نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان حجاب من جاوا، اندروید ، ایفون ، pdf

خلاصه : دانلود رمان حجاب من جاوا، اندروید ، ایفون ، pdf . شخصیت اول داستان من زینب یه دختر گیلانیه یه دختر از یه خانواده ی مذهبی که در ۱۱ سالگی به خواست پدرش بین چادر و مانتو حجاب برتر یعنی چادر رو انتخاب کرده دختر بزرگ میشه غافل از اینکه از وقتی نه سالش بوده یه حسایی نسبت به پسرعموش پیدا کرده و روز به روز حسش شدیدتر میشه اما میفهمه که پسرعموش یکی دیگرو دوست داره و به دختر داستانمون میگه که ………… نکته مهم! تمام اسمها تخیلی هستند و هرگونه تشابه اسمی کاملا تصادفیه

قسمتی از  داستان

گوشمو به تلفن نزدیکتر کردم تا بتونم صداشو بشنوم اما دریغ….
مامانم با دستش منو به آرومی هول داد که عقبتر برم منم که دیدم تلاشم برای شنیدن صداش بی فایدست بیخیال شدمو رفتم سر میز و مشغول خوردن عصرونم شدم.
-زینب مامان چته نزدیک بود لهم کنی پشت تلفن. زن عموت بود
-خب چی میگفت؟
-هیچی حرفای همیشگی.تو هنوز عصرونتو تموم نکردی؟
پاشو پاشو برو درستو بخون کنکور داری مثلا.
میزو جمع کردمو بعد از خوردن چاییم به اتاقم رفتم کتابمو باز کردم تا مشغول خوندن بشم که قیافش اومد جلو چشمم
سرمو تکون دادم تا فکرمو متمرکز کنم و مشغول خوندن شدم.
به ساعت نگاه کردم ۹ شب شده بود کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم تو پذیرایی بابا اومده بود. بهش سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه تا به مامان کمک کنم.
برگ کاهویی از ظرف سالاد برداشتم
-مامان کمک نمیخوای؟
-چرا مامان جان میزو بچین
چشمی گفتمو میزو چیدم و بابارو صدا کردم تا بیاد برای شام
بعد از خوردن شام مسواک زدمو گرفتم خوابیدم.فردا صبح باید میرفتم مدرسه…
صبح با صدای بابا از خواب بیدار شدم. چون خوابم خیلی سنگینه ساعت کارساز نیست
چند دقیقه به همون حالت رو تختم نشستم که صدای اذانو شنیدم بعد از چند ثانیه بلند شدم رفتم دستشویی.