نوول فا - شهری پر از رمان

رمان گریز از تنهایی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان گریز از تنهایی | Nadia_A

خلاصه: قصه ما، قصه یه دختر روستایی معمولیه که تو دنیا فقط یه مادر داره. ولی با مرگ ناگهانی و غم انگیزش، اون هم تنهاش می‌ذاره. مدتی پس از مرگ مادرش، با پیدا کردن دفترچه خاطراتی، رازی از زندگی گذشته پدرش براش فاش می‌ شه. تندیس با تردید پا به مسیری در زندگیش می‌ذاره که سرنوشتش رو دست خوش تغییرات زیادی می‌کنه.
پایان: خوش

نام رمان: گریز از تنهایی
نویسنده: *Nadia_A* کاربر انجمن نگاه دانلود
ویراستار : nika_beramiriha
ممنونم از نفیس عزیز بابت طراحی جلد
ژانر: عاشقانه ، اجتماعی

دیگر اثار نویسنده :دانلود رمان زندگی دلناز جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

مقدمه: این روزها که می‌گذرد، یک ترانه تلخ قصه‌ی تنهایی‌های مرا می‌سراید. سمفونی گوش خراشی است، روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.
باید باور کنم، تنهایم!
آری خدا، من تنهایم!
ولی نه! هنوز تو را دارم تا در این تنهایی تکیه گاهم باشی!
خدایا دست هایم را رها نکن. چون دگر به غیر از «تو» مامنی برای تنهایی‌شان ندارند.
نکته: تمامی اسامی شخصیت‌ها و اتفاقات در این داستان غیر واقعی و ساخته ذهن نویسنده هستند هرگونه تشابه کاملا غیر عمدی بوده است!

قسمتی از داستان :

در حالی که قدم های بلند برمی داشت دامن چین دار محلی اش را در دست گرفت تا زیر پایش نرود. بین راه هر کدام از اهالی ده را می دید، با خوشحالی و شوق سلام می‌داد. تمام چهره اش از خوشحالی می درخشید. آن روز مثل تمام جمعه های بعد از هشت سالگی اش باید به قرارگاهش می رفت. از بین بوته ها، درختان و صخره ها گذشت تا به خلوت گاهش رسید. چشمان درخشانش را گرداند. دستانش را باز کرد، چرخی از هیجان زد که دامنش را نسیم به زیبایی رقصاند.
خنده ریزی کرد کنار جوی آبی که از آن وسط رد می شد نشست، دستش را در آب فرو برد با خود گفت:
-امروزم رها زده زیر قولش و نیومده!
سرش را به نشانه تأسف تکان داد.

 


تبلیغات متنی