نوول فا - شهری پر از رمان

سايت رمان مهر پاتوق

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان کامپیوتر گمگشته راه

دانلود رمان کامپیوتر گمگشته راه

هوا این قدر گرم بود که احساس می کردم پوستم داره برشته می شه! نور خورشید مستقیم به چشم هام می خورد. سرعتم رو زیاد کردم تا زودتر به خونه برسم. مسیر پخش غذا تا خونه ام، مثل هفت خوان رستم بود.
نگاهای کنجکاو زن های همسایه، که کاری جز حرف در آوردن برای اهالی محل و غیبت کردن نداشتن؛ متلک های پسرای لات و علاف محل، که هیچ دختری از دستشون در امان نبود؛ بوی فاضلاب و آب گندیده؛ سر و صدای بازی بچه ها؛ همه و همه کلافه و عصبی ام کرده بود. این راه  لعنتی هم که تمومی نداشت. تو همین فکر و خیال بودم که متوجه شدم یکی از همون اراذل، که از قضا سر دستشون هم بود، همون طور که زنجیر دور انگشتش می چرخوند و لنگ گیوه ای که تو دهنش بود رو هر از گاهی می ترکوندش، داره به سمتم میاد. از اون هفت خط ها بود،
همه ازش می ترسیدن و حساب می بردن. اهالی محل، اسی قالپاق صداش می کردن؛ کارش اوراق کردن ماشین ها بود.
اسی:
به به! سلام خانوم خوشگله. کجا با این عجله؟!
نگاه پر از خشمم رو بهش دوختم و گفتم:
بر فرض که علیک. بعدش هم فضول رو بردن زیر زمین، پله نداشت خورد زمین. به تو چه که کجا میرم؟!
یه لبخند چندش آور تحویلم داد و گفت:
آی، آی! خانوم خوشگله، پیاده شو با هم بریم، ناسلامتی قرار همسر آینده ات بشم نباید…
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با پوزخند بهش گفتم:
هه! من نمی ذارم حتی جنازه ام رو، روی دوش توی آفتابه دزد چاقو کش بذارن؛ چه برسه به این که بخوام باهات ازدواج کنم.
منتظر بقیه حرفش نشدم و با چند قدم بلند، خودم رو به در خونه رسوندم. کلید رو تو قفل انداختم و بدون توجه به اسی، که با عصبانیت داشت به طرفم می اومد، خودم رو انداختم تو خونه. در رو بستم و به در تکیه دادم.
صدای قدم هاش رو شنیدم، که جلوی در متوقف شد؛ چند لحظه بعد، صدای ضربه ای که به در خورد؛ و بعد هم صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

در حیاط را که بست، دست برد زیر چانه و مقنعه را از سرش برداشت.
صدای ساز از زیر زمین که یک سالی بود تبدیل به پاتوق هنری بچه ها شده بود می آمد.
کلافه از پله ها بالا رفت. انقدر گرمش بود که به بوی خوش شیرینی که در راهرو پیچیده بود هم توجه نکرد. پشت در ایستاد و چند بار زنگ زد. همانطور که منتظر بود، دکمه های مانتو را باز کرد و فکر کرد مستقیم برود سراغ بطری آب خنک داخل یخچال. انتظارش که طولانی شد، کیفش را از شانه برداشت و به دنبال کلید گشت. در باز شد و شکوفه با لبخند گفت ” شربت لیمو توی یخچال آماده س!”
نفس وارد شد.
– چرا درو باز نمیکنی؟!
– داشتم با تلفن صحبت می کردم.
نفس کیف و مقنعه را روی مبل رها کرد وبه آشپزخانه رفت.
از همان جا گفت: نوید نیست؟
– پایینه… انتخاب واحد کردی؟
صبر کرد تا نفس بیرون آمد و روی مبل جلوی باد خنک کولر لم داد.
– آره… با هر بدبختی بود بیست واحد گرفتم.
– اگه گرسنه ای بلند شو لباستو عوض کن، بیا با من ناهار بخور؛ اگه نه صبر کن نوید بیاد.
نفس بلند شد.
– میل ندارم.میرم دوش بگیرم…امروزم زود میری؟
شکوفه از آشپزخانه گفت: آره.
نفس کنار در آشپزخانه ایستاد.
– مامان؟!
شکوفه بدون اینکه برگردد، جواب داد: بله؟
نفس مردد گفت: نویدو راضی کردی؟!
– باهاش حرف زدم..
با بشقاب غذا، پشت میز چهار نفره نشست. نفس منتظر نگاهش می کرد. نمکدان را برداشت و روی غذا پاشید؛ حرکتی که وقتی کلافه یا عصبی بود میکرد. اخمهای نفس در هم رفت.
– اصلن مگه من بچه ام که نیازی به اجازه ی نوید داشته باشم؟!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

– نمیخوای یه کم بخوابی؟
نگاهمو از منظره سرسبز روبه روم گرفتم وبه بابا نگاه کردم
– تو ماشین خوابم نمیبره
بابا همانطور که نگاهش به جاده بود و رانندگی می کرد طوری که من مخاطبش بودم گفت
– انشاالله تا یک ساعت دیگه میرسیم
به ساعت ماشین نگاه کردم نزدیک ۵ بعد ظهر بود ۸ صبح حرکت کرده بودیم چقدر زیاد تو راه بودیم حسابی خسته شده بودم به مامان و سماء نگاه کردم خواب خواب بودن خوش بحالشون ای کاش منم تو ماشین خوابم میبرد سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشامو بستم ای کاش بابا قبول میکرد منم مثل مهدی و مهرشاد نمی امدم سعی کردم چهره اقا کوروش و لیلا خانم را به یاد بیارم چه کار سختی من فقط یه بار دیده بودمشون، اقا کوروش پسر خاله بابا بود ولیلا خانم همسرش، نمی دانم چه اصراری داشتن ما را به ویلاشون دعوت کنن و به خاطر همین اصرارهای زیاد بابا قبول کرد که تابستان امسال چند روزی را تو ویلای شمالشون بگذرونیم و ما هم مجبور شدیم قبول کنیم البته مامان وسماء که براشون فرقی نمیکرد مهدی و مهرشادم کار و درس را بهانه کردن موندم این وسط من که طبق معمول باید میرفتم و چاره ای جز قبول این سفر اجباری نداشتم نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. دستی شونه ام را تکان ارومی داد
– ستایش بیدار شو رسیدیم
اروم چشمای خواب الودم را باز کردم و به سماء که نگاهش به بیرون از ماشین بود نگاه کردم
– چی؟
نگاهش سمت من برگشت
– پاشو خونشونو ببین ونگاهش دوباره سمت بیرون برگشت لحن پر حیرت سماء وادارم کرد درست بشینم و به روبروم نگاه کردم یه ان جا خوردم چه ویلایی!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان موبایل شیدای من

دانلود رمان موبایل شیدای من

خسته و کوفته دستگیره ی درو چرخوندم و وارد خونه شدم. این جا چقدر شلوغه، چه خبره؟ با هیجان خودمو رسوندم به سارا جون که داشت به یکی از خانم های اون جا یه چیزیو می گفت.
سلام سارا جون، این جا چه خبره؟
برگشت و بهم لبخند زد.
سلام عزیزم کی اومدی؟
همین الان، نگفتین؟
اگه گفتی کی داره میاد؟
یه کم فکر کردم؛ وقتی به نتیجه ای نرسیدم شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا.
نمی دونم، بگید دیگه.
شاهرخ داره برمی گرده ایران.
تموم تنم یخ کرد. شاهرخ؟ شوکه شدم و فکر کنم سارا جون اینو فهمید.
حالت خوبه شیدا؟
با گیجی سرمو تکون دادم.
ها، آره آره، خوبم.
بعد لبخندی کم جون زدم.
به سلامتی، حتما خیلی خوشحالین؟
آره، پس چی؟ پسرم داره بعد از این همه سال برمی گرده ایران که بمونه پیشمون.
خیلی خوبه سارا جون. امم، من میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم.
باشه عزیزم برو، برای نهار صدات می کنم.
باشه.
کیفمو گرفتم تو دستم و با تنی خسته و فکری مشغول از پله ها رفتم بالا. درو باز کردم و خودمو انداختم تو اتاقم. کیفو پرت کردم یه گوشه و دگمه های مانتومو یکی یکی باز کردم. نشستم رو تختم و ناخودآگاه ذهنم پر کشید به گذشته.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان آریا اثر باربارا کارتلند

متاسفم که دیر کردم عزیزم چون شیر را همین چند لحظه پیش از گاوداری آوردند چای را برایت آماده کرده ام اریا به ارامی از پشت میز برخاست و لبخندی زد و گفت:
بیل دوباره تاخیر کرد دایه نگران نباش به خاطر خدا او را سرزنش نکن میدانی که برای چارلز چه قدر دشوار است که کارگری برای دوشیدن و رسیدگی به گاو پیدا کند دایه جواب داد : این روزها سخت می توان کارگر پیدا کرد .حالا برو چایت را بخور امروز عصر کسی امد ؟
اریا به جعبه ای که چند شیلینگ توی ان بود و روی میز قرار داشت اشاره کرد و گفت:
همین طور که می بینی مشتری زیادی نداشته ایم .امروز چهار رهگذر و یک زن و شوهر موتور سوار امده بودند ان زن طوری صحبت می کرد که انگار این خانه به اندازه دو شیلینگ و نیمی که پرداخته بودند ارزش ندارد و ما می بایست شرمسار باشیم که چنین پولی از انها می گیرم
دایه غرید :چه بی شرم .اگر اینجا بودم خودم جواب شان را می دادم اریا خندید .قبلا هم این حرف را از دایه شنیده بود او در این گونه مواقع برخورد خشنی با مشتری داشت اما عملا نظر خاصی نداشت
اریا گفت : ما نباید همین چند مشتری را هم که داریم از خود برانیم با اینکه ان زن حرفهای نا مربوط می زد شوهرش چند کارت پستال خرید پولش را توی کشوی میز گذاشتم .چارلز معتقد است که باید این پول ها را از پول ورودی جدا بگذاریم دایه با دلخوری گفت :فراموش نکرده ام او همیشه پولهای دریافتی را روی هم می گذاشت و دوست نداشت کسی به او بگوید که حسابدار چندان دقیقی نیست اریا در حالی که دستهایش را بالای سرش می برد گفت :
بی فایده است در تمام مدت بعدازظهر فقط شش مشتری داشته ایم . فقط پانزده شیلینگ بیهوده نیست دایه ؟ همین امشب با چارلز صحبت خواهم کرد دیشب به قدری خسته بود که دلم نیامد با حرفهایم نگرانش کنم دایه نصحیت کرد :آریا ی عزیز .بیش از اینکه عجولانه اقدام به کاری کنی قدری تامل کن البته من هم با عقاید تو موافق نیستم

دانلود در ادامه مطلب


مطالب محبوب
تبلیغات متنی