نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان عشق تو سراب بود جاوا،اندروید،pdf،ایفون

با پاهای لرزون وارد کافی شاپ شدم…چشم چرخوندم….دختری از گوشه ی چاپ برام دست تکون داد…..ضربان قلبم بالا رفته  بود….معده ی دردناکم تیر میکشید….همه وجودم میسوخت و حالا که داشتم به واقعیت قدم به قدم نزدیک تر میشدم ترس تو  وجودم رخنه کرده بود…ترس از، از دست دادن زندگیم و خوشبختی چهارساله ام….به سختی خودم رو به میز رسوندم….روی  صندلی نشستم….سلام نکردم…اونم انگار انتظار سلام از من نداشت چرا که بی حرف پاکتی رو روی میز شیشه ای کافی به

رمان عاشقانه

رمان

دانلود رمان قرار نبود هما پوراصفهانی

هما پوراصفهانی

رمان جدید هما پوراصفهانی

, بیوگرافی هما پور اصفهامی, داستان ایرانی, داستان مجانی, دانلود داستان ایرانی, دانلود رایگان داستان, دانلود رمان, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان رایگان, دانلود رمان قرار نبود هما پوراصفهانی, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه, دانلود کتاب عاشقانه, دانلود کتاب موبایل, رمان, رمان اندروید, رمان جدید, رمان جدید هما پور اصفهامی, رمان عاشقانه, رمان قرار نبود, رمان مخصوص موبایل, رمان های هما پور اصفهامی, رمان هما پور اصفهامی, رمانی ایرانی, موبایل, نودهشتیا, هما پور اصفهامی, پرنیان, کتاب آندروید, کتاب آیفون, کتاب اندروید, کتاب داستان ایرانی, کتاب مخصوص موبایل, کتاب موبایل, کتابچه

Gharar%20Nabood رمان مخصوص موبایل قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا

داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .
مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش (عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .
ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)ب ه خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه، …

9 رمان مخصوص موبایل قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

9 رمان مخصوص موبایل قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

9 رمان مخصوص موبایل قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

رمان عاشقانه
رمان
دانلود رمان ببار بارون
رمان جدید ببار بارون

رمان | مهر پاتوق

مهر پاتوق

, دانلود رمان ببار بارون, رمان ببار بارون, رمان, رمان عاشقانه, رمان جدید, دانلود رمان, رمان جدید ببار بارون, آخر رمان ببار بارون, ادامه رمان ببار بارون, بیوگرافی هما پور اصفهامی, داستان ایرانی, داستان مجانی, دانلود داستان ایرانی, دانلود رایگان داستان, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان رایگان, دانلود رمان قرار نبود هما پوراصفهانی, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه, دانلود کتاب عاشقانه, دانلود کتاب موبایل, رمان اندروید, رمان جدید هما پور اصفهامی, رمان قرار نبود, رمان مخصوص موبایل, رمان های هما پور اصفهامی, رمان هما پور اصفهامی, رمانی ایرانی, موبایل, نودهشتیا, هما پور اصفهامی, پرنیان, کتاب آندروید, کتاب آیفون, کتاب اندروید, کتاب داستان ایرانی, کتاب مخصوص موبایل, کتاب موبایل, کتابچه
خلاصه: موضوع اصلی رمان در خصوص دختریه به اسم سوگل..دختری مهربون با نگاهی مملو از غم..
دختری که سراسر زندگیش پر شده از دروغ..دروغ اون هم از جانب ادم هایی که یک روزی فکر می کرد دوستش دارند..
ولی حقایق گاها اونطور نیستند که ما می بینیم و هر روز با نگاهی بی تفاوت از کنارشون می گذریم..
بارون تو این رمان نماد پاکی و آرامشه..نماد برکت و نعمت از جانب پروردگار..توی هر قطره از بارون وجود پاک خداوند احساس میشه..بارونی که بر سر گناهکاران می باره تا وجودشون رو از سیاهی پاک کنه..
سوگل هنوز اول راهه ولی تو همین اولین گام طعم خیانت رو می چشه..با چشم هر اونچه که نباید ببینه رو می بینه..شاهد حوادثیه که در عین واقعی بودن تلخ ترین لحظات رو براش رقم می زنند..تلخی هایی رو که می تونه تا مدتها زندگی ساده ش رو تحت شعاع قرار بده..
دختر ِ ساده و بی الایش قصه ی ما کم کم می فهمه که برای ادامه ی زندگی باید محکم بود..می خواد که بمونه و بجنگه..در برابر مشکلات سد بشه و نذاره سیاهی به درون قلب مهربونش نفوذ کنه..
سوگل نمی خواد که از جنس سنگ باشه..می خواد که از جنس نسیم باشه..از جنس گلبرگ..از جنس آرامش..از جنس باران….عاری از هر بدی که اطرافش رو پر کرده..
اما..ناخواسته خودش رو اسیر آغوش شیطان می بینه..
شیطان و شیطان پرستانی که خلاصی از چنگال منفورشون نمی تونه کار آسونی باشه..
و زمانی که از دنیا بریده..
درست تو یک مسیر نامعلوم..
اتفاقی براش میافته که سرنوشتش رو به کل تغییر میده..سرنوشتی که خواسته یا ناخواسته رقم خورده و آبستن ِ اتفاقاتیه که قراره قلب دو دلداده رو به بازی بگیره..دو نفر که محکوم به چیدن میوه ی ممنوعه ی زندگیشون هستند..و این آغاز ماجراست….
بسم الله الرّحمن الرّحیم
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ
ای بچه های آدم! مگر از شما عهد نگرفته بودم که بنده ی شیطان نشوید؟!.

دانلود رمان ۵۰ سایه خاکستری

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

http://rouzegar.com/wp-content/uploads/2014/10/1_50ShadesofGreyCoverArt.jpg

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

پنجاه بْعد گری رمانی اروتیک از ای. ال. جیمز نویسندهٔ بریتانیایی است. پنجاه سایهٔ خاکستری که اولین جلد از این سه‌گانه است در ۲۰ ژوئن ۲۰۱۲ منتشر شد. وقایع این رمان که در سیاتل ایالات متحدهٔ آمریکا رخ می‌دهد به بیان روابط عاطفی عمیق میان آناستازیا استیل، دختری باکره و فارغ‌التحصیل رشتهٔ ادبیات و کریستین گری، کارآفرین بانفوذ و ثروتمند می‌پردازد.  این رمان به دلیل تصویر کردن صحنه‌های بی‌پردهٔ سکس و مجموعه‌ای از گرایش‌های رفتاری بی‌دی‌اس‌ام نظیر مهاربندی/نظم، سروری/بردگی و سادیستی/مازوکیستی به موفقیتی عظیم رسیده‌است

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ، .

پنجاه سایهٔ تیره و پنجاه سایهٔ آزاد عنوان دومین و سومین جلد از این ۳ گانه است. این اثر ادبی توانست عنوان پرفروش‌ترین کتاب الکترونیک فهرست نیویورک تایمز و آمازون را در سراسر جهان از جمله بریتانیای کبیر و ایالات متحده آمریکا از آنِ خود کند.  از دیگر موفقیت‌های تجاری این رمان در جهان، می‌توان به فروخته شدن ۴۰ میلیون نسخه در ۳۷ کشوری که فروش داشته و شکستن رکورد سریع‌ترین فروش کتاب با جلد کاغذی که متعلق به مجموعه داستان‌های هری پاتر بود، اشاره کرد

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

اولین بار ای. ال. جیمز رمان را با نام ارباب جهان و به صورت اپیزودیک با تخلص “اسب یخیِ ملکهٔ برف” (Snowqueen’s Icedragon) در وب‌گاه‌های فن فیکشن پست کرد. ارباب جهان بر گرفته از طرح فن فیکشن گرگ و میش است که سابق، جیمز آن را نگاشته بود. در اصل سه‌گانهٔ پنجاه سایه‌گری نسخهٔ گسترش یافتهٔ فن فیکشنی از گرگ و میش است و شخصیت‌های اصلی رمان (آناستازیا استیل و کریستین گری) الهام گرفته از شخصیت‌های گرگ و میش به نام بلا سوان و ادوارد کالن هستند. جیمز بعد از این‌که با بازخوردهایی منفی نسبت به محتوای سکس عریان رمان مواجه شد، داستان را از وب‌گاه‌های فن فیکشن برداشت و آن را به وب‌گاه خود (FiftyShades.com) منتقل کرد. او به دنبال استقبال خوانندگان و مشهوریت رمان در دنیای مجازی، ارباب جهان را از وبش برداشت و آن را دوباره بازنویسی کرد. هم‌چنین نام کتاب و شخصیت‌های اصلی را تغییر داد و مجوز انتشار آن را اولین بار با نام پنجاه سایهٔ خاکستری به یک نشر مجازی کوچک استرالیایی به دو صورت کتاب الکترونیک و چاپ بنابر تقاضا واگذار کرد. انتشارات وینتیج بوکز توانست حق امتیاز چاپ این سه‌گانه را برای ایالات متحده آمریکا در ۱۰ مارس ۲۰۱۲ به دست آورد

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ، .

استفانی میر نویسندهٔ گرگ و میش دربارهٔ این رمان پر فروش گفته‌است: «من کتاب را نخوانده‌ام، این واقعاً سبک مورد علاقهٔ من نیست، اما در موردش حرف‌های زیادی شنیدم… (جیمز) دارد کارش را خوب انجام می‌دهد. عالیه.»

انلود رمان ایرانی, دانلود رمان دختر خراب, دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور, دانلود کتاب اندروید, دختر خراب, رمان ایرانی, رمان بدون سانسور, رمان دختر خراب, رمان عاشقانه, رمان موبایل

دانلود رمان دختر خراب برای موبایل و تبلت

رمان دختر خراب

دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان دختر خراب

خلاصه ای از رمان دختر خراب

رمان

نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……..هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام یه ماه یه ماه میرفت

و پیداشت نمیشد خرج ما رو از طریق خود فروشی میداد.بابام که معتاد بود و مواد فروش مادرم هم خود

فروش و سبزی پاک کن……….تو یه خونه اشغالی و ۷۰ متری تو جنوب تهران زندگی میکردیم شرایطم

رمان دختر خراب

زود منو با دنیا و زندگی اشنا کرد و تو ۱۵ سالگی عاشق این بودم که یه دوست پسر داششته باشم اما نمیشد………از کیوان میترسیدم کیوان ۴ ۵ سال از من بزرگ تر بود و خودش هم اخره کثافت و دخختر باز اما با این حال رو من خیلی غیرت داشت…..تا دبیرستانی شدم حواسش رو بیشتر جمع کرد و گیر دادناش بیشتر شد…….بابا افتاد زندان و دیگه ما ت دوسال نمیدیدیمش مامانم هم فحش میداد به بابام و میگفت بهتر که دیگه سرخر تو این خونه نیست کیوان بچه این بابا نبود و بچه اون شوهر قبلیه مامانم بود که مرد خوبی بود اما بدبخت اخرشم میفته و میمیره………کیوان از مامان فحش نمیخورد.اما من بدبخت تا به کارای مامان اعتراض میکردم باید فحش میشنیدم….

دانلود رمان دختر خراب

تو هم از تخم همون مرتیکه نسناسی

داشتم میگفتم……….مامان هر شب دیر میومد خونه ارزوی یه روز خوب بودنش رو به گور میبردم کاش بابا داشتم کاش مامان خوب داشتم کاش و کاش و کاش پیکان میددیدم دلم ضعف یرفت چه برسه به یه بچه ای که یه دستش تو دست ننش باشه و یکیش تو دست باباش……….گیر دادنای کیوان شروع شده بود……..یه ربع دیر از مدرسه برمیگشتم داد بیداد میکرد و فحشم میداد اما کتکم نمیزد فقط تهدید میکرد تهدیدایی که ترس رو تو وجودم مینداخت……………

دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور,دانلود کامل رمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب رمان دختر خراب بدون سانسور برای موبایل,دانلود رمان دختر

دانلود رمان دختر خراب

نسخه جاوا با فرمت Jar

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود رمان هر عهدی بستم پاش وایستادم نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

رمان-هر-عهدی-بستم-پاش-وایستادم-از-نگین-نریمانی

دانلود رمان هر عهدی بستم پاش وایستادم نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان :انای قصه من یه دختر تنهاوعاشق اونم مثل همه دختراروحش شکنندس ولی همیشه سعی کرده قوی باشه انای من ازخونوادش طرد شده بخاطر یه سوتفاهم بخاطر اشتباه یه نفردیگه عاشقه عاشق یکی که نمیدونه اصلا اینو دوس داره یانه؟

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :از خونه میومدم بیرون به اقاغلام لیست چیزایی ک لازم داشتمودادم وب سمت ماشینم رفتم سوارشدم گازشودادم وب سوی دانشگاه رفتم توراه انقدتوفکربودم که اصن حواسم نبودک رسیدم، ماشین رو پارک کردم درحالی ک ب ساعتم نگا میکردم پله هاروبالارفتم پنج دیقه به شروع کلاس مونده بود مث همیشه بدون هیچ تاخیری رسیدم بااینکه ی ماه بود تواین دانشگاه تدریس میکردم ولی همه دانشجوهااخلاقمومیدونستن ومیدونستن رووقت خیلی حساسم وخودمم خیلی وقت شناس بودم واردکلاس شدم ی نگا کلی به دانشجوهاانداختم و بعدیه سلام خشک و جدی بدون هیچ حرف دیگه ای روصندلیم نشستم بعدیک ساعت و نیم ب کوب درس دادن پنج دیقه استراحت دادم خودم خسته نشده بودم بخاطربچه ها اون پنج دیقه رو هم تعیین کرده بودم تا بتونن ادامه کلاس رو باحوصله بگذرونن ازاول ورودم ب همشون ک کلا۳۵نفر بودن گفته بودم ک روزهای فرد ک بامن کلاس دارن تموم سه ساعت و بکوب درس میدم بجزپنج دیقه استراحت،،، یادمه گفتم ک هرکسی وسط کلاس موقع تدریسم خسته میشه ومیره ازاول نیاد.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :

  • نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar – پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … [ دانلود ]

دانلود رمان مجنون اجباری نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

رمان-مجنون-اجباری-از-فاطمه-زایری

  • نام رمان : مجنون اجباری
  • نویسنده : فاطمه زایری
  • صفحات :

دانلود رمان مجنون اجباری نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان :یه دختر امااینبار باجنسی مخالف ازجنس بقیه دخترا..یه دخترکه زندگیش بخاطر انتقام بی رحمانه مردی دستخوش تغییرات ویران کننده ای شده وخودش هم تواین فراز ونشیب ها تغییرکرده دیگه اون معصومیت وپاکی وخوبی گذشتشو نداره …الان یه ملکه ست…ملکه عذاب که مردی اعتقاد داره اون ملکه عذاب نیست …ملکه …. باید دیداین مرد میتونه ملکه بدذات قصه مارو با جادوی عشق دوباره به معصومیت گذشته برگردونه یانه..

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :باز هم صدای داد و فریاد دختر جوان بلند شد و ترس و اضطراب تمام وجود مهری خانم را فرا گرفت .صدای دختر را می شنید که او را صدا میکرد .با ترس به سمت پله ها قدم برداشت آنقدر مضطرب بود که نفهمید چگونه آن همه پله را پشت سر گذاشته و به دختر رسیده و با فریاد دختر به خودش آمد :چرا منو بیدار نکردی؟؟؟ ترس وجودش با فریاد دختر چندین برابر شد و قادر به باز کردن دهانش و گفتن عذر و دلیلش نبود تا اینکه دختر بار دیگر بر سرش فریاد کشید و گفت :مگه نگفتم ساعت ۶ صبح اینجا باش و ۷ منو بیدار کن ؟؟ مهری خانوم بالاخرهل بباز کرد و با صدایی لرزان گفت:خانوم بخدا دخترم مریض بود و شبونه بردیمش بیمارستان و تا الانم اونجا بودم . دختر جوان که گویی به شدت عصبی بود دوباره فریاد کشید و گفت :این به من ربط نداره من برای اینکه کارامو انجام بدی سرماه کلی پول میریزم به حسابت الانم که نمیتونی وظایفتو انجا بدی اخراجی .مهری خانوم با شنیدن حرف آخر دختر یاد جهیزیه ی دخترش و سیر کردن شکم بچه های قد و نیم قدش افتاد و به التماس متوسل شد اما هر کاری کرد دختر جوان راضی به بخشیدن او نشد و در آخر مهری خانوم مجبور به ترک آن خانه که بی شک دست کمی از یک قصر نداشت شد و دختر جوان را تنها گذاشت . دختر جوان که به خاطر خواب ماندنش قرار دادی مهم را از دست داده بود به شدت عصبانی بود و مدام دور خود میچرخید وزیرل ببه مهری خانم ناسزا میگفت تا اینکه صدای تلفن همراهش را شنید و سریع وارد اتاقش شد و موبایل را از روی میز برداشت و قسمت اتصال را لمس کرد و به شخص پشت خط گفت :الو شریفی جلسه چی شد ؟بدبخت شدیم؟ شریفی دستیارو وکیل دختر جوان مانند همیشه با صدایی خشک و جدی جواب داد :خیالتون راحت به هر سختی که بود تونستم یه جلسه برای هفته بعد ترتیب بدم دختر جوان نفس راحتی کشید و با گفتن جمله :کارت خوب بود دیگه قطع میکنم به تماس خاتمه داد و موبایل را بر روی تخت پرتاب کرد و تا قصد خروج از اتاق را کرد دوباره صدای موبایلش فضای اتاق را پر کرد به سمت تخت رفت و موبایلش را برداشت و به صفحه اش نگاه انداخت اردلان بود پسرعموی بذله گو و شرو شیطانش .نفسش را با صدا بیرون داد و به تماس پاسخ داد :ها؟ صدای شاد اردلان پخش شد :الو سلام پرتو خانوم پارسال دوست امسال آشنا . پرتو بی رمق پاسخ داد :خب؟چیکار داشتی ؟ اردلان با لحن قبلی گفت :عزیزم بابا گفت زنگ بزنم بیای اینجا -اونوقت واسه چی؟

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :

  • نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar – پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … [ دانلود ]

دانلود رمان نگاه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

رمان-نگاه-از-mohaddese.m2

  • نام رمان : نگاه

  • نویسنده : mohaddese.m2

  • صفحات :

دانلود رمان نگاه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان :داستان زندگی دختری به اسم نگاه که دراوج فقرباوجودهوش بالاش هکرمیشه وگرفتار جدال عشقی وپلیسی میشه

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :اخرای اردیبهشت بود…توی خیابونای ولیعصرقدم میزدم مثل بچگیم که ازسنگفرش خیابونامی پریدم،یادش بخیروقتی توحیاط خونمون بازی میکردم مامانم بایظرف میوه میومدمهمونی.آخ مامانم چقدردلم برای داشتنت تنگ شده.توهمین فکرابودم که چشمم به یه تابلواون سمت خیابون افتادانقدرازدیدنش به وجداومدم که باسرعت رفتم اونورخیابون.داشتم میدویدم که صدای بوق ممتدماشین هاگوشم روکرکرد،بوی لاستیک ماشینی به مشامم رسید پسرقدبلندوخوش استایلی وباچشمانی مشکی رنگش ونگاه نافذش جلوم ایستاد: -چه خبرته خانوم؟چه وضعه ردشدنه؟ (یه لحظه مات چشماش شدم ولی به روی خودم نیاوردم) -کاری نکردم داشتم ردمیشدم،شمانزدیک بومنوبفرستی پیش اموات -بچه پرووعین گاوردمیشی حرفم میزنی؟ -حرف دهنتوبفهم باوگولاخ -شاهین داداش بیابریم ول کن این صدای حسام پسری جذاب باموهای خرمایی وچشمانی سبزواندامی که تیشرت سفیدش بابدن برنزش خودنمایی میکرد. حسام:خانوم من ازشما بابت بی ادبی دوستم معذرت میخوام،شاهین بریم تمرین دیرمیشه. نگاه:اونیکه بایدمعذرت خواهی کنه شمانیستیدولی بهرحال خواهش میکنم. خشموتونگاه اون پسرمیتونستم ببینم که میخواست خفم کنه باپوزخندی ازکنارش ردشدم. عاشق تابلوی۲خواهر(روی تراس) بودم همیشه دوست داشم یکیشوداشته باشم:دختری که توی تصویربودمنویادآرنا خواهرم که۲۴سالش بودوموهای بلندمشکی وچشمای مشکی مینداخت.ارنابرعکس من بود من۲۰ساله موهای خرمایی بلندوچشمانی ابی داشتم.بعداون تصادف لعنتی که همروازم گرفت آرناتنهاکسی بودکه تودنیاداشتمش بهم قول داده بودیم که هیچوقت پشت هموخالی نکنیم که تاامروزهمچی به حقیقت پیوسته. رفتم تومغازه واون تابلوروقیمت کردم میدونستم که پول کافی برای خریدنش ندارم ازمغازه دارقول گرفتم که تا۲ماه اینده برام نگهش داره.میدونستم تواین ۲ماه یکاری ازم برمیاد میتونستم صفحه ی افرادمشهوریاسیستم بانکی روهک کنم ودرقبالش پول خوبی بگیرم…. غروبه صدای موبایلم منوازاین فکرابیرون میکشه خودشه آرناست -معلومه کجایی؟ نگاه-دارم میام توراهم -زودبیاکه مهمون داریم -کیه؟ -همکلاسیت -اه!اذیت نکن،کدومش؟ -رادوین شمس -نگفته بودی همچین پافاییم تودستگاهت هست -چرت نگوارنا دارم میام رادوین پسرخوش چهره چشمانی بین سبزوعسلی داشت که بسیارهم خوشتیپ ودخترای دانشکده برای بدست اوردنش چقدرباهم دعواکردند. وقتی گفت رادوین توخونست کم مونده بودشاخ دربیارم اون خونموازکجاپیداکرده؟وای خدامن چقدرخنگم یادم اومد اونروزکه تودانشگاه ازپله هاپرت شدم پایین ومانتوشلوارنوام که فقط همون یدست هم داشتم پاره شدحس انسان دوستانش گل زده بودمنورسوندخونه.چقدراین ادم ماهه ولی نمیدونم چرابه دلم نمیشینه. یکم توااصلاح شدهموهامومرتب کردم وعطری به بدنم زدم.زنگ زدم: ارنا:چه عجب اومدی نگاه خانوم

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :

  • نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar – پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … [ دانلود ]

نام رمان : حلقه گمشده

نویسنده : محمد علی سجادی

همین که عکس «او» در عینک سیاهش افتاد، ایستاد. صورت و حالتش همان بود انگار، ولی نه در آن لباس: روپوش روسری سفید. برشت تا باور کند خواب و خیال نبوده. داغ شد؛ نیرویی ناشناخته، کپک ته نشین شده ی ته وجودش را شکافت و بالا آمد. چرخید. نبود. جز خودش در شیشه ی تیره و تار لباس فروشی. پیش از این هم چندبار برای پیدا کردن آن زن قرمز پوش مجنون، دور مجسمه ی فردوسی، پرپر زده بود بی حاصل. تندی دویده سمت خودرواش که از ترس ماموران راهنمایی و رانندگی توی کوچه ای پنهانش کرده بود. نرسیده به خیابان شهید نجات االلهی پیچید به وچه. سوار رنوی کرم رنگش شد. خیره ماند به عکس برگردان پلنگ سیاهی که به گوشه ی راست شیشه ی جلو چسبیده بود. با نیش استارت، پلنگ غرید انگار. لرزید. تنظیم موتورش به هم خورده بود. وارد خیابان که شد، راند سمت چهرراه ولی عصر. از روی پل حافظ که بالا رفت، به یاد آورد باید از همان اول به خیابان نجات اللهی می رفت و می زد به کوچه پس کوچه ها. چون بی اختیار وارد طرحترافیک شده بود. نمی توانست برردد. گاز داد و از روی پل گذشت. کامیونی هیجده چرخ، تیره و خاک آلود، توی سرازیری نفسش را بند آورد یک باره. جرئت سبقت گرفتن نداشت. گذاشت تا سنگین و تنبل دور شد. نشد نفس تازه کند. مامور راهنمایی و رانندگی توی قاب خودرواش هجوم آورد:« کجا بود این لعنتی؟» پیاده که شد پوزه ی خودروی راهنمایی و رانندگی را دید سر کوچه ی تنگ، نزدیک چهارراه ولی عصر که به او پوزخند زد انگار. این طور پنهان شدن به نظرش ریا کارانه آمد. ایستاد برابر مامور. اهل التماس کردن نبود. با حرص، برکه ی جریمه را رفت و راند سمت میدان انقلاب. میلی درونی او را می کشاند طرف دانشگاه: نرده های سبز. پریدن از روی میله ها. چه طور توانسته بود؟ و آن روز بارانی؟
« می خوام خودمو بکشم.!»
میدان انقلاب هنوز از هیاهوی و آتش می سوخت در حافظه اش. توی خیابان بلوار، قدم به قدم خاطره ها نگاهش می کردند. لا به لای تار عنکبوت شاخه ها، به جست و جوی گنجشک های گمشده گشت. و کلمه ی میچکا شیرین نشست در خیالش. از میدان ولیعصر که می گذشت، باز هم مامورن راهنمایی و رانندگی موی دماغش شدند. کم مانده بود از کوره در برود.
« می خوام خودمو بکشم!»
صورت عروسکی او را به یاد آورد که به رنگ لباس استاد زیوری بود. استاد، خوش پوش و جوان، با صورتی دو تیفه، تخت و خوشگل، چشم های آبی روشن، انگشتش را مثل نیزه ای طرف نیلوفر سعادتی نشان رفته و گفته بود « من استادتونم، نه معشوقه تون!» تصویر نیلوفر ترک برداشت.
« می خوام خودمو بکشم!»
خودش را به یاد آورد بی چشم بستن: موهایی سیاه، چشم های هوشیارش توی آن صورت کشیده، استاد زیوری را مذمت کرد. باصدایی تیز و رسا گفت:
– شما این همه در باب عشق و عرفان داد سخن می دین، اون وقت اظهار علاقه ی صادقانه ی این دختر عاشقو کفر و خطا می دونین؟
و به موقع روی پدال ترمز کوبید و در محاصره ی خودروهای دیگر، پشت چراغ قرمز ماند. سرخی چراغ با صورت استاد زیوری به هم آمیخت. عروسک شکسته، پقی ترکید. هق هقش همه را متاثر کرد و از ملاس بیرون زد و او بُراتر از قبل، عمل استاد زیوری را خودنمایی قلمداد کرد و استاد را وادار کرد تا زخم خورده و خونی فریاد بزند« برو بیرون.» و شیشه ها بلرزد. رای رسیدن به نیلوفر از محوطه ی چمن گذشت و از نرده های سبز پرید و عابران را متعجب کرد. نیلوفر تندی از کنارش گذشت. با یک پرش خودش را رساند به او. صداش کرد. نیلوفر اعتنایی نکرد. همان طور سر کنده می رفت. به یک آن بازوی چپ نیلوفر را گرفت و از پشت سر، چرخاند طرف خودش. چشم های سرخ و پر از اشکش، پس تارهای کمی بورش پیدا و ناپیدا بود. ملتهب، دست او را پس زد و خواست تا ولش کند و بگوید:« می خوام خودمو بکشم!»
تردید در لحن دردناکش نبود انگار. با این حال سعی کرد جدیش نگیرد. اما نیلوفر جری تر از پیش فریاد کشید که این کار را خواهد کرد. روجا خودش را نباخت، با همان لحن پیشین پرسید که « چه طوری؟» و نیلوفر که می لرزید، کلمه ها را خورده و نخورده گفت:« هر طور که بشه.» پس آن صدای ظریف، وجود خرُد شده ای را که دست و پا می زد، حس کرد. با این حال تغییر حالت نداد. به شوخی گفت:« بفرما ببینم می تونی یا نه؟!» نیلوفر سراپا احساس، نگاهی کرد به هجوم خودروها ریزو درشت در خیابان شاه رضا. کامیونی تنوره کشان راه باز می کرد و می آمد سمت میدان بیست و چهار اسفند. مصمم شد. از پل عابر پیاده که رد شد و پا تو خیابان گذاشت. در مسیر کامیون هیجده چرخ که نعره کشان می آمد ایستاد. روچا، شبح راننده را دید که دست بر بوق برد. طنین بوق که به نعره ی پلنگی وحشی می ماند، نیلوفر را به رعشه انداخت. تندی برگشت و خودش را پرت کرد در آغوش روجا ی کبود شده از غصه ی گناه. به بد و بیراه راننده اعتنایی نکرد و در آغوش هم ماندند. حس می کرد نیلوفر دلش نمی خواست جئت شود از او. لرزش نیلوفر زیر پوست ملتهبش رخنه کرده بود. پس نرم و دوستانه، دست را سگک بازوی او کد. کمی جداش کرد از خودش. سرش پائین بود. موهای آشفته اش به کمک چشم هاش آمده بود برای دیده نشدن. با نوک انگشتاش، چانه ی او را بالا آورد تا گردن راست کند. چشم های خیسش توان نگاه کردن به هیچ کس و هیچ چیز را نداشت. با نفسی سخت، رو به دوست تازه یافته اش گفت:« داری مسخره ام می کنی. تو دلت می گی دختره ی بُز دل!؟»
– اصلا، خیلی هم شجاعی!
– دروغ می گی!
– دروغم چیه، توی اون همه دخترای سر کلاس، فقط تویی که علاقه ات رو بروز دادی، اونم در حالی که اکثز دخترای کلاس عاشق شن!
و از یادآوری این دروغ مصلحت آمیز که گفته بود خندید. خندید که خودش را به عنوان سندی زنده جا زده بود.
– تو؟!
– آره، من؟!
– حالا که فکرشو می کنم نه، هوی و هوسه!
– من اما نه روجا. فکر می کردم می فهمه منو، با اون حرفای…
– قشنگ درباره ی عشق آسمونی، الهی، ملکوتی، ورای جسم و از این مزخرفات!
– نه، مزخرف نیس. تو نمی فهمی.
– می فهمم!
این را با تحکم گفته بود؛ ناغافل حالتی تدافعی رزمی، آن هم به شکلی مضحک به خودش گرفت و به طنز گفت « بیا با هم بجنگیم!»
نیلوفر غافلگیر شد و به خنده افتاد. جوانی علاف شیشکی بست. روجا هم چند فحش آبدار حواله اش کرد. نیلوفر غش رفت از خنده. در اوج خنده، یک باره شکست انگار. روی پنجه های پاش خم شد. پیچ و تاب خورد. روجا شانه های او را رفت. از درد او درد کشید. نیلوفر به شکمش چنگ زد تا از ادامه ی آن درد کشنده خلاص شود. امادرد، بازهرابه ای که ته معده اش رسوب کرده بود، همراه شد. دست هاش را وقت هم شدن روی جوی، به لبه ی سیمانی و ترک خورده اش چفت کرد. زهرا به را آب کم جان برد. نیلوفر زیر سایه و پناه روجا دلگرم شد. روجا با دستمالش دور غنچه ی دهان او را پاک کرد. صورت عروسک مانندش، رنگ باخته تر از پیش شده بود و دو تیله در هاله ی چشم هاش دو دو می زدند. با لحنی حاکی از همدری جویا شد که آیا می خواهد او را به دکتر برساند، یا نه؟
– نه، نه!
– پس برسونمت خونه؟
– نه، نه، نمی خوام مامانم منو با این حال و روز ببینه.
و پرسه زنان از چهارراه به طرف خیابان پهلوی پیچیدند. در دالان باریک و بلند درختان پیاده رو، زیر تاقبست شاخه های سبز که گنجشک ها به غوغا بودند، دور شدند.
چه قدر زلال و شفاف این تصاویر را به خاطر داشت. می خواست دور بزند و برگردد و همان مسیر را طی کند، آن هم پیاده.
– روز اولی که تو دانشکده دیدمت، خیالم نمی رسید این همه نازک دل باشی. کم حرف و سر به زیر و تی نیش مامانی، خیالم از این دختر لوسای عصا قورت داد ای!… به هر حال شانس آوردی، چون تو دانشکده، یکی دو تا زبل مچ شو گرفتن و اون مجبور شد، این بازی رو راه بندازه و بگه مثلا اهل این حرفا نیس، وگرنه کارِت تموم بود دختر؟ استاد کهنه کاره!
نیلوفر با خنده ی روجا، شورابه ای که بر زبانش نشت کرده بود فرو داد و نفسی کشید و گفت « آره، تو نجاتم دادی.» رو جا گفت:« ما اینیم!» و باز حالت پهلوانی خیالی به خودش گرفت و با باد تو لپ هاش نیلوفر را بیشتر خنداند و گفت« اما خدا داد برسه فردا رو.» و غش غش خنده شان گنجشک ها را پراند. و آن دو چهار راه تخت جمشید را رد کردند. حرف شان گل انداخت:
– باغدارین؟
روجا گفت که باغ، مال عموها و عمه هاش است. چرا که پدرش سهم اش را همان سال ها واگذار کرده بود به بردرش تا بتواند دکانی بخرد در تهران.
– البته چل پنجاه پارچه ده و باغ داشتیم که گَت آقامون ته شو بالا آورد.
– چی چی ؟!
– گَت آقا یعنی پدر پدربزرگ مون. ندیدمش اما می گن انگار جبروتی داشته، هوپ!
و باز باد تو لپ هاش انداخت. دست هاش را مثل دستگیره ی فنجانی دو طرفه دور بدنش گرد کرد، شکمش را جلو داد، ابروهاش را در هم گره زد، مضحکه ای تا نیلوفر بخندد به او.
حالا به نظرش آن تصویر، بیشتر به قورباغه ی چاقی می ماند که به درد قور قور کردن می خورد. شبیه خوابی که نیمه های شب بیدارش کرده بود: جسدی شده بود توی آبی ساکن و کپک زده، با تاول های سبز بر بدنش.
چه طور نیلوفر دل داده بود به او؟ باید می بالید به خودش؟ شاید همراه شدنش با نیلوفر، ناشی از همین غرور بود؟ شاید می خواست خودش را به رخ پدر و مادر نیلوفر بکشاند و با غرور بگوید:« بیایید بگیرید این عروسک تان را. اگر نگرفته بودمش، زیر چرخ های آن هیولا خرد شده بود!» این را نگفته بود. با نیلوفر هم قدم شده بود.
عطر گل های رنگ به رنگ و ناشناخته ای که تا به آن زمانی نبوییده بود، زیر آسمانِ سرمه ای خوش رنگ، جذبش کرده، به آنی حسرت آن خانه در جانش نشسته بود. احساس می کرد که نیلوفر گذاشته بود تا نگاه او از آن همه گل و گاه سیر شود.
– سلام مامان!
با صدای معذب نیلوفر برگشته بود به سمت ساختمان؛ ناغافل، زنی بالا و بلند و ترکه ای را با پیراهن و شلواری چسبن و شیک دیده بود، مثل مجسمه ای روی ایوان. نیلوفر رنگ و رو بخته، الکن و درهم چیزهایی گفت درباره ی دیر آمدنش. زن همان طور بی حرکت، با انگشتان مخفی توی دست هاش، موهایی که انگار دستی ناپیدا محکم از پشت سر کشده بودش و جیغی ماسیده زیر صورت بزک کرده اش، منتظر، نگاه شان می کرد. سکوتش سئوال برانگیز و در عین حال مرعوب کننده بود. به ویژه چشم های درشت و مژه های بلند و ریمل زده اش، زیر آن قوس تیز و نازک ابروش. هر دو پای پله درمانده بودند. نیلوفر مثل شناگری که شنا کردن را از یاد برده باشد، دست و پا می زد که روجا به کمکش آمده و گفته بود:« خانم، حال شون خوب نبوده.»
مادر نیلوفر متقاعد نشده بود. پیدا بود اصلا از حضور او راضی نبود. روجا خواست چیزی بگوید که نیلوفر، با نگاهش مانع او شده بود. از پله ها که بالا می رفتند، پرسید:« ببینم، زن باباس؟»
– مامانمه.
– غلط نکنم، اصل و نسب ارتشی داره؟
– آره، پدر جونی از اون رده بالایی هاس.
و تابلوی بزرگ «پدرجونی» را در لباس ارتشی، بالای پله ها شناخت، که شباهت زیادی به مادرِ نیلوفر داشت. پله ها را یکی یکی بالا رفت و به شوقش افزوده شده بود. چند اتاق، گلدان های کوچک و بزرگ، تابلوها و پنجره ها با پرده هایی در باد، که چشم را به منظره های شمیران دعوت می کرد.
باید می راند سمت آن خانه؟ آیا هنوز هستند؟ آیاد از دیدن او، مثل همیشه ناراضی می شوند؟
همان شب، وقتی صدای اتو کشیده و مؤدب پدر و مادر نیلوفر را از پشت در شنیده که پرسه زدن نیلوفر را با روجا برازنده ی او ندانستند، از اتاق بیرون زده بود. وقت پایین رفتن از پله ها، وقتی نیلوفر پریشان حال راه بر او بسته بود، به او فته بود:« نه دیگه نیلی جان، دیر وقته، ما یه لا قباها بالاخره خونه ای هم داریم. باشه بعدا با تعیین وقت و لباسای پلوخوری خدمت می رسیم!»
بر این مثلا طعن و کنایه خندید و دنده را عوض کرد.
فرداش، وقتی به دانشکده رسید از دیدن عروسک شکسته، که تغییر وضع داده بود و مثل او لباس پوشیده و موهاش را از فرق باز کرده و بافته بود جا خورد. نیلوفر از دیدن ناجی اش شکفت. بغلش کرد و او را بوسید و گزارش مفصلی داد جز به جزء از آن چه بعد از رفتن روجا اتفاق افتاده بود: سر شام روزه ی سکوت گرفته، یادداشت ها و خاطرات پر سوزو گدازش را سوزانده، حتا عکس استاد زیوری را هم توی آتش انداخته، آسوده با یاد او خوابیده، اما کابوس رهاش نکرده. بی خواب، روی آمدن به دانشکده و رو به رو شدن با دانشجوها و استادها را نداشته. «اما یاد تو منو کشوند این جا!» روجا به شوخی گفت رابطه شان دارد خطرناک می شود، و گفت کابوس مادر او را دیده که با ناخن های بلند و قرمزش می خواست چشم های او را از کاسه در بیاورد. نیلوفر متبسم گفت:« به ظاهرش نگاه نکن روجا، دائم داروی اعصاب می خوره.»
توی کلاس کنار هم نشستند. سعی کردند با حرف زدن ازچیزهای دیگر، اتفاق روز قبل را از خاطر هم کلاسی هاشان پاک کنند. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. نیلوفر اما نتوانسته بود بر تشویشش غلبه کند. دائم از زیر میز، دست های روجا را توی چفت دست هاش فشار می داد. آن ساعت از درس، نیلوفر به هیچ وجه تحلیل استاد زیوری را از شعر «الا یا ایهاالساقی…» نفهمید. روجا با او برخورد کرد:
– این طوری دووم نمیاری و ذره ذره تلف می شی دختر… ببینم تو به کارت ایمان داشتی یا نه؟
– آره خب!
– اگه آره خب، واسه چی آب می شی از خجالت؟
در کلافسر در گم خودروهای میدان ونک درماند. انگار توی سکون سبز آب حل می شد؛ پوستش از تاول های ناپیدا گز گز می کرد و می سوخت. این همه تقلا کردن و این طرف و آن طرف رفتن توهمی بود گویا. فرو می رفت در خلا. روزنه ای زلال، نرم نرمک گودال وجود او را پر کرد. از میان دایره هایره های سربی و پرتلالو، گلی سفید جوشید. پیراهنی از دل حوض کوچک شان بالا آمد. مادر روجا، همان طور که پیراهن را می چلاند، زیر شر شر بی وقفه ی آب روی پاشویه، به طرف در برگشت. امیر، هفت ساله، آخرین ضربه را به توپ پلاستیکی قرمزش زد، رفت سمت در. از دیدن نیلوفر پشت در شرم کرد. سلام نیلوفر را زیر لبی جواب داد. روجا تو گودی حیاط، رختی چلاند و خسته، لبخندی به لب آورد و از او خواست که به درون بیاید. نیلوفر، از سه پله ی کوتاه سیمانی پایین رفت محتاط. امیر که در را بست، روجا رخت آب کشیده را توی تشت قرمزشان ول کرد. دستی به آب زد. پیش آمد. نیلوفر او را بوسید و عرق صورت دوست با گونه هاش یکی شد. روجا مادرش را که خسته و نفس زنان پیش آمد، معرفی کرد. نیلوفر با حجب و غریبگی اظهار خوشوقتی کرد و از آن آشنایی و گفت:« روجا جان خیلی تعریف تونو کردن.
– خوبی از خودتونه دَتِر جان.
مادر روجا که او را صمیمانه بوسید، تشکر کرد. مادرروجا، با تعریفی که روجا داده بود از نیلوفر، او را به چشم از ما بهتران دید و سعی کرد دستپاچه نشود. ذوق زده به روجا گفت که مهمانش را ببرد به اتاقش تا خودش باقی رخت ها را بشویید و آب بکشد.
– بذار این دو تیکه رو هم بشورمش، شرش کنده شه.
– بده آخه!
– نگاه به سر و وضعش نکن، از خودمونه، مگه نه؟
نیلوفر که روی پله ی متصل به ایوان می نشست گفت که همان جا راحت است. روجا، اصرار مادرش را به شوخی و خنده برگزار کرد و او به ناچار تسلیم شد. به طرف تشت و رخت های شسته برگشت و گفت:
– اماناز دست تو نخشه کیجا.
روجا که رختی دیگر را توی آب فرو برد، رو به نیلوفر گفت:« رفت رو موج اف ام!» مادر دندان سایید و رخت را پیچاند.
– آلانه این قد از دسم دلخوره که می خواد درجا شوهرم بده!
مادر کمر راست کرد و گفت:« آره والا!» نیلوفر خندید و امیر را دید با استکان نیمه پری توی نعلبکی پر از جایی که تو دستش لق می خورد. نیلوفر ذوق کرد. او را بوسید. امیر چای را داد به او و با سرخی شرم روی گونه هاش به اتاق برگشت. روجا که لباسی آبی را دل پر آشوب آب فرو برد گفت:« میچکا داینه!»
مادر دلش غنچ زد و خندید. نیلوفر مانده چه بکند با چای، پرسید:« اینم ترجمه نشدنیه؟» روجا رخت را پیچاند و گفت:« وقتی بچه ها چیزی را می آورند این مثل را می زنند.» امیر که با فقدان برگشت، نیلوفر با دست های ظریف و کار نکرده اش قندی برداشت و امیر نگذاشت او را ببوسد. قندان را کنار دست او گذاشت و به سر بازیش برگشت. نیلوفر قند را به دهن برد و جرعه ای نوشید. لولید در او. دید مادر و دختر، ملحفه ی سفید و بلندی را در آب خیسانده، به سختی می پیچانند. کیفش را کنار گذاشت و به کمکشان رفت.
– نه نیلوفر خانم. ته ره به خدا نه!
– چی چی رو نه، بگیر سرشو نیلوفر، سنگینه!
نیلوفر ناشیانه در پیچاندن ملحفه کمک روجا و مادرش کرد و به کارایی روجا غبطه خورد. وقتی روی بند پهنش کردند، نیلوفر خیس خندید. مادر روجا خندان و خمیده عذر خواست و تشکر کرد. روجا معترض گفت:« ٱووو…. مگه کوه کنده… یه دفه م از این حرفا، خشک و خالی شو بهم نزده تا حالا.»
– گند و کثافتای شِه خِنِه ره می شوری نه، مگه آقات واسه این همه سگ دویی گفته ماستت چن من؟!
روجا به شیطنت و شوخی گفت:« اون یه جایی می گه که ما نیستیم!» مادر بریان شد و سرخ حمله برد به او. دور حوض چرخیدند. طنین خنده چرخید. چرخید در خلا. میان روزنه های دوار، اتاق چرخید. چرخید دو پنجره با خانه هایی بد شکل و بی قواره در قاب چوبی اش.
– چه قد دنج و خوبه.
– کجاش خوبه. یه ذره م راحت نیستیم توش. پر سوسکه، تابستونا موش داره حتا…
– عوضش…
– صمیمیت هس با نان و چای و عطر پونه در دهان!
کلاف خودروها باز نشده بود هم چنان. چشمهایش را مالید با انگشتاش تا شاید به زمان حال برگردد؛ اما گذشته زلال تر از اکنون در او نشو و نما کرد. رج تصاویر درهم و برهم آن روزها از نظرش گذشت: پارک، سینما، بستنی، لواشک، کتاب، استخر و آن روز بارانی. صورت همدمش رنگ می باخت و تلواسه ی غریبی در آن نقش می بست. جویای غیبت های طولانی اش می شد.
– ببخش نیلوفر، دیرم شده.
می دانست چه طور برمی گردد: سنگین و ترک خورده، گنگ و بی روح، می گذرد و در برگ ریزان، خیره می شود به باران. به اشیا. فرش خوش نقش خاطرات را پی می گیرد تا ببند چرا بید زده و به گریه پناه کی برد.
کاش می توانست گریه کند مثل او. باید می رفت پی اش، مثل نیلوفر در آن روزها؟ حتا آمده بوده به خانه شان و مادر از حال و هوای تازه اش گفته بود. رج کتاب های تازه سبز شده و کفش و کاپشن سربازی ِ کهنه را با دست های لرزانش نشان داده و به گریه گفته بود:« صبح، آفتاب نزده می رود و تاریکی شب بر می گردد.» شتکِ آن روزها را هنوز زیر پوستش حس می کرد:
– چی می گی روجا، مگه ما قسم نخوردیه بودیم که با هم باشیم همیشه؟
– این حرفای مسخره و احساساتی را بنداز دور.
– چی، یعنی می خوای منکر این قول و قرار بشی؟
– اشتباه کردم. عذر می خوام. ببخش منو، دیرم شده!
و دوید سمت میدان مجسمه. نیلوفر شتابان، پر پر زد پی اش. می دانست که با دیدن صادق ترک برمی دارد. آن وقت بر این بیرحمی و شکافی که ما بین خودشان می انداخت، باور داشت. آیا باید می گفته که چه طور اسیر روحی شده بود هم نام خودش.
– روجا؟!
– کی این اسمو گذاشت روت؟
– دایی م.
– می دونی معنی ش چیه؟
– مثلا ستاره صبح!
– آره، ولی منظورم کسی یه که تو باهاش هم اسمی؟
– قصه شو گفته بود آقام.
« روجای افسانه ای، سراپا سرخ، بر پلنگی شورید که ماه را بلعیده بود؛ و آن سرخ را ماه سرخی می دانست بر چشمه»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : در آغوش رویا

نویسنده : مریم صمدی

 

اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

_من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

_تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

_من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

بدن؟

سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

_مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

_جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

_شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

می خوای؟

غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

_بیا همدیگه را فراموش کنیم.

خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

انگار او هم به این نکته می اندیشید.

_پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

باکمی تردید پرسید: مطمئنی؟

صدای او برای دلگرم کردنش کافی بود.

_البته که مطمئنم .چی می گی؟ قبول می کنی؟

لبخندی بی اراده برلبانش نقش بست.جلوی روی او ، حق اعتراض نمی یافت.

_باشه ، قبوله!

با لذت به اسمان می نگریست که کسی محکم تکانش داد:

_شیدا …شیدا پاشو .دیرت می شه ها.

دستش را روی چشمهاکشید و انها را مالید.بسختی پلکاهیش را گشود.هما خانم کنار تختش نشسته بود.باصدایی

خواب الود گفت : سلام!

_سلام به روی ماه نشسته ات.چقدر می خوابی دخترجون ؟ پاشو که مدرسه ات دیر می شه.

روی تخت نیم خیز شد و پرسید: مگه ساعت چنده ؟

هما خانم از کنار تخت او بلند شد و گفت : حدودا هفت.

خواب از سرش پرید: چی…؟هفت ؟

از روی تخت پایین پرید و گفت : وای خدا جون!دیرم شده.مگه من به شما نگفتم شیش و نیم بیدارم کنید؟

هما خانم کنار درگاه کمی مکث کرد.سپس بالبخندی گفت : اگه بهت می گفتم الان شیش و نیمه که بلند نمی شدی.

نگاهش به عقربه های ساعت افتاد.معترض نگاهش کرد و گفت: از ترس نزدیک بود از حال برم.

هما خانم به جای جواب گفت: تا تو لباس بپوشی و حاضر بشی، منم یه صبحانه مختصر برات درست می کنم.

قبول کرد و به طرف تختش رفت.بعد از مرتب کردن تخت و شستن سرو رویش به اشپزخانه رفت.همه سر میز

نشسته بودند.صندلی کنار برادرش را به عقب کشید و نشست.هما خانم استکانی چای مقابلش گذاشت و پرسید: این

اخرین امتحانه؟

لقمه ای را که درست کرده بود به دهان گذاشت.

_نه ، دوتای دیگه مونده، بعد از اون می شینم خونه ور دل شما.

صدای سینا را شنید.هنوز همان شیطنت بچگانه در صدایش موج می زد: پس من اینجا چه کاره ام؟

چشم غره ای به او رفت و از زیر میز محکم به پای او کوبید، طوری که صدای سینا در امد.

_فراموش کردی سینا؟

سینا باصدایی ناله مانند پرسید: حالا چرا می زنی؟ فهمیدم دیگه!

علی اقا ، روزنامه را کنار گذاشت و رو به ان دو باکنجکاوی پرسید: موضوع چیه ؟

شیدا خود را به نادانی زد: چه موضوعی پدرجون؟

_همون موضوعی که شما خواهر و برادر رو این قدر به هیجان اورده.

با تهدید به صورت سینا نگریست .سپس با لبخند تصنعی گفت : چیزی نیست.

سینا در ادامه گفت : منظورش اینه که چیز مهمی نیست.

سعید لیوان شیرش را سرکشید و پرسید : حالا این چیز ، چی هست؟ شیدا صبحانه اش را نیمه کاره رها کرد و گفت :

بزودی می گیم.

طوری به سینا نگاه کرد که او متوجه شد و متعاقبش از جابرخاست و بعد از تشکر از مادر ، پشت سر او اشپزخانه را

ترک کرد.شیدا پشت در اشپزخانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود.با دیدن او ، غضب الود و ناراحت گفت :

جناب جارچی!مگه جنابعالی قول نداده بودی تا وقتی مطمئن نشدی به کسی چیزی نگی؟چی شد؟ چرا این قدر زود

زدی یزر قولت؟

سینا ملتمسانه گفت : به جان خودت از دهنم پرید.

_یه بار سینا… فقط یه بار ازت خواستم که رازداری کنی، اگه تونستی.

سینا دستهایش را به علامت تسلیم به هوا برد: ببخشید.اشتباه کردم.حالا لطفا خنجرتون رو از بیخ گلوم بردارید.

بی اعتنا به عذرخواهی او به طرف اتاقش رفت تا حاضر شود.جلوی در اصلی کیفش را از چوب لباسی برداشت و همان

طور که بندهای کفشش زا می بست، صدای زنگ در را برای چندین بار پیاپی شنید.نگاه کوتاهی به اینه کرد و باصدای

بلند گفت: او مدم.

با بانگی نسبتا بلند خداحافظی کرد و دوان دوان طولحیاط را طی کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق، در را گشود: سلام.

_سلام ، هیچ می دونی چند دقیقه است دارم زنگ می زنم؟

_پوزش خواهانه گفت : معذرت می خوام.مروز دیر از خواب بیدار شدم.

صدای معترض او را شنید: مطابق معمول ، بهانه همیشگی.

بالبخندی همراه با شیطنت گفت : خب عزیزم، من که علم غیب ندارم که بدونم تو امروز با راننده تون می ری

دبیرستان یا می ایی دنبال من.

نگاهی به سرکوچه کرد و گفت : می بینم که از قرار معلوم امروز هم سر راننده ات رو شیره مالیدی.

لیلی لبخندی تحویلش داد و گفت : فرستادمش پی نخود سیاه.تو چطوری؟ درسات رو خوندی؟

بند کیفش را محکمتر از قبل در دست فشرد: اره اما به یک مشکل برخوردم .هرکاری کردم نتوانستم حلش کنم.

_رسیدیم مدرسه نشونم بده، شاید بتوانم حلش کنم.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir