نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید ایمیل = moh.ah75em.com@gmail.com تلگرام = mpero@

رمان عاشقانه قلب های بی قرار

رمان قلب های بی قرار

-استاد واقعا بهتون تبریک میگم. عالی بود، عالی. اصلا، اصلا من تا حالا کتابی به این زیبایی نخونده بودم. به جان خودم نباشه.
به دوست کناریش اشاره کرد.
-به جان، این هیچ وقت فکر نمی کردم خاطراتتون انقدر جذاب بوده باشه!
“ببین تو رو خدا به خاطر یه امتحان چی کارا که نمی کنن! د آخه بگو یعنی درس خوندن انقدر سخته!؟”
سعی کردم لبخندم رو بخورم و مثل همیشه ژست بگیرم.
صدام رو صاف کردم و رو کردم به همه ی دانشجوهایی که با چشمایی ملتمس و نگران به من نگاه می کردن و گفتم:
-خیله خب بسه، دیگه. از بس پاچم رو خاروندین از جا دراومد. ببینین بچه ها، اگه فکر کردین با این تعریف و تمجیداتون من خر میشم …
صداشون بلند شد:
-نه استاد! دور از جون. بلا نسبت شما!
-باید بگم متاسفم براتون. امتحان فرداتون برقراره. درس تخصصیه و بیست نمرتون کامل دست خودمه، پس تا این ترم ننداختمتون سریع برمی گردین خونه و خوابگاه برای فردا آماده می شید!
صدای اعتراضشون بلند شد:
استاد تو رو خدا! فقط یه هفته!
-تا ده می شمارم. اگه نرفتین من می دونم و شما!
شروع کردم به شمردن. به پنج که رسیدم جمیعا همه با یه خداحافظی بلند فلنگ رو بستن.
“نه بابا! یعنی انقدر جذبه داشتم و خودم نمی دونستم؟ ایول خوشم اومد.”
با صدای خنده ی آناهیتا به عقب برگشتم.
-حالا می مردی امتحانشون رو یه هفته مینداختی عقب؟
-ببین آنا، من اگه بخوام به حرف اینا گوش کنم یا هر روز می خوان کلاس رو تعطیل کنن یا امتحان لغو کنن. نمی شه این جوری که!
-چه می دونم بابا! صلاح مملکت خویش خسروان دانند. به جای این حرفا سریع بیا بریم تو سالن، کلی خبرنگار و عکاس مادر مرده نشستن
اون جا.
-خیله خب بابا، بریم.
جلوتر از آنا راه افتادم که از پشت سر با ناله گفت:
-ای وای زهرا، یادم رفت بهت بگم!
به طرفش برگشتم.
-چی رو؟
-این شاسکوله! بیرون وایستاده منتظر جناب عالی!
با تعجب گفتم:
-شاسکول؟!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

از کلاس کنگفو خارج شدم به سمت فراری قرمز رنگ داداشیم رفتم.
بدون اینکه درش رو باز کنم از روی در پریدم و پشت فرمون نشستم.
اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و صدا رو تا اخرین حد بالا بردم با گاز وحشتناکی از محل پارک در اومدم. حوصله ی خونه نداشتم تصمیم گرفتم برم شانزلیزه و یکم خرید کنم.
برای همین بدون رعایت قوانین که هیچ وقت تو مخ من جا نمی گرفت فرمون رو سمت راست چرخوندم.
صدای بوق ماشین از پشت سرم اومد واسش رو هوا بوس فرستادم خوش باشه، هرچند نفهمید و چند تا فحش از زبان بوق بهم داد. صدای زنگ موبایلم باعث شد ضبط رو کم کنم… نگاهی به صفحه موبایل انداختم و با دیدن عکس نوژن شکلکی داغون برای عکسش در اوردم
و جواب دادم: »جونم؟ «
نوژن: »زهرمار جونم، باز تو دیدی من خوابم ماشین من و بردی؟ «
بلند خندیدم تا حرصش بیشتر در بیاد و گفتم: »حالا که اتفاقی نیوفتاده ماشینت سالمه «
نوژن: »با اون دست فرمونه دیوونه ی تو بعید? سالم باشه… بیا خونه «
»:- یکم برم خرید بعد میام «
نوژن: » بیا خونه بهت می گم… مامان ناراحته به من که چیزی نمی گه، بیا شاید به تو گفت «
ابروهام از تعجب بالا رفت: »ناراحته!!! مگه جلسه های دوستانه و باشگاه و کاشت? گونه و پروتز لب و تتو ابرو و زیبایی اندام و خرید های هر روزه و دوستای خفن می ذارن مامان ناراحت بشه؟ «
نوژن در حالی که معلوم بود خندش گرفته گفت: »مامان اینارو بشنوه می کشتت… پاشو بیا خونه ببین چه مشکلی داره «
بازدمم رو با حرص دادم بیرون و در حالی که مسیرم رو تغییر می دادم گفتم: »باشه اومدم «
بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم …
واسم عجیب بود که چیزی مامانم رو ناراحت کنه…
مامان اصلیتش روسی بود اما تو ایران زندگی می کرده که به طور اتفاقی با پدرم اشنا می شن و ازدواج می کنن.
نمی دونم بینشون چی پیش می آد یعنی مامان نگفت که بدونم… وقتی من سه سالم بود و نوژن هفت سالش سر یه چیزی که اونم نمی دونم از بابام جدا میشه و بساطش رو جمع می کنه (که البته من و نوژن هم جزء بساطش بودیم) می آد فرانسه پیشِ برادرش و با ارث پدری می ترکونن…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان موبایل کلاله

دانلود رمان موبایل کلاله

روی تختش نشسته و پایی که روی پای دیگرش انداخته را تاب می داد…تختش را کنار دیوار گذاشته که هر وقت می نشست ، تکیه اش را به دیوار می زد . باز هم با استرس و ناراحتی پاهایش را تاب داد . صدای کاملیا به گوشش خورد :
کلاله ….کلاله کجایی ؟ …
جوابی نشنید اما باز با سرخوشی صدایش کرد : آهای کلاله ….آهای لاله ی عاشق کجایی ؟
در اتاقش باز شد و بین در کاملیا را دید با یک لبخند گشاد . نیمچه لبخندی زد برای خالی نبودن عریضه و دوباره سرش را پایین گرفت و یک پایش را تاب داد. انگشت قلمی و باریکش را دور طرح بلوزش می کشید و خودش را سرگرم کرده بود که کاملیا خودش را داخل اتاق انداخت و روی تخت نشست و گفت :
کجایی دختر ؟
وقتی جوابی نشنید دستش را جلوی چشمان او چندبار تکان داد و گفت : هوووووی …هاااااای عمو با تو ام. کلاله آهی کشید و گفت : کاملیا حوصله ندارم تنهام بگذار…
کاملیا دستش را روی قلبش گرفت و دست دیگرش را طرف او گرفت و شروع کرد مسخره بازی در آوردن :  آه نه ….ای عشق من …هرگز …هرگز تنهایت نمی گذارم ….محال است .
کلاله خنده اش گرفته بود . وقتی می خندید روی گونه هایش چال می رفت . دست کاملیا را پس زد و گفت :  نکن کامی …
کاملیا یک پایش را که از تخت آویزان مانده بود را بالا آورد و کف هر دو پایش را به هم چسباند….عادت داشت به این حالت می   نشست و گفت : عزیزم چال گونه تو بخورم ، نگران نباش …
گونه های کلاله از نفس هایش پر و خالی شد بعد دوباره شروع کرد انگشتش را روی طرح بلوزش کشیدن.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه گیسو برای دانلود

رمان عاشقانه گیسو برای دانلود

آروم اومدم توی خونه نمی دونستم چند وقته که پشت در توی کوچه وایستاده بودم ولی از درد کمر و ذوق ذوق پاهم باید یه چند ساعتی باشه ولی اصلا یادم نبود از کجا اومدم و چطوری رسیدم فقط حس میکردم خسته ام همین و بس … تمام چراغهای خونه خاموش بود پس یعنی همه خواب بودن حداقل خیالم از پرس و جوی مامان زری و بقیه راحت بود وقتی در اتاقم رو باز کردم فقط دنبال تختم بودم ولو شدم بدون اینکه لباس عوض کنم یا کفشهامو دربیارم فقط خوابیدم …. احساس کردم بدنم داغ شده و توی کوره دارم میسوزم ولی احساس سرما و سوزش رو باهم داشتم سرم داشت از درد منفجر میشد دهنم خشک شده بود نمی تونستم چشمهامو باز کنم نه انگار به یه جایی بسته بودنم دستهامم نمی تونستم تکون بدم وای خدایا تموم بدنم پاهام دستهام حتی موهای سرم داشت کشیده میشد وای یه سوزش عجیب و دیگه هیچی و سکوت و آرامش و سبکی ….
یه نوری خورد توی چشمم اول سیاهی بعد کم کم یه نور ضعیف ، چشمهامو که باز کردم تازه تونستم نفس بکشم دیگه سینه ام سنگین نبود و میتونستم راحت پاهامو حتی دستهامو تکون بدم ولی اصلا کجا بودم به اطرافم که نگاه کردم دیدم همه جا سفیده ولی انگار یه سایه داشت می اومد جلو واضح واضح تر یه مرد با یک روپوش سفید و یک سرنگ و دوتا چشم و تا اومدم حرفی بزنم دستم سوخت و دوباره سبک شدم ….
گیسو ، گیسو جان الهی مادر فدات بشه پاشو خانومم بلند شو دختر گلم نازمادر پاشو !! چه صدای عجیب و پرازغمی چه آشنا دخترم نازم گیسو گیسو یعنی کجا بودم ؟! به زحمت چشمهامو باز کردم همون اتاق سفید فقط بدون سایه اون مرد و سرنگ ! زنی در عین حال که می خندید گریه هم میکرد خودش رو انداخت روی من شروع به بوسیدنم کرد مرد جاافتاده ای اومد و زن رو از روش بلند کرد چه آشنا و با عظمت بود ولی اینا کی بودند ؟ کجا بودم بدنم سرد و بی رمق بود و تشنه لبهام به زحمت طلب آب کرد زن با یک لیوان آب به دستش در حکم فرشته ی نجاتم بود لبهام تمام بدنم سیراب از آب شد و خنک لبخندی زدم و چشمهاشو بستم ولی صدایی گفت : بیمار بی هوش پردردسر بلند شو خانوم توی این چند روز حسابی همه رو نگران کردی پاشو تا با سرنگ نیومدم سراغت ؟ سرنگ سوزش نه چشمهامو باز کردم همون دوتا چشم تنها حرکتی که کردم اخم کردم و با تمامخستگی و کرختی گفتم : نه !! صدا گفت : چه عجب بعد از ۳روز ناله کردن و هذیون گفتن حرف زدی گیسو خانوم ؟ بلند شو که مریض تر از تو منتظر این تخت و بنده هستند ؟ چه صدایی چقدرحرف میزنه باید پا میشدم یعنی ۳روز توی این حالت بودم نه

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان اجتماعی گوهر مقصود

دانلود رمان اجتماعی گوهر مقصود

مچ دست عالیه رو چسبیدم و در حالی که می دویدیم، گفتم:
– بدو عالیه تا بهمون نرسیده.
عالیه سرش رو به عقب برگردوند و همزمان با صدای جیغش چادرم از سرم کشیده شد و دستی روی شونه ام نشست و در کسری از ثانیه محکم به دیوار کوبیده شدم. چشم هام و از درد بستم.
– از کی فرار می کنی ها؟!
چشم هام و باز کردم، از نگاهش خون می بارید.
– آقا فرهاد تو کوچه ایم زشته.
بدون اینکه نگاهش رو از من برداره خطاب به عالیه توپید:
– تو خفه.
نگاهم به زنجیر بی پلاک دور گردنش بود. نوک انگشتش که به چونه ام رسید، سرم رو با حرص عقب کشیدم، دندون هاش و به هم سایید:
– علی چی می گه؟ بابات زده؟
ابروهام و تو هم کشیدم:
– نه به تو ربطی داره نه به اون علی دهن لق.
نگاهش به موهای باز و برهنه ام افتاد، در حالی که هنوز اخم عمیقی روی ابروهاش بود زمزمه کرد:
– سرت و بپوشون … صد دفعه گفتم یه چیزی زیر چادر سرت کن.
در حالی که چادر رو روی سرم می انداختم گفتم:
– یادم نمیاد گفته باشم چشم!
دو دستش رو دو طرف سر من به دیوار زد و صورتش رو نزدیک کرد و گفت:
– به وقتش می گی، حالا هم فقط یه بهونه بده دستم تا سر بابات و ببرم.
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و از لای دندون هام گفتم:
– فقط از زندگی من گمشو بیرون.
پوزخندی زد و نگاهش روی دستم ثابت موند و گفت:
– بذار همچنان ملاحظه ی تو کوچه بودنمون رو کنم.
دستم رو سریع برداشتم، پوزخندش عمیق تر شد. نگاهم کشیده شد به سمت عالیه، که با استرس طول کوچه رو می پایید.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان گناه من رسوایی نیست

دانلود رمان گناه من رسوایی نیست

گاه خیره ام و به آوید میدوزم . پلک های خسته اش روی هم افتاده .لبخند میزنم . تمام تلاشی که برای نخوابیدن داشت بی نتیجه مونده بود و باز هم خواب به چشمای دوست داشتنیش غلبه کرده بود .
عالم بچگی … بچگی . به یاد بچگی ها آهی می کشم .
به یاد ایامی که بی دغدغه می گذشت و کل حسرتمون میشد داشتن کاسه بشقابای رنگی و پلاستیکیِ بیشتر تو خاله بازی … اون زمان که به دنبال بزرگ شدن بودیم نمی دونستیم بزرگی پر از دغدغه هست … بدون اینکه از این بزرگی چیزی بدونیم دنبالش کردیم و بزرگ شدیم … غرق این زندگی پر از دغدغه …تمام تلاشمون شد رسیدن … اینکه چطور برسیم و چیکار کنیم مهم نشد … مهم این شد که برسیم … خودرسیدن مهم شد.
مهم نشد چند تا قربانی میدیم . اصل این بود که برسیم .
ای کاش …کاش …کاش قبل از رسیدنا به عواقب کارمون فکر کنیم. گذشته ، تاوان داره.
کاش به تاوان کارمون فکر کنیم و بعد قدم برداریم… تک تک رفتارهامون تاوان داره … تاوان اشتباهاتی که با ندونم کاری پیش رفتیم خیلی سنگینه … سنگین تر از اونی که انتظار میره .
من …من خودمم
خودمم و اینجا که هستم
جایی که الان هستم … به خودم نگاه می کنم … به منی که قربانی گذشته ها و کینه ی آدما شدم.
مگه عمر زندگی چقدره که میریم دنبال کینه های قدیمی و زخمای کهنه شده ، دوباره زخم و کینه تازه کنیم … من ضعیف بودم … قدرت دفاع نداشتم … اما از تحقیر بیزار بودم.
چی گذشتمو تلخ و با تحقیر جلو کشید ؟ کی شد بازیگردان زندگیمو و منو کرد عروسک کوکی قصه ها؟
من نمی خوام مثل بقیه شم … من خالی ام از حس انتقام ، اما به من میگه انتقام جو … میگه قاتل … منی که همه ی زندگیمو کینه ی آدما نابود کرد … حالا متهم میشم به کینه ای بودن …
میشم دلیل مرگ دیگری … می خوام اظهار همدردی کنم و بگم ؛ اون جسمش مرده و روحش به آرامش رسیده … اماروح من چی؟ … روحی که سالها پیش کشته شد … یه لحظه از خودم می ترسم. اما نه من از مرگ آدما خوشحال نمیشم … بازم میگم من خالی ام از حس انتقام و پرم ازحس نبخشیدن. ذهنم پر می کشه به گذشته … دنبال حل کردن معما … یعنی به خودم شک دارم؟ نکنه … ؟

دانلود در ادامه مطلب

رمان جالب و خواندنی مثلث دو گوش

رمان مثلث دو گوش

گوشی در دستم لرزید، به شماره ی روی صفحه نگاه کردم، تماس از طرف مادرم بود. لبهایم را روی هم فشردم، دوست نداشتم با او صحبت کنم. اصلا با او صحبت می کردم و چه می گفتم؟ تازه چند ماه بود که دوباره رنگ آرامش را می دیدم. بعد ازآن همه تحقیر و توهین شنیدن، آن هم از نزدیکترین اعضاء خانواده ام، برای چیزی که شاید صد در صد مقصر نبودم، چیزی نبود که به آسانی فراموش کنم. هیچ کدامشان حرفم را باور نکردند، همه شان گفتند من ننگ خانواده ام، من مسبب مرگ پدر شدم. همین مادرم که از صبح تا حالا بیش از پنج بار تماس گرفته بود، یک بار میان هق هقش به من گفت که پدرم از دست من دق کرد و مرد. گفته بود روح پدرم هنوز آرام نشده، خوب شاید منظورش این بود که از این خانه بروم. شاید هم راست می گفت، خواهر و برادرم که چشم دیدنم را نداشتند، انقدر ازهردو نفرشان طعنه و توهین شنیده بودم که دیگر اعصابی برایم باقی نمانده بود. کم سن و سال هم نبودم که با آنها بجنگم، سی سال از سنم گذشته بود، بعد از آن اتفاق شوم و مرگ پدر، دیگر نیرویی در من باقی نمانده بود که حالا آن را هم صرف جنگ و جدال با سامان و سروناز کنم.
با خشم در ماشینم را باز کردم و پشت فرمان نشستم، گوشی را به سمت داشبورت پرت کردم. صدای ویبره اش اعصابم را بهم می ریخت. من که همان کاری را کرده بودم که آنها می خواستند، از زندگیشان خارج شدم، تهران را، زادگاهم را، آن همه امکانات ریز و درشت را رها کردم و آمدم به این شهر کوچک ساحلی که در مقایسه با تهران، هیچ چیز نداشت، به جز هوای پاک و طبیعت بکر ساحل و دریایش. دیگر از جانم چه می خواستند؟
استارت زدم و ماشین به راه افتاد، با سرعت رانندگی می کردم، می خواستم هر چه سریعتر به خانه برسم و دوش بگیرم، هوای شرجی باعث شد بود از سر تا به پا عرق کنم و لباسهایم به تنم بچسبد. با صدای اس ام اس، طاقت نیاوردم، دستم را دراز کردم و گوشی را از روی داشبورت برداشتم و همانطور که رانندگی می کردم، پوشه را گشودم، پیامی از مادرم بود:
-گوشی رو بردار، در مورد عموته
پوزخند زدم، عمو صالح…
حالا فهمیدم که ماجرا چه بود، چه خوش خیال بودم که فکر می کردم مادرم دلتنگ فرزند ارشدش شده،. نه، برای حفظ ظاهر بود.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان کامپیوتر گمگشته راه

دانلود رمان کامپیوتر گمگشته راه

هوا این قدر گرم بود که احساس می کردم پوستم داره برشته می شه! نور خورشید مستقیم به چشم هام می خورد. سرعتم رو زیاد کردم تا زودتر به خونه برسم. مسیر پخش غذا تا خونه ام، مثل هفت خوان رستم بود.
نگاهای کنجکاو زن های همسایه، که کاری جز حرف در آوردن برای اهالی محل و غیبت کردن نداشتن؛ متلک های پسرای لات و علاف محل، که هیچ دختری از دستشون در امان نبود؛ بوی فاضلاب و آب گندیده؛ سر و صدای بازی بچه ها؛ همه و همه کلافه و عصبی ام کرده بود. این راه  لعنتی هم که تمومی نداشت. تو همین فکر و خیال بودم که متوجه شدم یکی از همون اراذل، که از قضا سر دستشون هم بود، همون طور که زنجیر دور انگشتش می چرخوند و لنگ گیوه ای که تو دهنش بود رو هر از گاهی می ترکوندش، داره به سمتم میاد. از اون هفت خط ها بود،
همه ازش می ترسیدن و حساب می بردن. اهالی محل، اسی قالپاق صداش می کردن؛ کارش اوراق کردن ماشین ها بود.
اسی:
به به! سلام خانوم خوشگله. کجا با این عجله؟!
نگاه پر از خشمم رو بهش دوختم و گفتم:
بر فرض که علیک. بعدش هم فضول رو بردن زیر زمین، پله نداشت خورد زمین. به تو چه که کجا میرم؟!
یه لبخند چندش آور تحویلم داد و گفت:
آی، آی! خانوم خوشگله، پیاده شو با هم بریم، ناسلامتی قرار همسر آینده ات بشم نباید…
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با پوزخند بهش گفتم:
هه! من نمی ذارم حتی جنازه ام رو، روی دوش توی آفتابه دزد چاقو کش بذارن؛ چه برسه به این که بخوام باهات ازدواج کنم.
منتظر بقیه حرفش نشدم و با چند قدم بلند، خودم رو به در خونه رسوندم. کلید رو تو قفل انداختم و بدون توجه به اسی، که با عصبانیت داشت به طرفم می اومد، خودم رو انداختم تو خونه. در رو بستم و به در تکیه دادم.
صدای قدم هاش رو شنیدم، که جلوی در متوقف شد؛ چند لحظه بعد، صدای ضربه ای که به در خورد؛ و بعد هم صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان فارسی گرگینه

دانلود رایگان رمان فارسی گرگینه

هنوز کیفمو نذاشته بودم روی میز، که یهو درب اتاقم به شدت باز شد و “کرامت”، پرستار تازه کار بخش اومد تو، با اخم نگاهی بهش کردم …
– ببخشید خانم دکتر … ولی یه مشکلی پیش اومده!
– چی شده؟
– راستش … راستش خانم مقیسی، رفته بود که به یکی از بیمارای بخش آرام بخش روزانه اش رو بزنه … ولی بیمار، یهو بهش حمله می کنه و دست و صورتش رو زخم و زیلی می کنه.
ابروهام رو بالا دادم …
– خب … حالا خانم مقیسی کجاست؟
– توی” استیشن”
– برو بهش رسیدگی کن … من لباسم رو عوض کنم، میام.
سری تکون داد و رفت … مانتوم رو در آوردم و روپوش سفیدم رو که همیشه از سفیدی و تمیزی برق می زد، تنم کردم. … مقنعه ام رو درست کردم و رفتم بیرون. دیدم مقیسی با صورتی خون آلود نشسته روی صندلی و هی زیر لب غرولند می کنه. … کرامت و چند تا دیگه از پرستارا دورش ایستاده بودند!
– چی شده خانم مقیسی؟
مقیسی با عصبانیت و صورتی خون آلود در حالی که نفس نفس می زد، ایستاد. با بهت، نگاهش کردم … انگار می خواست باهام بجنگه. ..صورت سفیدش، خونی شده بود.گونه های برحسته اش خراشیده شده بودند و داشت ازشون خون می چکید.روی روپوش سفیدش هم، چند تا لکه خون به جا مونده بود. نگران پرسیدم:
– خانم مقیسی … خوبی؟
در حالی که تمام بدنش می لرزید گفت:
– از این بهتر نمی شم. ببین … پسره ی بی شعور با سر و صورتم چی کار کرده! کی جواب می ده؟ ها؟ ما اینجا نباید احساس امنیت بکنیم؟
با جدیت گفتم:
– بقیه نبودن کمکت کنند؟
– دستشون بند بود.
– اولا … شما پرستارید و از روز اول با زوایای کارتون آشنا بودیدو این رشته رو قبول کردید. دوما … وقتی اینجا استخدام شدید، می دونستید که اینجا برای بیمارانیه که روانشون مشکل داره نه جسمشون. … باقی اش هم بمونه برای بعد که “دکتر حامدی” اومدند.
تا ببینیم اینجا صاحب داره یا نه!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ترسناک کمد شماره ۱۳

دانلود رمان ترسناک کمد شماره 13

» سلام لوک … بخت یارت!! «
کی بود با من حرف زد ؟ راهرو پر از بچه های هیجان زده درمورد اولین روز مدرسه بود . من نیز هیجان زده بودم . اولین روز من در کلاس هفتم بود . اولین روزم درمدرسه ی راهنمایی شاونی ولی .خودم می دانستم که این یک سال بسیار سخت و طولانی خواهد بود .البته ریسک نکردم . پیراهن شانسم را پوشیدم . یک تی شرت سبز رنگ و رو رفته است که باید یواش یواش دورانداخته شود و جیب آن هم کمی پاره شده است . اما مگرمی شود سال جدید را بدون پیراهن شانسم شروع کنم ! و پنجه ی خرگوش شانسم را نیز در شلوار جین گشادم داشتم . رنگ آن سیاه و بسیارنرم و پشمالو است . این درواقع یک جاکلیدی است اما من نمی خواهم با آویزان کردن کلید به آن ، خوش شانسی را از بین ببرم .چرا آنقدر خوش شانسی می آورد ؟ خوب ، این یک پنجه ی خرگوش سیاه رنگ و بسیارنادر است . آن را در نوامبر گذشته در روز تولدم پیدا کردم و پس از پیدا کردنش ، پدر ومادرم کامپیوتر جدیدی را که می خواستم به من دادند . بنابراین برایم شانس آورد …
مگه نه ؟
نگاهی به حروف قرمز و سیاه کامپیوتری پرچم تبلیغاتی که در بالای راهرو بود » زنده باد اسکوایرز ! از تیم خود حمایت کنید « انداختم.
تمام تیم های ورزشی پسرانه در شاونی ولی را اسکوایرز می خوانند . از من نپرسیدکه آنها چگونه به این اسم عجیب و غریب دست یافتند . مشاهده ی پرچم کمی تپش قلبم را افزایش داد . به یادم انداخت که باید مربی بسکتبال را پیدا کنم و از او بپرسم که چه موقع تست می گیرد .
فهرست کاملی از کارهایی که می خواستم انجام دهم داشتم :
( ۱) سری به آزمایشگاه کامپیوتر بزنم ، ( ۲) درمورد تیم بسکتبال پرس و جو کنم ،( ۳) ببینم آیا می توانم در نوعی برنامه ی خاص شنا پس از ساعات مدرسه شرکت کنم . من تا آن زمان هرگز به مدرسه ای که استخر شنا داشته باشد نرفته بودم . و ازآنجا که شنا ورزش دوم من است ، درموردش برنامه هایی داشتم . پرخیدم و دوستم هنا مالکُم را پشت سرم دیدم که مثل همیشه » ! لوک … سلام «

دانلود  در ادامه مطلب