نوول فا - شهری پر از رمان

رمان گروگانگیر

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

دانلود رمان جنایی گروگانگیر

از کلاس کنگفو خارج شدم به سمت فراری قرمز رنگ داداشیم رفتم.
بدون اینکه درش رو باز کنم از روی در پریدم و پشت فرمون نشستم.
اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و صدا رو تا اخرین حد بالا بردم با گاز وحشتناکی از محل پارک در اومدم. حوصله ی خونه نداشتم تصمیم گرفتم برم شانزلیزه و یکم خرید کنم.
برای همین بدون رعایت قوانین که هیچ وقت تو مخ من جا نمی گرفت فرمون رو سمت راست چرخوندم.
صدای بوق ماشین از پشت سرم اومد واسش رو هوا بوس فرستادم خوش باشه، هرچند نفهمید و چند تا فحش از زبان بوق بهم داد. صدای زنگ موبایلم باعث شد ضبط رو کم کنم… نگاهی به صفحه موبایل انداختم و با دیدن عکس نوژن شکلکی داغون برای عکسش در اوردم
و جواب دادم: »جونم؟ «
نوژن: »زهرمار جونم، باز تو دیدی من خوابم ماشین من و بردی؟ «
بلند خندیدم تا حرصش بیشتر در بیاد و گفتم: »حالا که اتفاقی نیوفتاده ماشینت سالمه «
نوژن: »با اون دست فرمونه دیوونه ی تو بعید? سالم باشه… بیا خونه «
»:- یکم برم خرید بعد میام «
نوژن: » بیا خونه بهت می گم… مامان ناراحته به من که چیزی نمی گه، بیا شاید به تو گفت «
ابروهام از تعجب بالا رفت: »ناراحته!!! مگه جلسه های دوستانه و باشگاه و کاشت? گونه و پروتز لب و تتو ابرو و زیبایی اندام و خرید های هر روزه و دوستای خفن می ذارن مامان ناراحت بشه؟ «
نوژن در حالی که معلوم بود خندش گرفته گفت: »مامان اینارو بشنوه می کشتت… پاشو بیا خونه ببین چه مشکلی داره «
بازدمم رو با حرص دادم بیرون و در حالی که مسیرم رو تغییر می دادم گفتم: »باشه اومدم «
بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم …
واسم عجیب بود که چیزی مامانم رو ناراحت کنه…
مامان اصلیتش روسی بود اما تو ایران زندگی می کرده که به طور اتفاقی با پدرم اشنا می شن و ازدواج می کنن.
نمی دونم بینشون چی پیش می آد یعنی مامان نگفت که بدونم… وقتی من سه سالم بود و نوژن هفت سالش سر یه چیزی که اونم نمی دونم از بابام جدا میشه و بساطش رو جمع می کنه (که البته من و نوژن هم جزء بساطش بودیم) می آد فرانسه پیشِ برادرش و با ارث پدری می ترکونن…

دانلود در ادامه مطلب


تبلیغات متنی