نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان کلبه تنهایی من جاوا، اندروید، pdf، ایفون،تبلت

خلاصه: دانلود رمان کلبه تنهایی من  گهگـاهی با خودم فــکر میکنم .زندگی ما آدم ها انقدر پر خم و پیچہ ،نه می تونی به خوشی هاتدل ببندی ، و نه به غصہ هات ….!چـرا کہ هروز سرنـوشــت تو را با صحنـہ ی دیگــر زندگی سوق می دهــد ..و امــا زندگی مــن ……..؟زندگی مـرا به روز هایی می برد که فکر نمی کردم در پس این روزها،کسی بیاید در این خانه یشوم که مرا همچون برده در خود حبس کرده است برهاند …و به خانه ای ببرد که طعم تلخی یا شیرینی روزگار را در بچشانم …روز هایه خوب عاشقی برای دختر روستایی کمی خنده دار است .دختر روستا را چه به عاشفی ؟؟….!

ولی من عاشق شده بودم هر لحظه ریشه ی عشق در قلب من تناور می شد ،

لحظه هایه ناب عاشقی در وجودم رخنه می کرد ….
ولی انگار سرنوشت جور دیگر تقدیر کرده است ..
تقدرراین زندگی انقدر پر پیچ و خم بود ،که حتی خدا هم نمی دانست با من چه کرده …

قسمتی از رمان کلبه تنهایی من »

صدای پای بابا از میان علف های نم خورده ی باغ به گوشم می رسید منتظر خبری بودم

که یک هفته ذهنم رو در گیر خودش کرده بود کنارم ایستاد دستی بروی کاپشن مشکیش

کشید و گردو خاک های که بروی لباسش پراکنده شده بود در هوا معلق شدن با اینکه

هوای پاییز ملایم بود و باد پاییزی کمی بوی بهار رو داشت و اندکی رنگ و بوی زمتسون

ولی بابا با این حال کاپشن مشکی رنگش رو که فکر کنم ۳ سالیست به تن دارد

می پوشد ، کمی خم شد با کف دستش به آرومی بروی کفش ورنی و براقش کشید ،

نگاهم رو به سمت چشم های بابا سوق دادم و با خوشحالی گفتم