دانلود رمان مومیایی

دانلود رمان مومیایی

آخرین بشقابی را که خشک میکنم و توی کابینت میگذارم پایانی می شود بر میهمانی خسته کننده و عذاب اور امشب دستا هایم را از دو طرف می کشم

و از اشبزخانه بیرون میرم کمرم درد میکنه اما چندانی ندارم ساعت شما طه دار صفر را نشان می دهد ساعت صفر را قلبم ضربان میگیرد از اینکه همه چیز

خراب شود و همه نقشه هایم بر باد رود عرق بر صورتم می نشیند به اتاق می روم کمد را باز میکنم و به چمدانم خیره می شوم چمدانی که زیر انبوهی

از وسایل مخفی شده لبم را به دندان میگیرم تا بعضی که حتی وجود هم ندارد نشکند به پذیرایی بر میگردم روی مبل می نشینم و چشمم را میبندم و

اجازه میدهم زندگی ام مثل یک فلیم از ابتدا ارستارت بخورد و از مقابل اعصاب بینایی ام عبور کند معده ام منقبض می شود مایع ترشی را که به گلویم