نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان خواب مرا باور کن

 دانلود رمان خواب مرا باور کن

کتاب‌ها و حرف‌ها و روایت‌های زیادی واسه تعبیر خواب‌هامون وجود داره. هر کدوم به نوعی سعی

می‌کنند ارتباط خواب و عالم معنا رو با زندگی واقعی درک کنند؛ اما یه وقت‌هایی هست که احتیاج
به تجزیه و تحلیل وجود نداره، دیده‌هامون عیناً رخ میده. بهش میگن رویای صادقه‌‌‌‌…

مقدمه:
هه، هه، هه…
نفسش دیگه درنمی اومد.
هه، هه، هه…
تو قفسه‌ی سینه‌اش احساس سرما و سوزش داشت. تمام جوارحش درد گرفته بود.
هه، هه، هه…
می‌دوید
هه، هه، هه…
می‌دوید و هر از گاهی پشت سرش رو نگاه می‌کرد.
هه، هه، هه…
بار آخر وقتی پشتش رو نگاه می‌کرد پاش به ریشه‌ی یه درخت بزرگ گیر کرد و افتاد زمین.
دیگه نمی تونست نفس بکشه.
تو هر ده تا دم و بازدمش شاید اندازه‌ی یه دم نمی‌تونست نفس بگیره.
آخش همزمان شد با صدای خرخری که از پشت سرش شنید.
یک ثانیه مکث…
سرش رو برگردوند و صدای جیغی که کل جنگل رو پرکرد…رمان خواب مرا باور کن

دانلود رمان خواب مرا باور کن

قسمتی از داستان :

نرجس با یک دسته گل بزرگ و لبخند جذابی که نشون از خوشحالیش بود، میون انبوه جمعیت طبق

معمول ایستاده بود و مثل پاندول ساعت سرش رو این ور، اون ور می‌کرد. مانتوی آبی فیروزه‌ای که

دیروز خریده بود با روسری سبزآبی که دور سرش گره زده بود رو ست کرده بود و عمداً قصدش از

پوشیدن این رنگ نمایش رنگ آبی چشم‌هاش بود که با سایه‌ی ماهرانه‌ی آبی رنگی که آرایشگر

واسه‌اش زده بود، این نمایش خیره کننده‌تر شده بود‌. حدود یک ربع بعد قامت رشید مردی از پشت

شیشه دیده شد که برای لحظه‌ای همه نگاه‌ها رو به خودش جذب کرد و وقتی عینک دودی

مارک‌دارش رو از روی چشم‌هاش با پرستیژ خاصی برداشت، صدای «اوه» همگانی مردم که

نشون از تحسینشون بود، توی گوش نرجس پیچید و باز این نرجس بود که هربار وارد فرودگاه

میشد از نگاه‌های خیره و این صداهای تحسین، حرص می‌خورد و عصبی میشد‌. لحظه‌ای

بعد مهماندارهای مجرد که حسابی برای خودنمایی به این کاپیتان جذاب آرایش کرده بودند،

از او با سرافکندگی جدا شدند و نرجس تونست، برای اعلام حضورش دستی تکون بده.

فرهاد وقتی دوباره نرجس رو توی صف انتظار دید، لحظه‌ای کپ کرده و ایستاد، بعد به

ناچار با کلافگی دستی تکون داد و به سمت نرجس پا تند کرد.