نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

نام رمان : دوباره عشق

نویسنده : فاطمه صالحی

                                   

سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

شقایق خانم زده بیرون

 به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

باور نمی کنی ؟

آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟

خوبم مثل همیشه تو چطور؟ دانشگاه چه خبر؟

منم خوبم . دانشگاه هم امن و امان ، چی شده زدی بیرون؟

با شیطنت انگشت سبابه دست راستم را بالا گرفتم و گفتم : اجازه گرفتم

علی زد زیر خنده و گفت:

این دکتر احمدی هم عقلش پاره سنگ بر میداره ،توی این برف و هوای سرد گذاشته تو بیای بیرون؟

چشم غره ای بهش رفتم و با اخم گفتم : علی خواهش می کنم تو دیگه شروع نکن

علی دو دستش را بالا برد و گفت : خوب تسلیم من فقط می ترسم سرما بخوری .

تو نمی خواد نگران من باشی . من رفتنی هستم چه سرما بخورم چه نخورم.

علی اخم کرد و گفت : این حرف رو نزن من همین یک شقایق خانم رو که بیشتر ندارم . نه تو رو خدا داشته باش،اول من را دفن کن بعد به فکر یکی دیگه باش.

علی حالتی جدی به خود داد و گفت : از شوخی گذشته پاشو بریم داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری . از روی نیمکت برخاستیم دستم را دور بازوی علی حلقه کردم و باهم وارد بخش شدیم. علی پسرعموی من بود زیبائی چندانی نداشت ، دارای قامتی بلند و اندامی نحیف و صورتی کشیده و استخوانی ،با چشمانی قهوه ای تیره و با ابروانی سیاه و پرپشت و پوستی سبزه و موهائی کاملا فر و حالت دار. ولی در عوض با شخصیت و مودب بود خون گرم و دوست داشتنی . توی یک دانشگاه درس می خواندیم منتهی علی دو سال جلوتر از من بود و در رشته ی کامپیوتر تحصیل می کرد و من در رشته ی نقشه کشی ساختمان . از همان دوران کودکی به هم علاقه داشتیم و حالا این علاقه چند برابر شده بود. با توجه به بیماری ام خانواده عمو هادی با ازدواج ما دونفر مخالف بودند هرچند من خودم قربانی یک ازدواج فامیلی بودم . بیست و یکسال پیش در یک خانواده از قشر متوسط جامعه به دنیا آمده بودم. که بر اثر ازدواج فامیلی پدر و مادرم از بدو تولد با عارضه ی قلبی شدم و به قول مادر لای پنبه بزرگ شدم . ولی حالا بیماری ام قابل کنترل نبود و فقط عمل پیوند قلب من را از مرگ حتمی نجات می داد.

یک ماهی می شد که بیماری ام حاد شده بود و از رفتن به دانشگاه بازماندم . آن روز علی تا نزدیک های ساعت ملاقات کنارم بود . و بعد به بهانه ی دانشگاه از بیمارستان رفت می دانستم که فقط بهانه می آورد چون از روبه رو شدن با پدر ابا داشت علی تازه رفته بود که دکتر احمدی پزشک معالجم وارد اتاق شد . دکتر خیلی شوخ و با روحیه بود و همیشه لبخند به لب داشت . سلام کردم و با همان لحن شیرین و مهربانش گفت:

سلام خانم مهندس ما چطورند؟

خوبم دکتر از دیروز بهترم

دکتر پرونده ام را از جلو تخت برداشت و کنارم ایستاد و گفت:

برای معاینه آماده ای ؟

بله دکتر فقط زود مرخصم کنید

دکتر اخمی کرد و گفت: عجله نکن دختر خوب ، حالاحالاها میهمان ما هستی .

خواهش می کنم دکتر باید به دانشگاه بروم یک ماه که کلاسهایم را تعطیل کردم .

دکتر در حال معاینه گفت : فعلا امکان نداره باید یک مرخصی یکساله بگیری تا حالت کاملا خوب بشه .

سه سال تمام در لیست انتظار قلبم بودم ولی فایده ای نداشت گوئی هیچ قلبی برای تپیدن در سینه من نبود . و انگار قلب هم در این روزگار مانند کالا فروشی بود. هر که پول بیشتری می داد زنده می موند. موقعی هم که خانواده اهدا کننده خیرخواهانه و بدون پول رضایت می دادند گروه خونی و آزمایش های دیگر به من نمی خورد .

دلم برای پدر می سوخت به هرجائی سر می زد به بیمارستان ها و انجمن های اهداءاعضاءولی فایده نداشت . تا از جائی باخبر می شد شخصی دچار مرگ مغزی شده به سرعت می رفت و با خانواده مصدوم صحبت می کرد ولی انگار هیچ قلبی برای تپیدن در سینه دختر دردانه اش نبود. دکتر بعد از معاینه ام رفت و یک ساعت بعد وقت ملاقات شروع شد. پدرم علیرغم دست تنگش همیشه سعی داشت از بهترین بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان برایم یک اتاق خصوصی می گرفت هرچند هزینه اش گزاف بود پدرم وکیل پایه یک دادگستری بود. درآمد بالائی داشت ولی همه درآمدش صرف بیماری و مخارج بیمارستان من می شد. (کم کم به اصل داستان نزدیک می شیم)

مدتی نگذشت که مادرم با دستی پر وارد اتاق شد یک دستش شیرینی و گل بود و در دست دیگرش بوم نقاشی . سلام کردم با خوشروئی جوابم را داد . بوم را روی سه پایه قرارداد و سبد گل را روی میز کنار تختم گذاشت. جلو آمد بوسه ای بر گونه ام نواخت و گفت:

حالت چطوره دخترم؟

خوبم مامان ،پدر کجاست؟

مادر حعبه شیرینی را باز کرد و جلویم گرفت و گفت:

نگران نباش با هم بودیم سوپروایزر بخش کارش داشت رفت دفترش

خبری شده مامان ؟

مامان لبخند کمرنگی زد و گفت : نمی دونم باید صبر کنیم تا پدرت بیاد

چند دقیقه بعد پدر وارد اتاق شد . لبخند رضایتی بر لب داشت که چهره مهربان و دلسوزش را چند برابر زیباتر ساخته بود. به سمتم آمد و طبق معمول بوسه ای بر پیشانیم نواخت و جویای حالم شد و بعد روبه مادر کرد و گفت:

خانم شما بمانی کنار شقایق . من باید برم بیمارستان دی یک مورد مغزی پیدا شده که همه مواردش مطابق شقایقه . اگر خدا بخواهد مشکلمان حل می شده

پدرم خیلی زود رفت . مادر دست رو به بالا کرد و شکر خدا را گفت و بعد رو به من کرد و گفت :

ببین دخترم خدا چقدر بزرگه مارو فراموش نکرده

ناامیدانه گفتم:

خدا که خیلی بزرگه ولی مامان بی خودی ذوق نکن تا حالا از این قلب ها زیاد شده .

مادر اخم قشنگی کرد و گفت: نا امید نباش دخترم من دلم روشنه فقط کمی صبر داشته باش .

هروقت یک اهدا کننده پیدا می شد پدر و مادرم کلی امیدوار میشدند ولی طولی نمی کشید که دست از پا درازتر بر می گشتند این وسط فقط من بی چاره بودم که با کلی اضطراب و دلنگرانی می جنگیدم . پایان ساعت ملاقات رسید و خبری از پدر نشد. مادرم عزم رفتن کرد و با دلخوری گفتم:

مامان می خواهی بروی ؟پدر که گفت پیش من بمانی

می دونم دخترم ولی شایان تنهاست . پدر صلواتی رفته برف بازی حسابی سرما خورده . من باید برگردم خانه . نگران نباش پدرت هرجا باشه دیگه بر می گرده

مادر رفت و باز تنها شدم . مدتی نگذشته بود که پدر با چهره ای غمگین وارد شد بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:

شقایق عزیزم نشد .

حدس زدم بارها از این اتفاقها افتاده بود ، ناامیدانه گفتم آخه چرا؟

پدر چنگی میان موهای سفیدش کشید و گفت :

خانواده اش هنوز قبول نکرده اند که دخترشان مرگ مغزی شده ،برادرش به هیچ وجه قبول نمی کنه که اعضای بدن خواهرش رو اهدا کنه

بغضی سنگین راه گلوم رو بست و با آهنگی گرفته گفتم:

فایده نداره پدر اگرم راضی می شد حتما مبلغ زیادی می خواستند .

نه دخترم خیلی پولدار هستند . کاش راضی می شدند . هیچ آرزوئی جز سلامتی تو ندارم و

سرم را به سینه پدر چسباندم و اشک ریختم . رنج و عذای وجدان را به خوبی در چهره پدر می دیدم . پدر هنوز پنجاه سال بیشتر نداشت ولی تمام موهای سرش سفید شده بود و چهره اش شکسته شده بود . با ورود دکتر احمدی به اتاق از پدر جدا شدم . دکتر با پدرم دست داد و در حین حال و احوال گفت :

خوب آقای کیانی رفتی بیمارستان دی ؟

پدرم آهی کشید و گفت :

بله دکتر متاسفانه رضایت ندادند . هنوز قبول نکردند که مرگ مغزی شده .

 دکتر احمدی لبخندی زد و گفت :

نگران نباشید من فردا می روم و با خانواده معینی صحبت می کنم امیدوارم بتوانم رضایتشان را جلب کنم . ]پدر با ناامیدی گفت: دکتر فایده ای ندارد برادرش مرد لج بازی غیر ممکن راضی بشه دکتر با لبخندی گفت :آقای کیانی انقدر زود درباره دیگران قضاوت نکنید

صبح روز بعد آزمایش اکو داشتم . دردی در سینه ام پیچیده بود و امانم را بریده بود و لحظه ای آرامم نمی گذاشت و امر تنفس را برایم مشکل ساخته بود . بازهم ماسک اکسیژن و صدای گوشخراش کپسول دو دستگاه اکسیژن توی اتاق پیچید تنها چیزی که آرامم می کرد نقاشی بود. قلم مو را به دست گرفتم روی تخت نشستم و مشغول نقاشی شدم . خیلی وقته که به دکتر احمدی قول یک نقاشی را داده ام و این منظره برفی و درختان پوشیده از برف بیمارستان بهترین سوژه بود. وقتی نقاشی می کردم زمان و مکان را فراموش می کردم . ساعت دو بعدازظهر بود که تابلو به آخر رسید و در حال اشکال گیری بودم که دکتر احمدی با مردی جوان و شیک پوش وارد اتاقم شدند. دکتر لبخند زنان به تختم نزدیک شد و گفت:

خوب شقایق خانم چطوره؟

سلام کردم و گفتم :خوبم دکتر فقط سینه ام از درد می سوزد و نمی توانم راحت نفس بکشم.

دکتر با صدای بلند خندید و گفت: پس چرا می گوئی خوبم؟

اشاره ای به مرد جوان همراهش کرد و گفت: ایشان آقای خسرو معینی یکی از دوستان بنده هستند.

نگاهی به مرد جوان انداختم که با غرور خاصی وراندازم کرد. ماسکم را از روی صورت کنار زدم و به آرامی سلام کردم . او در جوابم با غرور خاصی لبخند زد و سلام کرد. نگاهم در نگاه مرد جوان گره خورد جذاب بود و زیبا ولی نگاهش عجیب بود و به طرز وقیحی نگاهم می کرد. نمی دانم چرا از نگاهش ترسیدم . با دیدن او دلشوره غریبی بر وجودم حاکم شد . بی خبر از همه جا که تمام آینده ام در دستان این مرد هست. چند دقیقه بعد از رفتن دکتر پدر با خوشحالی وارد اتاق شد و با شور خاصی تمام چهره ام را بوسه باران کرد و گفت: شقایق عزیزم تمام شد رضایت داد فردا صبح عمل انجام می شود.

در باورم نمی گنجید احساس کردم خواب می بینم با ناباوری گفتم: چی ؟ واقعا رضایت دادند؟

بله دخترم دیدی خدا ما رو فراموش نکرده

از خوشحالی گریه ام گرفت ولی نه ،یک حال عجیبی داشتم . هم خوشحال بودم و هم نگران . به پدر نگاه کردم تردید و شک را در نگاه پدر دیدم . برای لحظه ای آرام شدم . لبخندی که به لب داشتم محو شد و با نگرانی گفتم: پول می خواهند؟

پدر لبخند تلخی زد و گفت:نه دخترم حرف پول نیست فقط یک شرط گذاشته

دلم هری ریخت با صدای لرزان و بلند گفتم:چه شرطی ؟ کی شرط گذاشته؟

پدر بی مقدمه گفت:مردی را که همراه دکتر بود دیدی؟

بله آقای معینی ؟

پدر آه بلندی کشید و گفت :آقای معینی برادر آن دختر جوانی است که می خواهد قلبش را به تو بدهند . به شرطی راضی شد که تو بعد از عمل همسرش بشوی

” همسرش بشوی” این جمله بارها در گوشم صداد داد با ناباوری گفتم: چی من با او ازدواج کنم؟چه مسخره!دنیا دور سرم چرخید . با بغض گفتم:- نه پدر من حاضرم بمیرم ولی با مردی که هیچ نمی شناسمش ازدواج نکنم . پدر من علی را می خواهم ،چطوری می توانم با آن مرد ازدواج کنم؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : حسرت

نویسنده : رقیه مستمع

 

همگی این مثل قدیمی را بارها شنیدیم که: “جوانی کجایی که یادت بخیر” ولی من هر وقت به یاد جوانی هام میافتم تنم به لرزه در میآید و اعصابم بهم میریزه.

چه جوانی!

که یاد آوری آن باعث تجدید خاطرات تلخی میشه ….

 سیزده سالم بود که خودم را به عنوان یک زن شناختم.

سیزده همانطور که همه گفته اند نحس است نحس… مادرم تا آن زمان زن خیلی خوبی بود ولی افکار قدیمی رهاش نمیکرد وقتی فهمید بالغ شدم حسابی کتکم زد.

من هم کتک خوردم ولی به چه گناهی نمیدانم!

به گناه بزرگ شدن سینه هام سال قبل کتک خورده بودم و فاجعه ای که رخ داده بود مسبب کتک امسال شد.

به هر حال بزرگ شده بودم.

دوم راهنمایی را تمام کرده بودم و مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم قد کشیده و جولان میدادم.

البته دور از چشم پدر و مادرم.

 بعضی از شبها وقتی توی رختخواب میخوابیدم صدای پچ پچ مادرم را میشنیدم که به پدرم میگفت: گیتی بزرگ شده باید شوهرش

بدهیم ماندن اون توی خونه بجز درد سر چیز دیگه ای برای ما نداره و پدر بیچاره ام در مقابل منطق مادر کم می آورد و میگفت:

زن نمیشه دوره افتاد و برای دختر سیزده ساله مون جار بزنیم شوهر لازم داریم صبر کن اون هم خدایی داره و انشالله به زودی

یکی پیدا میشه نگران نباش و مادرم عصبانی و برافروخته میشد و میگفت: دختر به این سن آفت زندگی است و ممکنه هزار

بدبختی پیش بیاد، باید بره سر بختش از ما دور بشه ما نمیتوانیم.

به اینجا که میرسید پدرم خوابش میرد و مادر ناچار به سکوت میشد.

در عالم بچگی به خودم میگفتم چرا نمیتوانند من را نگهدارند؟

مگه من چه اشکالی دارم؟

مگه من چه خطایی کردم؟ یا ممکنه بکنم؟

مادرم روزها مراقبم بود و نمیگذاشت با کسی ارتباط داشته باشم.

 دلم لک میزد تا با دخترهای همسایه که سالها با هم دوست بودیم بازی کنم. مادر همه چیز را قدغن کرده بود.

تابستان بود من باید در کارهای خانه به او کمک میکردم و خانه داری یاد میگرفتم.

صدای خنده دختربچه های هم سنم حسرت رفت و آمد با آنها را در دلم تازه میکرد ولی فایده ای نداشت.

دل مادر نرم نمیشد که نمیشد.

روز به روز بزرگتر میشدم انگار عجله داشتم دیگه مثل بچه ها دیده نمیشدم.

پسرهای محله با این که مادرم همیشه همراهم بود دنبالم بودند.

دلم میخواست بایستم و با آنها حرف بزنم و بخندم اما مادرم که متوجه همه چیز بود، نیشگونی از دستم میگرفت که جیغم به هوا میرفت و به دنبال آن تو سری بود که حواله سرم میشد.

پسرهای محله دلشان به حالم میسوخت.

مادرم از اینکه من را با خودش بیرون ببرد متنفر بود.

دیگه حتی برای در باز کردن هم من را نمی فرستاد.

در خانه زندانی بودم.

مادرم بعد از نماز پای سجاده می نشست و دعا میکرد خدایا شر این دختر را از سرم کم کن.

از دعای مادرم تعجب میکردم و بدم میآمد.

آخه من چه گناهی کرده بودم؟

 روزهای نوجوانی من با آه و ناله مادرم به شب میرسید و دوباره روز از نو روزی از نو.

در یکی از همین روزهای تکراری و نفرت انگیز بود که در خانه ای ما به صدا درآمد و زنی با چادر مشکی که صورتش را محکم پوشانده بود همراه مرد میانسالی وارد خانه شدند.

مادرم وقتی زن نیتش را در گوشی گفت؛ لبخندی زد و به آنها تعارف کرد تا داخل اتاق شوند.

من روی پله ها نشسته بودم مادرم با تشر گفت: پاشو لباست را عوض کن چادرهم سرت کن بیا کارت دارم.

زن و مرد داخل اتاق شدند من هم به دستور مادرم لیاس عوض کردم و با چادر سفیدی بیرون در منتظر مادرم شدم تا اجازه بدهد وارد اتاق بشوم.

 صدای خنده مادر پیچیده بود من از اینکه میدیدم مادرم خوشحاله و میخندد راضی بودم از مهمانهایی که داشتیم خوشحال بود.

مادر صدام کرد و من با لوندی وارد اتاق شدم مرد سرش را بلند کرد و نگاه تندی به من انداخت بعد به زن نگاه کرد حس کردم زن از من خوشش نیامده ولی نگاه مرد تنم را گرم کرد و حس خوشی به من داد.

کنار مادرم نشستم.

مادر گفت: نه اینکه دخترم باشه میگم دختر خیلی خوبیه همه کارهای خانه را بلده از آشپزی گرفته تا رفت و روب.

زن نگاهی خریدارانه به من کرد و گفت: بچه دار بشه ما از اون چیزی نمیخواهیم.

مادرم گفت: خدا به دور توی فامیل ما یک دونه هم عقیم نیست!

چه زن چه مرد!

زن گفت: به هر حال من گفتم بعدا گله و شکایتی نباشه.

مادرم خنده ای کرد و گفت: شما خیالت راحت باشه.

زن خیلی بیتاب بود و میخواست بحث را تمام کنه مادرم از من خواست تا از اتاق بیرون بروم.

 من هم از نگاه زن بدم آمده بود و ناراحت از خدا خواسته فورا” از اتاق بیرون رفتم و توی حیاط روی پله ها نشستم.

صدای زن و مرد بلند میشد ولی مفهوم نبود.

روی پشت بام پسر همسایه داشت کفتر بازی میکرد و گاها” زیر چشمی نگاهم میکرد.

یک حس درونی و ناخودآگاه باعث شد چادرم را از سرم انداختم و موهای سیاهم را روی شانه هام پریشان کردم.

پسر همسایه که تا آن موقع زیر چشمی نگاه میکرد برگشت و مات و حسرت زده نگاهم کرد.

از این که نگاهم میکردم خوشم آمد و بی اختیار پاهام را دراز کردم تا بلندتر دیده بشوم.

پسر همسایه با حسرت بیشتری نگاه میکرد من هم خوشم می آمد.

صدای در؛ حال و هوای ما را عوض کرد.

چادرم را سر کردم مادرم از اتاق فریاد زد: برو در را باز کن.

پشت در پدرم بود.

با موتور گازی وارد حیاط شد. خودش را مرتب کرد و به اتاق رفت.

 با زن و مرد احوالپرسی کرد و نشست.

من هم پشت در نشستم.

مادرم برای او چایی ریخت.

پدر از مرد پرسید: شما خواستگار دخترم هستید؟

 مرد گفت: اگر به غلامی بپذیرید بله.

پدر رو به زن گفت: همشیره برادرتون چند ساله است؟

زن عصبانی گفت: برادرم نیست!

شوهرمه چهل سال بیشتر نداره!

پدر عصبانی شد و گفت: مرد حسابی تو زن داری آمدی سراغ دختر نابالغ من؟

مادرم پا در میانی کرد و گفت: نه بابا به سن بلوغ رسیده.

پدرعصبانی رو به مادر گفت: شما حرف نزن خودم خوب میدانم چی میگم.

مرد حرفی نزد.

زن با غرور و تکبر گفت: ما چند ساله ازدواج کردیم بچه دار نمیشویم من خودم پیش قدم شدم تا برای شوهرم زن بگیرم بچه دار بشود.

پدر برافروخته گفت: شما بی جا کردی شکر خوردی جلو افتادی.

مرد گفت: حرمت مهمان نگه نمیداری ولی من مهمان بدی نیستم حرمت شما را نمی شکنم!!

پاشو خانم بریم.

 زن چادرش را جمع و جور کرد و جلوتر از همه از اتاق بیرون آمد.

وقتی زن از کنارم رد میشد گفت: فکر کرده دخترش تحفه است!

مادرم میخواست دلجویی کند ولی با چشم غره ای که پدرم کرد منصرف شد.

برای اولین بار پدر را اینطور عصبانی میدیدم.

به محض اینکه زن و مرد از در بیرون رفتند پدر سیلی به گوش مادرم زد و گفت: اگر نمیشناختمت فکر میکردم زن بابای این بچه هستی.

مادر اشکش را پاک کرد و گفت: مگه چی کار کردم؟

پدر گفت: هنوز نفهمیدی چی کار کردی؟

دختر سیزده ساله ام را میخواستی فدای افکار احمقانه ات کنی.

مرتیکه پدر سوخته بالای چهل سال آمده سراغ دختر نابالغ سیزده ساله ام.

مادر گفت: نابالغ چیه توی دهنت افتاده اون بالغ شده!

پدر پوز خندی زد و گفت: وقتی بهت میگم نمیفهمی باور نمیکنی.

این دختر یک بچه است بلوغ فقط اون چیزهایی نیست که تو فکر میکنی.

دهنم را باز نکن روی بچه باز میشه.

حس کردم جای من نیست به بهانه آب خوردن به آشپزخانه رفتم.

مادرم ملایم گفت: مخالفی بگو مخالفم چرا کتک کاری میکنی.

این حرف مادر برایم خیلی آشنا بود هر وقت دعواشون میشد مادر اینطوری پدر را رام میکرد.

پدر در جواب مادر گفت: من دخترم را به مرد چهل ساله که جای پدر بزرگ بچه ام است نمیدهم این را توی گوشت فرو کن.

مادر در حالی که داخل اتاق میشد گفت: مرد چهل ساله خونه دار از جوان یک لا قبا بهتره!

دیگه چیزی از حرفهای آنها نمیشنیدم…..

 پشت بام را نگاه کردم از پسر همسایه خبری نبود.

آن شب پدر و مادر بهم پشت کردند و خوابیدند.

تا چند روز، مادر با من و پدر قهر بود و زیاد حرف نمیزد.

کینه مادر را نسبت به سیلی که خورده بود را حس میکردم اما نمیدانستم چرا پدرم کتکش زد!

حسی به من میگفت پدرم اشتباه نمیکند.

هر روز بیشتر دلم میخواست با دیگران رفت و آمد کنم و به هر بهانه ای از خونه بیرون بروم اما مادر خیلی بداخلاقی میکرد و اجازه نمیداد.

این تابستان لعنتی هم تمام نمیشد.

تنها دلخوشیم پسر همسایه بود که بعد از ظهر ها از پشت بام نگاهم میکرد و با نگاهش حرف میزد.

موقع مدرسه ها از صبح تا بعد از ظهر خونه نبودم و میتوانستم با دوستهایم ارتباط داشته باشم و از این تنهایی بیرون بیایم.

اواخر مرداد بود که مادر با پدر آشتی کرد.

مادر از این آشتی استفاده کرد و گفت: نمیخواهم گیتی مدرسه بره!

پدر ناراحت شد و گفت: آخه چرا؟

اون امسال میره سال سوم راهنمایی اگر خدا بخواهد دبیرستان هم میره.

مادر عصبی گفت: بره مدرسه روش بیشتر باز بشه همین الان هم نمیشه کنترلش کرد!

تو از رفتن به دبیرستان حرف میزنی؟

 پدر گفت: من جایی که کار میکنم چند تا دختر جوان دیپلمه کار میکنند چقدر با وقار و خانم هستند و خوب پول درمیاورند.

چرا دختر من یکی از آنها نشه؟

 مادر این بار عصبانی گفت: پس تو به جای کار کردن به دخترهای جوان توجه میکنی!

چشمم روشن!

پدر سری تکان داد و گفت: واقعا که!!

اونها جای بچه من هستند.

مادر گفت: هیچ کس نمیتواند جای بچه تو باشه.

گیتی هم امسال دیگه مدرسه نمیره.

 پدر کمی نرم تر شد و گفت: لااقل اجازه بده سوم را تمام کنه دبیرستان نفرست.

مادر نگاهی به من و پدر انداخت و گفت: اگر خواستگار خوب داشته باشه باید درس را ول کنه به این شرط اجازه میدهم.

پدر ناچار قبول کرد و گفت: به شرطی که مرد زن دار نباشه!!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: http://www.mehrpatogh.ir/

نام رمان : آهنگ دیدار

نویسنده : صدیقه احمدی

ونوس با دلواپسی به کامیار گفت :اگه پدرت منو نپسندید من دیوونه میشم.
کامیار به چشمان کمرنگ او که مژه های یکدست سیاه آنها را احاطه کرده بود نگاه عمیق و مهربانی دوخت و گفت:حتی اگه پدرم مشکل پسند ترین آدم روی دنیا باشه هیچ ایرادی نمیتونه بتو بگیره.تو خوشگل ترین دختر دنیایی.
-آخه فقط خوشگلی که مهم نیست.
درسخون و زرنگ هم هستی مهربان خنده رو روشنفکر تک فرزند و خونواده دار تو همه معیارهای ذهن بابارو داری.
ونوس هنوز دلواپس و نگران بود با دلهره پرسید:حالا اومدیم و بابات منو قبول نکرد تو از من میگذری؟
-معلومه که نه نگران نباش عزیزم!من اینقدر تعریفت رو پیش خونواده م کرده ام که دیدگاهشون مثبت مثبته به علاوه اونها روشنفکرن ممکنه عیب و ایرادی بگیرن ولی عاقبت حق انتخاب و تصمیم گیری رو به من میدن.
دل ونوس همچنان گرفته بود گفت:همه ش بخاطر عشق واسه اینکه نمیتونم از سر اولین عشقم بگذرم.
-منم همینطور عزیزم.ما با هم عهد بسته ایم که با کمک هم همه موانع و مشکلات رو از سر راهمون برداریم مطمئن باش پیروزیم.
ونوس آدرس مطب پدر کامیار را یادداشت کرد که ساعت ۶ بعدازظهر به حضور پدر شوهر آینده اش برسد و برای اولین بار به او معرفی شود اما همینکه از کامیار دور شد دلهره و اضطراب به حلقومش رسید و دریافت که بتنهایی از عهده چنین ملاقاتی بر نمی آید به کامیار تلفن کرد و گفت:کامی جون!من نمیتونم.
-چی رو نمیتونی؟
-من تنها نمیتونم برم پیش بابات تو هم باید باشی ساعت یه ربع به ۶ زیر تابلوی مطب منتظرتم.
-باشه عزیزم ولی اگه تنها میرفتی بهتر بود بابا چشمش به من بیفته خودمونی میشه و میزنه به شوخی و طعنه پلکه ناراحت نشی ها.
-من منتظرتم.
زمستان سخت انگار تمام شدنی نبود.غم برف و اشک باران دلهای عاشق را زیر و رو میکرد.ونوس یکی از هزاران عاشقی بود که نگرانی در عشق به جان و روحش چنگ می انداخت و رشته های امیدش را پاره میکرد.در حالیکه برفها را با چکمه های چرمی اش به این طرف و آنطرف هل میداد منتظر کامیار لحظه ها را میشمرد.اوایل با او در درس و نمره گرفتن رقیب سرسختی بود و چشم دیدنش را نداشت.اما از آنجایی که هر دو دانشجوی فعال و ممتاز کلاس بودند بقیه دانشجویان از سر حسادت با آنها دوست نمیشدند و آن دو بناچار برای رد و بدل کردن جزوه و برنامه درسی رابطه شان را آغاز کردند سپس ساعتها پای تلفن فقط درباره درس و کتاب و استادهایشان حرف میزدند و بعد از یکسال آشنایی در کوچه و پس کوچه ها بدور از نگاههای فضول همکلاسیها چشمان کنجکاو والدینشان با هم ملاقات میکردند و حالا بعد از دو سال دوستی کامیار تصمیم گرفته بود ونوس را به خانواده اش معرفی کند اول به پدرش که اگر او هیچ ایرادی نمیگرفت بقیه اهل خانواده نمیتوانستند حرفی بزنند.
چشم ونوس از روی تابلوی طبابت پدر کامیار برداشته نمیشد و تا وقتی که او از راه رسید هزار بار خوانده بود:کامیاب خسروی فوق تخصص مسمومیتهای دارویی.و هر بار از شباهت اسمی پدر و پسر خنده اش گرفته بود.با وجود این هنوز اضطراب دست از جان و روحش برنداشته بود.به طوریکه وقتی کامیار را دید.انگار مسبب تمام گرفتاریهایش را دیده باشد یقه پیراهن او را در دستش فشرد و گفت:از شدت دلشوره حالت تهوع دارم.
کامیار دستش را روی شانه او گذاشت و دلداریش داد تا کمی آرام شود.انگار بی فایده بود.لیوان آب قندی به خوردش داد و هیچ توفیقی به حال خراب ونوس نکرد بناچار بی توجه به بیماران سالن انتظار وارد اتاق پدرش شد و ونوس هم پشت سرش دختر بیچاره زیر لب زمزمه کرد:بسم الله الرحمن الرحیم.و سعی کرد بر اعصابش مسلط شود و خونسرد بنماید تلاش کرد که لبخندش ساختگی و مصنوعی نباشد خوب آرایش کرده بود و سنگین و باوقار لباس پوشیده بود ادکلنش جدید بود و گفتگو با آدمهای مهم را از خیلی وقت پیش تمرین کرده بود با وجود همه این کارها اعتماد به نفس کافی نداشت و دست و پایش بشدت میلرزید.
به محض اینکه چشم پدر کامیار به ونوس افتاد با نگاهی خیره و دهانی باز بر جای میخکوب شد.بند دل ونوس پاره شد،سر و وضع خودش را بررسی کرد،همه چیز رو به راه بود.فکر کرد خیلی زننده آرایش کرده است،دوستش گفته بود که بدون آرایش به حضور یک دکتر مومن و قدیمی برود،اما او گوش نکرده بود،نمی خواست زیبایی اش نقص داشته باشد.فوری روسری اش را جلو کشید و به بهانه ی گزیدن لبش،رژلبش را خورد.کامیار هول شده بود و دلیل تعجب و بهت زدگی پدرش را نمی فهمید.او هم مثل ونوس دچار دلشوره شد و انتظار یک واقعه ی تلخ را به ذهنش راه داد،واقه ای که اصلا نمی توانست بپذیرد،یعنی جدایی از ونوس.نه این غیر ممکن بود.به طرف پدرش رفت و پرسید:”بابا جان!حالتون خوبه؟”
دکتر تکانی خورد و با لحن شگفت انگیز کشداری گفت:”خدای من!چطور شما پیر نشدین؟”
ونوس و کامیار هر دو نفس راحتی کشیدند و لبخند زدند.کامیار گفت:”بابا عوضی گرفتین؟”
دکتر یه قدم به طرف او برداشت و گفت:”نه عوضی نگرفتم،حتی اسمشونو هم خوب یادمه،نسا پوریاوری.”وتکرار کرد:”بله نسا پوریاوری.”
ونوس دستپاچه شد.آب سردی روی سرش ریختند و افکار ناجور و خجالت اوری به مغزش هجوم آورد.کامیار گفت:”تقصیره منه که معرفی نکردم.ایشون ونوس آتش افزون.”وبا خوشحالی از اینکه پدرش خانواده ونوس را می شناسد،گفت:”نسا پوریاوری اسم مادر ونوسه.لابد مادر و دختر خیلی به هم شباهت دارن.”
دکتر از پسرش پرسید:”مگه تو مادرشو ندیدی؟”
کامیار با افتخار گفت:”نه بابا جان!اول شما مقدم بودین،بی اجازه و بدون تایید شما نباید به خانواده ی ونوس معرفی شدم.”
ونوس دیگر دلی در دلش نمانده بود،فکر می کرد که اگر روزگاری مادرش با پدر کامیار سر و سری داشته است حالا با چه رویی می توانست خودش را اصیل زاده جلوه بدهد؟دکتر برای اطمینان پرسید:”اسم مادرت نسا پوریاوریه دختر جان؟”
ونوس با شنیدن لحن مهربان او انرژی کمی یافت و گفت:”بله آقای دکتر.اما ممکنه بپرسم جنابعالی مادر منو از کجا می شناسین؟مریضتون بودن؟”
“نه!”
دکتر اسم مادربزرگ،پدر،برادر و همه فامیل ونوس را به زبان آورد و ونوس همه را تایید کرد و گفت که هیچ کدام در قید حیات نیستند و او از لطف خدا فقط یک مادر دارد و یک مادر.عرق شرم را با سر آستین از روی پیشانی و گونه هایش پاک کرد و دوباره پرسید:”نفرمودین خونواده ی منو از کجا می شناسین؟”
کامیار دست ونوس را گرفت و او را روی صندلی نشاند و به چشمانش نگاه آرامبخشی انداخت.هر وقت به چشمان این دختر معصوم نگاه می کرد،انگار که برای اولین بار چنین چشمان زیبا و با شکوهی می بیند.به او زل زد و گفت :”ونوس!باور کن که به الهام دلت ایمان آوردم.”
“دیدی بیخودی دلشوره نداشتم؟”
“خیرا ایشالا!خوشبختانه بابا خونوادتو می شناسه و لازم نیست شجره نامه تو در بیاره.”
دکتر خسروانی بی خیال مریض های اتاق انتظار گفت:”وقتی تو بیمارستان ابن سینا کار می کردم،ساعت یازده شب بهم زنگ زدن که یه بیمار اورژانسی دارم،رفتم بیمارستان و دیدم یه زن زیبایی خودکشی کرده،صورت جذابش از لا به لای انبوه موهای مشکی اش مثل ماه تو آسمون تاریک رنگ باخته بود.دو تا مرد که یکی خوش هیکل و قد بلند بود و یکی کوتاه و چاق و خپل به طرف من آمدن و خواهش تمنا می کردن که به هر قیمتی شده جون زن رو نجات بدم.جالب این جا بود که هر دو اقرار می کردن شوهرش هستن….”
دکتر خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:”مرد دو زنه دیده بودم ولی زن دو شوهره برام جالب بود.بهشون گفتم تا اطلاع ثانوی شماها بازداشتین باید علت خودکشی معلوم بشه.مرد قد کوتاهه یه دفترچه خاطرات به من داد و گفت که همه چی رو با دست خودش این تو نوشته.خلاصه معده زن رو شستشو دادیم،بردیمش ای سی یو و من با دفترچه رفتم خونه که استراحت کنم.روز بعد بهم تلفن کردن که مریض به محض اینکه به هوش اومده از بیمارستان فرار کرده و ما به آدرس و شماره تلفنی که تو پروندش داشتیم مراجعه کردیم ولی اثری ازش ندیدیم.هنوز دفترچه رو دارم،همینجاست،نبردمش خونه که کسی اونو نخونه.به هر حال راز زندگی یه زن همیشه عاشقه.”
ونوس از تمسخر و طعنه های گوناگون دکتر به طرز نفرت انگیزی از مادرش بدش آمد.دکتر دفترچه را به او داد و گفت:”این امانت رو لطفا به صاحبش برگردون.”پشت میزش نشست،زنگ منشی را فشار داد و گفت:”مریض بعدی.”
دو زن و یک کودک وارد شدند.ونوس دریافت که باید برود.با نا امیدی مطلق از یک دیدار بی نتیجه خداحافظی کرد و همینکه پایش را از مطب بیرون گذاشت بغضش ترکید.کامیار بازوی او را گرفت و گفت:”پدرم اهل شوخی و لطیفه گویه.جنبه داشته باش،حالا نظرشو بعدا بهم میگه.”
ونوس در حالی که برف های پیاده رو را زیر چکمه های لژدارش له می کرد،بی گفتن کلامی اشک می ریخت و خرامان خرامان پیش می رفت.کامیار گفت:”اینقدر سخت نگیر،حالا مگه چی شده؟بهت گفتم که خانواده ام به انتخاب من احترام می ذارن.”
ونوس ایستاد،به چشمان عسلی کامیار نگاه سردرگمی انداخت و پرسید:”به من چی؟به من هم احترام می ذارن؟می تونم با عزت و افتخار عروس خانوادت باشم؟”
کامیار با این که مطمئن نبود،گفت:”البته!این چه حرفیه که می زنی؟”ونوس راه رفتن بی مقصدش را آغاز کرد و گفت:”منتظر می مونم که نظر باباتو بشنوم،حالام می خوام تنها برم خونه،پیاده.لطفا کاری به کارم نداشته باش.”
کامیار اطاعت کرد و از او جدا شد.ونوس بی هدف به راه افتاد.نمی توانست حافظه اش را سر و سامان بدهد و آنچه را که دنبالش می گشت پیدا کند،مگر مادرش چند بار عاشق شده بود که دکتر لقب عاشق پیشه را به او داد؟گیج شده بود،اشکش بند نمی آمد،نمی خواست کامیار را به خاطر گذشته مادرش از دست بدهد،دعا می کرد خداوند همه مشکلاتش را یکجا حل کند.دلش می خواست بداند چند دختر بیچاره مثل او عاشق و سر گشته یک پسر پولدار شده اند و باید سدها و موانع زیادی را برای وصل بشکنند؟نگاهی به دفترچه در دستش انداخت و جرات نکرد آن را باز کند،می ترسید نوشته های مادرش قابل تحمل نباشد،می ترسید بعد از خواندن حرف های مادرش از شدت عصبانیت او را به قتل برساند.صدای زنگ موبایلش برای سومین بار بلند شد.ونوس همچنان بی توجه بود اما کامیار از قبل انقدر زنگ زد که او گوشی را برداشت و با لحن تندی گفت:«کامی!گفتم بذار تنها باشم.»
«نگرانتم اخه،کجایی؟»
ونوس دور و برش را نگاه کرد و گفت:«نمیدونم.»
«عزیز دلم هوا تاریکه،سرده،حال تو هم که خوب نیست ممکنه اتفاقی برات بیفته.بگو کجایی که بیام برسونمت خونتون.»
ونوس اشکهایش را پاک کرد و گفت:«مرسی،تاکسی دربست میگیرم.»
کامیار با لحن تسکین دهنده ای گفت:«بهت گفتم که هیچی نمیتونه منو از تو جدا کنه.ونوس، تو تنها دختر دلخواه منی.اینو بفهم.»
«فهمیدنش چه فایده؟تو حتی جلو بابات یه کلمه حرف نزدی.از من دفاع نکردی.گذاشتی بابات منو با خاطراتش ارزیابی کنه.اون هیچی از من ندیده.درباره خودم هیچی نپرسید.تو هم هیچ تلاشی نکردی….مهم نیست.یه تاکسی خالی اومد.بعدا بهت زنگ میزنم.» و مهلت حرف زدن به کامیار نداد.موبایلش را خاموش کرد و به کافی شاپ آن طرف خیابان رفت و مثل معتادان یک چای پررنگ سفارش داد.
دفترچه را همچنان در دستش لوله کرده بود و آن را مثل وردنه ای روی میز زیر دستهایش می غلتاند.به فکرش رسید آن را پاره کند و دور بریزد و حرفی در این باره به مادرش نزند.مادر عاشق پیشه…عاشق پیشه…عاشق پیشه…صدای دکتر آنقدر به مغزش ضربه زد که ناگهان دفترچه را باز کرد و روی دور تند خواند:
دارم فکر میکنم که محبوب من چه وقت با اسب سفید به دیدارم می اید و قلب ساکت و خاموشم را با یک نگاه تصاحب میکند که یک نفر مسلسلوار و بی وقفه به در چوبی اتاقمان مشت و لگد میکوبد.با خود میگویم:«عجب عاشق خشنی!»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

منبع : http://www.mehrpatogh.ir/

نام رمان : جای خالی دستانت

نویسنده : زهره فصل بهار

طبق معمول دیدم کتابخونه ام قاطی پاتی شده با عصبانیت از اتاق بیرون امدم بقیه توی هال نشسته بودن:

ای بابا صد بار گفتم به وسایل من دست نزن …یا اگرم دست می زنی بقیه چیزا رو بهم نریز فرهاد از جاش بلند شد :

بس کن…چقدر مثل این ادمایه وسواسی دنبال یه ایراد تو اتاقت می گردی تا بندازی گردن من بیچاره؟؟

بینم تو بلد نیستی اجازه بگیری؟؟ نمیتونی سر خود کاری نکنی؟؟حالا اگه من جای تو بودم جیفت درومده بود و داد و بیداد راه مینداختی ها!!

حالا نه اینکه تو خیلی مراعات می کنی و اصلا شلوغش نکردی..

بابا میون حرفمون پرید و تقریبا با صدای بلندی گفت :تمومش کنید…بچه که نیستین سر هر چی بهم گیر میدین ای بابا روز به روز اخلاقتون گند تر می ش اخه این چه وضعشه؟؟

طبق معمول طرف فرهاد و گرفت :حالا مگه چی میشه ۲ تا دونه از کتابات رو برداره؟خورده که نمیشه.

مامان ساکت بود ولی عصبی چون از صبح دوباره میگرنش عود کرده بود و کلافه بود از چشماش مشخص بود که حال خوبی نداره فقط نگاهمون می کرد لابد افسوس می خورد که چرا دختر و پسرش هنوز عین بچه های ۳، ۴ ساله رفتار میکنن؟

اینطور دعوا ها توی خونه ما عادی بود بالاخره هر شب باید یکی با اون یکی دعواش می شد.حالا یه شبم که مامان و بابا اروم بودن منو فرهاد بهم پیله کرده بودیم.

مثل همیشه مجبور بودم به خاطر داوری اشتباه بابا به اتاقم برگردم.

گاهی اوقات فکر می کردم که چرا نمی شه حتی یه شب هم شده ما عین یه خانواده دور هم جمع باشیم چرا نمی شه من و فرهاد کمی با هم صمیمی بشیم.کی قراره این مسخره بازی ها تموم بشه…یعنی واقعا بقیه هم همین طوری زندگی می کنن یا فقط ما هستیم که دور از ادمیزادیم؟؟

کلافه بودم به اتاقم اومدم و لحظاتی بعد سر و صدا ها خوابید.مثل هر وقتی که دلم گرفته بود و ناراحت بودم نشستم پای کامپیوتر این کار همیشه ی من بود تنها چیزی که ارومم میکرد رفتن به وبلاگ صدای شب و خوندن مطالبش بود دیگه کم کم داشت ارزوم می شد که نویسنده ی این مطالب رو ببینم.به نظر من این نوشته ها جادوی خاصی داشت که هر قلمی از اون بهرهمند نبود.یه حس صمیمیت خاص با نویسنده داشتم بار ها و بار ها دلم خواسته بود که اون رو بشناسم و باهاش اشنا بشم.

هر وقت هم که قاطی می کردم با خوندن مطالبش ارامش خاصی پیدا می کردم شاید خنده دار باشه ولی یه حس عجیب نسبت به نویسنده ی ناشناس پیدا کرده بودم.

اون شب کسی من رو واسه ی شام صدا نکرد فهمیدم مامان به خاطر سر دردش زود خوابیده و بقیه هم بی خیال من شدن البته منم میل زیادی به غذا نداشتم.

همیشه ارزو می کردم که منم همچنین قلمی داشتم لااقل بتونم حرف دلم رو واسه خودمم که شده بنویسم.من با اینکه دانشجو سال دوم ادبیات بودم ولی قلمی معمولی و ساده داشتم و میدونستم که عاقبت هم هیچ وقت به ارزوم نمی رسم.

از نیمه شب گذشته بود و من صبح ساعت ۸ کلاس داشتم پس علی رغم میل باطنی دست از خوندن کشیدم و برای خواب اماده شدم.

سایه مثل روز های قبل اومد سر کوچه دختر با نمکی بود : چطوری؟ دیر کردی چیه خواب موندی؟

خمیازه ای کشیدم : دیر خوابیدم.

چشمکی زد : بازم نشسته بودی پای نوشته های نویسنده ی ناشناس؟

اره این دیگه برام عادت شده سایه.

زد پشتم : عسل تو از جون این نوشته ها چی می خوای؟ توش دنبال چی می گردی هان؟

گیج و سردرگم جواب دادم : خودمم نمیدونم سایه…خوندن نوشته های این نویسنده ی به قول تو ناشناس برام عادت شده طوری که فکر می کنم سالهاست می شناسمش ولی یه چیزی هست هیچ وقت حتی اسمش هم توی نوشته هاش نیست.

خندید : خوب نباشه…

سکوت کردم چون هر چی هم می گفتم بی فایده بود.سوار ماشین شدیم و تا برسیم سایه یه ریزحرف می زد طوری که کم کم داشتم کلافه می شدم.سایه دختر خیلی خوبی بود و من بعد از ورود به دانشکده باهاش اشنا شده بودم اما گاهی اوقات با پر حرفی کفر منو در می اورد و لی سنگ صبور خوبی بود یه گوش شنوا که از همه جیک و پیک زندگی من خبر داشت و هیچ وقت سرزنشم نمی کرد.درست برام عین یه خواهر خوب بود.من یکی که خواهر نداشتم و از برادر هم شانس نیاورده بودم اون همیشه سرش به کار خودش بود و غیر از دعوا کردن با هم کار دیگه ای نداشتیم.

به خاطر همین هم بودن با سایه برای من نعمت بزرگی بود.سایه یه خواهر بزرگ تر از خودش داشت که ازدواج کرده بود و یه ناپدری که از پدر هم مهربون تر بود ولی سایه نمیتونست باهاش کنار بیاد پدر سایه تقریبا ده سالی بود فوت کرده بود.

۴۵ دقیقه بعد رسیدیم برف باریده بود و همه سپید بود بی اختیار اهی کشیدم نگاهم کرد : وای عسل چقدر مشکوک شدی دختر!

هیچی نگفتم و قدمهام رو تند کردم توی حیاط کسی به چشم نمی خورد و همه رفته بودن داخل ساختمان اخه هوا خیلی سرد بود.

اصلا حال و حوصله کلاس و درس و نداشتم ۷ ، ۸ نفری توی کلاس بودن

کنار بخاری رفتیم ۲ تا دیگه از بچه ها هم بودن ستاره گفت : من نمی فهمم این برف وامونده کی قراره قطع بشه ؟ اون موقع که بچه بودیم و می خواستیم برف بباره از این خبرا ها نبود حالا ببین چه خبره !

راس ۸ کلاس شروع شد نیم ساعتی گذشته بود که یکی از بچه ها تازه وارد کلاس شد اونم سر کلاس استادی که تاخیر داشتن یعنی بی انضباطی محض.به ساعتش نگاهی کرد :اقای رهنمون الان وقت اومدنه ؟

حسابی بهم ریخته بود می شه گفت بهترین شاگردی بود که می شناختمش و طی مدتی که باهاش همکلاس بودم بار اولی بود که میدیدم با تاخیر اومده : معذرت می خوام استاد.

ازش هیچ خوشم نمی اومد و زیاد با هم بحثمون می شد انگار دنبال بهانه بودیم تا به همدیگه گیر بدیم.درسش خیلی خوب بود و ترم پیش شاگرد اول شده بود ادم متفاوتی به نظر می رسید یه جور خاصی برخورد می کرد انگار هیچ کس و هیچ چیز براش اهمیت نداشت.کم نبودن دخترایی که پاپیچش می شدن چون هم خوش قیافه بود و هم اینکه ظاهرا وضع مالی بدی نداشت اما به هیچ کس محل نمیذاشت یه دوستی داشت که همیشه با هم بودن بر عکس اون دوستش خیلی ادم خون گرم و خوش برخوردی بود شوخ بودنش زبانزد همه بود ولی جذبه ای که اون داشت دوستش ازش بی بهره بود.

اسمش احسان بود احسان رهنمون.اونروز انقدر بهم ریخته بود که استاد حسابی قاطی کرد : اقای رهنمون دیر که تشریف اوردین الان هم که حواستون پرته خوب اصلا چرا اومدین ؟

بلند شد : معذرت می خوام استاد…حالم زیاد خوب نیست.

از کلاس بیرون رفت.چند دقیقه بعد که کلاس تموم شد شهاب دوستش اولین نفری بود که از کلاس خارج شد.من اونروز حتی حوصله ی حرف زدن نداشتم.ساعت بعد احسان و شهاب به کلاس برگشتن شهاب هم ناراحت بود گوشه ای نشستن احسان به گوشه ای خیره بود و شهاب داشت یواش یواش باهاش حرف می زد اما احسان انگار از دنیای مادی خارج شده بود سایه زد به پهلویم : چته ؟ چرا تو نخ این دوتایی؟

وا…. نه اینکه خیلی ازشون خوشم میا د! من کجا تو نخ اینام ! میخوام بدونم این دو تا چشونه !

با لودگی خاص خودش گفت : بی خیال بابا به ما چه مربوطه .

استاد بهرورزی استاد زبان بود یه جوان حدودا ۳۰ ساله که من یکی ازش تنفر داشتم و دلم میخواست سر بهسرش نباشه.دکترای زبان داشت و به تازگی از انگلیس برگشته بود از نظر من که یه ادم تازه به دوران رسیده به تمام معنا بود از حرف زدنش لباس پوشیدنش حرکاتش از همه و همه حرصم می گرفت سر کلاسش فقط چشمم به ساعت بود که زمان زودتر بگذره به چند نفری از سرا هم بدجوری کلید کرده بود و به هر عنوان بهشون نمر نمیداد یا از کلاس بیرونشو نمی کرد ولی به دخترا کاری نداشت می گفتن ادم درستی نیست حالا راست و دروغش رو نمیدونم اونش با خداست.احسان و شهاب معمولا ردیف های جلو می نشستن.کنجکاو شده بودم اینا چشون شده.بهروزی پای تخته بود و ما هم داشتیم تند تند جزوه بر می داشتیم یه مرتبه با صدای بلندی گفت :اقای رهنمون اگه فکر می کنید کلاس براتون مفید نیست بفرمایید بیرون.هیچ معلومه حواستون کجاست ؟

نمیدونم چرا دلم براش سوخت بنده ی خدا فقط امروز رو به راه نبود.ناگفته نمونه که ما اونروز امتحان زبان داشتیم و معمولا همون ساعت برگه ها رو تصحیح می کرد و برگه ها رو میداد بهروزی گفت : جناب رهنمون بهتره بدونید امروز پایین ترین نمره ی کلاس متعلق به شما بود.

احسان بدون حرفی با عصبانیت بیرون رفت نمیدونم چی شد که بلند شدم و گفتم :

استاد….ببخشید ها ولی چرا تا زمانی که اقای رهنمون بالاترین نمره ی کلاس رو می گرفتن یا حواسشون بیشتر از همه به کلاس شما بود شما هیچ وقت هیچی نمی گفتین حالا چی شد یه بار که نمره ی کم گرفتن و حواسشون پرت بود شما سریعا اعتراض کردید ؟

خودم از حرفی که زده بودم جا خوردم تقریبا همه داشتن نگاهم می کردن بهروزی سرخ شده بود : خانم مهتاش این چه رفتاریه ؟

با حالتی حق به جانب جواب دادم : فکر نمی کنم حرف غیر منطقی زده باشم استاد و این رو هم بگم که قصد جسارت نداشتم.

زنگ خورد و بهروزی گفت : شما لطفا تشریف داشته باشید.

اصولا کسی با بهروزی دهن به دهن نمی گذاشت ولی من از کاری که کرده بودم هیچ پشیمون نبودم.

سایه زیر لب گفت : خاک بر سرت نکنم…گند زدی.

حس می کردم سبک شدم کلاس خالی شد شهاب با تعجب نگاهم می کرد و زود رفت.مقابل بهروزی ایستادم : بفرمایید استاد.

از نگاه کردنش بیزار بودم کمی جلوتر امد : خوبه….خیلی خوبه…بالاخره کسی هم پیدا شد که جواب منو بده…ازتون خوشم اومد خانم مهتاش…ولی دلم میخواد بدونم چرا سنگ رهنمون رو به سینه می زنین؟

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

احسان بدون حرفی با عصبانیت بیرون رفت نمیدونم چی شد که بلند شدم و گفتم :

استاد….ببخشید ها ولی چرا تا زمانی که اقای رهنمون بالاترین نمره ی کلاس رو می گرفتن یا حواسشون بیشتر از همه به کلاس شما بود شما هیچ وقت هیچی نمی گفتین حالا چی شد یه بار که نمره ی کم گرفتن و حواسشون پرت بود شما سریعا اعتراض کردید ؟

خودم از حرفی که زده بودم جا خوردم تقریبا همه داشتن نگاهم می کردن بهروزی سرخ شده بود : خانم مهتاش این چه رفتاریه ؟

با حالتی حق به جانب جواب دادم : فکر نمی کنم حرف غیر منطقی زده باشم استاد و این رو هم بگم که قصد جسارت نداشتم.

زنگ خورد و بهروزی گفت : شما لطفا تشریف داشته باشید.

اصولا کسی با بهروزی دهن به دهن نمی گذاشت ولی من از کاری که کرده بودم هیچ پشیمون نبودم.

سایه زیر لب گفت : خاک بر سرت نکنم…گند زدی.

حس می کردم سبک شدم کلاس خالی شد شهاب با تعجب نگاهم می کرد و زود رفت.مقابل بهروزی ایستادم : بفرمایید استاد.

از نگاه کردنش بیزار بودم کمی جلوتر امد : خوبه….خیلی خوبه…بالاخره کسی هم پیدا شد که جواب منو بده…ازتون خوشم اومد خانم مهتاش…ولی دلم میخواد بدونم چرا سنگ رهنمون رو به سینه می زنین؟

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

پوزخندی زد : چه جالب…از حقش دفاع کنید ؟؟ مگه خودش نمیتونه؟؟

من نمی فهمم شما چرا انقدر مسئله رو پیچیده جلوه میدین یکبار هم گفتم که قصذ جسارت نداشتم…ولی رفتار شما بی انصافی بود استاد.

اینو گفتم و اومدم از کلاس بیرون.سایه منتظرم بود : دختر مگه مریضی که واسه خودت دردسر درست می کنی هان؟به تو چه که چی کار می کنه؟؟ مگه وکیل مردمی؟؟

تو دیگه شروع نکن ها سایه.

برف هنوز داشت می بارید سایه دارکوب وار روی مغزم راه می رفت و هی حرف می زد ایستادم : سایه ازت خواهش می کنم تنها برو خونه.من میخوام پیاده برم.

خل شدی؟؟ توی این هوا ؟؟ سرما می خوری ها.

میخوام قدم بزنم تو برو خوب!

سری تکون داد : باشه هر طور میلته …خداحافظ.

برگشت بره اون طرف خیابون که بازوش رو گرفتم : سایه ؟ ازم دلخور شدی؟

فهمیده بودم ناراحت شده : نه…برو.

بوسیدمش : معذرت می خوام ولی امروز زیاد رو به راه نیستم.

لبخندی زد : منم که چیزی نگفتم ..مواظب خودت باش.

نزدیک ۱۲ بود بی توجه به اطرافم داشتم قدم می زدم دلم می خواست دیر به خونه برسم خونه که چه عرض کنم بهتره بگم میدون جنگ.

هنوز نمیدونستم واسه چی به خاطر کسی که کوچکترین اهمیتی برام نداشت با استادم بحث کرده بودم درسته که از بهرورزی بدم میاومد و فقط اقای رهنمون بهانه بود ولی احتمال زیاد داشت که بهرورزی بهم نمره نده و این ترم بیوفتم…وای نه فکرش هم اعصابم رو به می ریخت.

دیر تر از همیشه رسیدم.سردرد مامان هنوز خوب نشده بود نهار هم نداشتیم :

سلام !

سلام دیر کردی

پیاده اومدم.

یه چیز درست کن بخور.

من میل ندارم.

مستقیم به اتاقم اومدم بدنم درد می کرد حدس می زدم سرما خورده باشم روی تخت ولو شدم و زیر پتو خزیدم از فرط خستگی زود خوابم برد ولی بهتره بگم با چه وضعی بیدار شدم گلو درد و تب شدید.تمام بدنم درد می کرد مامان به اتاق اومد :بیداری؟

با صدایی گرفته جواب داد م : بله .

اخم کرده بود و بهم ریخته به نظر می رسید : عمه خانم حالش خوب نیست بابات هم زنگ زد گفت تا یه ساعت دیگه حاضر باشم.میریم کرمان…هیچ حوصله شون رو ندارم ها همین حلا من خودم وضعم از عمه ملوک بدتره.

کی بر می گردین؟

چه حرف ها می زنی ها من از کجا بدونم ؟ رفتنمون با خودمونه برگشتمون با خداست.

عمه ملوک عمه ی بزرگ بابام و به عبارتی بزرگ خاندان مهتاش بود حدود ۸۵ شایدم ۹۰ سال سن داشت : باشه برین به سلامت.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

منبع : www.mehrpatogh.ir

نام رمان: چشم هایی به رنگ عسل

نویسنده : زهره کلهر

 

پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو سنگین شده است! این بی خوابی های شبانه، گاهی گریبانم را می گیرد و بشدت کلافه ام می کند .پلکهای متورمم را به زحمت می گشایم و بساعتی که روی میز کنار تخت قرار دارد، نگاه می کنم.آه از نهادم بلند میشود ! دو و سی و پنج دقیقه بامداد را نشان می دهد و این به آن معناست که تلاش نفسگیر من برای خوابیدن ، بی نتیجه مانده است!

چاره ای نداشتم، بدن خسته ام را تکانی دادم و از روی میز، بسته قرصی را برداشته و یکی از آنها را از جلد خارج می کنم و با جرعه ای آب ، به زحمت می بلعم . دستی به چشمهای ملتهبم می کشم .صدای نفسهای آرام و منظمی که از کنارم به گوش می رسد ، باعث میشود که با بی حالی غلتی بزنم و به موجودی که در کنارم آرمیده است ، نگاه کنم .دستم را تکیه گاه سر قرار می دهم و به صورت معصومش که زیر تابش اشعه های چراغ،زیباتر به نظر می رسد، خیره میشوم .خدایا! چقدر این موجود پاک و دوست داشتنی برایم عزیز است صورتم را نزدیکش می برم، هرم نفسهای گرم و پر از آرامشش،پوستم را نوازش میکند و موی رها شده ام را به بازی می گیرد .با خود فکر می کنم:((اگر لحظه ای او را نداشته باشم حتما از غصه خواهم مرد!)) اخمی که از این پندار در ابروهایم گره خورده،خیلی زود با بررسی اجزای صورتش ، تبدیل به لبخند عاشقانه ای میشود.

چشمهای درشت و کشیده که در حصار انبوه مژه های مشکی و در پرتو ابروهای کمانی و خوش حالتش جا خوش کرده است،بینی قلمی و لبهای فوق العاده زیبایش که در قاب صورت کشیده و پوست گندمی ، تصویری نقاشی

شده از قدرت خداوند را به نمایش می گذارد! نیمی از موهای پرپشت و مشکی اش که همیشه به صورت کاملا آراسته از وسط باز میشود به روی پیشانی ریخته و نیمی دیگر لجوجانه روی بالش پخش شده و بهر سویی می رود .هر چه بیشتر نگاه می کنم خداوند را به دلیل داشتنش بیشتر شکر گذار میشوم .با گذشت پنج ماه، هنوز باور این پندار که خداوند او را دوباره به من بخشیده ، اشک شوق را به چشمهایم هدیه می کند .ناخودآگاه ذهنم به گذشته ها پر می کشد، به زمانی که هنوز حضور سبزش در زندگی راکد و دلگیرم ، متولد نشده بود .خاطرات سالهای قبل همچون پرده سینما در مقابل چشمایم جان می گیرد و مرا به خلسه ای شیرین می کشاند……….

–          شیدا………شیدا بلند شو دیگه ، لنگ ظهره……….آخه دختر تو چقدر میخوابی!

چشمهایم را به زحمت باز کردم و به مادرم که لجوجانه کنار تختم نشسته بود و پتو را از سرم بر می داشت نگاه کردم .

–          وای مامان مگه ساعت چنده؟

–          بلند شو تنبل ساعت ده شد! مگه نمی خواستی بری مطب دکتر آرمان؟ مثلا قرار بود به اون شرکت هم سری بزنی…………تو کی به کارهات می رسی من نمی دونم !

مثل برق گرفته ها از جا پریدم و رختخواب گرم و نرمم را برای شستن دست و صورتم ترک کردم .

–          سلام مامان گلم، صبح بخیر!

–          علیک سلام دختر خوب………….خوبه صدات کردم! بدون تا زودتر به کارهات برسی .شایان بیدار شده، الان فریادش به آسمون می ره!

شایان برادرم ، سه سال از من بزرگتر است .من در یک خانواده چهار نفری متولد شده ام .پدرم در رشته پزشکی ، موفق به اخذ مدرک دکترای جراحی قلب گردیده و در یکی از بیمارستانهای معروف، مشغول کار است . او قد بلند و درشت هیکل است و رنگ پوست، موها و چشمهای روشنش، طراوت و شادابی جوانی را، همچنان در وجودش حفظ کرده است ، چشمهای درشت و خوش حالت پدرم که از مادرش به ارث برده، و رنگی مابین طوسی و آبی دارد، او را فوق العاده جذاب و زیبا نشان می دهد .

مادرم یک زن فرهنگی به تمام معناست، از خانواده سرشناس ومحترم، او که در دانشگاه موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس شیمی شده است، در یکی از دبیرستانهای محل سکونتمان ، به تدریس درس شیمی مشغول است . درست برخلاف پدرم، مادرم زنی است با چشمهای بی نهایت مشکی ، که در بین انبوه مژه های بلند و حالت دارش محاصره شده است و مانند دو ستاره درخشان خودنمایی می کند .بینی و لبهای خوش ترکیب و موهایصاف و بلندش که همچون آبشاری رها بر روی شانه هایش ریخته است در پس آن اندام ظریف و کشیده، او را بقدری زیبا جلوه می دهد که با گذشت سالیان سال از زندگی مشترکش با پدر، به دخترکی جوان بیشتر شبیه است تا زنی خانه دار و مسئول و متعهد! همین زیبایی خیره کننده اش سبب شده که پدر، گاهی چنان مبهوت به صورت او زل بزند که گویی اولین بار است او را می بیند و آنقدر مات و مبهوت به او خیره میشود که صورت مادر از شرم گلگون میشود و من و شایان موذیانه لبخند می زنیم!

شایان نیز دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی است .من پس از یکبار شرکت در کنکور و موفق نشدن و کشمکش با آن شرایط بحرانی ، خیال دانشگاه را از سر بیرون کردم و به فکر اشتغال افتادم، البته به پیشنهاد دکتر آرمان!

در حالیکه با حوله صورتم را خشک میکردم وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم .شایان با دهان پر، نگاه متعجبی به من انداخت و خندید .

–          علیک سلام، صبح بخیر!

پرسیدم:

–          چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟! اصلا تو به چی می خندی؟

با حالتی تهدید گرانه اضافه کردم:

–          شایان، صبح اول صبحی شروع نکن که اصلا حوصله ندارم!

قهقهه ای زد و جواب داد:

–          مامان ببین اونوقت میگی تو همیشه شروع میکنی! نگاه کن خودشو چه شکلی کرده!

این را گفت و باز به خنده افتاد . تازه بیاد آوردم که دیشب موهایم را پیچیده ام و فراموش کردم آن را باز کنم . لیوان شیری را که لا جرعه سر کشیده بودم، روی میز قرار دادم و با نگاهی به چهره خندان او و مادرم گفتم:

–          هرهر! بی مزه!

و به اتاقم بازگشتم .هنوز صدای خنده های شایان که مرا مسخره میکرد به گوش می رسید .شایان پسری فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود که از آزار و اذیت من بنحوی عجیب لذت میبرد! این خصلت را از کودکی داشت، حتی وقتی که بزرگتر شده بود هم دست از این عادتش بر نداشته، و از هر وسیله و ترفندی برای حرص دادن من استفاده میکرد و این در حالی بود که پس از پایان شیطنت هایش که کلی مایه تفریح و خنده اش می شد ، مرا محکم در آغوش می گرفت و صورتم را می بوسید و عذرخواهی میکرد.گاهی با اعمالش چنان حرص مرا در می آورد که وقتی در آغوشم می گرفت ، با مشت و لگد به جانش می افتادم و او بیشتر لذت میبرد . چرا که من همیشه در مقابل او طفلی بودم در آغوش پدر!!!

او قد بلند بود و اندام ورزیده ای داشت که از پدرم به ارث برده بود .من و شایان تلفیقی از چهره های پدر ومادر بودیم .شایان پوستی روشن و ابرهای خوش حالت و قهوه ای داشت و چشمهای درشتی که به رنگ شب می ماند و در پناه موهای خرمایی رنگش، چهره ای جذاب و مردانه برایش رقم زده بود .گاهی در رفتارش چنان جدی و پر جذبه می شد که مرا به خنده می انداخت و همین چهره پر صلابت او باعث شده بود که کمتر دختری در فامیل به صرافت شوخی و خنده با او بیفتد و نوعی احترام خاص برایش قائل باشند . البته خصوصیات اخلاقی او کمی به پدر شبیه بود .جدی و پر صلابت ولی در عین حال مهربان و بذله گو .

و همین خصوصیات سبب شده بود که من همیشه در مقابل اعمال او عاجز باشم .البته ناگفته نماند که من هم به اندازه کافی بدجنس بودم و کارهای او را بنحوی تلافی میکردم!!

بمحض ورود به اتاق، جلوی آیینه ایستادم و از دیدن تصویر خود در آن شکل و قیافه خنده ام گرفت و به شایان حق دادم که آنطور قاه قاه به من بخندد ! شکلکی برای عکس خود در آینه در آوردم و با عجله موهای پیچیده ام را باز کردم .با همان سرعت روسری و پالتویم را برداشتم و از در خارج شدم . با مادر خداحافظی کردم و به حیاط دویدم .صدای بوق ممتد اتومبیل شایان که عجله اش را نشان می داد ، حسابی مرا دستپاچه کرده بود .اوایل فصل زیبا و هزار رنگ پاییز بود و هوا سردی آزار دهنده ای داشت . در حالیکه با زحمت موهایم را زیر روسری آبی ام پنهان میکردم، خود را جلوی اتومبیل جا دادم و با اخم به شایان گفتم:

–          چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی روی سرت! مگه میخوای سر ببری؟!

مثل همیشه با نگاه تحسین آمیز و لبریز از از شیطنتش جواب داد:

–          به به، چه عجب! بابا من سبز شدم اینجا! تازه کلی هم بخاطر تو دیرم شد!

اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد و مجددا نگاهی به جانبم انداخت:

–          می گم شیدا ! بازی این روسری آبیه رو سر کردی چشمات خاکستری شده، خوشگل شدی ! می ری پیش این دکتر آرمان خیلی مواظب باش! حیا میا نداره ها! گفته باشم………

لبخندی زدم:

–          دست بردار شایان! خجالت بکش ! دکتر مرد محترم و خوبیه .من هنوز بابت رفتارهای گذشته ام ازش خجالت می کشم .

در حالیکه با سرعت رانندگی میکرد لحن صدایش جدی شد:

–          تو کاری نکردی که خجالت بکشی ، تمام برخوردهای تو عادی بوده .اون یه پزشکه و موقعیت تو رو کاملا درک می کنه و از تو ناراحتی به دل نداره ، در ثانی مگه قرار نبود تو دیگه به این چیزها فکر نکنی؟!! اگه اینطوری پیش بری، مجبور می شی دوباره بری سراغ اون قرصها!

با عجله ناراحتی حرفش را قطع کردم :

–          نخیر! من دیگه از اون قرصها استفاده نمی کنم .وقتی اونا رو میخورم انگار که می میرم! مثل آدمهای گیج و منگ می شم .یا همه اش خوابم یا در حالت خلسه .مگه دیوونه ام! من هنوز زنده ام و میخوام سعی کنم از زندگی لذت ببرم .

آینه کوچکم را در کیف قرار دادم و مجددا گفتم :

–          ولی شایان از وقتی قرصها رو کنار گذاشتم بیخوابی بد جوری می زنه به کله ام ! اصلا دیوونه می شم .

با یک دنیا مهربانی نگاهم کرد و دستهای سرد و یخزده ام را به گرمی فشرد:

–          الهی قربون آبجی کوچولوی شجاع خودم برم! خوشحالم که داری سعی میکنی به زندگی لبخند بزنی .تو دختر مقاومی هستی و حتما موفق می شی .فقط باید اراده کنی……….. در ضمن در مورد بی خوابی هات با دکتر صحبت کن و ازش کمک بگیر. حالا هم نگران هیچ چیز نباش!

نگاه پر از قدرشناسی و محبتم را حواله لبخند مهربانش کردم و با خودم اندیشیدم:(( چقدر دوستش دارم و به وجودش محتاجم! و قدر مسلم این که هرگز فراموش نمی کنم چقدر به او مدیون هستم!))

خوشبختانه مطب دکتر فاصله چندانی با محل زندگی ما نداشت .هنگامی که از ماشین پیاده می شدم، شایان باز همان لحن پر از شیطنت را به صدا و نگاهش پاشید و گفت:

–          ولی شیدا، از شوخی گذشته مراقب خودت باش!

خنده ام گرفت ، سرم را از شیشه ماشین داخل بردم:

–          واقعا که لوسی شایان! داری منو می ترسونی ؛ کاری نکن از ملاقات با دکتر صرف نظر کنم!

خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود که با خداحافظی کوتاهی از او جدا شدم و به سمت مقصد به راه افتادم .مطب دکتر در خیابانی آرام و زیبا قرار داشت که دو طرفش را انبوهی از درختان خشک و برهنه پوشانده بود .نگاهی به ساعتم انداختم. احساس کردم برای رفتن به مطب دکتر هنوز کمی زود است .با اتخاذ تصمیمی ناگهانی ، شروع به قدم زدن در پیاده رو کردم .آنقدر در افکارم غرق شده بودم که متوجه نشدم به ابتدای خیابان رسیده ام .هنگامی که به خود آمدم آه عمیقی کشیدم و راه رفته را باز گشتم .

حنجره پر سر و صدای کلاغی، سکوت خیابات را می بلعید .با نگاهی مات و یخزده ؛پرواز کلاغ را از شاخه ای به شاخه دیگر نظاره کردم .هوای تقریبا سرد صبحگاهی را با نفسی عمیق به ریه هایم کشیدم .در همین حین با صدای ساییده شدن لاستیک اتومبیلی در کنار پایم، از جا پریدم. بلافاصله صدای مرد جوانی به گوشم خورد که با لحن ترسناکی گفت:

–          عزیزم کجا تشریف می برید؟ اجازه بدید در خدمتتون باشم!

انعکاس صدایش در نظرم چنان رعب انگیز و هراس آور بود که کم مانده بود قالب تهی کنم .در کمتر از چند هزارم ثانیه، خاطراتی در ذهنم جان گرفت که از یادآوری آنها عرق سردی بر سر و رویم نشست . از سکوت و خلوتی خیابان چنان ترسیده بودم که نفس در سینه ام حبس شد . پاهایم را که گویی توانی در آنها نبود حرکت دادم و بر سرعت قدمهایم افزودم .شاید هم حالتی شبیه دویدن توام با وحشت داشتم .بسرعت خود را به ساختمان مطب رساندم .لحظه ای همانجا ایستادم و دستم را بر روی قلبم فشردم. چنان به نفس نفس افتاده بودم که گویی مسافت زیادی را دویده ام! ناله ای عمیق و دردناک وجودم را فرا گرفت .ناله ای که از تداعی خاطراتی زهر آگین نشات می گرفت و به گذشته سیاهم تیغ می کشید .سعی کردم بر خود مسلط باشم .کمی که حالم بهتر شد به راه افتادم .قبل از ورود به مطب، نگاهی به قاب طلایی نصب شده روی دیوار انداختم؛( دکتر مهدی آرامان_ روانشناس)

ضربه ای به در نواختم و وارد شدم .منشی دکتر که دختر مهربان و صبوری بود به استقبالم آمد.

–          به به، سلام ، خانم رهای عزیز ، حالتون چطوره ؟ کم پیدا شدید خانم!

لبخندی زدم و در حالیکه از آغوشش بیرون می آمدم، گفتم:

–          مثل همیشه خندان، پر انرژی و پر سر وصدا! حالتون چطوره خانم بهادری؟ کم سعادتی از ماست خانم! با زحمتهای ما؟!!

–          اختیار دارید خانم؛ باور کنید که دلم براتون تنگ میشه .شما هم مثل قبل مهربون و آروم و دوست داشتنی هستید ! هر چند کمی رنگ پریده بنظر می آیید . به هر حال بفرمایید ، دکتر مدتیه که منتظر شماست!

دکتر آرمان مثل همیشه آراسته و خندان ، از کنار کتابخانه گذشت و به سمتم آمد و با مهربانی دستم را فشرد .

–          علیک سلام دختر گلم ، حالت چطوره؟ خیلی خوش اومدی!……….حالا چرا ایستادی؟ بیا بشین .

تشکر کنان در صندلی نرم و راحت اتاق دکتر فرو رفتم .احساس کردم حتی لحظه ای قادر به ایستادن نیستم . طبق روال معمول ، دکتر احوال تک تک افراد خانواده را جویا شد و من هم توام با تشکر، توضیحاتی دادم.

دکتر آرمان از دوستان قدیم پدر بود که طی سالهای گذشته روابط بسیار صمیمانه و خانوادگی نیز با ما داشت . مردی فوق العاده موقر و متین که هر انسانی را مجبور به احترام گذاشتن به خود میکرد .تقریبا شصت سال سن داشت و حاصل زندگی مشترکش دو دختر بودند که هر دو ازدواج کرده و در خارج از کشور زندگی می کردند .پس از آن اتفاق کذایی و بحران شدید روحی من، ارتباط ما با دکتر، صمیمانه تر از قبل شد . با وجودی که مدتها از آن حادثه می گذرد ولی هنوز از او خجالت می کشم .

دکتر پشت میزش قرار گرفت و در حالیکه دستهایش را در هم قلاب کرده بود، مدتی را در سکوت ، خیره نگاهم کرد .از بدو ورود سرم پایین بود و با گوشه روسری ام بازی میکردم .همیشه از این سکوت دکتر و نگاه خیره و نافذش در عذاب بودم .طوری به من خیره می شد که انگار تا اعماق روحم را می کاوید و پی به حالم می برد .یادآوری حرفهای پایانی شایان در اتومبیل، سبب شد که لبخندی محو بر صورتم بنشیند . دکتر هم که گویی منتظر همین فرصت استثنایی بود، بلافاصله سکوت را شکست:

–          شیدا، لطفا چندتا نفس عمیق بکش تا لرزش دستت از بین بره، چرا اینقدر پریشونی؟ رنگتم که پریده! حالا بگو ببینم به چی می خندی؟!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com

وای مامان من یهروز به عمرم باقی مونده باشه خودم تک تکشونو حلق اویز میکنم دریا :وای خدا جون ،ایول بابا …
یهو زد زیر خنده -حناق بیشور بایدم بخندی این بلا ها سر تو نیومده که -بایدم بخندی تو نخندی خنده باید به کی بخنده ؟
-وای آتی خل شدی رفت .چی داری بلغور میکنی واسه خودت -ببند اعصاب ندارما -تو که همیشه همینجوری هسی و پاچه گیر فقط قبل از پاچه گیری بگو ببینم واکسن هاریتو زدی ؟
-دریــــــــــــــــا !!!میکشمت . -همینجوری که میرفت عقب میگفت -ببین آتی یه چیزی هست از اونا میخورن خب الان من چیز خوردم خب خواهری ….غلط کردم منم میرفتم جلو این شیکمم لامصب صدا فاضلابای دانشگارو میداد از بس صدا میداد یهو دریا دوید رفت بیرون و گفت آتی گ*و*ه خوردم -دیویدم دنبالش وایسا بینم دختره نفهم تو به من چی گفتی مگه من بهت نمیگم اعصاب ندارم رو این دم لامصب راه نرو -خب من چیکار کنم از بس دمت درازه رفت زیر پام میون اون همه حرص خوردن خندمم گرفته بود افتضاح به زور لبخندمو جمع کردمو و جاشو به یه اخم غلیظ دادم و گفتم ببیند نیشتو نکبت به همین ولای علی که واسم از همه ی دنیا با ارزش تره چپ بری دهنتو …. میکنم (خودتون تصور کنین دیگه) –خب بابا رَم کرده اوکی بابا -رفتم طرف آشپزخونه مامانم دیگه به کارای ما عادت کرده این دریا از کی بگم از بچگی خونه ما بوده ماشلاله یه جا پلاس میشه دیگه ول کن نیست. -مامان گشنمه یه چیزی بده تو این فاضلاب بکنم که صداش رو اعصابمه . با خنده گفت –باشه دختر بشین دو دیقه بعد یه کیک و شیر کاکائو اورد بیرون و داد دستم من مثل این قحطی زده های سومالی افتادم به جون شیر کاکئوئه که مامانم با خنده نگام میکرد که یهو یه دست خوابید رو پس گردنم منم که حواسم نبود سرم محکم خورد به اُپن -ای دستت بشکنه ای الهی بری زیر تریلی تنت زیرش له بشه که با کارتک بیایم جمعت کنیم ای الهی …. -خب بابا بسه با دعای گربه سیا بارون نمیباره عه این که رامین خُلس وای دلم واسش تنگولیده بودم به قول دریا تا صداشو شنیدم مثل برق گرفته ها رفتم تو بغلش گفته بود که خیلی کم پیش میومد همو بغل کنیم و کلا از احساس هیچی سرمون نمیشد ولی چه کنیم که ماییم دیگه -اَه اشه دختره ی چندش ..
لوس آتی تو که اینقد لوس نبودی از کی تا حالا این همه لوس شدی ؟
هان -بی احساس ،سیب زمینی ،گلابی ،نخود،لوبیا …
-خریدارم ! این صدای داد سینا بود که شبیه این نمیکیا داشت حرف میزد من که یهو زدم زیر خنده دریا و رامینم زدن زیر خنده -به به میمون عزیزم میبینم که خوش خنده شدی خانوم -بودم چشم بصیرت میخواد که نداری . -نفرمایید اونو که دارم منتها چشم انسان میبینه نه حیوان . با اعتراض گفتم سینــــا -جانم میمون -سینا خفه . -بی ادب با بزرگترت درست حرف بزن . چشم بابا رامین . دیگه حرفی بینمو زده نشد و رامین و سینا رفتن تو حال مامانم یه سینی چای و یه سری خرت و پرت برداشت و و رفت اونجا منو دریا هم رفتیم . -رامین :خب خب خانم خانما بگو ببینم اونجا خوش گذشت بهت؟ هی داداش خوش گذشتن کجا! خواهرت اونجا نفلس . البته اینارو تو دلم گفتم . -وای رامین نمیدونی که چی گذشت این بچه ها انقد خوبن ،ماهن ، گلن ،انقد ارومن حوصلم سر میره باهاشون .یه نگاه به دریا و مامان انداختم دیدم دستشو و گذاشتن رو دهنشونو و سرشون پایینه و شونه هاشون میلرزه .بیا میبینی تورو خدا اره نمیدونی که اصن ماشلاله هزار ماشلاله از دیوار صدا در بیاد از اون بچه ها در نمیومد .رامینم که به لحن مسخرم پی برده بود گفت -خودتو سیا کن فسقل بگو بینم چیکار کردی ؟
-خب ….خب به نام خداوند بخشنده مهربان .یکی بود یکی نبود تا اومدم بقیشو بگم زنگ درو زدن رامین رفت درو باز کرد که با میثاق اومدن تو میثاق:سلام خانوم کوچولو چطوری تو ؟
-ذوق زده پاشدم و رفتم تو بغلش سلام میثاقی چطوری تو بابا بزرگ ؟
-به به میبینم که زبونتم دراز بود دراز تر شده -اِ میثی ؟
-کوفت میثی یعنی چی ؟
-اذیت نکن تازه به مخم انقد فشار اوردم که تونسم همیچین چیزی واست انتخاب کنم . دریا :تو رو خوا آتی زیاد فشار نیار از اینی که هستی بدتر میشی . -ببند . سینا :خب بابا آتی بیا بقیرو بگو میثاق بیا بشین آتی میخواد داستان رفتن به اونجاشو تعریف کنه . میثاق:ای جونم داستان دلم لک زده واسه داستان . میثاقم اومد نشست رو مبل و منم نشستم پیش مامان از اول داستان همه چیزو از شیطنتاشون گفتم اونام که دیگه ولشو کن ترکیده بود میثاق که افتاده بود رو زمین ،رامینم که اشک تو چشاش جمع شده بود ،سینا هم که دیگه ولش کن کلا تو اوت بود خرس گنده خجالت نمیکشه دراز کشیده بود رو زمین و دلشو گرفته بود پاهاشم هی رو هوا تکون میداد . دریا و مامانم که اشک در چشاشون حلقه زده بود .(عاشق ادبیاتمم که یهو وسط پازیت میندازه ) -خب دیگه بسه زیادی به محفلتون خنده وارد کردم پاشید بریم بیرون دلم لک زده واسه بیرون رفت و خرید کردن . دریا :ای جونم خرید منم که کلا پایم . -دَری مامانت به تو چیزی نمیگه من در عجبم خاله دنیا اینهمه بیخیاله ؟
-نمیدونی که مامانم از چشاشم بیشتر به تو اعتماد داره . رامین :اوه اوه به کیم اعتماد داره . بعد خودشو سینا و رامین زدن زیر خنده . که یه قر به گردنم دادم و گفتم ایــش مگه من چمه ؟
سینا:هیچی یکی تو افسایدی همین ؟
-سینا من از تو نظر خواستم ؟
-میمونم منم مخاطبم تو نبودی که -سینا ؟؟؟ مامان:بسه دیگه میخواید برید بیرون بیرید و زود برگردید ساعت ۵ ئه . -خب من میرم حاضر شم بلند شدم رفتم تو اتاق که دریا هم پشت من اومدم رفتم تو اتاقمو و سمت کمدم یه شوال ورزشی که خیلی ناز و عروسکی بود به رنگ سفید پوشیدم یه مانتو خوش دوخت کوتاه و اسپرت مشکی با کتونی مشکیام و شال سفید و مشکی .رفتم جلوی اینه یه ریمل به چشام زدم و یه برق لب . برگشتم دیدم دریا داره نگام میکنه تا دید برگشتم گفت -بابا خوشتیپ بابا مانکن بابا استیل بابا -بسه بسه زیادی پپسی باز کردی واسم -لیاقت نداری . -خفه .بریم -من چرا اخه اینقد مظلومم -بیا بریم -باشه …
باشه رَم نکن حالا . رفتیم بیرون که دیدم رامین و میثی و سینا رو مبل نشستن و دارن فوتبال میبین و تو اوج فوتباله نمیدونم معلوم نیست کدوم تیما هستن منم که خبیث اخ قربون خباثتم برم من رفتم کنترلو برداشتم و خاموش کردم که صداشون بلند شد . میثاق:اه آتی اذیت نکن . -میثی پاشو بریم دیره رامین :ای بر پدرت ..
تا خواست بقیشو بگه گفتم پدرت چی ؟؟ -خواهرم بزار کامل حرف بزنم بعد بپر وسط پدرت و پردم صلوات بعد سینا با لهجه امین حیای تو اخراجی ها صلوات فرستاد که خندیدم و رفتیم بیرون اول میثی و رامین و سینا رفتن خیر سرشون حالیشون نمیشه که خانما مقدم ترن .ولاله سینا خوشکل بود هیکل تو پرو چهار شونه ای داشت که حسابی زحمت کشیده بود واسش چشم و ابروشم که مشکی بود ولی اصلا بهش نمیخورد ۳۳ سالش باشه هر کی میدیدش اولین چیزی که فک میکرد این بود که این ۲۶ یا ۲۵ سالشه چون خیلی خوش تیپ میگشت .رفتیم سوار ماشین شدیم که تو راه اهنگ خارجی پیت بالو رامین گذاشته بود صداشم که اووووف افتضاح زیاد کرده بود منو دریا و میثاق عقب نشسته بودیم مسخره بازی در میوردیم دیگه مرده بودیم از خنده که سر یه چراغ قرمز رامین نگه داشت میثاق گفت بچه ها پایه این .ماهم که خبر دار -اوووف چه جورم -بــــعله -سر تا پات نعلــــه -ههه بیشور -خودتی میثاق:بسه بابا خب وایسا بینم اهان ۱۵ خب از پنجره به یه دختره که با تیپ ناجوری وایساده بود نگاه میکرد یه سوت خوشکل زد دختره برگشت طرف ما میثاقم یه لبخند دختر کش زد دختر با ناز و عشوه و یه من قر و فر اومد جلو که میثتق سریع گفت داش رامین بروووو همون موقع چراغ سبز شد و رامین یا یه تیک آف گاز ماشینو گرفت که برگشتیم دیدم دختر دستش رو هواس و داره فحش میده دیگه انقد خندیده بودیم که ترکیده بودیم -وای میثی ،ایول خ،دمت اتیش میثی:فدای خانوم کوچولوی خودم دیگه تا مقصدمون یعنی تجریش میثاق انقد مسخره بازی دراورده بود که جون تو پاهام نمونده بود هنوزم نیشم شل بود وقتی یاد قیافه ی دختره میافتم خدایی خیلی بد بود هر کی میدید خندش میگرفت رفتیم تو پاساژ(…) منو دریا جلو میرفتیم پسرا هم عقبمون بودن جلوی یه ویترین وایسادم یه لباس دکلته ی مشکی خیلی شیک بود چشمو گرفت ولی من اینو کجا بپوشم خب بیخیال بابا ولش کن همینجوری میرفتیم جلو که دو تا پسر اوف خفنا خیلی ناس بودن ناشون رو منو دریا بود که یکیشون گفت -خانمی همراه نمیخوای ؟
-نکنه تو؟؟ -اره مگه چمه ؟؟ -واو بابا اعتماد به سقف مراقب باش سرت نخوره اون بالاها بیا پایین بابا من نگرانم واست فردا پس فردا میافتی رو دستمون دریا که سرشو پایین گرفته بود داشت میخندید اون پسره هم که همراه اون یکی پسره بود سرش پایین بود و شونه هاش میلرزید که گفتم -اخی خجالت نکش بابا سرتو بیار بالا بخند تا دنیا بروت بخنده پسرکم دریا یهو پقی زد زیر خنده که یه بشگون از دستش گرفتم که نیشش کم کم بسته شد ولی هنو باز بود که میثی و بقیه هم رسیدن به ما ماهم از کنارشون رد شدیم که اون پسر اولیه گفت -زبونتم که درازه ! -فضولو بردن جهنم گفت اسمش چیه که گفتن اسمشو نمیدونم ولی یه اقای چش لجنی و دماغ استخونی و لب اردکی بعد تندی از کنارش رد شدم که دریا برگشت نگاه کرد که ببینه وضعیت چطوریه که گفت -اوووف باور کن آتی اگه میثاقینا نبودن خونت حلال بود نگاه عین گاو وحشی نفس نفس میزنه فقط یه دود کم دارهکه از بالا سرش بزنه بیرون یهو زدم زیر خنده عجب تشبیهی کردا .ههه ولی خدایی پسره خوشکل بود بدبخت لبش قلوه ای بود که گفتم اردکی دماغشم استخونی و خوش فرم با چشای سبز -ولی ایول خیلی باحال گفتی لب اردکی . -دری خودم خندم میگیره از حرفی که زدم همینجوری میرفتیم و باهم فک میزدیم که یهو سینا گفت -آتی این خوشکله ؟؟ -تا برگشتم یه جیغ کشیدم که همه برگشت طرف ما ای خدا بگم چیکارت نکنه سینا مردک گنده یه دونه از این ماسک ترسناکا گذاشته بود که شبیه دیو بود سبز لجنی بود یه دماغ گنده با چشای قرمز و صورت چروک اوف چه زشته -ای مرض سینا خجالت بکش . رامین:ایول سینا خوشم اومد -کوفت خوشم اومد میثی:وای اتی خیلی دوس دارم وقتی اون بچه ها اذیتت میکنن ببینم چجوری حرص میخوری . دریا :یه کلمه از پدر عروس . ای جونم دریا قربونت برم من، که هوامو داری – -خواهر جو نگیرتت منظورم تو نبودی -ای کثافت منو ضایع میکنه بعد اون سه تا دالتون هِر هِر میخندیدن -ببندید بابا مگس میره توش سینا :آتی چند وقت کتک نخوردی بی ادب شدیا -وای مو به تنم سیخ شد خندیدیم و رفتیم جلو یه اسپرت فروشی وایساده بودم یه کتونی خوشکل چشمو گرفته بود رفتم تو خریدمش وچند تا شلوار گرمکن و چند تا تیشرت و تاپم خریدیم و رفتیم مرکز گوشی میخواسم گوشی بخرم قبل از اینکه بیام بیرون داریوش بهم ۱ تومن پول داد انقد ذوق زده شده بودم رفتیم (….)مرکز گوشی و خرت و پرتاش بود یه گوشی خوشکل سفید “هواوی جی۵۲۵ ” گرفتم سفید خیلی ناز بودش یه عالمه هم برنامه دادم ریخت و یه قاب که سفید بود و پشتش یه اسکلت مشکی داشت گرفتیم و اومدیم بیرون یعنی انگار تو یه کارتون تیتاپ بودم به قران خیلی ذوق کرده بودم . سینا :اقا من گشنمه آتی شیرینی گوشیتو باید بدی بریم پیتزا مهمون آتی . -عه نه بابا از کیسه خلیفه میخشی ؟
سینا :اره میثی:راس میگه ها آتی زود تند سریع دست به جیب شو انقد اصرار کردن که دیگه گفتم باشه بابا رفتیم تو یه رستوران شیک خوشکل نامردا گرون ترین غذارو سفارش دادن خیرسرم میخواستم پول جمع کنما سینا که تا خرخره سفارش داد میثاق و رامینم که از اون بدتر -میتونید همرو بخورید؟ سینا :نخوردیمم با خودمون میبریم که حروم نشه بعد یه لبخند گنده زد ای توروحت بشر هی -توی یه جمع مسخره با دوتا دلقک (میثی و سینا )با خنده غذامونو کوفت کردیم .رفتم که حساب کنم گفت۲۵۵ تومن مخم هنگ کرد یا خدا مگه چی کوفت کردن یا امام نهم .:) تو کیف پولمو نگاه کردم ۶۰۰ تومن که پول گوشیم بود ۲۰۰ تومنم که لباس خریده بودم همین ۲۰۰ تومن مونده بود ۵۵ تومن که تو کیفم داشتم پولو حساب کردم رفتم بیرون که همشون دم ماشین منتظرم بودن انقد حرص خوردم .وای ننه ۱ تومن توی یه شب پرید . -ایشلاله گوشت نشه به تنتون ایشلاله همین فردا هر چی که خوردید اب شه بره زیر زمین . رامین :بسه بابا یه شام دادی بهمونا .انگار چیکار کرده -شام ۰۶ تومن ۷۰ تمون نه اینکه ۲۵۵ تومن دریا :۲۵۵ تومن ایول بابا تو که اینقد ولخرج نبودی آتی -دریا ببند توی یه روز ۱ میلیون تومن و ۵۵ هزار تومن خرج کردیم .داشتیم میرفتیم که میثی گفت : میثاق:بیخیال بابا شیرینی حقوق اولت و گوشیت بود دیگه -مرض . میثاق:پایه اید زنگ خونه هارو بزنیم فرار کنیم؟ دریا:مگه آزار داری تو ؟
میثی:اوف چه جورم .آتی تو که هسی ؟
-اره باهات موافقم -من قربونت خانوم کوچولو که پایه همه چی هستی . -به فدات رامین :من که نیسم شما دوتا چلمنید سینا هم که با این سنش باید خجالت بکشه شما برید ما هم میریم مغازه های این اطرافو بگردیم –ایش سوسول . یه تک خنده کرد و با دریا و سینا رفتن سینا برگشت یه نگام کرد و ادای رامین در اورد خندم گرفته بود میثاق:خب خانمی حاضری ؟
-اره بریم . من رفتم یه ور میثاقم یه ور رفته بود به اندازه دو تا خونه میثاق جلوتر بود رفتم جلوی یه آپارتمان شیک و خوشکل و ناز وایسادم -اوف چقد زنگ داره کف دستامو گرفتم جلوی زنگ در همرو فشار دادم تا میخواستم در برم در باز شد 🙁 یا امام زمان یا حضرت فیل این اینجا چیکار میکنه ؟؟اخمت تو حلقم برادر اروم دستامو برداشتم و که با یه لحن خشک و جدی گفت :با کسی کار دارین ؟
یا خدا این اینجا چیکار میکنه فرشاد ؟؟!!یا امام زمان یا خدا این اینجا چیکار میکنه ؟دید عین چی بهش زل زدم اخم کرد و گفت :اگه تموم شد بگیر کاری دارین؟ این چرا اینجوریه اختلال شخصیت نداره یه روز عین سگ پاچه میگیره یه روزم شاد و شنگوله مگس میپرونه همش ب هزار مکافات آب دهنمو قورت دادم و گفتم -بله با واحد ۸ کار داشتم . یه تای ابروش بامزه انداخت بالا و گفت : -خب بفرمایین !؟
چی وای آتی بمیری که هی سوتی میدی .سرمو چرخوندم دیدم میثاق دلشو گرفته و داره میخنده و زبون در میاره ناخوداگاه خندم گرفت که با ضدای نسبتا بلندی گفت : -خندتون تموم شد بگید کاری دارین یا نه ؟
-اوم….. مگه واحد ۸ ماله شماس ؟؟ -بله !! -حالا من بودم با تعجب داشتم نگاش میکردم که یهو گفتم -اوم چیزه ببخشید حواسم نبود با واحد ۱۸ کار دارم . -بفرمایید؟! -با قیافه باحال لب و لوچمو جمع کردم و گفتم نکنه اینم ماله توئه ؟
با جدیت تمام و اخم گفت : -مال تو نه شما دوماً محض اطلاعتون عرض کنم که این ساختمون هنوز خالیه و همش هم مال بندس امروزم اومدم بهش سر بزنم و که اوف خر بیارو باقالی بار کن بد شانسی تا این حد ؟؟به قول میثی اگه من شانس داشتم که اسممو میذاشتن شمسی . -به لکنت افتاده بودم که یه دستی دور کمرم قرار گرفت نگاش کردم دیدم دست سیناس این بشر اینجا چیکار میکنه ؟؟یا خدا دیگه افتضاح بدتر از این ؟
-خانمی اینجا چیکار میکنی بیا بریم فک نکنم این خونه مناسب باشه بریم خونه بعدی رو ببینیم من عین خنگا زل زده بودم بهش این چی میگفت -شرمنده اقا ببخشید -بعد دستمو گرفت و کشید و منم عین مرده ها بودم که داشت کشیده میشد بر گشتم دیدم با همون اخم زل زده به من یکم که دور شدیم میثاق و رامین و دریا رو دیدم تا نگاشون به من افتاد زدن زیر خنده .سینا هم رفت پیش اونا وایساده بود و هِر هِر میخندید -ای مرض ای حناق ای سرطان ای کوفت .اِاِ ببین پسره ی چلغوز انگار از دماغ فیل افتاده ایکبیری زشت انگار کیه !یه جور گفت خونه ماله خودمه میخواستم دندوناشو خورد کنم یکی از دستامو مشت کرده بودم و گذاشته بودم جلوی دهنم . یابو علفی هی هیچی نمیگم ایش با اون اخمش اصن این بشر اختلال شخصیت داره یه روز میخنده یه روز عین سگ پاچه میگیره نگاشون کردم که سرشون پایین بودو و لبشونو گاز میگرفتن -چتونه شماها اه لامصب اعصابمو ریخت بهم میثی بمیری با این فکر کردنت هی نگاه نگاه چه بد ضایعم کرد اخه خر مصب -فحش دادنتون تموم شد ؟؟ چی ؟؟نه خداجونم !اخه وقتی داشتی شانسو تقسیم میکردی من کدوم قبرستونی بودم ؟؟هان اخه این انصافه نه خدایی انصافه با ترس و لرز و چشای بسته و اروم برگشتم . چشام همینجور بسته بودم که گفتم -به خدا منظور بدی نداشتم اصن من چیز خوردم خوب غلط کردم حالا من که منظور بدی نداشتم یکی اون اخلاقتو درست کنی من که چیزی نمیگم به جون همین سینا که واسم یه قرون ارزش نداره دیگه قسم میخورم از این غلطا نکنم و یه دختر خوب بشم -بسه …
بسه نمیخواد پشت سر هم اینقد حرف بزنی فهمیدم یکی از چشامو اروم باز کردم -قول میدی کاری نداشته باشی میثی:اقا آتی غلط کرد به قول خودش چیزی خورد رامین :شما که بزرگی ببخش سینا :نبخشیدی هم نبخشیدی همچین مالی نیس -سینا ببند اونو بو میاد برگشتم دیدم فری یالقوز(همون فرشاد)دستشو گرفته جلوی دهنش تا نگامو دید دستش و برداشت و اخم کرد و گفت موردی نداره .فعلا دریا :آتی این کی بود ؟
نگاه کردم رفت سوار پورشه مشکی شد اوف عجب ماشینیه . -پسر کسی که تو اون خونه کار میکنم رامین :چی ؟؟؟؟چی گفتی؟؟مگه نگفتی کسی نیس . -رامین ببند بابا دیدی که یارو از دماغ فیل افتاده دریا :ولی عجب جیگری بودا . میثی: هوی هوی دخترم بابات اینجا وایساده ها چه تعریفیم میکنه ازش دریا :اوه اوه ببخشید پدر جان چیز خوردم من سینا :از من که جیگر تر نیس -بابا اعتماد به سقف، اعتماد به بالا رامین :بسه دیگه بریم هممون موافقت کردیم و راه افتادیم . تو راه برگگشت فقط اهنک انریکه بود که سکوتو میشکوند بقیه هم که تو حال خودشون بودن من که باگوشیم داشتم بازی میکردم میثاق و دریا تو سر و کله هم میزدن و سینا و رامین فَک میزدن دریا و میثاق و رسوندیم و رفتیم پیش به سوی خونه سینا :وای آتی دستت طلا -خواهش ولی خیلی بیشورین پولام تَه کشید رامین :بسه دیگه برید بکپید سینا :آتی پیشت بخوابم با لحن بچه گونه و لوس گفت که گفتم -اَه اَه چندش خجالت بکش مرد گنده ،که چی پیشت بخوابم برو گمشو سینا :دلمو شیکوندی برو حاشو ببر ……با من نموندی برو حالشو ببر -سینا بی خوابی زده به سرت داری چرت و پرت میگی برو بکپ. رفت تو حال و رو کاناپه خوابید و منم رفتم طرف اتاقم مامانم که معلوم بود خوابه ساعت ۱۱ بود . رفتم تو اتاقو مانتومو در اوردم و رفتم رو تخت به شماره سه نشده خوابم بردبا صدای زنگ پلنگ صورتی که دیروز دریا واسم گذاشته بود بیدار شدم و از اونجایی که همیشه من بعد از اینکه بیدار میشم یه ۵ مین کلا از دنیا بی خبرم دیدم سینا نکبت وَرِ دل من خوابیده و دستشو هم دور شیکمم حلقه کرده .ای خدا روتو برم هی خرس گنده خجالت نمیکشه . رفتم تو اهنگام یه اهنگ خارجی از این گوش خراشا گذاشتم و صداشو تا اخر زیاد کردم و گذاشتم دَم گوشش سینا :آییییییییییییییییییی گوشم خدایا اینجا چیشده …
جنگه …
من مُردم الان آتی هم حوری بهشتی منه …
چرا اینجوریه ؟
با چشای به اندازه ی وزغ زل زده بودم بهش اوف خدا این که از من بدتره فک کن من باید برم زیر تریلی که حوری این بشم چه خودمو تحویل میگیرما ولاله -پاشو خودتو جمع کن گوریل چته عین بختک افتادی رو من خب دلت آغوش میخواد برو زن بگیر اینقد به من نچسب .خب عینه کنه میاد وَرِ دل من . -اا تو بودی ؟میگم این کارا برازنده ی انسان نیست نگو تو بودی هی دیشب جُفتک مینداختی . -پاشو بینم اومده خوابیده تازه چرت و پرتم میگه همینجوری با داد میگفتم سینا :ببین آتی بیا یه قراری بزاریم توئه دیوونه رو که کسی نمیاد بگیره خب از اونجایی که من تو بغلت خوابیدم خیلی فاز داد اصن انگار آرامش داشته باشم خب بیا ماهه دیگه عقد کینیم بعد عروسی اینجوری هم تو از ترشیدگی در میای هم اینکه من به یه نوایی میرسم . چشام همینجوری که این حرف میزد درجه گشادیشونم بیشتر میشد .ای خدا این بشر چقد پروئه. رو نیست که سنگ پای آلمانه به وَلای علی اینجوری ندیده بودم که الان دیدم . -پاشو بینم چقد پرویی تو پاشو ،اه اه با زور از رو خودم بلندش کردم و رفتم تو آشپزخونه -درود بر مادر گل و گلابم که همچین دختر گل و گلابی داره . رامین :درود بر تو ای خُل مغز که من نمیدونم اعتماد به سقفت به کی رفته که بیچاره گل و گلاب هارو خدشه دار میکنی . با یه لبخند مکش مرگ ما برگشتم طرفشو گفتم : -رامین !! با تعجب منو نگاه کرد که گفتم : -عزیزم بو اومد مسواک زدی صبح یهو سینا پُقی زد زیر خنده -ببند نیشتو مگس میره توش سینا :منه خرو بگو اومدم از تو دفاع کنم -هههه خوبه خودتم میدونی خریو و بازم من هر چی میگم تو مغز پوکت فرو نمیره ،و در ظمن من نخوام تو از من دفاع کنی باید کیو ببینم رامین : منو به این خشکلی . -اوف کی میره این همه راهو ،آروم برو ماهم سوار شیم مامان :بسه دیگه چقد شما فَک میزنین .آتریسا بیا صبحونتو بخور دریا زنگ زد گفت با بچه های دبیرستانتون قرار دارید میخواید برید بیرون گفت اون گیتارتو هم باید بیار . -عه جدیداً احساس میکنم من بوقم نمیدونم چرا ولی یه همچین حسیو دارم رامین و سینا نبودن وگرنه یه جواب میدادن بهم ولاله اینا که کم نمیارن سگ پا قزوینن نشستم پشت میز از همه چی بود اوم خامه،عسل ،کره ،مربا،شیر، -مامی فعال شدیا خبریه ؟
-دختر صبحونتو بخور اینقد حرف نزن .نمیدونم تو به کی رفتی اینقد وِراج شدی -مامان !!!دستت درد نکنه دیگه به جای اینکه ازم طرفداری کنی اینو میگی ؟
-وای خدا بسه دیگه بعدم رفت عه وا چرا اینجورین الان دیگه مطمئنم که بچه سر راهیم باور کنید .صبحونرو که خوردم جمع کردم و رفتم تو اتاق ساعت ۱۱ بود که صدای پلنگ صورتی بلند شد -ای خدا دریا به قران خیلی بیشوری زنگو واسه چی عوض میکنی ؟
-به به سلام آتی خله خوبی ؟سلامت کو بی ادب؟ رفتی پیش یه جیگر اصن مارو تحویل نمیگیریا !! -اوف بابا بسه …
بسه چقد حرف میزنی از من وراج تر توییا !! -خب بابا زنگ زدم بگم با ۱۰ -۱۵ نفر از بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم که بریم بیرون در ظمن اون سینا رو بر نداری با خودت بیاریا ؟
بهت بگم. -باشه حالا کیا هستن ؟
-دقیق نمیدونم ولی مهسا،رها،غزل،سوسن،فاطی ،زری،شراره ،محیا،سمیرا،آوا ،هانیه ،سمیه ،ساجی ،و اهان تاپال هم میاد . -دَری الان پیشم بودی میزنم داغونت میکردم الان دقیق نبود دیگه ها ؟؟ بعد اون تاپال میخواد بیاد چیکار؟هان ؟اه دختره ی ایکبیری ،زشت ،دماغو و خپل -اوف بسه بابا هیچی من که زنگ نزده بودم ولی این ساجی که زنگ میزنه بهش میگه توهم میای؟؟ اونم میگه کجا! ساجی هم که بیخبر از همه جا میگه پارک با بچه ها . -ای من اخر این ساجده رو خه میکنم به قران -خب بابا حرص نخور .قربونش برم بی شیر میمونه ! -چـــی؟؟قربون کی ؟کی بی شیر میمونه ؟
-اَه آتی قبلنا آی کیوتر بودیا .بچتو میگم دیگه قربونش برم بعد زد زیر خنده -بزغاله ِنفهم .منو دست میندازی به قران میکشمت -آتی جون من که تورو دوست دارم -ببند فکو بعدم قطع کردم یهو بی هوا دستم رفت رو شیکمم چــــــییییییییی؟؟یه جیغی زدم که خودم ترسیدم که یهو در با شدت باز شد و مامان و رامین و سینا هم اومدن تو در با شدت باز شد و همه اومدن تو: مامان چت شده دختر چرا جیغ میزنی ؟
سینا :چته چرا رَم کردی ؟
-وای مامان فک کنم بچه دار شدم . مامان:چییییییییی؟ -دختر حیا کن چی میگی تو ؟
رامین :چرا چرت و پرت میگی آتی ؟
سینا :وای کلک حالا از کیه هان ؟؟من که دیشب کار دستت ندادم . میون اون همه حرص خوردن خندمم گرفته بود .این بشر چرا آدم نمیشه ؟
همینجوری از لای دندونام غریدم :سینا خفه شو مامان:چته آتی چی میگی تو ؟
-مامان ویار دارم هوس آلوچه کردم .از بوی غذا هم بدم میاد یه جورایی انگار میخوام عُق بزنم بعدش زیر دلم درد میکنه انگار یکی داره لَگد میزنه . بعد با حالت بغض گفتم :مامان به قران من کاری نکردم اگرم کرده باشم این سینای گور به گور شده دیروز پیشم خوابیده بود . تا اینو گفتم بهو سه تاشون زدن زیر خنده . همونجوری با بغض گفتم : -چتونه شماها …
هق …
هقق…
الان وقت خندیدنه ؟
مامان:بسه آتریسا …
پاشو خودتو جمع کن دختر …
این حرفا چیه میزنی ؟
سینا :چرا الکی پشت من حرف در میاری بچه من بیجا بکنم که خودمو بندازم تو دردسر ….وای حیا هم خوب چیزیه ها این اخرشو یه جور گفته بود که یهو زدم زیر خنده….رامین یهو با اخم گفت :اصلا این شوخیت جالب نبود آتی بعدم رفت مامان:خیلی بی حیا شدی این چه حرفایی بود که زدی هان ؟

رمان به بال سیاهم نگاهی نکن (عاشقانه)
 رمان جدبد , دانلود رمان به بال سیاهم نگاه نکن , دانلود رمان , رمان , رمان برای موبایل ,
خلاصه داستان رمان به بال سیاهم نگاهی نکن :
در مورد دختریه به اسم شاداب که زندگیش همیشه واسش بازیه و هیچ چیزی رو جدی نمی گیره ، زندگی شاداب یه جورایی مبهمه واسش از شغل پدرش گرفته تا آینده ی خودش و از بچگی پیش مادربزرگش بزرگ می شه تا اون می میره و مجبور می شه کنار مادر و پدرش زندگی کنه و به خاطر شغل پدرش واسش محافظ می ذارن که رابطه ی خیلی خوبی باهاش برقرار می کنه و تنها دوستش می شه اما اتفاقی که برای محافظش می افته باعث می شه تا به زندگیش یه جور دیگه ای نگاه کنه و خود واقعیشو پیدا کنه و با بالای سیاهش توی دنیای جدید و واقعیش پرواز کنه ….
دانلود رمان با لینک مستقیم برای موبایل و کامپیوتر در ادامه مطلب . . .
دانلود رمان با لینک مستقیم:
دانلود با فرمت pdf:
دانلود برای آندروید و آیفون:
دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی برای موبایل آندروید apk
نام رمان: رمان حریف سرنوشت نمیشی
نویسنده: مونا.س
تعداد صفحات: ۱۹۹
خلاصه ای از داستان رمان:
مينا دختري جوونه كه واسه آيندش برنامه هاي زيادي داره اما با تصميم خودسرانه و ظالمانه پدرش حاكي از ازدواج اون با پسركارفرماش ، تمام برنامه هاش نقش بر آب ميشه . پدر شرط ازدواج نكردن مينا با اون پسر رو قبول شدن توي كنكور گذاشته اما اينجاست كه قصه رنگ ديگري به خودش ميگيره و حوادث اون جور كه شما فكر مي كنين پيش نمي ره . . .

لینک دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی :

 دانلود رمان مخصوص گوشی های اندرویدی (APK)

نام کتاب : وقتی برای تو ، وقتی برای من

نویسنده کتاب : مریم کاربر انجمن ۹۸ia

سبک کتاب : عاشقانه

زبان کتاب : فارسی

قالب کتاب : Pdf

حجم کتاب : ۲٫۷ مگابایت

خلاصه داستان   


این داستان روایتی ست از جدال عشق و نفرت … ریحانه به دلیل تصوراتی که در دوران

مدرسه داشته از ازدواج میترسه با ترس عاشق میشه و با کورش ازدواج میکنه اما……….

داستانی جذاب و واقعی


با تشکر از سایت WWW.MEHRPATOGH.IR و مریم عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 دانلود کتاب

دانلود رمان شام مهتاب

موضوعات این مطلب :

رمان و داستان

,

رمان های عاشقانه

,

قسمتی از متن رمان:

فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . »
ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ..رمان شام مهتاب

مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ندهید ؛ منهم اگر چیزی به ارث بردم از شما بوده .»
پدر با شوخی گفت :« خوب تعارف برای هم تکه پاره میکنید ؛ خب اصل حالتون چطوره ؟.رمان شام مهتاب

مادرهمانطور که موهایم را نوازش میکرد به آرامی میگریست .
ـ الهی من فدات شم ؛ تو دختر با استعدادی هستی ؛ حیف بود که از دیگران عقب بیفتی . خوشحالم که بالاخره با سماجت به خواسته ات رسیدی ؛ بهت تبریک میگم .
ناگهان یاد شایان افتادم.رمان شام مهتاب

ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.
و با صدای بلند گریه کردم . .رمان شام مهتاب

شایان هراسان جلو آمد و دو دستی به سرش کوبید و گفت:« خاک بر سرمن ؛ مقصر اصلی من هستم شرمنده که باعث ناراحتی همه شدم.»
آنقدر قیافه اش مسخره بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. شایان که همانطور مات و مبهودت مرا نگاه میکرد گفت:« واه ؛ واه ؛ حالا ما باید بخندیم یا گریه کنیم !»

دانلود رمان pdf