ناول فا

ناول فا|رمان|دانلود رمان|رمان های ایرانی و عاشقانه جدید

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان آریا اثر باربارا کارتلند

متاسفم که دیر کردم عزیزم چون شیر را همین چند لحظه پیش از گاوداری آوردند چای را برایت آماده کرده ام اریا به ارامی از پشت میز برخاست و لبخندی زد و گفت:
بیل دوباره تاخیر کرد دایه نگران نباش به خاطر خدا او را سرزنش نکن میدانی که برای چارلز چه قدر دشوار است که کارگری برای دوشیدن و رسیدگی به گاو پیدا کند دایه جواب داد : این روزها سخت می توان کارگر پیدا کرد .حالا برو چایت را بخور امروز عصر کسی امد ؟
اریا به جعبه ای که چند شیلینگ توی ان بود و روی میز قرار داشت اشاره کرد و گفت:
همین طور که می بینی مشتری زیادی نداشته ایم .امروز چهار رهگذر و یک زن و شوهر موتور سوار امده بودند ان زن طوری صحبت می کرد که انگار این خانه به اندازه دو شیلینگ و نیمی که پرداخته بودند ارزش ندارد و ما می بایست شرمسار باشیم که چنین پولی از انها می گیرم
دایه غرید :چه بی شرم .اگر اینجا بودم خودم جواب شان را می دادم اریا خندید .قبلا هم این حرف را از دایه شنیده بود او در این گونه مواقع برخورد خشنی با مشتری داشت اما عملا نظر خاصی نداشت
اریا گفت : ما نباید همین چند مشتری را هم که داریم از خود برانیم با اینکه ان زن حرفهای نا مربوط می زد شوهرش چند کارت پستال خرید پولش را توی کشوی میز گذاشتم .چارلز معتقد است که باید این پول ها را از پول ورودی جدا بگذاریم دایه با دلخوری گفت :فراموش نکرده ام او همیشه پولهای دریافتی را روی هم می گذاشت و دوست نداشت کسی به او بگوید که حسابدار چندان دقیقی نیست اریا در حالی که دستهایش را بالای سرش می برد گفت :
بی فایده است در تمام مدت بعدازظهر فقط شش مشتری داشته ایم . فقط پانزده شیلینگ بیهوده نیست دایه ؟ همین امشب با چارلز صحبت خواهم کرد دیشب به قدری خسته بود که دلم نیامد با حرفهایم نگرانش کنم دایه نصحیت کرد :آریا ی عزیز .بیش از اینکه عجولانه اقدام به کاری کنی قدری تامل کن البته من هم با عقاید تو موافق نیستم

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

روستایی سرسبز با مردمانی شاد در دل کوههای دماوند، جایی که چشمه سارها و جویبارهای زیبایش تابلوی زیبای طبیعت را در دل کوه نقاشی کرده بود. روستایی با مردمان خونگرم و البته صمیمی، مردمانی شاد که هر عید بهانه ای می شد برای جشن گرفتن در روستا. روستای »ییلاق « حدود ۵۰ خانوار جمعیت داشت که به دلیل آب فراوان و بیشه های سرسبز مشرف به روستا از وضع مالی خوبی برخوردار بودند.
از دیگر شاخصه های مردم روستا این بود که تا آن زمان اجازه نداده بودند پای ویلا و قصر سازان به روستای آنها باز شود و روستا با همان ساخت و سازهای قدیمی اش پذیرای گردشگران و کوهنوردانی می شد که هر چند وقت یک بار از آن روستا عبور می کردند. حدود سال ۵۰ بود که عصر یک روز تابستان یک اکیپ کوهنوردی وارد روستا شد و اعضای گروه تصمیم گرفتند شب را در روستا سپری کنند.
در میان اعضای گروه جوان ثروتمندی به نام سپهر حضور داشت که در واقع تمام مخارج کوهنوردی را تأمین می کرد. سپهر با حاج اسماعیل که کدخدای روستا بود صحبت کرد و قرار شد در خانه داوود، یکی از اهالی روستا ساکن شوند. داوود پیرمردی بود که سال قبل از درخت گردو افتاده بود و از دو پا فلج شده بود، کدخدا فکر کرد با این کار می تواند کمکی به او کرده و حداقل مخارج برداشت محصول امسال باغش را به دست آورد. او با سپهر قرار بسته بود که بابت یک شب استراحت و صرف شام مبلغی به داوود بپردازند و سپهر پس از این که از وضع داوود با خبر شده بود، حتی پیشنهاد رقم بالاتری را داد که کدخدا نپذیرفت. گروه کوهنوردی در خانه داوود ساکن شدند، خانه ای دو طبقه قدیمی ولی زیبا با حیاطی بزرک که یک حوض به شکل قلب هم در وسط آن بود.

دور تا دور حیاط را درختهای سیب و گیلاس پر کرده بود، پدر داوود کدخدای قبلی روستا بود و خانه او از جمله خانه های بزرگ روستا به حساب می آمد.
اتاقهای طبقه بالا که با یک راهرو رو به حیاط به هم وصل می شد، در اختیار گروه کوهنوردی قرار گرفت. هوا کم کم تاریک می شد که اعضای گروه لباسهای کوهنوردی خود را عوض کردند و برای صرف شام و نماز به طبقه پایین دعوت شدند. سپهر بعد از وضو چند لحظه ای کنار حوض نشست، او به رغم این که از خانواده ای ثروتمند بود، اما به مسایل مذهبی اهمیت خاصی می داد، چراغهای اتاق پایین که بزرگتر از سایر اتاقها بود روشن شده بود و تحرک دو نفر که مشغول چیدن سفره بودند به چشم می خورد. از جایش برخاست و به اتاق نزدیک در رفت، بعضی از بچه ها نمازشان را تمام کرده بودند و به طرف اتاق دیگر در حال حرکت بودند.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دلم گرفته حس می کنم خیلی از خدا دور شدم حس می کنم آمادگی نماز خوندن ندارم و اگر بخونم ریا کردم چون روح خسته ام هیچ آمادگی پذیرایی نداره با خودم با زندگی با اطرافیانم بیگانه ام.مثل روحی متحرک شدم که طاقت هیچ سختی رو ندارهئ دلم می خواد بمیرم ولی انقدر با گناه آمیخته شده ام که مرگ هم راهگشای خوبی نیست.اگر می دونستم خدا انقدر بخشنده هست که از گناه کبیره ی خودکشی می گذره،حتما این کارو می کردم ولی هنوز به درجه ای نرسیدم که انقدر از ارتکاب گناه آسوده باشم.
دلم بدجوری گرفته و تحمل هیچ کس رو ندارم.حتی تحمل جسم خسته و درمانده ام رو خیلی عصبی هستم و با هر حرکتی از اطرافم جوش میاورم و فریاد می کشم.آیا واقعا دیوانه شدم؟؟آیا واقعابیمار روانی هستم و باید تحت نظر روانپزشک باشم؟؟
من که بعید نمی دونم…
حالا که فکر می کنم می بینم سختی خیلی زیادی رو متحمل شدم.شاید انقدر روحم خسته هست که دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و برای همین حرکات عصبیم زیاد شده و همه چیز و همه کس را از خودم می رنجانم.حتی درست و حسابی نمی تونم برادرانم رو در اغوش بگیرم و ببوسم.آیا واقعا قلب من از سنگ است که هیچ وقت تنگ نمی شود؟؟؟آیا واقعا انقدر از همه جا و همه کس سیرم که دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود؟؟
خیلی وقت است که طعم شیرین عشق رو تجربه نکردم.چون واقعا حس می کنم قلبم از سنگ شده.نمی دونم چرا تو این چند روزی که از خانه و آشیانه ام دور بودم،چرا هیچ وقت ذره ای دل سنگم تنگ نشد.به خودم شک کردم.نمی دونم چه مرگم شده.
همه فکر می کنند من خیلی خوشبختم و هیچ سختی رو تحمل نکردم ولی مگر زندگی بدون سختی هم وجود دارد؟
البته شاید واقعا من خوشبختم چون خانواده ای دارم که از همه لحاظ برایم زحمت کشیده اند و برای موفقیت و خوشبختی ام تلاش کرده اند.

دانلود در ادامه مطلب

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم.
از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم.
با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم:
-مگه امروز نرفتی سر کار؟
-نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فر خونه رو تموم کنیم.
با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند.

دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

دانلود در ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی با چهره زرد

داستان کوتاه مردی با چهره زرد

من می خواهم به شما بگویم این چطور اتفاق افتاد .
اما آسان نیست . حالا ازهمه ی اینها مدتها می گذرد و حتی با آنکه اغلب درباره اش فکر می کنم ، هنوز چیزهایی وجود دارند که نمی فهمم . شاید هرگز نفهمم . چرا اصلاً توی ماشین رفتم؟ آ نچه درباره اش حر ف میزنم یکی از آن اتاقکهای عکس فوری است . روی سکوی شماره ی یک ایستگاه یورک بود چهار عکس با ۰۵ / ۲ پاوند . اگر بخواهید بروید وآنرا ببینید احتمالاً باید هنوز انجا باشد . من هرگز به ان جا بر نگشته ام بنابر این نمی توانم مطم ئن باشم . به هر حال ، با خاله و د ایی ام انجا بودم، منتظر قطار لندن وما بیست دقیقه زود رسیده بودیم ومن حدود سه پاوند پول داشتم ، همه ی انچه از پول تو جیبی ام باقی مانده بود . می توانستم به کیوسک برگردم و یک مجله ی کمیک بخرم ، یک بسته ی دیگر شکلات ، یک کتاب پازل ، می توانستم به کافه بروم و هر نوع کیکی بخرم . می توانستم پولم را نگه دارم . اما شاید این احساس را بشناسید وقتی در تعطیلات هستید و مادرتان مقداری پول به شما داده تا خرج کنید . شما فقط باید ان را خرج کنید
. این تقریباً یک مبارزه است . اهمیتی نداردچه طور ا ن را خرج می کنید . فقط باید مطمئن باشید وقتی به خانه می رسید همه اش تمام شده باشد . عکس برای چه؟ ان موقع سیزده ساله بودم و فکر می کنم از کسانی بودم که به ان ها می گویید خوش قیافه . به هر حال،دخترها این طور می گفتند . موهای روشن ، چشم های ابی، نه چاق، نه لاغر . ظاهرم برایم مه م بود . جین های مناسب ، کفشهای ورزشی مناسب، از این جور چیزها . اما برای من حیاتی نبود . چیزی که می خواهم بگویم این است ان عکسها را نگرفتم تا به دیوار سنجاق کنم یا به کسی ثابت کنم چه ستاره ی سینمایی هستم . فقط به انها نگاه کردم . نمی دانم چرا .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

_ستاره مادر بلند شو
ستاره پتو رو رویه سرش کشید و گفت:
_جون مامان ۱۰ دقیقه دیگه
لیلا خانوم عصبی پرتو را کشید گفت:
_ای کوفته ۱۰ دقیقه مردم از دستت هی میام صدات می کنم ۱۰ دقیقه این ۱۰ دقیقهات تمام نشد ستاره بی حوصله بلند شد
در تخت نشست با غر گفت:
-خب مامان گیر می دی دیگه این همه ادم تو این خونه برو بقیه رو بلند کن چرامنو میای بیدار می کنی
لیلا اخمی به پیشانی اورد و گفت:
-عرشیا برا سما نمی ادا برا تو میاد خدا بگم چی کارت کنه که واسه من اول صبحیاعصاب نمی ذاری
ستاره اخمی کرد و گفت:
_مردشور اون عرشیا با اون عمو رو ببرن با این اشی که برا من پختن
سما با خنده وارد شد و گفت:
-نه اینکه توام اصلا از عرشیا خوشت نمیاد چیش نازم می کنه
ستاره اخمی کرد و گفت:
_برو بابا توام دلت خوشه ها تو دهنه لا مسبت یه چیز نمی مونه
سما با صدا خندید و در حالی که می رفت گفت:
-تازه به اصل مطلب باید بگم اقا عرشیا
ستاره فریاد زد:
_سما جلو عرشیا دهنت وا شد احترام بزرگ و کوچیک بی خیال می شه ها
لیلا خانوم که به دعوایه این دو خواهر نگاه می کرد گفت:
_ای بابا بسه دیگه توام شر نشو این وسط سما ستاره بدو مادر ول کن این سما روسریع حاضر شو باید بریم فرودگاه.
مادر بلند شد و رفت ستاره خوشحال از اینکه عرشیا را می خواهد ببیند سریع
رفت صورتش را شست و موهاش رو شانه کرد جلویه اینه ارایشه ملایمی کرد با خودگفت:
))عرشیا منو اگه از نزدیک دید چی اونم منو دوست داره اگه اخمو باشه ؟؟؟
خب می زنمش؟
نه نمی شه زدش!
اگه عمو اینا اونو وادار به این ازدواج کرده باشن چی ؟
خدایاااااااااااا به خیر بگذره((!!!!
صدایه مادر از داخل سالن اومد
_ستاره بدو دیگه دیر شد
ستاره سریع نگاهی سطحی به خود در آینه انداخت و رفت پایین
سما و شوهر خواهرش کهتازه اودمه بود سپهر همیشه اماده اذیت کردن ستاره بودن
ستاره با چشم غره ای که به ان دو رفت حساب کار دستشون اومد
اقا بهمن صورت دخترش ستاره رو بوسید و گفت:
_صبح دختر تع تغاریم چطوره
ستاره هم در جواب پدر بوسه ای بر گونه ی ضبر او زد
_خوب خوبم بابا جون البته اگه این سما با سپهر بذارنننن
سپهر خندید و گفت:
_ما که تسلیم سما رو هم امروز حواسم هست اذیتت نکنه
لیلا خانوم که همیشه شلوغ کنه داتان بود گفت:
_بسه دیگه انقدر حرف نزنید بریم دیگه بهمن دیر شد
بهمن لبخندی زد و مثل همیشه ارام گفت:
_من اماده ام بریم

دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

سکوت شب آزارم میده . روزا باید از تنهایی درد بکشم و شبها از بیخوابی . اگه مامان بود خونه ی ما انقدر تاریک و سرد نبود . پنج سال پیش که مامان توی اون تصادف لعنتی مرد روح بابا هم همراهش رفت . بابا تبدیل شد به یک دستگاه چاپ پول . از صبح میرفت سر کار و موقعی بر میگشت که من یا توی اتاقم خواب بودم یا حوصله ی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم . کارای من براش مهم نبود . فقط هرماه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز میکرد و فکر میکرد تمام نیاز های من توی اون پولها خوابیده ولی من پول نمیخواستم ، پدر میخواستم . همون پدری که تا پنج سال پیش نور چشمیش بودم . من یه دختر هفده ساله ی بی پناه بودم . بی هیچ دلخوشی . اون سال بعد از گرفتن دیپلم کامپیوتر از بس بی انگیزه بودم قید کنکور و دانشگاه رو زدم و نشستم توی خونه . البته خونه نبود یه قصر بی سر و ته که در روز شاید نزدیک به پنجاه خدمتکار در اون میچرخیدند و شاید اگه اونها نبودن من از تنهایی مطلق مرده بودم . با سرد شدن اخلاق پدرم تمام فامیل و آشنا به جای اینکه دلداریمون بدن تنهامون گذاشتن . فقط یه عمه داشتم که به همراه پسر و دخترش در اسپانیا زندگی میکرد و تنها کسی بود که حداقل هفته ای یک یا دوبار با تلفن هاش کمی آرومم میکرد . اون هم سالها قبل همسرش رو از دست داده بود ولی به خاطر فرزندانش کم نیاورده بود . پسرش اونجا داروسازی میخوند و دخترش هم پرستاری خونده بود و با پزشکی اسپانیایی ازدواج کرده بود . عمه لادن اینطوری با تنها پسرش زندگی میکرد . فرزندان عمه رو آخرین بار برای مراسم مادرم دیده بودم و اون وقتها انقدر در خودم شکسته بودم که چره ی ماتی از آن ها در ذهنم نقش بسته بود ، البته چند باری با سمیرا دختر عمه لادن صحبت کرده بودم ولی هرگز با سام همکلام نشده بودم.
صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و از چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پدر هنوز خونه بود و مشغول خوردن صبحانه . با صدای نه چندان بلندی گفتم : صبح به خیر پدر.
چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد با تکون دادن سرش جوابمو داد . پشت میز نشستم و کبری خانوم خدمتکار   پیرو مهربون خونه ی ما برام چای ریخت و صبحانه ام رو آماده کرد . به خوردن صبحانهام مشغول شدم ولی حس کردم که پدر به من خیره شده . آروم سرم و بلند کردم و دیدم که حدسم درسته . لبخندی به لب نشاندم و گفتم : خیلی وقت بود با هم صبحانه نخورده بودیم پدر . من الان خیلی خوشحالم. آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دقیقاً از بعد رفتن نسرین.
نسرین اسم مادرم بود . زنی که پدر دیوانه وار دوستش داشت . من بغض کردم و گفتم : پدر من دختر نسرینم همون
زنی که عاشقش بودی و حتی الان هم هستی . خواهش میکنم من رو ببینید . من کجای زندگی شما هستم ؟ سرشو میون دوتا دستاش گرفت و گفت : تو خیلی شبیه مادرتی.
لبام لرزید و گفتم : به خاطر این باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟
اینو که گفتم با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دختر نسرینی و دختر من ولی نمیتونم…
من هم از جام بلند شدم و گفتم : چیو نمیتونی پدر ؟ من همون مهتابم که تا دوازده سالگیش یه پدر داشت که عاشق دخترش بود . مگه من اون نیستم پدر ؟
دوباره با غصه سر جاش نشت و گفت : بشین . تو باید خیلی چیزا رو بدونی.
سر جام نشستم که پدر با صدای گرفته ای گفت : وقتی من و نسرین میخواستیم با هم ازدواج کنیم به هم قول دادیم به این زودیها بچه دار نشیم و این خواسته من بود . من و نسرین انقدر عاشق هم بودیم که حاظر بودیم هرکاری رو به خاطر همدیگه انجام بدیم . شش ماه از شروع زندگی پر از عشقمون میگذشت که ناخواسته نسرین باردار شد .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود داستان کوتاه مسافر

دانلود داستان کوتاه مسافر

چرا باید پدرم توقف می کرد ؟
من به او گفتم این کار را نکند. می دانستم فکر خوبی نیست. البته، او به من گوش نداد. پدر مادرها هرگز این کار را نمی کنند. اما اگر به مسیرش ادامه داده بود این اتفاق هرگز روی نمی داد.
آن روز بیرون رفته بودیم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالی و واقعا شادی بود. تولد پانزده سالگی من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند . شهر کوچکی در ساحل سافولک. درست سر ناهار آن جا رسیدیم و تمام بعدازظهر را به قدم زدم در ساحل، تماشای مغازه ها و پول خرج کردن در بازار درب و داغان پایین اسکله گذراندیم .
خیلی ها فکر می کنند ساوتوولد برای رفتن جای مزخرفی است، بخصوص در روز تولدتان. اما آن ها اشتباه می کنند. واقعیت این است که آن جا محل خیلی خوبی است. از کلبه های ساحل رنگارنگ که احتمالا از زمان ملکه ویکتوریا در آن جا بوده گرفته تا توپ های روی صخره که مسلمأ از خیلی قبل تر آن جا بوده. آن جا یک فانوس دریا یی دارد و یک آبجو سازی و یک چمنزار شیب دار دهکده که همه انگار از توی داستان انیدبلیتون بیرون آمده.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان بغض تلخ

دانلود رمان بغض تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه:
داستان درمورد پنج مرده
پنج مردی که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج مردی که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
داستان درمورد پنج دختره… پنج دختری که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج دختری که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
در میان این داستان های خاص… و در میان این بغض تلخ… به ناگه صدای پای عشق در گوش نواخته شده و بغض تلخ رو شکسته و لبخند بر روی لب آورده و سکوت سرد داستان های خاص رو شکسته و لبخند روی لب رو عمق بخشیده و در دل جوانه زده و کم کم تبدیل به درخت تنومندی شده و سایه افکنده به روی هر چی هق هق و بغض تلخه و به داستان های خاکستری رنگ رنگ و بوی دوباره بخشیده و دل ها رو بیقرار کرده و این از قدرت عشقه…. عشقی به تلخی بغض گلو فشرده و به شیرینی حس چشیدن یه آغوش گرم و امن بعد شکستن یه بغض تلخ….

**
مقدمه:
ب مثل بغض
ت مثل تلخ
بغض مثل یه سیب که تو گلو گیر کنه و نذاره نفس بکشی… تلخ مثل یه قهوه اسپرسو تو کنج یه کافه ی دلگیر
تلخ مثل یه هق هق بی پناه تو کنج یه دیوار… بغض تلخ یعنی وقتایی که دلت از همه
کس و همه جا پره و
دلت گریه میخواد یه هق هق یه هق هق بلند… دلت یه آغوش میخواد… یه آغوش امن… دلت یه دست نوازش میخواد… یه دست مهربودن… دلت یه صدا میخواد…. یه صدای گرم و عاشق…
دلت یه جمله میخواد…..یه جمله که بگه من هستم… دلت آرامش میخواد….. یه آرامش ناب که با دنیا عوضش نکنی…. دلت میخواد تو یه آغوش امن بغض گلو فشرده و نفس گیرت رو بشکنی و هق هقتو آزلد کنی و دست نوازش معربونی رو سرت کشیده بشه و یه صدا تو گوشت طنین انداز شه که بگه من هستم و آرامش نابی به تک تک سلولای بدنت سرازیر شه و تو دلت بگی این آغوش به دنیا عوض نمیکنم…. اما چه سخته وقتایی که…
تو به کنج یه دیوار پناه ببری و هر چی هق بزنی بغضت نشکنه و فقط دست خودت باشه که از شدت خفگی چنگ بزنی تو موهات و فقط صدای هق هق بی پناه خودت باشه که تو گوشت طنین انداز میشه و دلت یه آرامش میخواد…. یه آرامش ابدی…
الف مثل آرامش…. آرامش مثل مرگ

صفحه 75 از 82« بعدی...102030...7374757677...80...قبلی »