نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان گریز از تنهایی | Nadia_A

خلاصه: قصه ما، قصه یه دختر روستایی معمولیه که تو دنیا فقط یه مادر داره. ولی با مرگ ناگهانی و غم انگیزش، اون هم تنهاش می‌ذاره. مدتی پس از مرگ مادرش، با پیدا کردن دفترچه خاطراتی، رازی از زندگی گذشته پدرش براش فاش می‌ شه. تندیس با تردید پا به مسیری در زندگیش می‌ذاره که سرنوشتش رو دست خوش تغییرات زیادی می‌کنه.
پایان: خوش

نام رمان: گریز از تنهایی
نویسنده: *Nadia_A* کاربر انجمن نگاه دانلود
ویراستار : nika_beramiriha
ممنونم از نفیس عزیز بابت طراحی جلد
ژانر: عاشقانه ، اجتماعی

دیگر اثار نویسنده :دانلود رمان زندگی دلناز جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

مقدمه: این روزها که می‌گذرد، یک ترانه تلخ قصه‌ی تنهایی‌های مرا می‌سراید. سمفونی گوش خراشی است، روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.
باید باور کنم، تنهایم!
آری خدا، من تنهایم!
ولی نه! هنوز تو را دارم تا در این تنهایی تکیه گاهم باشی!
خدایا دست هایم را رها نکن. چون دگر به غیر از «تو» مامنی برای تنهایی‌شان ندارند.
نکته: تمامی اسامی شخصیت‌ها و اتفاقات در این داستان غیر واقعی و ساخته ذهن نویسنده هستند هرگونه تشابه کاملا غیر عمدی بوده است!

قسمتی از داستان :

در حالی که قدم های بلند برمی داشت دامن چین دار محلی اش را در دست گرفت تا زیر پایش نرود. بین راه هر کدام از اهالی ده را می دید، با خوشحالی و شوق سلام می‌داد. تمام چهره اش از خوشحالی می درخشید. آن روز مثل تمام جمعه های بعد از هشت سالگی اش باید به قرارگاهش می رفت. از بین بوته ها، درختان و صخره ها گذشت تا به خلوت گاهش رسید. چشمان درخشانش را گرداند. دستانش را باز کرد، چرخی از هیجان زد که دامنش را نسیم به زیبایی رقصاند.
خنده ریزی کرد کنار جوی آبی که از آن وسط رد می شد نشست، دستش را در آب فرو برد با خود گفت:
-امروزم رها زده زیر قولش و نیومده!
سرش را به نشانه تأسف تکان داد.