نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

 من به شخصه دیگه اصلا نمیتونم بگم ولی پیشرفت نگاه دانلود برام مهم هست و میگم

دوستان عزیز نگاه دانلود اخر این پست رمان های که از نظر محتوا در سطح خوبی هستن را معرفی کردیم

نویسنده: مریم صناعی

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

خلاصه :
پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پر از یاد خدا
وندر آن باغ کسی میخواند :
” که خدا هست ، دگر غصه چرا؟ “
آروز دارم : خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلش با دل توست
حضرت دوست جدایت نکند.

قطعا زندگی فراز و فرودهای زیادی داره…
این ما هستیم که باید در فراز ها فروتن و در فرودها مقاوم و استوار باشیم…
” بی تو من در همه ی شهر غریبم ” رمانیست پر از فراز و فرود، دختری که مادرش رو در کودکی از دست داده و با پدرش زندگی میکنه

این رمان به درخواست نویسنده پاک شد

دانلود رمان حس عاشقی جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

خلاصه: دانلود رمان حس عاشقی رمان در مورد دختریه که در خانواده ی نسبتا فقیری زندگی میکنه..یکی از خواهرهاش در طی دوران مریضی دچار عشقی واهی میشه که رسیدن به اون عشق واسش محاله اما بالاخره روزی این دختر عشق واهیش رو در واقعیت پیدا میکنه اما..حسی جدید..اما این حس گمنام چه میداند از عشق؟حسی که نه زمان را میشناسد و نه مکان را..این چه حسی ست که نه خواب را میفهمد و نه بیداری را..؟


نه شاد زیستن را میفهمد و نه اندوهگین بودن را..
این حس که نامش را نمی دانم آواز گوش دادن را دوست دارد..
گوشه ای کز و تنها به تو فکر کردن را دوست دارد..
گل سرخ را..تماشای غروب جمعه را دوست دارد..
بوی تو را..نوازش تو را و حتی خیره شدن به چشمان تو را دوست دارد..
آری..این حس عاشقی ست!
این حس عاشقی،تو را هم دوست دارد..

مقدمه:
ای دل چرا باز هم عاشقی
به چه می نازی که اینچنین عاشقی
مگر تو چه دیدی از این عشق
که هم دل و همسفر و همراه عاشقی
طعم تلخ شکست را چشیده ای
بازهم اینگونه عاشقی
نه وفا دیدی و نه مهربانی
بگو چرا اینچنین عاشقی
در طرب و مستی پیش قدم
در جاده هفت شهر عاشقی
ای دل تو که اینگونه در آتشی
به من بگو چرا این چنین عاشقی
در عجبم از کار تو ای دل دیوانه
گر هزاران بار بشکنی در ره عاشقی
گر هزاران بار خون دل خوری
تسلیم نشوی در راه عاشقی

قسمتی از  رمان حس عاشقی :

-سمیرا؟پونه دم در منتظره
با این حرف سلمی(یا سلما..به هر دو روش نوشته میشه..اگر من اشتباهی کردم به بزرگی خودتون ببخشید)

،کاموا و قلابمو روی زمین رها کردم و از جا برخاستم
همونطور که گره ی روسریمو می بستم

دانلود رمان خانه ی وحشت جاوا ، اندروید ،pdf ، ایفون، تبلت

خلاصه:دانلود رمان خانه ی وحشت  سه تا دختر نوجون که برای دانشگاه میرن شمال و برای اقامت به خونه ایی میرن که اتفاقای ترسناک واسشون میوفته ـ رویاساعت ۸ صبحه،خیلی خستم،به تابلوی سبزکنارجاده نگاه کردم،ساری۲۰km ._ بلاخره رسیدیم نگاهی به دختراکردم،هردوخواب بودن،تمام راهو خودم رانندگی کردم،الانم واقعاخوابم میاد.امیدوارم یه رستوران این نزدیکاباشه که بتونم استراحت کنم.دختراروصدازدم._تران،شیدا،بیدار شین داریم میرسیم.

قسمتی از رمان خانه ی وحشت »

ـ رویا
ساعت ۸ صبحه،خیلی خستم،به تابلوی سبزکنارجاده نگاه کردم،ساری۲۰km .
_ بلاخره رسیدیم
نگاهی به دختراکردم،هردوخواب بودن،تمام راهو خودم رانندگی کردم،الانم واقعاخوابم میاد.امیدوارم یه رستوران

این نزدیکاباشه که بتونم استراحت کنم.دختراروصدازدم.
_تران،شیدا،بیدار شین داریم میرسیم.
ترانه دستاشوکشیدوبه اطراف نگاه کرد.باذوق دوتادستشو به هم زدو گفت

:
_وای خدایااینجابهشته؟چقدرقشنگه،وای رویاببین چقدرهمه جاقشنگه
میدونستم ترانه اولین باره میادشمال،دلم میخواست ازاول جاده بیدارش کنم تا همه جاروببینه ولی میدونستم

خستست وازدیشب استرس داشت
ـ روزای تعطیل انقدرهمه جامیگردونمت تا قشنگی این بهشتو ببینی
مهدیس که باصدای مابیدارشدشروع کردبه غرزدن
ـ چه خبره اول صبحی؟بزارین بخوابم دیگه،اه
ـ باشه توبخواب،منم که ۴ ساعته دارم رانندگی میکنم هیچ
ترانه که تازه متوجه خستگی من شدبانگاه مظلومش گفت
ـ میخوای من رانندگی کنم؟
ـ نه عزیزم اولا که تواصلا اینجاروبلدنیستی دوما که الان دیگه میرسیم.
شیداکه دیگه کاملابیدارشده بود باخستگی گفت
ـ وای استخونام چسبید به هم فلج شدم بابا،نگه دار یه جا گشنمم هست
یعنی اون لحظه فقط دلم میخواست فکشو پیاده کنم
ـ منم که گفتم الان میرسیم
شیداکه عصبانیتمودید دیگه حرفی نزد واردشهرشدیم وکنار

کردم،خیلی قشنگ بود ظاهرش فانتزی بودوپشتش باغ بود که رویاییش کرده بود. ۳ سالی میشدکه نیومده بودم اینجا وواقعا تغییرکرده بود وعالی شده بود.رفتیم تورستوران وصبحانه خوردیم بعد صبحانه از صندلی بلند شدم

ـ بچه هامن میرم توماشین یکم بخوابم.شماهم تواین فرصت برین اطرافو یکم بچرخین.اون دوتا گشنه های عقب مونده هم فقط سرتکون دادن،منم رفتم توماشین وبعدازچنددقیقه خوابم برد.

 

دانلود رمان ای عشق جاوا ، اندروید ، ایفون ، pdf، تبلت

خلاصه :دانلود رمان ای عشق لیلا پرستار بیمارستان، در زندگی زناشوئی دچار بحران است. همسرش که همکار اوست خیال می کند،رفت و آمدهای زیادِ لیلا با دکتر نیکی جراح قلب و رئیس بیمارستان دال بر خ*ی*ا*ن*ت به اوست.اما این رابطه معلولِ بیماری لیلاست. جراحی قلبِ لیلا در کودکی توسطِ این دکتر انجام شده واز آن زمان رابطه ی عمیقی مابین شان برقرار بوده است. چون هر نوع هیجان برای لیلا مرگ
آور است دکتر او را از رابطه ی معمولی با همسرش منع کرده و همین عامل باعثِ شک رامین
شده است.
لیلا اما توجهی به توصیه های دکتر نکرده و حامله شده و با خیره سری و یکدندگی فوق العاده ای
تصمیم دارد فرزندش را بطور طبیعی بدنیا بیاورد و چون از رابطه ی خراب با همسرش در رنج
است از او دعوت می کند تا آخرین حرفها را به هم بزنند و خلاصه رازِ خود را برملا می کند و
می گوید که بیمار است…
مقدمه

داستان ای عشق… روایت سادۀ عشقی ست که از چهارچوب تن آدم ها فراتر می رود

. داستان قلبی ست که گرچه بیمار است، اما می تواند مفهوم عشق را درک کند و

نگاهی نو به کسی که دوستش دارد بیاندازد و او را نه از سر خودخواهی و تملک،

که عادت نسل امروز است، بلکه به عنوان معشوق با هویتی آزاد که حق دارد

پس از پایان نخستین عشق به زندگی ادامه دهد می نگرد. این حس آنچنان پاک

و معصوم است که بر پیرامون، اثری شگرف می گذارد و چون منبع نور می درخشد

و همه جوانب زندگی آدم های داستان را گرم می کند و این اندیشه را در ذهن

خواننده پدید می آورد که انسان ِفانی، مأمن عشقی ست که زوال ندارد و

جاودانه می ماند و تن ما اقامتگاه

دانلود رمان سورنا جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون ،تبلت

خلاصه: دانلود رمان سورنا و مردی متولد شد به نام سورنا… مردی از جنس تلاش …مردی در پوسته ای سخت و نفوذ ناپذیر !مردی که برای به دست اوردن دل دخترک از هیچ تلاشی فروگزار نکرد…دختری از جنس غروردختری که هیچ وقت نفهمید چه نقش مهمی توی زندگیه این مرد داره!هویت مرد تا مدت ها برای اترینا مجهول میمونه تا اینکه ….

مقدمه

درکودکی ام ،

شنیده بودم ، قلب هر کس
به اندازه مشت گره کرده اش است . . . !
مشت می کنم
و خیره می شوم به انگشت های گره خورده ام . .
دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم . . .
چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم !!!

در عجبم از این کوچکِ نحیف ! که چه به روزم آورده !
وقتی که تنگ می شود . . .
میخواهم زمین و زمان را به هم بدوزم . . .
وقتی می شکند چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند . . .
وقتی که میخواهد و نمی تواند . . . !
موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم . . . !

#احمد_شاملو

قسمتی از رمان سورنا »

چند وقته این حس لعنتی گریبان گیرم
شده ….
انگار که توی بزرگترین چرخ و فلک جهان نشستم … دنیا دور سرم می چرخه…
برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم؛
پاشنه ی کفشم روی زمین خوابید و…
سرم به شدت به شانه هایی پهن و صد البته سفت و عضلانی برخورد کرد…
از این فاصله ی کم بوی عطرش فوق العاده و مدهوش کننده بود…
خواستم نفس عمیق بکشم که به خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم
دستی به سرم کشیدم.
موهامو که در اثر شدت ضربه توی صورتم ریخته بود رو مرتب کردم .
سرم پایین بود… چشمم روی یک جفت کفش مردانه که درست مقابلم قرار داشت ثابت موند…
نگاهم رو از کفش های براق مشکیش برداشتم. موهامو که در

دانلود رمان آزاد

خلاصه:دانلود رمان آزاد ازاد یه پسر خشن وعصبی هست که بعداز تولد ازخانوادش جدا شده وبه جای برده شده که از اون یه ادم بد اخلاق ساخته یه برادر دو قلو به اسم فرزان داره که عاشق دختر شیرازی بنام مهر ماه هست که به تهران اومده برای تحصیل ..ازاد بعد از سالها برمیگرده به برادرش نزدیک میشه واز فرزان میخواد براش کاری انجام بده ولی فرزان قبول نمیکنه از اونجای که ازاد همیشه به روش خودش عمل

میکنه مهرماه رو میدزده تا فرزان رو مجبور به انجام کارش بکنه!!در این بین اتفاقاتی بین آزاد ومهرماه میفته!!!

اما دیگه اون ها رفته بودن واقعا وضعیت بدی بود. فکرش رو بکنید که تو یه هوای سرد زمستونی با لباس های

خیس بر عکس با یه پا از درخت اویزون باشی! پام داشت کنده می‌شد. احساس می‌کردم همه ی محتویات

معدام داره میاد تو دهنم. هر چی فحش بلد بودم ونبودم به اون یارو داده بودم. به نظر می‌رسید اسمش آزاد

باشه. آخه آزادم شد اسم؟! بری بمیری با اون اسمت که من رو بدبخت کردی. وای خدا پام کنده شد چند

ساعتی بود که همون طور آویزون بودم؛ هوا کم کم داشت تاریک می‌شد. از سرما می‌لرزیدم، پای راستم کاملا

بی حس شده بود؛ حالم واقعا بد بود، چشمام رو روی هم فشار دادم. ای خدا چرا من این طوری بودم. تو بد

ترین شرایطم از هوش نمی‌رفتم؛ اگه بی هوش می‌شدم حداقل درد کمتری رو حس می‌کردم! فکر کنم موقع

مرگمم از هوش نرم! وای الان وقت این فکرها بود اخه مهرماه؟ اووف خدا لعنتت کنه فرزان با این آشی که برای

من پختی!
دوباره داشتم جد فرزان رو مستفیض می‌کردم که صدایی شنیدم. آزاد با یه نگهبان داشت به این سمت می‌

اومد امیدوار بودم بخواد من رو پایین بیاره که همین طور هم شد.

 

دانلود رمان پایان قصه ی ما

خلاصه: دانلود رمان پایان قصه ی ما این رمان،داستان دختری رو روایت میکنه به نام مهسا.مهسا در طی یک سری برخوردها با دوست مامانش و خانوادش آشنا میشه و پس از چند برخورد،عاشق پسر دوست مامانش،آرتین میشه.و اما آرتین…حالا آیا آرتین هم اونو دوست داره؟اصلا میشه اسم این احساس رو عشق گذاشت؟سرنوشت مهسا چی میشه؟بهم میرسن یا نه؟
پایان خوش

بسیار از کانال ها از رمان های نگاه دانلود استفاده می کنن و ضربه خیلی بدی به سایت نگاه می زنن لطفا در کانال نگاه عضو بشید

و بشکن زنون رفتم سراغ جارو.تقریبا ۲ ساعتی بود داشتم جارو و خاک

گیری میکردم.ما شیراز زندگی میکنیم. خونمون به صورت L.ترکیبش هم

سفید و آلبالوییه.حیاطمون یه تاب دو نفره خوشگل داره.تقریبا میشه گفت

همه جای حیاطو بابام سبزه و درخت و گل کاشته.دو تا در داریم.یه در

کوچولو برای رفت و آمد افراد.از جلوی در تا در راهرو هم سنگ فرش

شده.یه نیم متر اون طرف تر هم یه در بزرگه برای ماشین ها.از جلوی در

که بازم سنگ فرش شده یکم که رفتیم جلوتر سه شاخه میشه برای

ماشین ها.هیوندای سفید بابام.پرشیای مشکی داداشم و ۲۰۶ سفید من.
حالا بگذریم.حتما با خودتون میگین چرا من باید ظرف بشورم و جارو

کنم،نه؟خوب چون مامانم به خدمتکار داشتن علاقه ای نداره و میگه آدم

باید کارای خونشو خودش بکنه.
– خب.اینم از این.مامــــــــان دیگه کاری نداری،من برم لباس بپوشم؟
– نه،برو.دستت درد نکنه.
رفتم سراغ کمد لباسم.حالا چی بپوشم؟
آهـــــان…یافتمش…یه تونیک خاکستری با ساپورت مشکیم.موهام که

همیشه ی خدا کوتاهه.یکم شونش کردم.یکمم آرایش کردم.کلا موافق

آرایش غلیظ نبودم.فقط یکم کرم پودر و رژلب زدم.لبام معمولیه،دماغمم

معمولیه،چشمامم قهوه ای روشنه.در کل راضیم از قیافم.
در حال بررسی خودم بودم که زنگ در رو زدن.وایـــی،آخ جون اومدن.بدو بدو رفتم در رو باز کردم.
((من دوتا عمه دارم؛

دانلود رمان در دنیای من هوا فقط تک نفره است

خلاصه: دانلود رمان در دنیای من هوا فقط تک نفره است . سایه ها خاطره نمی سازند، فقط گاهی میان خاطرات سرک می کشند و روی آن ها اثر می گذارند .
بابا شده بود یک سایه ی مبهم وسط خاطرات بد من!
راحت دور شده بود. آنقدر که دست هیچ کداممان به او نرسد ….به صندلی سفت ایستگاه تکیه دادم. هندزفری و گوشیم رو که به زور جاساز کرده بودم که تو مدرسه پیداش نکنن از کوله پشتی مشکیم در آوردم و مشغول آهنگ گوش دادن شدم. هوا یه کم سرد شده بود

برای کمک به پیرشفت رمان ها و قلم نویسندگان در انجمن نگاه دانلود عضو شوید ورمان ها را نقد کنید

برای عضویت کلیک کنید

نام رمان : در دنیای من هوا فقط تک نفره است
نویسنده :SunLighT  کاربر انجمن نگاه دانلود
ویراستار:   .:~LiYaN~:.
ژانر : تراِژدی.اجتماعی.روانشناسی

 

قسمتی از متن :
بادی که می‌اومد جلوی موهای مشکی و لختم رو تکون می‌داد و من بدون توجه به نگاه های خیره ی پیرزن چادری ای که بغل دستم

نشسته بود، به کار خودم ادامه می‌دادم. مامان می خواست برام سرویس بگیره ولی خودم نخواسته بودم. به نظرم سرویس

هم محدودیت می‌آورد، هم اینکه هر روز بخوای سر یه ساعت بری و بیای. دیر اومدن های اتوبوس های رنگ و رو رفته ی

شرکت واحد و ایستادن توشون کل مسیر از خونه تا مدرسه رو میتونستم تحمل کنم ولی سرویس رو واقعا نمی‌تونستم.

دود غلیظی که پیچید و صدای دِر دِر موتور، من رو از تو گوشیم بیرون کشید. بلند شدم و سوار اتوبوس شدم.

دیگه به این نگاه های عجیب و غریب عادت کرده بودم. چیز عجیبی نبود! کنار پنجره نشستم و به بیرون خیره

شدم. سعی کردم با خوندن آهنگ زیر لب، از شدت رو مخ رفتن گریهی دختر بچهی سه چهار ساله ی تو اتوبوس کم کنم.

 

دانلود رمان گریز از تنهایی | Nadia_A

خلاصه: قصه ما، قصه یه دختر روستایی معمولیه که تو دنیا فقط یه مادر داره. ولی با مرگ ناگهانی و غم انگیزش، اون هم تنهاش می‌ذاره. مدتی پس از مرگ مادرش، با پیدا کردن دفترچه خاطراتی، رازی از زندگی گذشته پدرش براش فاش می‌ شه. تندیس با تردید پا به مسیری در زندگیش می‌ذاره که سرنوشتش رو دست خوش تغییرات زیادی می‌کنه.
پایان: خوش

نام رمان: گریز از تنهایی
نویسنده: *Nadia_A* کاربر انجمن نگاه دانلود
ویراستار : nika_beramiriha
ممنونم از نفیس عزیز بابت طراحی جلد
ژانر: عاشقانه ، اجتماعی

دیگر اثار نویسنده :دانلود رمان زندگی دلناز جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

مقدمه: این روزها که می‌گذرد، یک ترانه تلخ قصه‌ی تنهایی‌های مرا می‌سراید. سمفونی گوش خراشی است، روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.
باید باور کنم، تنهایم!
آری خدا، من تنهایم!
ولی نه! هنوز تو را دارم تا در این تنهایی تکیه گاهم باشی!
خدایا دست هایم را رها نکن. چون دگر به غیر از «تو» مامنی برای تنهایی‌شان ندارند.
نکته: تمامی اسامی شخصیت‌ها و اتفاقات در این داستان غیر واقعی و ساخته ذهن نویسنده هستند هرگونه تشابه کاملا غیر عمدی بوده است!

قسمتی از داستان :

در حالی که قدم های بلند برمی داشت دامن چین دار محلی اش را در دست گرفت تا زیر پایش نرود. بین راه هر کدام از اهالی ده را می دید، با خوشحالی و شوق سلام می‌داد. تمام چهره اش از خوشحالی می درخشید. آن روز مثل تمام جمعه های بعد از هشت سالگی اش باید به قرارگاهش می رفت. از بین بوته ها، درختان و صخره ها گذشت تا به خلوت گاهش رسید. چشمان درخشانش را گرداند. دستانش را باز کرد، چرخی از هیجان زد که دامنش را نسیم به زیبایی رقصاند.
خنده ریزی کرد کنار جوی آبی که از آن وسط رد می شد نشست، دستش را در آب فرو برد با خود گفت:
-امروزم رها زده زیر قولش و نیومده!
سرش را به نشانه تأسف تکان داد.

 

دانلود رمان قمار به شرط چشمانت

 

درمورد دختری نوزده ساله به اسم بهاره که برای تامین مخارج زندگی خودش و مادرش دنبال کار می‌گرده؛

اما هیچ کار مناسبی پیدا نمی‌کنه. یک روز که بهار همراه همکلاسی هاش به کوه نوردی می‌ره،

یکی از اون ها بهش پیشنهاد کاری رو می‌ده و بهار ناخواسته وارد گروهی قمارباز می‌شه.
بهار وارد زندگی تجملاتی آدم هایی به ظاهر خوشبخت و بی مشغله می‌شه؛ اما این تنها ظاهر ماجراست.
و با پذیرفتن این کار اتفاقاتی توی زندگی بهار میوفته…خوب و بد!اتفاقاتی که روزی حتی تو خواب هم نمی‌دید و

با آدم هایی با شخصیت های متفاوت آشنا می‌شه…خوب و بد!
شخصیت های این رمان آدم هایی با زندگی ها و سرگذشت های متفاوت هستن که سرنوشت شون به طرز عجیبی بهم گره خورده.
ممنونم از الکای عزیزم به خاطر جلد زیبایی که برای رمانم درست کرده.

نام رمان : قمار به شرط چشمانت
نام نویسنده : badri کاربر انجمن نگاه دانلود
ویراستار : DENIRA
ژانر: عاشقانه،جنایی

مقدمه
به آسمان تیره و تار شب چشم می‌دوزم.
ستاره ها به من چشمک می‌زنند،
انگار که دارند اسم تو را تکرار می‌کنند!
لبخند می‌زنم.
نگاهم به ماه میوفتد.
ماهی که آسمان شب را نورانی کرده
درست شبیه تو که در آسما ن تیره و تار قلبم می‌درخشی…
توقلب تاریکم را روشن کردی
درست مثل ماه!
ماه به من لبخند زد.
انگار فهمیده که دارم تو را به او نسبت می‌دهم!
اما نه!
اخمی به ماه کردم و رویم را از او برگرداندم
چون تو شبیه اون نیستی!
می‌دانی چرا؟!
چون تو خیلی زیباتر هستی
اما فقط این نیست!
درسته که ماه آسمان شب را درخشان و نورانی کرده؛ اما این نور از خودش نیست.
اما تو نه!
تو با نور و روشنایی دل خودت قلب من را روشن کردی.
یه نور از وجودت
از قلب پاکت
از دل مهربونت
و این جوری من را شیفته خودت کردی!
بانگاهت من را فریب دادی
با چشمات من را مسخ کردی
با شــ ـراب عشقت من را مست کردی
و حالا هم من را وارد این قمار کردی!
ولی من ناراحت نیستم!
قمار می‌کنم!
اما این قمارم کار بدی نیست!
و من بی هیچ بهانه ای اون را می‌پذیرم…
چون این قمار،
قماری ست به شرط چشمانت!