نوول فا - شهری پر از رمان

رمان من تو او دیگری برای دانلود

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

رمان من تو او دیگری برای دانلود

رمان من تو او دیگری برای دانلود

اتومبیل را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد.
نگهبان: سلام مهندس آرمند.
مسئول خدمات: سلام مهندس آرمند.
سوار آسانسور شد.
آبدارچی: سلام مهندس آرمند.
منشی : سلام آرمیتا جون.
آرمیتا با حرص گفت:
پرستو؟
پرستو لبخندی زد و گفت:
باشه بابا خانم مهندس.
دست هایش را روی عرض میز گذاشت و به آن ها تکیه داد و گفت:

۸
امروز چرا این جا این قدر شلوغه؟
پرستو: برای استخدام حسابدار. باید با همشون مصاحبه کنی.
تقریبا با داد گفت:
همشون؟
پرستو: پ? نَ پ? می خوای با من مصاحبه کن؟
آرمیتا با غیظ گفت:
این لفظ احمقانه چیه افتاده تو دهنت؟ آقای شفیع اومد؟
پرستو: بله. کارشون و تحویل دادم و خیلی هم راضی بودن.
آرمیتا: خوبه. تا آخر هفته سفارش قبول نکن. جلسه ی ساعت دو رو هم کنسل کن؛ اعصاب اون مردک شکم گنده رو ندارم. به پرویزی بگو یه لیست از فروش این ماه اخیر و بهم بده. به شرکت روشنا هم زنگ بزن بگو سفارششون آماده است و بگو این آخرین سفارشی بود که براشون آماده کردیم. بهش میگی آرمند گفت شما که با یه شرکت دیگه همزمان قرداد می بندین از همون شرکت هم بخواین براتون تجهیزات آنتیک وارد کنه. اوکی؟
پرستو لبخندی زد و گفت:
اوکی بابا. من با این همه آدم چه خاکی تو سرم کنم؟
آ رمیتا: ده دقیقه ی دیگه با پرونده ی مراجعین خودت بیا تو اتاق من.
پرستو: چشم… دیگه؟
آرمیتا: به داوود بگو برام یه چای سبز بیاره. گلوم خشک شده. تا ظهر هم اگه از ترکیه تلفن داشتم وصل نکن. چای سبز داغ باشه ها. نشینی با
داوود به چرت و پرت گفتن.

دانلود در ادامه مطلب


تبلیغات متنی