نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان انچه که من کشیدم

رمان انچه که من کشیدم

خلاصه:

دانلود رمان انچه که من کشیدم دستانم را باز و بسته میکردم و به استخوان هایی که زیر پوست نازک دستهایم قائم شده بودند دقت میکردم دستی سفید و سرد و استخوانی … در اتاق را باز کردم مردی میانسال با رپوش سفید نشسته و با خودکار خود بازی می کند (کودک درونش فعاله مسخره هم خودتی)تا کمر دولا شدم _استاد بزرگوار من حال شما؟

دانلود رمان دوئل حقیقت جلد دوم لرد سوداگران


خلاصه:
به درخت کنار جدول تکیه دادم. چشمم به خورشید خیره مونده بود. آخرین لحظات زندگیش بود،

رو به سرخی می‌رفت .بدون پلک زدن قطره های اشک رو صورتم می‌ریخت.
سرم و پایین آوردم و به کپه خاک برآمده خیره شدم. نسیم خنک باد، گلبرگای گل رو حرکت می‌دادن
تاجای بزرگ، گل گلایول اطراف خاک بود .اعماق قلبم چیزی خالی شده بود، یه حفره عمیق !

توخالی شده بودم از رفتنش…
تو این دنیا کسی رو به جز اون نداشتم. تولدش بود. بدون اینکه فکر کنم و ببینم چرا حالش

انقدر بده، تنهاش گذاشتم. حتی برای آخرین بار نتونستم ببینمش. انگشتام و محکم

روی چشمم فشار دادم تا شاید از دردش کمی ،کم بشه. صدایی از پشت سرم باعث

شد از فکر دیروز خارج شم:
_مادرت زن خیلی خوبی بود. به من پناه آورد تا بتونه از تو محافظت کنه.
نمی‌تونستم حرف بزنم ،تمام تنم از خشم نفرت می‌لرزید. اون مرد مادرم رو ازم گرفته

بود تمام زندگیم رو نابود کرده بود، وجود اون باعث شده بود مادرم قلبش ضعیف بشه.

برگشتم و با سرعت به سمت ماشین دوییدم؛ ولی صدای استاد سرخ مثل پتکی تو سرم خورد:
_اون برادر دو قلوت رو هم کشت تا کسی نتونه جلوی رسیدن به قدرتش رو بگیره.
دستم از روی دستگیره ماشین سر خورد، من برادر داشتم.تکیه گاهی که همیشه

ازش بی بهره بودم. یه قل ،یه زندگی دو نفره، یه همراه، یه پشتیبان…
چشمام رو با درد بستم و دستام رو مشت کردم. چرا الان باید بفهمم تا این حد تنهام؟
مرداس اسمی بود که تو سرم اکو می‌شد ،کسی که هم مادرم و هم برادرم رو ازم گرفت…

دانلود رمان دوئل حقیقت جلد دوم لرد سوداگران

دانلود رمان لرد سوداگران جاوا، اندروید ، pdf

سخن نویسنده:
دوستان عزیز جلد دوم لرد سواداگران رو تا حدی که میشه مستقل مینویسم

که اونقدرا وابسته به جلد اولش نباشه؛ ولی خب نمی‌تونم همون شناخت

رو که از مرداس تو لرد نشون دارم ،تو جلد دوم هم بیان کنم.
اگر دوست داشتین جلد اول( لرد سوداگران) رو هم مطالعه کنید.

دانلود رمان لو رفته جلد اول

رزالیندا ماریا کارتر…کسی که دیگران رزی صدایش می‌زنند و الان در یک اتاق

دوازده متری بازجویی رو به روی افسری نشسته است که می خواهد با بازگو شدن

دوباره ماجرای زندگی رزی پرده از راز زندگی وی بر دارد.
برویم به زمانی که رزی ۲۶ سالش است و سه سالی می‌شود که در یکی از زندان‌های کانادا زندانی شده…
اما…
چرا رزی زندانیست؟
دنبال یک عاشقانه دو طرفه نباشید!
 

 

قسمتی از داستان

صدای وحشتناک برخورد کف کفشش به زمین در سرم پیچید…یک پنکه ی سقفی،

دو تا صندلی، یک میز، یک پارچ و لیوان،آینه۱در۱ رو به رویم،نور اذیت کننده ی چراغ

نصب شده روی دیوار،در بسته، صدای تلق تلق پوتین های سفت و تنگ افسرِ

استرس‌زا و پر تحرک توی اتاق،دست های زخمی‌ام ‌که به وسیله ی میله های

سفت و آهنی قفل شده بودند،چسب نقره ای

رنگ چسبیده شده به دهان ام… و حبس شدن من در یک اتاق دوازده متری…
برای حرکت تقلایی نمی‌کردم. افکار متراکم توی ذهنم مرتب نمی‌شدند. صدای

کوبیده شدن پوتین‌هایش روی زمین نمی‌گذاشت درست فکر کنم. راه نفسم

تنگ شده بود. سعی کردم با دست های دست‌بند زده شده ام چسب روی

دهانم را باز کنم…افسر برگشت و نگاهم کرد. انگار تلاشم برای جدا کردنش

از صورتم بی فایده بود.کمی‌ نزدیک تر آمد و با قدم های مضطربش زمین را سرد کرد.

دست های عرق کرده اش را چسباند به چانه ام و با فشار و بی رحمانه چسب را

از روی دهانم کند. سوخت…خیلی سوخت ؛ اما نباید به روی خودم می‌آوردم…

تقصیر من نبود،محکم بار آمده بودم.
سرم را پایین انداختم و دست های بسته شده‌ام را روی صورتم کشیدم…

نگاهی به آینه رو به رویم انداختم. قرمز شده بودم. با تنفر قدم‌های افسر را

دنبال کردم…اعصابم را خرد کرده بود.

 

دانلود رمان جنایی قتل در مهمانی خانوادگی

ساعت ۹۰:۳۰ شب،ماشین جان
فرانک در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده میگه:”تو میگی توطئه ای وسطه یعنی کسی میخواد واسه تو پاپوش درست کنه؟”
جان دنده رو عوض میکنه و با چهره ای گرفته میگه:”تا صحنه ی قتل رو نبینم نمیتونم نظری بدم فرانک،ولی اصلا نسبت به این مساله احساس خوبی ندارم،هیچ خوشم نمیاد ،یه قتل وسط جایی که دارم زندگی میکنم رخ داده باشه…..”
فرانک با صدایی جدی میگه:”پس برات کاملا متاسفم جان،چون این دفعه تو بد مخمصه ای افتادی….ولی من مثل یه مرد پشتتم نگران نباش”
جان در حالی خندش گرفته با طعنه میگه:”فکر کنم اشتباه گرفتی فرانک،قرار بود این دیالوگ ها رو به جولیا بگی!”
فرانک به حرف جان فکر میکنه و میگه:”هیچ خوشم نمیاد،به این فکر کنم که قاتل میتونه…میتونه….بگذریم…..”
جان در حالی که چهرش گرفته شده میگه:”برای منم ساده نیست،فرانک….اونا خانواده ی منم هستن…!
فرانک چهره ی متفکری به خودش میگیره و میگه:”کیا به مهمونی دعوت بودند،جان؟”
جان در حالی که به فکر فرو میره به آرامی فرمون رو میچرخونه و میگه:”من خیلی در جریان نبودم….احتمالا عمو هام،خاله های ثروتمند و افاده ایم با دخترای بدتر از خودشون….و به احتمال زیاد پسراشون….وصد البته چند تا دوست و آشنا…”
فرانک در حالی که با شنیدن جملات جان بادش خالی میشه ،میگه:”جان نگو اون بوقلمون عوضی هم دعوت بوده؟!”

جان در حالی که با لبخند به صورت فراک نگاه میکنه ،میگه:”نمیخوام نا امیدت کنم فرانک ولی احتمال میدم اونم توی مهمونی باشه!”
فرانک با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه:”حاضرم صد باره دیگه ،با تو به پرونده های جنایی مخوف برم ولی با اون آنتوان عوضی رو به رو نشم…..مرتیکه ی از خود راضی بی ریخت!”

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

از کلاس کنگفو خارج شدم به سمت فراری قرمز رنگ داداشیم رفتم.
بدون اینکه درش رو باز کنم از روی در پریدم و پشت فرمون نشستم.
اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و صدا رو تا اخرین حد بالا بردم با گاز وحشتناکی از محل پارک در اومدم. حوصله ی خونه نداشتم تصمیم گرفتم برم شانزلیزه و یکم خرید کنم.
برای همین بدون رعایت قوانین که هیچ وقت تو مخ من جا نمی گرفت فرمون رو سمت راست چرخوندم.
صدای بوق ماشین از پشت سرم اومد واسش رو هوا بوس فرستادم خوش باشه، هرچند نفهمید و چند تا فحش از زبان بوق بهم داد. صدای زنگ موبایلم باعث شد ضبط رو کم کنم… نگاهی به صفحه موبایل انداختم و با دیدن عکس نوژن شکلکی داغون برای عکسش در اوردم
و جواب دادم: »جونم؟ «
نوژن: »زهرمار جونم، باز تو دیدی من خوابم ماشین من و بردی؟ «
بلند خندیدم تا حرصش بیشتر در بیاد و گفتم: »حالا که اتفاقی نیوفتاده ماشینت سالمه «
نوژن: »با اون دست فرمونه دیوونه ی تو بعید? سالم باشه… بیا خونه «
»:- یکم برم خرید بعد میام «
نوژن: » بیا خونه بهت می گم… مامان ناراحته به من که چیزی نمی گه، بیا شاید به تو گفت «
ابروهام از تعجب بالا رفت: »ناراحته!!! مگه جلسه های دوستانه و باشگاه و کاشت? گونه و پروتز لب و تتو ابرو و زیبایی اندام و خرید های هر روزه و دوستای خفن می ذارن مامان ناراحت بشه؟ «
نوژن در حالی که معلوم بود خندش گرفته گفت: »مامان اینارو بشنوه می کشتت… پاشو بیا خونه ببین چه مشکلی داره «
بازدمم رو با حرص دادم بیرون و در حالی که مسیرم رو تغییر می دادم گفتم: »باشه اومدم «
بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم …
واسم عجیب بود که چیزی مامانم رو ناراحت کنه…
مامان اصلیتش روسی بود اما تو ایران زندگی می کرده که به طور اتفاقی با پدرم اشنا می شن و ازدواج می کنن.
نمی دونم بینشون چی پیش می آد یعنی مامان نگفت که بدونم… وقتی من سه سالم بود و نوژن هفت سالش سر یه چیزی که اونم نمی دونم از بابام جدا میشه و بساطش رو جمع می کنه (که البته من و نوژن هم جزء بساطش بودیم) می آد فرانسه پیشِ برادرش و با ارث پدری می ترکونن…

دانلود در ادامه مطلب