نوول فا - شهری پر از رمان

نوشته های مریم گلمحمدی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

داستان صوتی یک نفر که مینویسد به قلم  مریم گل محمدی برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

از کابین آسانسور خارج شدم و سمت بخش کودکان به راه افتادم. عادت کرده بودم هر روز به آن جا بروم و اندک زمان استراحتم را با کودکان بیمار سپری کنم. بودن در میان آن فرشته های زمینی، خستگی را برایم بی معنا می کرد.
خانم توکل -پزشک شیفت- با سگرمه هایی در هم خیره ام شده بود. می دانستم دل خوشی از من ندارد و معتقد است پا به حریم شخصی اش می گذارم و نظم بخشش را بر هم می زنم اما

برایم اهمیتی نداشت. مهم همکاران دیگر و البته بچه ها بودند که همگی مرا دوست داشتند.
لبخندی تحویل خانم توکل دادم و از کنارش گذشتم. خود را به اتاق بازی بچه ها، یا همان میعادگاه هر روزه ام رساندم. به محض ورودم، صدای شادی بچه ها بلند شد. انگار گل از گل‌شان شکفت.
دست هایم را از هم باز کردم و آغوش به روی دوستان کم سن و سالم گشودم.
هر ده کودک را در آغوش گرفتم و سرهای بی مو و تراشیده‌شان را بوسیدم.
المیرا که پرستار مراقبتی بود جلو آمد و مقابلم ایستاد. با همان خنده و شرم هر روزه گفت: حواست هست دیگه؟


تبلیغات متنی