود سال سن دارم همه ی ان سالها چه شده است؟او اشباحی را که می رقصیدند تماشا می کرد آنها می دانند آنها اینجا بودند بخشی از آن سالها بخش از زندگی من بوده اند.او باندا را با آن چهره سیاه و مغرورش دید.و نیز دیوید دیوید عزیزش که قد بلند و جوان و خوش قیافه بود هم در آنجا حضور داشت به همان شکلی که کیت نخستین بار او را دیده و در نگاه اول عاشقش شده بود دیوید به او لبخند می زد و کیت می اندیشید به زودی عزیزم به
زودی نزده خواهم آمد آرزو می کردم کاش دیوید زنده بود و نتیجه اش را می دید.
چشمان کیت در سالن بزرگ گردش کرد و بالاخره نتیجه اش را دید پسرک نزدیک دسته ی نوازندگان ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد او پسر بچه ی فوق العاده قشنگی بود حدود هشت سال داشت موهایش بور بود و کت مخمل مشکی و شلوار دارای طرح اسکاتلندی پوشیده بود رابرت نسخه ی دوم پدر پدر پدر بزرگش جیمی مک گریگور بود مردی که تابلوی نقاشی شده ای از وی بر بالای بخاری دیواری مرمرین نصب بود.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه نفس بارون

رمان عاشقانه نفس بارون + لینک دانلود

هی خانم کوچولو بری پشت ماشین لباسشویی بشینی بهتره ها! از ما گفتن بود!
و بعد با سرعت سرسام آوری دور شد. با شنیدن این جمله از خشم و عصبانیت به یک اندازه در حال انفجار بود! طی یک حرکت عصبی شیشه را بالا کشید و فرمان را بی رحمانه در مشتش فشرد. گویی می خواست با این کار تمام عصبانیتش را به فرمان ماشین منتقل کند. نفس عمیقی کشید و در حالی که لبش را گاز می گرفت به رو به رو خیره شد.
خانم شریفی مثل همیشه خونسرد و آرام به حرکات عصبی او نگاه می کرد. پس از این که حس کرد او کمی آرام شده گفت:  ولش کن عزیزم! اینا یه مشت آدم بی فرهنگن! خودش یه گاری انداخته زیر پاش عین چی داره می رونه اون وقت به تو میگه! عجبا! پسره ی بی فرهنگ!
از لحن بانمک خانم شریفی، مربی رانندگی اش در حین ادای این جمله لبخندی گوشه ی لبان ظریفش نشست و دوباره به رو به رو چشم دوخت. پشت چراغ قرمز ایستاده بودند و او خسته و بی حوصله از طولانی بودن زمان چراغ دستش را دور فرمان حلقه کرد در همین حین صدای یک پسر به قول خانم شریفی بی فرهنگ! اعصابش رابکلی بهم ریخت.
مواظب باش فرمون از دستت در نره کوچولو!
بشدت عصبانی شد. حس بدی داشت. همیشه از این جور افراد که کاری به جز مسخره کردن دیگران بلد نبودند متنفر بود. »حیف که نمی خوام جوابت و بدم بچه پررو وگرنه… « این جمله را با خود گفت و سعی کرد در عین عصبانیت حواسش را معطوف رانندگی کند. خانم شریفی نیز مثل همیشه با نگاه تیز بینش او را زیر نظر گرفته بود. مربی رانندگی اش را به شدت دوست داشت. خانومی فوق العاه مهربان و خوشرو.
از بچگی عاشق رانندگی بود و از همان کودکی هم گاهی پشت فرمان ماشین پدرش می نشست و همیشه بخاطر رانندگی عالی و بی نقصش مورد تشویق اطرافیان بخصوص پدر قرار می گرفت. سهیل همیشه به او می گفت:
دست فرمونت به خودم رفته، عالیه عزیزم.
و او هم با لبخندی نمکین در جواب می گفت:
بابا جون رانندگی تو خون منه!
با تمام این ها نفس بعد از پشت سر گذاشتن کنکور و قبولی در رشته مورد علاقه اش به فکر گرفتن گواهینامه افتاد و حالا فقط دو جلسه تا پایان کلاس باقی بود.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

آفتاب تا نصفه ها تو اتاقم بود…
چشمامو باز کردم… هنوزم میسوخت…
دستام و گذاشتم رو چشمامو تا جایی که میشد فشارشون دادم… اینکار یه حس خوبو بهم منتقل میکرد…
غلت زدم…
روزی دیگر… زندگی ادامه داره… چه بخوای چه نخوای…! چه خوشایند چه ناخوشایند…!
سخت از رو تختم بلند شدم… باید یه دوش میگرفتم… خستگی دیشب تو تنمه هنوز… دیشب؟ ساعت چند اومده بودم خونه؟!
نگاهم رفت به ساعت سفیده کنار تختم…
دوازده و نیم…
پفی کردم و رفتم تو حموم… دوشو باز کردم … خیره شدم به قطرات آبی که به سرامیک سفید میخوردن… اما… به هیچی فکر نمیکردم… مغزم پوچ شده بود… پوچه پوچ! خیلی وقت بود خودمو به این شیوه عادت داده بودم…
زورکی…
از حموم که اومدم بیرون … با فریده رو به رو شدم… داشت رو تختیمو مرتب میکرد…
– سلام … چه بی سرو صدا؟
نگاهی بهم انداخت… چشمای ریزش خالی از هر حسی بود…
فریده : باید دادار دودور راه مینداختم؟
لبخند کجی نشست رو لبام…
رفتم سمت کیفم … موبایلمو در آوردم … در حالیکه داشتم میدیدم توش چه خبره گفتم : حالا دادار دودور نه اما قبلنا یه اهم و اهومی میکردی…
آب موهام قطره قطره میریخترو پارکت اتاقم…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان خارجی بازی سرنوشت

دانلود رمان خارجی بازی سرنوشت

دلیسا لانگفورد از درشکه سبک پستی نیمه کروکی که او را از مزرعه به لندن می آورد فرود آمده بی اراده به بنای عظیمی که در برابرش بود خیره شد . مدتها می گذشت که پا به آنجا نگذاشته بود و اکنون از دیدنش احساس نگرانی می کرد . اطمینان داشت هزاران کار در پیش دارد که به محض گذشتن از این در باید به دقت به آنها رسیدگی کند ، اما چندان خسته و کوفته بود که آن لحظه آرزویی به جز استراحت نداشت .
ولی خود را از این کار منع می کرد و به خود می گفت که باید این خواسته را فراموش کنم ، چون خواهرم فلور قطعاً به کمک من نیاز دارد ، خانه ی لندن نیز حتماً بی سرپرستی او نظم و ترتیب را از دست داده است . بیش از یک سال قبل پدرش که سوارکاری بسیار آزموده و زبردست بود از اسب افتاد و سخت مجروح شد و به توجه او احتیاج مبرم داشت و او می بایست تمام شبانه روز را بی وقفه ، صرف پرستاری و مراقبت از او بکند . سرکندریک لانگفورد مردی بود بسیار عاقل و باهوش و پرورش دهنده ی اسب شناخته شده بود که تمام ساکنان روستاهای اطراف او را تحسین می کردند . اما هیچکس حتی معتقدترین مریدانش هرگز نمی توانستند ادعا کنند که او بیماری خوش برخورد است . حادثه ی سوار کاری او را به قیمت شکستن یک پا و ترک برداشتن چند دنده و جراحات بسیار برایش تمام شده بود و التیام آنها به  نسبتاً طولانی نیاز داشت و چون محال بود پرستار قابل اعتمادی جز مامای دهکده که شبها گاه گاه با سرکشیدن یک جرعه خود را بیدار نگاه می داشت ، پیدا شود ، انجام این وظیفه به دختر بزرگش دلیسا محول شده بود که پدرش سر کندریک را مراقبت کند بی آنکه در مقابل این محبت و زحمت کلمه ای حاکی از قدردانی یا تشکر بشود . در موقعیکه سرنوشت او را بدین روز نشانده بود و فقط می توانست از درد فریاد برآورد . دلیسا می بایست ناله های او را بشنود و تحمل کند . ولی دلیسا پدر را دوست می داشت و فدائی او بود .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان دونا از دافنه دوموريه

دانلود رمان دونا از دافنه دوموریه

وزش باد شرقی ، رودخانه درخشان هل فورد را می آشوبد و طغیان زده می کند و موج های کوتاه ، خصمانه بر شنهای ساحلی می کوبند . خیزابهای انبوه در هنگام مد شکسته و از هم می پاشند و نا منظم خود را به ساحل شنی می زنند . مرغان دریایی به سوی نواحی کم عمق و مردابی دریا می گریزند و در هنگام پرواز بالهای خود را به آب می سایند و یکدیگر را فرا می خوانند.
یاعو ها چرخ زنان ، فریاد کشان بر بالای دریا در پی صید ، گاه به گاه خود را به آب می زنند .خیزابهای برخاسته از بستر رودخانه ، پس از عبور از دماغه لی زارد در مصب رودخانه بر روی امواج غلتان فرود می آیند و با موج های خروشان و رسوبات عمق دریا مد تیره رنگی را تشکیل می دهند. شاخه های کوچک ، نی های بیجان ، اشیاء فراموش شده ی عجیب ، برگهای پوسیده و غنچه های گل بر سطح رودخانه که آب آن در اثر باران بالا آمده است ، شناورند.
تنها چند خانه با فواصل نا منظم در بالای گذرگاه هل فورد و تعدادی خانه ی یک طبقه در فضای باز لنگرگاه پورت ناواس دیده می شود و این غربت و عزلتی که در ناحیه است شاید بدین علت باشد که بادی که از طرف شرق می وزد ، توقف در لنگرگاه را مشکل می سازد. سالهای متمادی است که رودخانه بدون هیچ تغییری مسیر خود را طی می کند . سالهایی که از آنها فقط خاطراتی به جا مانده است.
در روزگاران گذشته ، تپه ها و دره ها ، بسیار باشکوه به نظر می رسیدند . بنا یا عمارتی در ساحل وجود نداشت تا شکوه و پاکی دریا را بیالاید . لوله ها و دودکش های آشپزخانه ها ، در برابر درختان سربه فلک کشیده

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقونه قلب های شیشه ای

توی جاده دارم میرم… این جاده انقدر پیچ و خم داره که نمی دونی چند دقیقه بعد چی انتظارت رو می کشه… نمی دونی کدوم پیچ کدوم پستی و بلندی به تلاطمت می ندازه؟…قرار به کدوم سمت منحرف بشی؟ درست مثل این نقطه از زندگی من. سرنوشت منو به راهی منحرف کرده تا درس بگیرم . درسهای زیادی گرفتم ولی
هنوز هم کافی نیست.
طرف راستم یه جنگل سرسبز زیبا … طرف چپم یه دره عمیق خود نمایی می کنه… این جا هم مثل خودم و آینده ام مبهمه … نه به امنیت و سرسبزی این سمت دلخوش می کنم … نه از ارتفاع این دره می ترسم. مدتی یاد گرفتم بی تفاوت باشم … قدم توی راهی گذاشتم که همه چیزش مبهم و پیچیدست… حدود نیم ساعته دارم میرم ولی از آبادی خبری نیست … همه جا آباده ولی آبادی نیست …
فلسفه می بافم چون بریدم از همه چیز و همه کس …
می خوام از نو شروع کنم … می خوام خودمو از نو بسازم … این سپیده دیگه نمی خواد سپید باشه میخوام شفاف نباشم … مردم این زمونه به ادم یاد دادن که اگه شفاف باشی هر کی یه لکه روت بجا می زاره باید تیره بود. حداقل برای همه خاکستری بود.
این بار میخوام زیر باشم… رو بودن برای جماعتی که برات لایی می کشن فایده ای نداره … میرم تا خودمو برای مبارزه آماده کنم … برای انتقام…
از فلاکس برای خودم آب جوش میریزم و یه بسته قهوه فوری رو توش خالی می کنم. تلخ تلخ می خورم بی شیر بی شکر… میخوام تلخی قهوه به روحم سرایت کنه … میخوام تلخی زندگیم رو احساس بکنم … میخوام وجودم تلخ بشه زهر بشه …تلخ باشم تا تلخیش رو توی وجود نامردای زندگی گذشتم خالی کنم…
ضبط رو روشن می کنم… آهنگ بی کلام تلخی توی ماشین پخش میشه … قهوه تلخ و آهنگ بی کلام تلخ روحمو تازه می کنه… اصلا مگه میشه روح تازه بشه وقتی که روحتو نابود کردن وقتی به جای محبت و عشق واژه های خیانت و تنفر رو برات هجی کردن … اصلا روحی میمونه که تازه بشه؟!
تابلوی روستای مورد نظرم رو از دور می بینم … نوشته تابلو رو چند بار با خودم زمزمه می کنم … روستای سبز دره …
دره ای که سبزه ؟ معنیش همین میشه نه؟؟؟

دانلود در ادامه مطلب

رمان دیوانه ها نمیخندند

رمان دیوانه ها نمیخندند برای موبایل

دیگه دلم مى خواست داد بزنم!!! نگام افتاد به آرتین که کنارم نشسته بود و طورى از شیشه بیرونو نگاه مى کرد که انگار داره میره اردو… کلا واسش هیچ فرقى نداشت کجا باشه یا نباشه… آرشم که … چیزى نگم بهتره… کلا هیچى رو به روى خودش نمیاره… مثلا اینکه مى دونم دوستم داره ولى هیچ وقت بروز نمى ده… اخلاقش اینطوریه… سعى مى کنه احساساتشو نشون نده… فکر مى کنه اگه بهم بگه دوستم داره پر رو مى شم…
صداى آهنگ مسخره ى هایده ى بابا رو بیشتر از صداى مسخره تر ساسى مانکن مى شنیدم! ازش خوشم نمى اومد ولى از هایده بهتر بود! ولى نه! دارم به این نتیجه مى رسم که هایده بهتره… آره این درسته…
کاش ر?م مو نمى دادم نوشین واسم آهنگ بریزه! همه ى آهنگامو پاک کرده و این چرت و پرتا رو واسم ریخته بود…
دوباره آرتین اون پرشو گرفت سمتم… فکر کنم از بالشش کنده بودتش و از تهران تا الان دستش بود…
چپ چپى نگاش کردم که باز خندید! از اون خنده هاى شیطانى ش…
همیتى ندادم! زدم آهنگ بدى! اه ! اینا چیه مى خونه؟!
آهنگو قطع کردم و هندزفرى رو از گوشم درآوردم! بابا از آینه نگام کرد و خندید: چرا اخمات تو همه؟!
آرتین با مسخرگى گفت: دلش واسه نوشین جونش تنگ شده…
فقط خودش به حرف خودش خندید…
صداى اعتراض مامان بلند شد: آرتین؟!
– بله نسیم جون؟!
آرتین اغلب مامانو به اسم صدا مى زد…
به بیرون خیره شدم! به کاراش عادت داشتم! دیگه داشتیم مى رسیدم! ولى کاش نمى رسیدیم! از این شهر و آدماش دل خوشى نداشتم! شاید آرتین راست مى گفت! دلم واسه شوخى هام با نوشین تنگ مى شد!
آه عمیقى کشیدم!
بابا همونطور که رانندگى مى کرد گفت: آما جان بابا! اونجا که رسیدیم باید اخماتو وا کنى ها!
چشامو چرخوندم! دوباره شروع شد! فامیل بازى ها!
هایده هنوز داشت مى خوند و داد مى زد امشب شب عشقه!
نگام به تابلوى کنار جاده افتاد…
بندر انزلى ۵ کیلومتر…
نفس عمیقى کشیدم و هواى زادگاه مو به ریه هام کشیدم…
مثل پیرزناى غر غرو شدم!
مامان: چرا اینقدر نفس عمیق مى کشى آما؟!

لینک دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه سوار بر بال سرنوشت

به ساعتم نگاه کردم ساعت ۷ بعد از ظهر بود .آخرای شهریور بود و هی همچین هوا خنک شده بود .رفتم تو حیاط شیر آب رو باز کردم و مشغول آب پاشی حیاط شدم.
حیاطمون مثل خونمون کوچیک بود اما دلباز بود .یه حوض کنار دیوار داشت که چند تا گلدون شمعدونی دورش بود .یه طرف حیاط هم یه باغچه کوچولو بود که مامان هر چی سبزی بود اونجا کاشته بود .هر روز بعد از غروب آفتاب میومدم حیاط رو جارو میزدم و آب پاشی میکردم .جز این کاری نداشتم .پشت کنکوری بودم و کنکور رد شده بودم .قرار بود چند روز دیگه برم کلاس کنکور …اه که از هر چی درس بود بدم میومد .اگه اصرارهای صمیم برادرم نبود عمرا دانشگاه میرفتم صمیم ۶ سال از من بزرگتر بود .هم دانشگاه میرفت هم کار میکرد .با این که برادرم بود اما باهاش صمیمی نبودم .یه جورایی تعصب داشت .یه جوری که چه عرض کنم.الکی به آدم گیر میداد .خدا رو شکر خیلی مراعات مامان رو میکرد وگرنه هر روز یه کتک مفصل ازش میخوردم .
مامانم هم پدر بود برای ما هم مادر .از پدرم زیاد چیزی یادم نمیاد .وقتی ۴ سالم بود توی یه تصادف کشته شد .از پول دیه اش تونستیم این خونه نقلی رو بخریم .
از فامیل هم کسی دور و برمون نبود . فقط هر سال عید همدیگر رو میدیدیم .فامیلهای درجه یکمون یه خاله بود و یه عمو که شهرستان بودن و سرشون به زندگی خودشون گرم بود . مامانم بعضی وقتها کار خیاطی همسایه ها رو قبول میکرد اما نمیزاشت صمیم بفهمه .یعنی اگه میفهمید همون موقع پارچه ها رو قیچی قیچی میکرد .آخه مامانم قلبش مریض بود و نباید کار میکرد .اما با کار نیمه وقتی که صمیم داشت زندگی به همین سادگیها هم نمیچرخد .
خیلی دلم میخواست من هم برم سر کار اما صمیم نمیزاشت .اول از همه که دم از غیرت و این چرت وپرت ها میزد بعد هم اینکه میگفت تو همون درست رو ادامه بدی خیلی هنر کردی .
اما من دوست نداشتم درس بخونم .هر سال با نمره لب مرز قبول میشدم .
چه برسه به دانشگاه که اول باید از غول کنکور رد میشدم!

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

جلوی آینه ی بخار گرفته ی حموم وایساده بودم و از زیر لایه بخار به خودم نگاه میکرد. هیچ چیز نمیدم به جز یه آدم خردشده و تحقیر شده. یه دختر غمگین و تنها، تنها تر از همیشه.چرا نیما؟ آخه چرا؟ من واست چی کم گذاشته بودم؟
با موهای خیس از حموم خارج شدم و خودمو روی مبل ولو کردم. اعصابم به شدت متشنج و داغون بود، هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه و عاقبت من و نیما به اینجا برسه. از سر موهام آب میچکید ، ولی حس بلند شدن و خشک کردنشون رونداشتم. فردا میرم و کوتاه ترشون میکنم، به من یکی نمیاد که بخوام موهامو بذارم بلند بشه. دلم داشت ضعف میرفت، یادم اومد که از صبحونه تا حالا چیزی نخوردم و الان هم ساعت ۶ بعد از ظهر بود.
به خاطر گرما خونه دم کرده بود. به سختی بلند شدم و بعد از باز کردن پنجره ها و روشن کردن کولر، داخل آشپزخونه شدم تا یه چیزی درست کنم. دستم به غذا درست کردن نمیرفت. پشت میز نشستم و سرمو تو دستام گرفتم. یه بغض سنگین از صبح تا حالا راه گلومو بسته بود، قطره های اشک آروم آروم روی میز میریخت. نمیفهمیدم چرا اینطور شد؟ چرا نیما باهام اینکار رو کرد؟
مگه من چی کم داشتم؟ اون چی میخواست که توی من نمیدید؟ چطور اینهمه مدت بازیچه اش شدم و حالا… صدای زنگ در به صدا دراومد. کیه این موقع؟ بی خیال، حتماً اشتباه گرفته. بلند شدم تا صورتمو آب بزنم که باز صدای زنگ اومد. مثل اینکه هرکسی هست نمیخواد بی خیال بشه. جلوی آینه که وایسادم متوجه ی سرخی و پف چشمام شدم. چطوری با این قیافه در رو باز کنم؟ به من چه که فکر مردم رو بکنم؟ خب هرکسی مشکلات خودشو داره دیگه.
در رو که بازکردم یه منار رو روبروی خودم دیدم که یه ظرف آش رشته دستش بود. نگام از کاسه ی آش روی صورتش کشیده شد. چه قیافه ی بامزه ای داشت. ناخودآگاه لبخند زدم و پسره هم با قیافه سرخ شده و خیلی هول گفت : سلام. خدمت شما طوری سینی آش رو به طرفم گرفت، که مطمئن بودم اگه خودمو یه کم عقب تر نمیکشیدم، سینی بهم میخورد.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان سوگند شکن

دانلود رایگان رمان سوگند شکن

نگاه منتظرمادرمدام درسالن شلوغ میچرخید. به گلهای در دستش نگریست به محض بلندکردن سرش پسرش رادیدوبی هیچ تلاشی برای محاراشکهایش با قدم هایی بلندبسمت عزیزترین کسش رفت.
ارشیاخودراازآغوش مادرش بیرون کشیدوگفت:
میبینم که مادموازل کیانی روزبه روززیباترمیشن.من پسرتم یاپدرت؟ خانم کیانی مستانه خندیدوگفت:
توعزیزمنی.حالاشیطونی رو بزار کنار که کلی مهمون منتظرتن جناب مهندس.
– مامی مگه من نگفتم وقتی میام خستم؟الانم اول بایدجایی برم.
– شوخی کردم نورچشمم فقط خالت اینان.بخاطرتوراضیشون کردم نیان استقبال.مهسابامن اومداما نیومداینجا. تو ماشین .
حالادیگربیرون ازفرودگاه بودند.ارشیاروبه مادرش گفت: شما لطف کنید برید چمدوناروهم ببریدمن خودم باتاکسی میام اوکی؟
خانم کیانی: یعنی چی؟کجامیخوای بری؟بعدا بروخب. ارشیاصورت مادرش رابوسیدوگفت: میفهمین مامی جان من باید برم ازباباوخاله هم معذرت خواهی کنید.
– إ مهساچی؟زشته.
– فدای سرم من رفتم،بای بای. ودست تکان دادوطبق معمول خانم کیانی تسلیم خواسته پسرش شد.
ارشیاتاکسی گرفت وادرس رابه راننده دادوتازه توانست باخیال راحت بعداز ۱۱ سال وطنش راببیند.بیش از وطن دلتنگ کسی بود که روزها رابایادش وشبهاراباعکسش سرمیکرد. دست به بندگردنش زدوصدفی که پلاک ان بودرا لمس کردودرخاطرات گذشته غوطه ورشد:
– ارشیاببین چه صدف بزرگی پیداکردم.خیلی خوشگله.
– نه بابا توپیداکردی؟میبخشیداول من دیدما.بدش من مال منه.
دخترک که گریه اش گرفته بودگفت:
ارشیاخان کتک دلت میخوادا.نمیدمش مال خودمه مال خودمه.ویک پس گردنی ارشیا نوش جان کرد. دعوامیان بچه هااوج گرفته بودکه با داوری بزرگترها صدف نصف شدوبچه هابه گردنشان اویختند. دخترک و ارشیاکناردریابودندکه دخترک بااحتیاط گفت:

لینک دانلود در ادامه مطلب

صفحه 71 از 82« بعدی...102030...6970717273...80...قبلی »