نوول فا - شهری پر از رمان

رمان کوتاه بوران

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

سایه‌ی غم بر زندگی‌اش نشسته است. پشیمانی، حسرت و تنهایی او را بدین گونه گماشته.

او مدت‌هاست که تغییری نکرده؛ اما شاید بورانی سهمگین بتواند او را از این حزن طولانی رهایی بخشد…

پ.ن: دوستان هرگونه تشابه اسمی در این داستان تصادفی بوده و شخصیت‌ها زاده‌ی تخیل من هستند

و به زندگی شخص خاصی اشاره ندارد.

نام داستان کوتاه : بوران
نام نویسنده:   Aida Farahani
ویراستار: .:~LiYaN~:.
ژانر: اجتماعی

دانلود رمان کوتاه بوران

دانلود رمان کوتاه بوران

مقدمه:
به هوا در نگر که لشکر برف
چون کند اندر او همی پرواز
راست همچون کبوتران سپید
راه گم کردگان ز هیبت باز…
بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون پاها چون شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرود آیید چون برف
لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
آهای، لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ…
خروشد باد و بارد همچنان برف
زسقف کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب طوفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ‌مرکب…
***

قسمتی از داستان :

گریمور، روبروی آینه چراغانی شده نشسته بود و به سبیل‌های بلند و مشکی‌اش نگاه می‌کرد.
مهران بی‌حوصله گفت:
– زود گریمم رو پاک کن محسن. سرم بدجوری درد می‌کنه.
محسن از روی صندلی بلند شد و مهران روی آن نشست.
محسن:
– تو که هیچ وقت حالت خوب نیست.
و در حالی که صورت مهران را پاک می‌کرد، گفت:
– خیلی وقته تنهایی پسر، دیگه وقتش شده آستین‌ها رو بالا بزنی؛ ناسلامتی سی و پنج سالته!
– تو اگه راست میگی یک زن برای خودت جور کن،به ما هم کاری نداشته باش!
محسن خندید.
– بیا، گریمتم پاک کردم.
مهران از روی صندلی بلند شد و از اتاق گریم بیرون رفت.
محسن زیر لب گفت:
– هیچ وقت خداحافظی نمی‌کنه.
مهران وارد پارکینگ شد و در ماشینش را باز کرد. او یک شاسی بلند مشکی داشت که چند ماه پیش آن را خریده بود.

نگهبان در پارکینگ را باز کرد و او هم از آنجا خارج شد. فاصله‌ی محل کارش تا خانه زیاد نبود؛

اما میان یکی از شلوغ‌ترین ترافیک‌های تهران گیر کرده بود.
چراغ قرمز شده بود و بچه‌های بی‌پناه، با لباس‌هایی پاره و چشمانی مملو از اشک میان ماشین‌ها عبور می‌کردند و

با التماس از راننده‌های ماشین ذره‌ای پول گدایی می‌کردند.


تبلیغات متنی