ناول فا

ناولفا - دانلود رمان عاشقانه جدید | ناول فا

رمان زنانه مردانه بودن

رمان زنانه مردانه بودن با فرمت جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه :
مسیر زندگی سودا طی یک تصادف عوض می شه …
تغییر مسیری که خیلی نرم و آروم اتفاق می افته …
اونقدر آروم که اون بی حواس مسیر زیادی رو طی می کنه وقتی به خودش میاد که دیگه راه برگشتی وجود نداره …

مسیر جدیدی که حالا نمی دونه بیراهست !
یا مسیر اصلی یه که سرنوشت از اول برای اون در نظر گرفته و فقط برای مدتی از اون منحرف شده بود …

مسیر جدیدی که باعث ورود ۳ فرد جدید به زندگیش میشه …
۳ نفری که هر کدوم زندگیشو به نحوی تغییر می دن …
۳ نفری که گذر زمان باعث میشه ، سودا به پشتوانه و امید دیگری ، مقابل ۲ تاشون قرار بگیره …

***********

پک عمیقی به سیگار محصور شده بین انگشتانم زدم و بعد از مکثی دلنشین دودش را از تاروپود ریه ام به بیرون فرستادم …
همراه نفسی عمیق ، هوای آلوده وسرشار از سرب اطرافم را به ریه کشیدم و پوزخندی از این نفس مثلا عمیق انرژی زای مضر، روی لبم نقش بست …

نگاهم به بدنه ی باریک و کشیده ی سیگاره بین انگشت های باریک و کشیده ام افتاد … لابه لای انگشتانم به رقص دراوردمش و زل زدم به سرخی سر سیگار …
آتشی که می سوخت و پیش می رفت و حتی بدون کمک دم های عمیق من هم قصد جان سیگار را کرده بود و می خواست تا ته تهش را به خاکستر تبدیل کند …

لبخند تلخی روی لبم نشست از یادآوری آتشی که مثل سرخی سرسیگار نرم نرم زندگی مرا خاکستر کرد …
تلخ خندیدم به خودم که ندانسته ، اولین پک عمیق شروع کننده به سیگار زندگیم را زدم …

دانلود رمان لیدی جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان لیدی جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه رمان :
لیدی لقب دختریه به اسم محیا که متوجه میشه در جریان مرگ پدرش مقصر بوده و برای تنبیه خودش قسم می خوره که عاشق  نشه اما توی این گیر و دار زمونه دل می سپره به کسی که حتی فکرشم نمی کرده …
دل خیلی ها رو می شکونه … دلش شکسته میشه …
باعث میشه خیلیا گناه کنن ….. گناه می کنه ….
خیلی ها رو نمی بخشه …. نمی بخشنش …
این داستان جدال احساس با عقله ….عشق با نفرته … غرور با ترحمه و دل دادن به غریبه هاس …

**********
به نام خدای عشق و احساس ….
دل تنها و غریبم …
من و این حال عجیبم
حال بارون زده از چشمای ایری …
دل دل دل دل تنگم
من و این حال قشنگم
حال ابری شده از درد و بی صبری
انگار دل منه
که داره می شکنه
صبور و بی صدا
هر لحظه با منه
گویا از این همه
حس که تو عالمه
سهم من و دلم
احوال تلخ مه …

دانلود رمان کورس جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان کورس جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه:
تصور کنین دارید تو اتوبان مثل هزاران نفر دیگه رانندگی میکنین…. یکی با اخلاقی کاملا متفاوت دعوت به کورستون بکنه…..  واین کورس بشه آشنایی بینتون…. بعد اگه خیلی اتفاقی ایشون بشن همکارت چی؟ اگه انقدری خاص باشه که چشم همه ی  همکاراتو گرفته باشه چی؟ اگه یه چیزایی این وسط تغییر کنه چه اتفاقی میفته؟ اصلا چرا من بگم؟ خودتون بخونید!

به! سلام! من تارام. ۲۰ سالمه و دانشجوی تجربی ام. البته فکر نکنین من خر خونما! نه بابا! خرخونی با مزاج من سازگاری  نداره!
من یه چیزی رو بلدم که فکر نمی کنم کسی بتونه انجامش بده!
تو محله ی قبلیمون یه خانوم ارمنی بود که من بی بی صداش می کردم. خیلی خانوم خوبی بود. یه سالی بود که پیشش می رفتم  و با هم حرف می زدیم. زن عجیبی بود.
ماه هفتمی بود که من می رفتم پیشش که بهم گفت: دوست داری ذهن خوانی رو یادت بدم؟
منم که از خدا خواسته! قبول کردم!
این کار من ۳ سال طول کشید. نیاز به تمرکز زیاد داره.
الان اون خانوم فوت کرده ولی من هنوز کاری رو که یادم داده بلدم. البته اگه تمرکز کنم و چیزی برای ناراحتیم وجود نداشته  باشه!
فقط توکا وتیسا این رازو می دونن. حالا بگذریم…..
مامانم فقط ۱۹ سال با من فاصله سنی داره و خیلی تو باغه!
وقتی میام خونه براش از تقلبام میحرفم اونم کلی تشویقم میکنه! آخرشم فقط میگه مواظب باش گیر نیفتی!
عاشق سرعت و هیجانم. دست فرمونم هم عالیه!{ اعتماد به سقفو دارید؟}
دو تا دوست صمیمی هم دارم که هر دوتاشون پایه ی هر شیطونی ای که من می کنمن. یکیشون اسمش تیساس{خالص}. قیافه ی معمولی داره. پوست گندم گون و موی قهوه ای تیره، ابروی هم رنگ موهاش،  چشمای عسلی، بینی معمولی و لب خوش فرم. خیلی خوش خنده س! از اینایی که خنده بهشون میاد. وقتی میخنده ما هم ناخودآگاه لبخند میزنیم!
یه خواهر ناز و لاغر داره که اسمش تیداس{ دختر خورشید }…. دخترخیلی خوبیه ولی از اون فراموش کاراس! این هفته  شناسنامه ش رو گم کرده!
اون یکی دوستمم اسمش توکاس {پرنده ای از خانواده ی گنجشک که بدن رنگارنگ دارد.}! من نمیدونم این اسما رو از کجا  میارن! آخه توکا هم شد اسم؟

eshghe to sarab bod

دانلود رمان عشق تو سراب بود جاوا،اندروید،pdf،ایفون

با پاهای لرزون وارد کافی شاپ شدم…چشم چرخوندم….دختری از گوشه ی چاپ برام دست تکون داد…..ضربان قلبم بالا رفته  بود….معده ی دردناکم تیر میکشید….همه وجودم میسوخت و حالا که داشتم به واقعیت قدم به قدم نزدیک تر میشدم ترس تو  وجودم رخنه کرده بود…ترس از، از دست دادن زندگیم و خوشبختی چهارساله ام….به سختی خودم رو به میز رسوندم….روی  صندلی نشستم….سلام نکردم…اونم انگار انتظار سلام از من نداشت چرا که بی حرف پاکتی رو روی میز شیشه ای کافی به

سمتم هل داد و گفت:
__هر اونچه که چهارماه ازت مخفی شده و سعی کردی ازشون سر در بیاری این توا….
بند کیفم رو تو مشتم فشردم و به پاکت روبروم زل زدم….صداش رو شنیدم:
__نمیخوای بازش کنی؟
دستای عرق کرده ام رو از بند کیفم جدا کردم….معدم تیر کشید….سرم نبض میزد….تمام تنم میسوخت….عرق از روی شقیقه ام جاری شد بود و تیره ی کمرم هم….دستام میلرزیدن…
لرزش دستام رو با چشمای تیز بینش شکار کرد….پاکت رو با دستای لرزونم برداشتم و به زور بازش کردم….اب نداشته ی  دهن کویر مانندم رو قورت دادم…در پاکت رو باز کردم و عکسا رو بیرون کشیدم….چشمام دو دو میزد….نگاهم تار میشد و  دوباره واضح….عکس اول رو دیدم…چشمام پر از آب شد…عکس دوم….قطره اشکی از حصار چشم چپم بیرون چکید….عکس  سوم….پلک زدم و به آنی صورتم پر از اشک شد و نگاهم واضح….عکس چهارم…هق زدم….عکس پنجم….معدم تیر کشید و امونم  رو برید….عکس ششم….تنم خیس عرق شد و صورتم خیس اشک….عکس آخر….مردم…روح از تنم جدا شد….خدا بیامرزم….