نوول فا - شهری پر از رمان

رمان وقتی برای تو وقتی برای من

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من

دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من

صدای آوازش از بین دیوارهای شیشه ایِ حمام عبور می کنه و گوشهام رو نوازش میده. مثل همیشه پر شور و حال. انگار هیچ چیز، حتی برای لحظه ای، نمی تونه این مرد رو نگران یا غمگین کنه.
در حالیکه کت و شلوار سفید? اسپرتش رو از کمد خارج می کنم، نگاهم به سمت کابین دوش گوشه ی اتاق کشیده میشه. سایه ی مرد پشت? شیشه های بخارگرفته تلنگریه بر احساساتم تا چشمانم رو ببندم و چهره ی جذابش رو زیر دوش آب تصور کنم. همین یه تصویر برای از بین رفتن تمام خودداریهام و هوایی شدنم کافیه. با لرزش بدنم چشمانم رو باز می کنم و روبه روی آینه ی قدی اتاق می ایستم… نگاهی به خودم میندازم… یه شلوارک جین کوتاه و یه بلوز سفید… چند تا از دکمه های بالای بلوزم رو باز می کنم، گیره ی موهام رو درمیارم و با یه نفس عمیق می رم سمت حمام…
در می زنم؛ اگه جوابمو نده یعنی بیا تو ولی… با صدای کشیده شدن در کابین سرمو میندازم پایین و همزمان می پرسم:
_ لباساتو گذاشتم رو تخت، چیزه دیگه ای نمی خوای؟
جوابمو نمیده، مثل همیشه می خواد به چشماش نگاه کنم و منم می دونم چی تو نگاهش در انتظارمه. بالاجبار سرمو بلند می کنم، چشمام یه جمله می بینن »برو پی کارت « و گوشهام می شنون: »پیرهن مشکی طرح دار? رو برام بذار .«
برمی گردم و موهام رو جمع می کنم. بعد از آماده کردن وسایلش با حس آشنای حقارت که مدتهاست همراهمه از اتاق خارج می شم. نگاهم میوفته پایین پله ها… خدای من… با شوق می رم سمتش و شروع می کنم با دختر سه سالم بازی کردن… فقط حضور مه گل می تونه کمی روح درد کشیدم رو التیام بده… البته فقط برای لحظاتی اندک… بعد از دقایقی همبازی شدن با این فرشته کوچولو بلند میشم تا برای شام دونفره مون فکری بکنم؛ دو نفره یعنی من و مه گل، مثل خیلی وقتا یا مثل همیشه.
صفحه ی روشن موبایلش روی کانتر توجه ام رو جلب می کنه… شماره ناشناسه… یه حسی بهم میگه پشت خط یه زنه… سریع با گوشیم همون شماره رو می گیرم… دعا می کنم لااقل یک بار اون طور نباشه که حدس می زنم، ولی… یه صدای پر عشوه می گه جانم و منم با تمام دلشکستگی میگم اشتباه گرفتم و قطع می کنم.

دانلود در ادامه مطلب


تبلیغات متنی