نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان چیک چیک عشق

chik-chik

محکم سر جام ایستادم که از خطر له شدن زیر دست و پای این جمعیت منتظر به ورود در امان بمونم! با بسته شدن در و حرکت دوباره ی مترو فکر کردم حالا خوبه با این حجم مسافر و این هوای سنگین یهو وسط تونل بایستیم!
از فکرشم وحشت داشتم، نفسم رو دادم بیرون و سرم رو گرم نگاه کردن به زن فروشنده ای کردم که داشت تبلیغ سرویس های بدلیجاتش رو می کرد.
همیشه این ها رو که می دیدم فکر می کردم چقدر سخته براشون هر روز با این کیسه های سنگین توی مترو خط عوض کنند و دو ساعت در مورد یه انگشتر و این که رنگش نمی ره سخنرانی داشته باشند؛ آخرشم دو تا دختر کم سن و سال احتمالا یه دستبند ارزون قیمت می خرند، همین!
بالاخره از شر این شلوغی راحت شدم و اومدم بیرون، آینه ی کوچیک کنار کیفم رو آوردم بیرون و نگاه سرسری به ریخت و قیافم کردم. خوب بودم هنوز، بالای شالم رو یه کم صاف کردم و موهای تازه کوتاه شدم رو با دست مرتب کردم. آینه رو پرتاب کردم ته کیف و دوباره راه افتادم به سمت بیرون. به آدرس توی دستم نگاهی کردم، شرکت تبلیغات و طراحی بیتا طرح، خودشه!
طبق معمول وقتایی که استرس می گیرم انگشت های دستم رو تند تند شکستم و رفتم تو، طبقه سوم. پشت در چوبی قهوه ای که رسیدم پوفی کردم و با بسم ا… دستم رو گذاشتم روی زنگ.
یه دختر خوشرو و ریزه میزه که می خورد هم سن خودم باشه، شایدم یه کم کمتر، در رو باز کرد.
– سلام.
– سلام عزیزم، بفرمایید داخل. آقای نبوی نیستند رفتند چاپخونه اگر می خواید طرح رو خودشون بزنند باید یه کم صبر کنید.
ماشا.. پشت هم توضیح می داد. همین که نشست رفتم کنار میزش و گفتم:
– ببخشید اما من برای طراحی اومدم.
– بله متوجهم، اما گفتم که آقای نبوی نیستند خانومی.
– منظورم اینه که من برای کار اومدم، از طرف آقای جلیلی.
داشت با بی سیم توی دستش شماره می گرفت. قطع کرد و گفت:
– آهان شما خانوم صمیمی هستین؟
لبخندی زدم و گفتم:
– بله صمیمی هستم، الهام.
– خوشبختم منم میترا محمودی. می تونی منتظر بمونی تا نبوی از چاپخونه بیاد، این روزا کار زیاده و کارمند کم! اینه که این بنده خدا یه تنه همه ی مسئولیت ها رو داره به دوش می کشه.
– درسته، منتظر می مونم.
– زود میاد، بفرمایید.

لینک دانلود ددر ادامه مطالب



دانلود رمان

رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه