نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

چشم هایم را باز کردم و نظری به اتاق تاریک انداختم. چه تاریکی وهم انگیزی! چرا قبلا وقتی اینجا در چنین تاریکی ای چشم باز می کردم برایم شاعرانه بود؟! سوالی برای جوابم نداشتم. صدای نفس های آرام و منظم احسان که کنارم خوابیده بود باعث شد سرم را برگردانم و نگاهش کنم. چشم های خمار سیاهش را بسته بود. همان چشم ها که وقتی مرا می بوسید خمارتر می شدند و من از نگاه کردن به آن ها کیف می کردم. با دقت به بقیه ی اجزای صورتش نگاه کردم؛ به موهای قهوه ای لختش که روی پیشانی ریخته بودند. ابروهای کمانی مشکی با بینی خوش فرم و لب هایی قلوه ای و پوست گندمی اش. چه چیز این مرد جز زیباییش مرا پایبند خودش کرده بود؟ جوابی برای این سوالم هم نداشتم. از جایم بلند شدم و یک لحظه بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. اما بعد دامن بلند پیراهن سورمه ایم را که می دانستم اصلا به پوستم نمی آید و احسان هم دوستش ندارد را بالا گرفتم. به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. حیاط هم مثل اتاق تاریک بود؛ مثل دنیای درون من! درخت توت در آن تاریکی منظره ی وهم انگیزی ایجاد کرده بود. نمی توانستم او را از خیالم بیرون کنم. مدام جلوی چشم هایم بود. صدای گریه هایش را به وضوح می شنیدم و صدای خنده های شیرینش را! دست و پا زدنش، چهره ی روشن و شادش،
دست های مشت کرده و موهای کم پشتش، پوست لطیفش … آه! با یادآوری این ها سه بار پشت سر هم آه کشیدم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. دستم را جلوی دهانم گرفتم، بی صدا اشک ریختم و نامش را صدا زدم:
– آه، یاسین!
قلبم داشت از جا کنده می شد. از زور بغض و گریه نمی توانستم نفس بکشم. با عجله از اتاق بیرون دویدم. از سالن کوچک پذیرایی عبور کردم؛ قفل در سالن را با دست های لرزان باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. نفس عمیقی کشیدم. یک نفس دیگر … عمیق تر … نشستم و به دیوار تکیه دادم. اینجا راحت می توانستم گریه کنم. آه گریه و اشک! خدایا تو فقط این ها را برای رفع دلتنگی آفریدی؟ چرا اشک های من بند نمی آید؟ آخ که دلم دارد دیوانه می شود از این همه دلتنگی.
چشم دوختم به تاریکی و فکر کردم. به او، به احسان! آخ چقدر به احسان گفته بودم مواظبش باشد، اما حواسش رفت به آن گوشی لعنتی اش و حرف زدن با آن و آن وقت جگر گوشه ام، عزیز دردانه ام، یاسین کوچولویم … نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.

دانلود در ادامه مطلب